بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری قسمت تاریک خودت را بنویسی | fahimatt at gmail

دویست و هجده

مرحوم ابوالحسن نجفی یک کتاب دارد به اسم غلط ننویسیم. کتاب جذابی است. اما کاش یک کتابِ «چطور بنویسیم» هم می‌داد بیرون. این‌که چطور فقط با سی‌ودو حرف الفبا می‌شود این حجم عظیم و این غول سیاهِ احساسات‌مان را به کلمه تبدیل کنیم و تخلیه‌شان کنیم. قبل از این‌که جمجمه‌ی آدم ترک بخورد. ماجرا مثل این است که یک نفر را بیاندازند توی قفس هزار پلنگ گرسنه و فقط سی‌و دو فشنگ فزرتی بدهند برای دفاع از خودش. خب شدنی نیست. حتی توی بالیوود هم نشدنی است. چه برسد به دنیای واقعی.

نتیجه‌اش شده ما آدم‌هایی که داخل‌مان مثل لانه‌ی زنبور هیاهو دارد اما هیچ سوراخ و گربه‌رویی نیست که زنبورها را بفرستیم بیرون. آدمی که تا کره‌ی ماه رفته و اتم را جر داده و حالا هم این پا و آن پا می‌کند که یک تُکِ پا برود تا مریخ و برگردد، حقش فقط سی‌ودو حرف است؟ نبرد ناعادلانه‌ی احساسات و کلمات. هر بلایی سرمان می‌آید سرِ همین کم‌لغتی است. این‌که آدم اگر شاعر نباشد، کلاهش پس معرکه است و باید بگذارد احساساتش ته پستو بمیرد. مثل هزار پروانه‌ی درخشان. خدا رحمتت کند ابوالحسن نجفی. 

t.me/fahimattar

Advertisements

دویست و هفده

دانشجو که بودم یک درس بی‌خود و بی‌فایده‌ای داشتیم که هیچ کاربردی در جهان نداشت. استادش هم با ما هم‌عقیده بود و می‌گفت این درس مثل اژدهاکشی است. خوب که یادش گرفتید تازه می‌فهمید که در جهان واقعی اژدهایی وجود ندارد. بابت همین سر کلاس بیشتر برای‌مان خاطره تعریف می‌کرد. گاهی وقت‌ها هم نصیحت و اندرز. یک چیزی بود بین مسعود بهنود و پائولوکوئیلو. مثلا یک بار برای‌مان تعریف کرد که چطور زمان جنگ با اکیپش رفته خط مقدم و مرز ایران و عراق را نقشه‌برداری کرده. چند تا خمپاره و خمسه‌خمسه هم خورده کنارشان. یک بار هم بی‌سیم فرمانده را کش رفته. بعد هم با پول آن پروژه یک پژو پانصدوچهار سبز خریده که هنوز هم زیر پایش است. راست و دروغش پای خودش.

یک بار هم پندمان داد که اگر روزی رسیدیم به جایی که خدای نکرده قرار شد تونل قطار طراحی کنیم، حتما یادمان باشد که گله به گله‌ی آن، جان‌پناه تعبیه کنیم. یک سوراخی توی دل دیوار برای آدم‌هایی که پیاده توی تونل راه می‌روند.  که اگر قطار آمد بپرند توی آن و نجات پیدا کنند. بعد هم آن را تعمیم داد به زندگی آدم‌ها. که هر کسی یک جان‌پناهی برای فرار از قطار زندگی لازم دارد. استاد تلخی بود. می‌گفت زندگی مثل راه رفتن توی تونلی است که قطار از آن رد می‌شود. جان‌پناه نباشد، کار آدم ساخته است و قطار لهش می‌کند. هر کسی یک سوراخ تاریکی می‌خواهد که بخزد آن تو. دور از قطار زندگی که گاهی وقت‌ها خیلی بی‌رحم است. کلا استاد خوبی بود. از این‌هایی که جان می‌داد شب یلدا باهاش بروی زیر کرسی. واقعا.

