بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری نیمه‌ی تاریک خودت را بنویسی

دویست و هفتاد و هفت

چند هفته پیش این عکس را گرفتم. وسط چله‌ی تابستان. شهر ما تابستان‌های گرمی دارد. فقط چند درجه از جهنم موعود خنک‌تر است. رفته بودم پارک که ورزش کنم بابت ذوب شدن چربی‌ها و گناهانم. شنیده‌ام که عذاب‌های این دنیا باعث پاک شدن گناهان و کم شدن عذاب‌های آن دنیا می‌شود. کلا به گمانم یک سری عذاب وجود دارد که یا این دنیا یا آن دنیا باید تحمل‌شان کنیم و هیچ گربه‌رویی برای رهایی از دستشان نداریم. این زن جوان هم آمده بود برای ورزش. از فرط گرما یک بستنی یخی قرمز خریده بود. بعد هم شروع کرد با آن عکس سلفی گرفتن. دست‌کم صدتا عکس گرفت. بستنی بی‌نوا هم طاقت نیاورد و مثل شمعِ دمِ سقاخانه شروع کرد به ذوب شدن و فنا رفتن. تا زن جوان به خودش بیاید، از بستنی یک چوب مانده بود و هاله‌ای از شاتوت قرمز. بعد هم مجبور شد دستش را لیس بزند به جای بستنی و چوبش را بیاندازد توی سطل آشغال. خیلی دلم خواست بروم بالای منبر و موعظه‌اش کنم. دوست داشتم بهش بگویم خاک بر سرت. چرا ثانیه‌های دلچسب زمان حال را می‌فروشی به آینده‌ی نامعلوم؟ اشتباه من را تکرار نکن. من هم همیشه در زندگی‌ام مشغول تصویر‌سازی از آینده بودم. دقیقا مثل توی ابله. همه‌ی بستنی‌های زندگی‌ام آب شد بابت همین تصویر ساختن‌ها. دائم به فکر آینده هستم. به فکر این‌که چه لذت عظیمی قرار است بابت آینده ببرم. غافل از این‌که سوختِ این تصویرسازی از آینده، هیزم زمان حال زندگی‌ام است.
اما حیف که ترجمه‌ای حرف‌های بالا به انگلیسی کار من یا آقای علی‌آبادی نیست. من و علی‌آبادی فقط می‌توانستیم با آن زن جوان درگیری فیزیکی داشته باشیم. اما خب، من آن همه محنت دویدن در گرما را به جان خریده بودم صرفا بابت سوختن گناهانم و نه تولید گناهان جدید. بابت همین هم بسنده کردم به یک عکس و چند تا نچ‌نچ غلیظ. همین.

Advertisements

دویست و هفتاد و شش

یک بار در ضیافتی مطبوعاتی، ژرژ ولنسکی را دوره کردند و درباره طنز و حکومت و سیاست سوال‌پیچش کردند. ولنسکی هم که کلا آدم کم‌حوصله‌ای بوده، کل جواب‌هایش را خلاصه کرده در یک جمله که سلامت یک حکومت و سیاست‌مداران آن را از طنز جاری در آن مملکت می‌شود فهمید. تا جایی که بشود به ریش سیاستمداران خندید و از کارهایشان طنز درست کرد، یعنی هنوز اصلاح‌پذیرند. اما اگر دیگر عملکردشان قابل ترجمه به طنز نباشد، یک جای کار می‌لنگد. درست شبیه به یک بچه‌‎ی چهار ساله که جلوی مهمان‌ها شعرهای مهدکودکش را بخواند. تا یک جایی همه لذت می‌برند. اما بعضی بچه‌ها تا خشتک مهمان را پرچم نکنند، ول‌کن ماجرا نیستند. در واقع از فاز بامزگی لیز می‌خورند به فاز لوس بودن و دریدن مهمان. بعد هم ماجرا عموما ختم می‌شود به راهی کردن بچه به اطاق خودش. حالا یا مسالمت‌آمیز و با قربان صدقه ‌رفتن یا با پس‌گردنی و درکونی.
آخر هفته داشتم با پدرم حرف می‌زدم. حال و احوالش را به سیاق همیشگی پرسیدم. بعد هم رفتیم سر قیمت دلار و گوجه و ماست و سکه. مرثیه را برایم خواند و آخرش هم گفت که کلا سکان مملکت ول شده به امان خدا. من هم آمدم طنازی کنم و گفتم که گویا سکان را کنده‌اند و برده‌اند و دیگر چیزی نیست که با آن بشود کشتی را هدایت کرد. بعد دقیقا همان‌جا بود که یاد ولنسکی افتادم. دیدم که ماجرا اصلا قابل ترجمه به طنز نیست. اصلا نمی‌شود از آن همه حجم دغدغه که در فکر یک بازنشسته‌ی دولت پرپر می‌زند طنز ساخت. به همین دلیل ساده خفه شدم. سر ِ خر بحث را کج کردم سمت این‌که شام چی دارید؟ مادرم گفت خوراک لوبیا. با خنده گفتم که گلاب به روی ماهتان اما خوراک لوبیا خیلی غذای خطرناکی است و آدم باد می‌کند و باد می‌دهد و از همین نوع طنزهای آبگوشتی به سیاق رضا عطاران. بعد هم خدا را شکر کردم که شام خوراک لوبیا داشتند. خدا را شکر کردم که لوبیا را خلق کرده و تا ابد می‌شود برای آن جوک ساخت و در عسر و حرج بهش خندید. همیشه که نمی‌شود از سختی‌ها گفت. ماجرا شده شبیه به گلوله‌ی برف که دائم در حال بزرگ شدن است. آنقدر دائم و ریز ریز خبرهای بد را به آن گلوله‌ی برف اضافه کردم که تبدیل شده به بهمن و هر بار خرابش می‌کنم روی سر آن‌ها. از حالا به بعد فقط به لوبیا و خوراک لوبیا و لوبیا پلو می‌خندیم. لوبیا هنوز اصلاح‌پذیرتر و طنزپذیرتر از خیلی چیزهای دیگر است.

دویست و هفتاد و پنج

فیلم The 400 Blow یک سکانس جذاب دارد که بابت آن می‌شود کل فیلم را دوست داشت. اول‌های فیلم معلم کلاس، ژان‌پیر را بابت کاری که یادم نیست چی بود، تنبیه کرد. بعد هم موقع زنگ تفریح اجازه‌ی خارج شدن از کلاس را به او نداد. معلم الدنگ بهش گفت که زنگ تفریح یک پاداش است و نه یک حق. ژان‌پیر هم هیچ حرفی نزد و تنها ماند توی کلاس. لابد بابت این‌که پرت‌وپلای معلم را باور کرده بود که زنگ تفریح یک پاداش است و نه یک حق. همین ندانستنش هم باعث شد که پانزده دقیقه را تنهایی ته یک کلاس نمور سپری کند. کلا بدبختی بزرگی است که آدم حق و حقوق طبیعی‌اش را نداند و هر چیز خوبی را بگذارد به حساب پاداش. در واقع یک مرز نامرئی و ظریف بین حق و پاداش است که بعضی‌ها بابت کنترل دیگران آن را جابجا می‌کنند. بعد هم مثل آن معلم الدنگ، حقوق اولیه را سُر می‌دهند سمت قسمت پاداش‌ تا راحت‌تر دیگران را از آن محروم کنند. یا مثلا همین بچه‌ی توی عکس. روز شنبه با پدرش آمده بود پارک. بستنی می‌خواست. پدرش تا آمد توی کار نه بیاورد و برایش نخرد، بهش گفت که امروز شنبه است و ما شنبه‌ها بستنی می‌خوریم. خلاص. پدرش هم خرید. بچه کاملا بستنی روز شنبه را حق خودش می‌دانستد و نه لطفی از سمت پدرش. به همین راحتی.