دویست و شانزده

یک مرد جوانی بود (شاید هنوز هم باشد) که بعدازظهرها با ویلچیرش می‌آمد نبش خیابان اسدی می‌ایستاد و راه رفتن آدم‌ها را تماشا می‌کرد. هر چهار فصل سال برنامه‌اش همین بود. اسمش را گذاشته بودم مرد چهارفصل. همیشه مشکوک بودم که این آدم ساقی است و جنس جور می‌کند. وگرنه چه دلیلی دارد زیر آفتاب تموز بیاید آدم‌ها را تماشا کند؟ کمی کمتر از ده سال من به این آدم مشکوک بودم و حتی گاهی وقت‌ها دلم می‌خواست زنگ بزنم به نیرو‌های زحمت‌کش انتظامی تا بیایند و این جرثومه‌ی فساد را جمع کنند.  کلا من آدم شکاکی هستم.

کمی کمتر از ده سال گذشت تا مهاجرت کردم و ماهیت شغلم رفت به سمت طراحی خیابان و جاده و کوی و برزن و پیاده‌رو. بعد تازه فهمیدم که معابر شهری را طور دیگری هم می‌شود طراحی کرد. در واقع نظام طراحی کشورهای توسعه‌یافته بر اساس این تفکر می‌چرخد که انسان معلول، هنوز هم انسان است. باید بتواند به همه جا دسترسی داشته باشد. اگر دلش خواست بتواند برود خیابان. رستوران. موزه. پارک. دستشوئی عمومی. هر جایی که آدم با پا می‌تواند برود، با ویلچیر هم باید بتواند. چون انسان نیازهای طبیعی‌اش را همیشه دارد. چه با پا و په بدون پا. 

بعد تازه دوریالی‌ام جا افتاد که نبش خیابان اسدی، لبه‌ی دنیای مرد چهار فصل است و از آن جلوتر نمی‌تواند برود. از آن خط جلوتر پیاده‌رو دو تا پله می‌خورد. بعد موزاییک‌ها دست‌انداز پیدا می‌کردند. بعد کلا پیاده‌رو محو می‌شد. بعد تیر برق می‌آمد. کلا علاوه بر شکاک بودنم، دوریالی‌ام هم خیلی دیر جا می‌افتد.  خوب که فکر می‌کنم می‌بینم مرد چهارفصل تنها آدمی بوده که روی ویلچیر دیده‌ام. خدا می‌داند چندصد هزار آدم چهار فصل وجود دارد که سال‌هاست در حبس خانگی به سر می‌برند. جرم‌شان هم این است که  پا، دست یا چشم ندارند. چه جرمی بالاتر از این. این آدم‌ها بابت جرم‌شان تنبیه می‌شوند. اشد مجازات. محرومیت استفاده از تمامی مکان‌های عمومی. حقشان همین است. می‌خواستند مواظب باشند که پای‌شان نرود روی مین. یا معلول به دنیا نیایند. یا حواس‌شان را می‌دادند تا پیر نشوند. حالا که هم باید حبس بشوند تا انتهای دنیا.

روز جهانی معلول مبارک. دو نقطه دی!