دویست و هفتاد و چهار

این روزها هفته‌ای هشتاد ساعت کا‌ر می‌کنم. مشغول ساختن یک خیابان هستم که این ور را وصل می‌کند به آن ور. اطاقم شده شبیه به بازار عبدالحمید. آشفته و شلوغ. با یک دست تلفن می‌زنم. با دست دیگرم جواب ایمیل می‌دهم. با آن یکی دستم خیابان می‌کشم. با دست آن‌وری‌ام ناهار می‌خورم و با یک دست دیگرم برای همکارهایم توی هوا خط و نشان می‌کشم. قبل از بیدار شدن خورشید می‌زنم بیرون و چند ساعت بعد از رفتن خورشید برمی‌گردم خانه. کلا حجم کار مثل یک پرده‌ی کلفتِ ابر سیاه جلوی خورشید را گرفته و چند هفته ‌است که ندیدمش.
البته این‌ها هیچ کدامشان به معنای اعتراض نیست. حجم زیاد کار مزایای خودش را دارد که بزرگترینش خاموش کردن تمام سر و صداهای داخل آدم است. درست مثل این که لبه‌ی استخر بزرگی ایستاده باشم و یک کرور آدم کنار آن مشغول داد و بیداد باشند. بعد با کله بپرم ته استخر و زیر آب. همه‌ی صداهای بلند تبدیل شده‌اند به سکوت. یا فوقش یک صوت مبهم و دور که اصلا آزاردهنده هم نیست. انگار که مال من نیستند. خوبی ماجرا دقیقا همین سکوت زیر آب است.
البته قسمت بد ماجرا کم‌خوابی است. من خواب را دوست دارم. در واقع خواب من را دوست دارد و هر لحظه که امکانش باشد، خراب می‌شود روی سرم. من عاشق بالش خنک و اتاق تاریک و کش و قوس توی تخت هستم. خواب دیدن را هم دوست دارم. حتی کابوس‌هایم را دوست دارم. این‌که آدم بیدار می‌شود و می‌بیند همه چیز کابوس بوده و زندگی هنوز مثل شب قبل است، حس خوبی دارد. اما آدم وقتی ته استخرِ کار است، نمی‌تواند بخوابد. در واقع ایده‌ال‌ترین حالت این است که آدم ته استخر بخوابد. در سکوت و زیر ستون‌های اریب نور خورشید که از دنیای بیرون می‌تابد توی دل آب.
قرار نبود ماجرا این‌قدر پیچیده بشود. قرار بود فقط بگویم که مثل یک کمباین رومانیایی مشغول کار کردن هستم. نمی‌دانم چرا کارم کشید به استخر و رختخواب و این‌ها. به هر حال یک برش نه چندان نازکی بود از روزمرگی‌ها برای مراجعات آینده‌ام. همین.

دویست و هفتاد و سه

اصولا من آدمی هستم که بیشتر وقتم را در کوچه پس کوچه‌های گذشته و خاطرات تلف می‌کنم. بابت همین همیشه تیر و کمان خاطرات آماده است و با هر تلنگری ضامنش در می‌رود و شلیک می‌شوم به گذشته. مثلا دیشب یکی از رفیق‌هایمان حرف را کشید سمت آسمان‌ گچساران که خیلی پر ستاره بوده و الخ. همین یک جمله من را پرت کرد به آسمان رامهرمز. یاد یک شب تابستانی افتادم که همه‌ی فامیل خوابیده بودیم توی حیاط. هزار سال پیش بود. عروس عمویم از روی شیطنت گفت: الان که ما این‌جا خوابیدیم ماهواره‌های آمریکایی با تلسکوپ‌هایشان می‌توانند حتی گل روی پیراهن‌مان را ببینند. آن‌قدر روغن داغش را زیاد کرد که عمه‌ی پدرم چادرش را کشید روی سرش و سفت بستش تا جاسوس‌های آمریکاییِ نامحرم موهایش را نبینند.
یا مثلا چند روز رفته بودم دکان حاجی. همه چیز توی فروشگاهش پیدا می‌شود. از کوهان شتر بگیر تا دائره‌المعارف دکتر مصاحب. وسط همه‌ی آن خنزر پنزرها یک کاغذ چسبانده بود به دیوار و رویش نوشته بود گوشت‌کوب رسید. و چهارتا گوشت‌کوب کج و کوله زیر آن گذاشته بود. همین کلمه‌ی گوشت‌کوب پرتم به اهواز. همان سالی که پدرم برایم یک آتاری خریده بود. دو تا دسته باهاش آمده بود که بهش می‌گفتیم دسته‌ی آبگوشتی. نمی‌دانم چرا. اما همین یک کلمه، تمام بیست نفر هم‌بازی‌های کوچه‌ی اصفهان را یادم انداخت. که چطور دور هم جمع می‌شدیم و دسته‌های آبگوشتی آتاری مثل لوله‌ی قلیون به نوبت بین‌مان می‌چرخید و عمودپرواز بازی می‌کردیم. .
بدتر از آن هفته‌ی پیش بود. تلویزیون برنامه‌ی آشپزی داشت و می‌خواستند سوپ فلان درست کنند. آشپز، یک سیر تازه را گذاشت روی تخته‌ی آشپزی و دوربین زوم کرد روی آن. بعد با نوک چاقو خیلی آرام خط انداخت روی سیر و خیلی سریع پوستش را سر داد پائین و تن سفید سیرِ تازه زد بیرون. همین یک صحنه من را یاد ساندرای خواننده انداخت. هزار سال پیش من و شروین و شاهین، جمع شده بودیم دور هم. یک فیلم چرند دیدیم و تهش هم چهار تا شو آبگوشتی لس‌آنجلسی و تهِ تهش هم یک شو از ساندرا. جایی وسط آن، یک زن را از پشت نشان داد که دست مرموزی، زیپ لباسش را آرام باز کرد و لباس سر خورد پائین و سفیدی پوست زن زد بیرون. درست مثل نوک چاقو و پوست سیر.
گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم که هیچ چیز تمام نمی‌شود. همه چیز فقط کش می‌آید. درست مثل آدامسی که گیر کرده به شلوار آدم و ول‌کن ماجرا هم نیست. وگرنه چه دلیلی دارد که آدم مثل پاندول بین گذشته و حال نوسان داشته باشد. چرا سیر باید من را به یاد ساندرا بیندازد؟ چرا لیموترش من را یاد کوچه‌ی اصفهان می‌اندازد؟ چرا رنوی پی‌کی من را یاد آدامس نعناعی و آقای قائمی می‌اندازد؟ چرا هر نسیم خنکی من را یاد پدربزرگم موقع آب دادن به درخت‌های نارنج می‌اندازد؟ چرا ته هر چیزی با نخ نامرئی وصل است به یک جای دور؟