دویست و پانزده

هر چیزی من را یاد یک چیز دیگر می‌اندازد. هر گودرزی که سر راه من سبز شود، فکر من یک راست می‌رود سمت شقایق. به همین شدت و حدت. دیروز مجبور شدم با بیل یک گودال ده سانتی پای درخت گلابی وحشیِ حیاط پشتی بکنم. پنج سانت اول را که رد کردم، بیلم یک تیله‌ی شیشه‌ای و یک کله‌ی عروسک پوسیده را کشید بیرون. لابد جز اموال بچه‌ای بوده که قبلا این‌جا زندگی می‌کرده. معلوم بود که به عمد آن‌جا خاک‌شان کرده. فکرم رفت به خانه‌ی گلستان.  یکی از موزائیک‌های اتاقم شل بود. با دُم قاشق موزائیک را زدم بالا و یک گودال زیرش کندم به قاعده‌ی کله‌ی یک گربه. خاکش مرطوب بود و بوی نا می‌داد.  همانجا شده بود مخفی‌ترین جا و راز زندگی‌ام. هیچ احدی خبر نداشت ازش. فقط من و قاشق خبر داشتیم. چهار تا تیله تویش گذاشته بودم و یک سکه‌ی شاهی. حتما چیزهای دیگری هم بودند که الان یادم رفته است. روزی دوبار درِ اتاق را قفل می‌کردم، موکت را می‌زدم بالا و با دم قاشق، موزائیک را مثل کاپوت زامیاد می‌زدم بالا. اموالم را دانه به دانه بازرسی می‌کردم تا خیالم راحت باشد کسی بهشان دست نزده. خیالم که راحت می‌شد درش را می‌بستم. هر آدمی باید یک راز برای خودش داشته باشد. اگر هم نداشت باید یکی برای خودش بکَند و درست کند. هر کسی باید یک چیزی بداند که باقی آدم‌ها آن را نمی‌دانند. هر راز یک برتری است.  راز البته با خودش مسئولیت هم می‌آورد. گاهی وقت‌ها نگه داشتن آن دردناک هم است. اما دردش بیشتر وقت‌ها لذت دارد. همه‌ی این‌ها را به قاشق هم گفته بودم. گودال زیر موزائیک راز من و قاشق بود.
قاشق از فرط کهولت و زیر بار بلند کردن موزائیک کمرش خم شد و همان‌طور که این راز توی دل فلزی‌اش بود، مرد. من هم بزرگ شدم. آن قدر بزرگ که گودال فراموشم شد و اموالم همان‌جا ماندند. خانه را پدرِ احمد نادری خرید. چند سال بعد هم آن را کوبیدند و چهار طبقه آپارتمان زشت روی آن ساختند. الان هم هشت خانواده روی بزرگترین راز کودکی من قدم می‌زنند و زندگی می‌کنند. بی آن‌که خود‌شان بدانند. رازها مثل روح‌های سرگردانند. تا فاش نشوند، همان‌جا می‌مانند. راز من هم هنوز آن‌جاست. چند تا تیله و یک سکه‌ی شاهی.

هر گودرزی من را یاد شقایق می‌اندازد.

عکس هم بر‌می‌گردد به همین آخر هفته.

دویست و چهارده

قبلا هم گفتم که من فتیش پنجره دارم. حتی گفته بودم برای این‌که میز کارم کنار پنجره باشد، جنگیده‌ام. یک چیز مثل انتفاضه‌ی فلسطینی‌ها. حتی یک نصفه آجرِ قمی هم گذاشته بودم توی کشوی میزم که اگر کار به زد و خورد کشید، با آن از میز و پنجره‌ام دفاع کنم. حالا هم کنار پنجره کار می‌کنم. اما همین پنجره حالا روحم را خراش می‌دهد. از این پنجره فقط آسمان را می‌توانم ببینم. آسمان پاتوق موجودات آزاد است و من به آن‌ها حسودی می‌کنم. به ابرهای جورواجور که یک‌هو گله‌ای از یک جای دور یورش می‌آورند. سمت و سو و هدف زندگی‌شان بسته‌ است به باد. هر وقت هم دل‌شان خواست می‌کشند پائین و می‌شاشند روی شهر. دو ساعت بعد هم جمع می‌کنند و می‌روند یک جای دورِ دیگر. آزادِ آزاد.
یک فرودگاه خصوصی هم چهار خیابان بالاتر از شرکت‌مان هست. فرودگاه خصوصی یعنی این‌که جای نشستن و پریدن جت‌های شخصی است. همه‌ جت‌ها از همین فرودگاه بلند می‌شوند و درست از جلوی پنجره‌ی کنار میز من رد می‌شوند. صاحب این جت‌ها آدم‌های پولداری هستند. پول هم اهرم خریدن آزادی است. لااقل یکی از اهرم‌های آزادی. همین است که جت‌های توی آسمان خیلی آزاد به چشمم می‌آیند و بهشان حسودی می‌کنم.
خلاصه این‌که حس می‌کنم خیلی » که هرچه دیده بیند دل کند یاد» و باباطاهر طور شده‌ام. از پنجره‌ی کنار میزم فقط آسمان دیده‌ می‌شود. همه‌ی موجود آزاد جهان آن‌جا هستند و از جلوی این پنجره رد می‌شوند. ابرها. جت‌ها. غاز‌ها. شاهین‌ها. حتی خرمگس‌های سبز متالیک. آسمان پاتوق موجودات آزاد است. برعکس زمین که شده پاتوق همه‌ی گرفتارها. پنجره‌ی سلول‌های انفرادی که رو به آسمانند، بزرگ‌ترین شکنجه‌ی زندانی‌هاست.
واضح است که عکس هم مربوط است به یک روز بارانی دقیقا پشت پنجره‌ی میز کارم. همان آینه‌ی دق.