دویست و هفتاد و دو

من نزدیک به یک دهه از زندگی‌ام را در محله‌ی گلستانِ اهواز زندگی کردم. اسم کوچه‌مان اصفهان بود. بچه‌های کوچه دو دسته بودند. بچه‌های سر کوچه و بچه‌های ته کوچه. یک خط فرضی هم کوچه را مثل خط استوا دو قسمت کرده بود. همین خط فرضی مثل کاتالیزور سالی سه چهار بار آتش دعوا را بین بچه‌های دو سر کوچه شعله‌ور می‌کرد. بزرگترین آن با دار و دسته‌ی یوسف بود. ساعت پنج بعد‌ازظهر، علی رفته بود نان بخرد. وسط مرداد ماه. یوسف هم توی صف بود. گرمای مرداد ماه اهواز همین‌طوری هم عامل سوتفاهم است. حالا چه برسد به این‌که دو نفر از دو سر کوچه توی صف نانوایی، کنار هم باشند. سر هیچ دعوای‌شان شده بود. علی یک چک خوابانده بود زیر گوش یوسف. یوسف هم یک درکونی زده بود به علی. بعد هم مثل کلاف کاموا پیچیده بودند به هم. هیچ کس هم حاضر نشده جدایشان کند. به هر حال آن وقت‌ها موبایل نبوده و آدم‌ها سر صف نانوایی تا حد مرگ حوصله‌شان سر می‌رفته و تماشای دعوا خیلی لذت‌بخش بوده. آتش دعوا را از نانوایی کشاندند به کوچه و مثل یک بهمن بزرگ همه‌ی بچه‌ها‌ی دو سر کوچه را به کام خودش کشید. من هم بودم. نمی‌دانستم برای چی دارم دعوا می‌کنم. بدی ماجرا هم همین بود. وقت‌هایی که نمی‌دانستم برای چی دعوا می‌کنم، زورم تحلیل می‌رفت و هیچ بازدهی خوبی نداشتم. در واقع صرفا کتک می‌خوردم. یک اژدهایی درون من خوابیده بود که تا بیدار نمی‌شد، نمی‌توانستم برنده‌ی دعوا بشوم. مثلا یک بار با غرابی‌ها دعوایم شد. فحش دادند به خواهرم. فحش کاف‌دار و خ‌دار و میم‌دار و همه‌چیزدار. من اصلا خواهر ندارم. اما اژدهای درونم بیدار شد. حریف دو نفرشان شدم. دو سه تا مشت و لگد خوردم اما ده برابرش را زدم. چون می‌دانستم که به خواهر نداشته‌ام فحش داده‌اند و همین کافی بود برای کلفت شدن رگ غیرتم. اما برای دعوا با یوسف در آن روز گرم مرداد هیچ دلیل موجهی نداشتم. فقط صرفا بابت تنفر از بچه‌های آن سر کوچه که نمی‌شد کسی را کتک زد. لااقل اژدهای درون من نظرش این بود. همین هم شد که کتک خوردم. در عوض پژمان آن سمت میدان کتک می‌زد. لابد دلایل شخصی خودش را داشت. رسیده بودیم روبروی خانه‌ی آقای پهلوان. همان که سه تا دختر داشت مثل دسته‌ی گل. قشنگی آن‌ها هم باعث نشد که من از حیثیت خودم دفاع کنم و به کتک‌خوردنم ادامه دادم. نهایتا هم برادر یوسف کمربندش را انتفاضه‌طور دور سرش چرخاند و سگک آن را کوباند پشت سرم. خون و درد که پاشید بیرون تازه فهمیدم که زندگی خیلی کوتاه است و آدم برای مردن و جنگیدن و دفاع باید دلایل خیلی موجهی داشته باشد.
دیروز از فرط بیکاری یک انیمیشن کوتاه روسی دیدم که در آن یک سیرک آتش گرفته بود. صاحب آن التماس می‌کرد به فیل که با خرطومش آب بپاشد و آتش را خاموش کند. فیل هم زیر بار نرفت. دلیلی نداشت برای جنگیدن با آتش. لابد آن‌قدر صاحب سیرک عذابش داده بود که دیگر فیل برای خاموش کردن خانه‌ی خودش هم رغبتی نداشت. جنگیدن دلیل موجه می‌خواهد. خواستن می‌خواهد. لزوما بابت تنفر از بچه‌های ته کوچه که نمی‌شود دعوا کرد. کاشکی یکی من را مطمئن کند که ما آدم‌های سال نود و هفت همان‌قدر خواستن داریم که سال پنجاه و نه داشتیم.