دویست و سیزده

اگر از سبیل‌های محمود دولت‌آبادی صرف‌نظر کنیم، او را دوست دارم. در واقع کتاب‌هایش را دوست دارم. مخصوصا جای خالی سلوچِ او را. یک جایی وسط‌های کتاب، محمود یک چیزی می‌گوید راجع به جوانی. مضمون کلی‌اش این بود که جوانی هیچ وقت در آدم نمی‌میرد. فقط به مرور در پستوی قلب آدم قایم می‌شود و منتظر می‌ماند تا یک چیزی ماشه‌اش را بکشد و بزند بیرون. مثلا عاشق شدن یک مرد نود ساله. یک جورهایی محمود، جوانی را یک موجود بازیگوش تصویر کرده که تا آخرین ثانیه‌های عمر هم ممکن است یک‌هو از مخفیگاهش بزند بیرون و آدم خودش را شگفت‌زده کند.
من خیلی به این فرضیه‌ی محمود امید دارم و دل بسته‌ام. این‌که وقتی پیر شدم و آردهایم را بیختم و الکم را آویختم، جوانی یکهو بزند بیرون و شگفت‌زده‌ام کند و مجبورم کند تا همه‌ی رویاهای معلقم را عملی کنم. رویاهایی که با لحاظ کردن شرایط موجود، خیلی راحت نمی‌شود جامه‌ی عمل تن‌شان کرد. کلا شورت هم نمی‌شود تن‌شان کرد. هشت سال که جنگ بود. هشت سال هم که از دست آن‌یکی محمود فرار می‌کردیم. هشت سال هم قرار است از دست دانلد فرار کنیم. بعدش را هم که خدا می‌داند. تنها امیدم این است که دهه‌ی آخر زندگی‌ام همه‌ی محمودها و دانلدها دست از سرم بردارند و اجازه بدهند این جوانی بازیگوش و محروم بزند بیرون و شگفتی خلق کند. از عاشقی بگیر برو تا هوا کردن فیل.

 

دویست و دوازده

یازده سال است که با دو نفر جوان آمریکایی همکارم. گذشت این همه زمان، ما را به هم نزدیک کرده. شن و ماسه را هم یازده سال بگذارید توی آب، حل می‌شوند. چه برسد به من که کلا آدم گیاه‌طور و منعطفی هستم و با تمساح هم می‌توانم رفاقت کنم. نه آن‌ها ماجرای تسخیر سفارت‌شان را به رویم می‌آورند و نه من ماجرای ایرباس را. هر روز ساعت دو و بیست دقیقه‌ی عصر با هم می‌رویم توی آبدارخانه و چای می‌خوریم. در واقع با چای‌خوردن آشتی‌شان دادم. بهشان دستور پخت هویج پلو و ته‌چین مرغ را دادم. یکی‌شان هر ماه یک بار هویچ‌پلو بار می‌گذارد. با این‌که هویج‌پلو‌یش سبز است و گوشتش مزه‌ی پنیر گندیده می‌دهد، اما خودش به آن افتخار می‌کند. عید نوروز را درک می‌کنند. مطمئن شده‌اند که شتر وسیله‌ی حمل و نقل عمومی در ایران نیست. با درخت آشنایی داریم. مردم کفش کتانی می‌پوشند و برف و دریا و رودخانه و جنگل هم داریم.

یازده سال است که با دو نفر آمریکایی همکارم. دوست دارند زبان فارسی را یاد بگیرند. چند سال است که یک فایل کامپیوتری درست کرده‌اند و هر کلمه‌ی فارسی جدیدی که یاد می‌گیرند را به همراه معنی‌اش آن‌جا می‌نویسند. از کلمات ضروری شروع کرده‌اند. مثلا سلام، حالت چطوره. جاکش. دیوث و تمام کلماتی که به جفت‌گیری مربوط می‌شود. توان یادگیری‌شان هم بالاست. امروز بهشان گفتم که آقای حداد تصمیم گرفته که به جای کلمه‌ی سکس از کامش استفاده کند. خورد توی ذوق‌شان. باید تمام فایل را بروزرسانی کنند. از صبح هم صدایم می‌کنند کامران. ناراحت نمی‌شوم. رفیقیم.

یازده سال است که مهاجرت کرده‌ام. مهاجرت مثل به دنیا آوردن بچه است. بچه‌ای که به جای زایشگاه در فرودگاه به دنیا می‌آید. با درد و امید. آمده‌ام بین آدم‌هایی که فرهنگ و زبان و شکل و قیافه‌شان متفاوت است. آدم‌هایی که نمی‌دانند هویج‌پلو و ته‌چین چیست. سرپا می‌شاشند. روز اول بهار هیچ معنی خاصی برای‌شان ندارد. با خوردن بوقلمون شکرگزاری می‌کنند. وسط زمستان جشن می‌گیرند و درخت‌های کاج را تزئین می‌کنند. فوتبال‌شان را با دست بازی می‌کنند و با کفش توی خانه راه می‌روند.

یازده سال است که با دو نفر آمریکایی همکارم. اختلافات‌مان تا آسمان می‌رود. اما مشغول یاد گرفتن همدیگر هستیم. آن‌ها هویج‌پلو می‌خورند. من بوقلمون. آن‌ها چای‌خور قهاری شده‌اند و ساعت دو و بیست دقیقه می‌آیند سر میزم و می‌گویند کامرانِ جاکش، لتس هَو سام تی. من هم به انگلیسی جواب کلفتی می‌دهم و می‌رویم برای چای. روزی که یک آدم روانی، پنجاه نفر را توی وگاس کشت، برای‌شان متاسف و غمگین شدم. روزی هم که کرمانشاه زلزله آمد، آن‌ها برای‌مان متاسف شدند و نفری بیست دلار دادند برای کمک.

من یازده سال است که مهاجرم. یاد گرفته‌ام که آدم‌ها تا روزی که مغزشان شسته نشود، همه مهربان و یک شکل هستند. تا روزی که سیاست‌مداران افسار آدم را نگرفته باشند، همه خوبند.  مثل هم می‌خندند. مثل هم گریه می‌کنند. مثل هم  عاشق می‌شوند و مثل هم کنار دریاچه، سرشان را روی شانه‌ی هم می‌گذارند. همه‌ی این‌ها تا روزیست که مغزشان را نشورند. سیاست منفور‌ترین عادت انسان است.

t.me/fahimattar

دویست و یازده

دوست من زمان جنگ تهران زندگی می‌کرده.  دقیقا همان روزهایی که صدام تصمیم گرفته بود آن‌جا را هم بمباران کند. آن‌وقت‌ها مردم پنجره‌‌ی خانه‌های‌شان را با روزنامه می‌پوشاندند. لابد بابت این‌که شب‌ها، نور نتابد بیرون و هواپیما‌ها نبینند و بمب‌هایشان را روی سر‌شان خالی نکنند. پدرِ دوستِ من، یک شب روزنامه گیر نیاورده. بعد  به شکل خودجوش تصمیم گرفته تا به جای روزنامه، تمام عکس‌های رادیولوژیِ خانواده را بکوبد به پنجره‌ها. آن شب عراقی‌ها حمله کردند. ایرانی‌ها هم ضد‌هوایی در کردند. دوستم می‌گوید آن شب ترسناک‌ترین شب زندگی‌اش بوده. نه بابت حمله‌ی هوایی. بابت عکس‌های رادیولوژی که با هر نور ضدهوایی و بمبی روشن می‌شدند. فضای هیچکاک‌طوری خلق شده. صدای بمب و پدافند. جمجمه‌ی خندان پدربزرگ. لگن خاصره‌ی عمو. نور بمب و پدافند. قفسه‌ی سینه‌ی فراخِ آن یکی عمو. بعد دوباره جمجمه‌ی خندان پدربزرگ.
این همان فرضیه‌ی مشهور است که می‌گوید گذر زمان باعث تبدیل غوره‌ی تراژدی به حلوای کمدی می‌شود. من بارها می‌توانم با تصور این تراژدی بخندم. گذشت زمان کیمیاست.