دویست و هفتاد و یک

یک گدای متمایل به دیوانه، چند هفته است که پاتوقش را آورده جلوی ساختمان شرکت‌مان. قیافه‌اش یک طوری است که مثلا عابدزاده را پیوند زده باشند با جواد ظریف. جوری که انگار هر دونفرشان هم‌زمان ایستاده‌اند جلوی آدم. از تک‌تک سلول‌های بدنش بوی اوره فوران می‌کند. همیشه یک هدفون چرک‌مال روی گوشش است و آهنگ گوش می‌دهد و درجا قر شدید می‌ریزد و سرش را مثل خروس عقب و جلو می‌برد. یک مقوا هم گذاشته جلویش و نوشته من خوشحالم. اما اگر یک دلار بهم بدهید، خوشحال‌تر هم می‌شوم. خیلی معصومانه. قشنگی داستان این است که در شلوغ‌ترین پیاده‌روی شهرمان می‌ایستد. آن‌هم ساعت هفت صبح که همه‌ی آدم‌های شهر در حال دویدن به سمت محل کارشان هستند. اما جواد عابدزاده، بی‌خیال هد می‌زند. درست مثل یک سنگ بزرگ که قرص و محکم وسط یک رودخانه‌ی خروشان ایستاده باشد. خیلی سورآل است.
شرکت اپل چند سال پیش یک برنامه‌ی تبلیغاتی گذاشته بود توی شهرمان برای کسانی که آی‌پاد داشتند. بهشان یک آهنگ مجانی از ریانا داد و همه را جمع کرد توی پارک. بعد همه هدفون گذاشتند و در یک زمان آهنگ را پخش کردند. اپل هم یک پوستر بزرگ زده بود آن‌جا و نوشته بود که طوری برقصید که انگار کسی شما را نمی‌بیند. از کنار پارک که رد می‌شدی، هزار نفر آدم را می‌دیدی که دارند به قصد کشت می‌رقصند اما بدون این‌که صدای آهنگ شنیده شود. آن هم خیلی سورآل بود.
اما سورآل‌ترین بخش ماجرا این بود که امروز رفتم پائین تا یک دلار بدهم به جواد و خوشحال‌ترش کنم. یک دلار برای من پولی نیست. من صبح‌ها با سرعت می‌روم سرکار تا همین یک دلاری‌ها را پارو کنم و مثل جواد بوی اوره نگیرم. اسکناس را گذاشتم روی مقوا. بعد یکهو دیدم که سیم هدفون را گره زده به حلقه‌ی کمربندش. بدون این‌که اصلا به جایی وصل باشد و موسیقی پخش شود. یعنی جواد همین‌طور خودجوش داشت می‌رقصید و خوشحال بود. واقعا خیلی سورآل. حالا از صبح دارم به این فکر می‌کنم که یک رگه دیوانگی لازمه‌ی خوشحالی است. وگرنه آدم با صحت عقل خیلی نمی‌تواند خوشحالی کند. حتی به ضرب و زور آهنگ و چهل درصد الکل و پارو کردن همه‌ی یک دلاری‌های جهان. یک رگه دیوانگی خیلی به کار می‌آید و فکر کنم که همه این رگه را دارند. فقط قایم شده و آدم باید پیدایش کند. شاید هم امروز عصر بروم پیش جواد عابد‌زاده و در ازای یک ساندویچ مرغ راضی‌اش کنم تا راز موفقیتش را بهم بگوید. اگر فهمیدم به شما هم می‌گویم. گو اینکه اگر رمز خوشحالی را بفهمم، کرکره‌ی این‌جا را می‌کشم پائین.