دویست و ده

مصطفی!

امروز یک پیام گرفتم از خانم افلاکی. برایم نوشته که همسرش تازگی‌ها بینایی‌اش را از داست داده. نوشته که نوشته‌هایم را برایش می‌خواند و او هم با آن‌ها می‌خندد. حتی نوشته که روحیه‌اش هم بهتر می‌شود. همه‌ی این‌ها را خیلی مختصر در دو سه جمله‌ی کوتاه نوشته. چه وقت؟ وسطِ ماه نوامبر. خودت که می‌دانی ماه نوامبر چه ماه عجیبی است. ماه نوامبر دل آدم می‌شود مثل یک میدان مین. پر از مین‌های عمل‌نکرده که هر آینه ممکن است پای کسی برود روی آن و بترکد. 

مصطفی!

امروز که پیام افلاکی را گرفتم هزار تا مین با هم ترکید. مین‌ها که می‌ترکند همان اتفاق عجیب رخ می‌دهد. روح آدم خلاصه می‌شود توی اشک‌هایش. چیزی درون آدم جابجا می‌شود. دنیا می‌ایستد. حتی برگ‌های زرد درختان که ماه نوامبر مجبورشان می‌کند تا بیفتند زمین. اما برگ‌ها همان‌جا توی هوا معلق می‌مانند. ابر‌ها خیره می‌مانند. باد‌ها می‌میرند. همه‌چیز می‌ایستد. همه‌ی این اتفاق‌ها افتاد. 
مصطفی!

دلم خواست برای افلاکی بنویسم. همه‌ی این‌ها را. نشد. نتوانستم. تبدیل احساسات به کلمات سخت است. گاهی وقت‌ها هم نشدنی است. دلم خواست برایش بنویسم ببخشید که دیگر خیلی نمی‌توانم خنده‌دار بنویسم. کاش مثلا ده سال پیش بود. همان وقت‌هایی که می‌نوشتم تا کسی بخندد. آن‌وقت‌ها اعتقاد داشتم که زندگی یک پدیده‌ی کوتاه مدت و گه است و هر کسی موظف است کمک کند تا حجم گه بودنش کم شود. تقسیم غم کار آسانی است. گریاندن آدم‌ها هم مثل هلو توی گلو است. راحت. این را هزار سال پیش برای فیلم میم مثل مادر نوشتم. همان که مرحوم ملاقلی‌پور ساخته بود. همه‌ی غم‌های دنیا را گذاشته بود توی خشاب دوربین و همه را بسته بود به گریه. که چی بشود؟ خنداندن آدم‌ها جربزه می‌خواهد.
مصطفی!

کاش ده سال پیش بود. برای افلاکی خاطرات خنده‌دار زندگی‌ام را می‌نوشتم. مثلا ماجرای آن روزی که اول خیابان امیرآباد شاشم گرفته بود و هیچ دستشویی عمومی پیدا نمی‌کردم. همان که رفتم توی مسجد تا بشاشم. اما خادم مسجد گفت شاش با نماز. ساعت ده صبح، نمازِ چی بخوانم آخر؟ یادت هست که بعدش رفتم آب‌میوه فروشی تا از دستشویی آن‌جا استفاده کنم؟ صاحبش گفت مستراح با آب طالبی. به همین مضحکی. همه‌ی این اتفاق‌ها با کیک زرد پختن آقای احمدی‌نژاد هم‌زمان شده بود. آخرش هم یک پیام اخلاقی دادم که اول مستراح بسازیم بعد کیک زرد. پکیدیم.
مصطفی!

کاش ده سال پیش بود. ماجرای آن روزی که رفتیم خانه احسان را تعریف می‌کردم. یادت هست؟ صبحش رفته بودیم باغ‌وحش. بعدش رفتیم خانه‌ی احسان. بوی فیل و شترمرغ می‌دادیم. برای‌مان تلویزیون را روشن کرد. یادم نیست چه شبکه‌ای بود. دو؟ سه؟ جام‌جم؟ همان که مجری‌اش  مثل زرافه‌های توی باغ‌وحش دراز بود. یک زن بود با مانتوی خردلی و کمی کمتر از یک قبضه ریش فرفری داشت. با آن هیبت شده بود شبیه ابرهه. بعد هم یک خواننده آوردند توی برنامه تا به صورت زنده بخواند. برای ما بینندگان عزیز و ابرهه. و خواند. مجری هم مثل آن‌که در محضر فیثاغورث نشسته باشد، بدون هیچ حسی تماشایش می‌کرد. ده سال پیش مجری‌های جام‌جم به اندازه‌ی امروز گه بودند. اما من آن‌ها را خنده‌دار توصیف می‌کردم. 
مصطفی!

چی شد که این طور شدیم؟ چرا این‌قدر غم‌های دنیا را تخس می‌کنیم بین هم‌دیگر؟  چرا نمی‌خندانیم؟ چرا مراسم ختم را بی‌دعوت می‌رویم اما مراسم عروسی را فقط با خواهش و کارت دعوت می‌رویم؟ چرا برای رقصیدن باید التماس‌مان کنند؟ چه اتفاقی افتاده؟ من چرا دیگر مثل قدیم اعتقاد ندارم که گهِ زندگی به مرور زمان تبدیل می‌شود به خاطرات خنده‌دار؟ چرا ماجرای خانه‌ی کمپلو را نمی‌نویسم؟ همان که با هر نم باران، چاه فاضلابش از توی آشپزخانه می‌زد بیرون؟ با همین یک ماجرا می‌توانم لااقل برای چند ثانیه لبخند روی لب افلاکی بیاورم. اما نمی‌کنم. چرا؟
مصطفی!

چی شد که این‌طور شدیم؟ چرا وقت حادثه و زلزله و سیل، دوست داریم عکس آدم‌های دردکشیده را بین هم، مثل حلوای مرگِ شادی پخش کنیم؟ این پخش کردن غم چه فایده‌ای برای ما دارد؟ جز این‌که دل‌مان بمیرد و عادت کند به غم و مرگ و زخم دلمه‌بسته؟ جز این‌که همه‌ی ما بشویم مثل راننده‌ی ماشین نعش‌کش که با دیدن هیچ جسدی کک‌مان هم نمی‌گزد؟ ما کمک نمی‌کنیم. فقط خاک غم را پخش می‌کنیم. چون چیز دیگری بلد نیستیم.
مصطفی!

افلاکی برایم توی ماه نوامبر پیام فرستاد که همسرش گاهی وقت‌ها از خواندن من شاد می‌شود. خیلی از خودم خجالت کشیدم. از این‌که دیگر نمی‌توانم او را بخندانم. از این‌که افلاکی کسی را این‌جا ندارد تا بنویسد که به این زندگی با همه‌ی گه بودنش، باید خندید. از ازل تا ابد زندگی یک جوک خنده‌دار بوده و هست. بخند افلاکی. تو را به جان مصطفی بخند.

پی‌نوشت کنم که عکس و نوشته به زعم خودم مرتبط هستند.

دویست و نه

مادرم برای جلسه‌ی قرآن‌خوانی رفته خانه‌ی همسایه‌مان. دو ساعت آن‌جا قرآن خوانده. موقع برگشتن، خدا بهش جایزه داده و مادرم فهمیده که لنگه‌ی چپ کفشش گم شده. یک لنگه‌ کفش سیاه شماره‌ی سی‌و نه بدونِ پاشنه‌. یک خانم دیگر همان‌جا و به همان سیاق قربانی شده و لنگه‌ی راست کفشش گم شده. یک لنگه‌ کفش قهوه‌ای شماره‌ی چهل و دو  با پاشنه‌ی‌ سه سانت. دو لنگه‌ی کفش ناهمسان و متفاوت. قطعا ماجرا، کفش دزدی نیست. احتمالا یکی از مدعوین، همین‌طور که شیدا شده، کفش‌های لنگه به لنگه را پوشیده و سر به خیابان زده. پدرم معتقد است که همین الان اگر راسته‌ی خیابان ستارخان را بگردیم، حتما یک زنی هست که مثل زامیاد پنچر، راه می‌رود و مثل پاندول چپ و راست می‌شود. خیلی مدهوش‌وار. این همان زن شیدا است. پیدا کردن آدم مدهوش و شیدا دراین شهر شلوغ خیلی هم آسان است.