دویست و هفتاد

سه هفته پیش از دفتر مرکزی زنگ زدند و گفتند یک کارمند جدید برایمان می‌فرستند تا بار کار کمتر شود. اسمش ناتاشا است. ناتاشا از آن اسمهایی است که آدم دلش می‌خواهد شرمنده نکیر و منکر بشود و خودش را در عسل گناه غرق کند. مثل اسم شیدا و شهلا و کامبیز. همه‌ی همکارهایم مثل گرگ دندان تیز کرده بودند تا ناتاشا بیاید. و دو هفته‌ی پیش آمد. آمد توی اتاقم تا خودش را معرفی کند. درست حس کسی را داشتم که وسط یک رویای شیرین، ساعت چهار صبح بیدارش کنند برای خوردن سحری. یک زن قوی و عضلانی توی چهارچوب در ایستاده بود که قطر بازویش یک شماره از دور کمر من بزرگ‌تر بود. موقع دست دادن انگار می‌خواست انگشت‌های آدم را ادغام کند توی هم. پشت موهایش را دم اردکی گذاشته بود و آدم را یاد امین حیایی می‌انداخت. جلوی آدم که می‌ایستد، دست‌هایش را گره می‌زد توی هم و تا جایی که تاندون‌هایش کشش داشت، پاها را از هم فاصله می‌داد. درست انگار که میدان آزادی جلوی آدم بیاستد.
همان روز اول رفتم کنار میزش ایستادم تا یادش بدهم چطور فلکه طراحی کند. یک پیراهن مردانه‌ی چهارخانه گشاد پوشیده بود. بعد تازه فهمیدم که یک خالکوبی بزرگ دارد پشتش. یک داس و چکش قرمز و آبی که از پس گردنش شروع می‌شد و دسته‌ی داس می‌رفت پائین و تهش دیده نمی‌شد. همان‌جا فهمیدم که یک پهلوانِ کمونیست همکارم شده که موقع احوال‌پرسی با لهجه‌ی جنوبی می‌گوید what’s up dude و خنده‌اش را با یوهاها شروع می‌کند. خیلی قوی و رسا.
حالا دو هفته است که با ما کار می‌کند. تازه فهمیدم که بزرگ‌ترین نقصان رفتاری من، پیش‌قضاوت است. ترجیحم بر این است که همه چیز را در همان ده دقیقه‌ی اول حلاجی کنم، قضاوت کنم، حکم صادر کنم و پرونده را مختومه کنم و بروم سراغ مورد بعدی. اما توی این دو هفته متنبه شدم. ناتاشا یک‌شنبه‌ی آخر هر ماه می‌رود اطعام ایتام. با یک گروه آدم شبیه به خودش. بعد از زلزله‌ی هائیتی، یک ماه تمام آنجا رفته بابت کمک. زلزله‌ی بم که آمده بود، ویزا گرفته بود برای ایران. که البته دولت فخیمه سه روز بعد ارجاعش دادند. آفریقا را مثل کف دستش می‌شناسد و عضو یکی دو موسسه‌ی مبارزه با گرسنگی در آن‌جاست. یک دختر پنج ساله هم به فرزندی قبول کرده که یک پا ندارد. در ضمن هر روز درِ کنسرو لوبیای شارلوت (آن یکی همکارمان) را باز می‌کند. چون زور شارلوت نمی‌رسد. نسبت قواره‌ی شارلوت به ناتاشا، مثل قواره‌ی باطری نیم‌قلمی است به باطری ماشین.
نهایتا این‌که از بودن ناتاشا این‌جا خیلی خرسندیم. دنیا پر است از آدم‌های قلمی و قشنگ که در همان ثانیه اول آدم عاشق‌شان می‌شود. البته فقط به درد همان ثانیه اول می‌خوردند و مثل آپاندیس هیچ کاربرد حیاتی در دنیا ندارند. این‌جا بیشتر ناتاشا لازم داریم. در ضمن من هم باید یاد بگیرم پیش‌قضاوت نکنم. کار کریهی است.

دویست و شصت و نه

امروز باید زنگ می‌زدم به شقایق. تنها وقتی که می‌توانم تلفن حرف بزنم، پشت فرمان است. از اولِ ماه جولای هم یک قانون سخت‌گیرانه گذاشته‌اند و اجازه نداریم حین رانندگی موبایل دست‌مان بگیریم. حتی شماره هم نمی‌توانیم بگیریم. تنها راهش این بود که شفاهی به موبایل بگویم call شقایق. اسم سختی است و فکر نمی‌کردم اصلا بفهمد منظورم کی هست. اما فورا و بدون تردید شماره را درست گرفت. شگفت‌انگیز بود. مخصوصا با آن وضعی که من شقایق را برایش تلفظ کردم و انگار داشتم آب‌نمک غرغره می‌کردم. موبایلم در عرض همین یکی دو ماهی که با من زندگی می‌کند، کاملا لهجه‌ام را یاد گرفته. هوش مصنوعی. بعد با خودم فکر کردم اصلا هوش مصنوعی کلمه‌ی درستی برای این جور تکنولوژی‌ها نیست. هوش مصنوعی برای آقای محتشم کاربرد دارد. قدیم‌ها منشی شرکت‌مان بود. بهش می‌گفتم زنگ بزن روابط عمومی وزارت نیرو. زنگ می‌زد بایگانی شرکت واحد. می‌گفتم آقای رضوانی را بگیر. یا زنگ می‌زد به پدرم یا می‌رفت از شیرینی‌فروشی لادن، نان خامه‌ای می‌گرفت. هوش مصنوعی یعنی آقای محتشم. نه موبایل که ف را نگفته تا فرحزاد رفته و برگشته. این‌ها هوش واقعی هستند.
بعد فکر کردم خوش‌به‌حال آدم‌هایی که این چیزها را اختراع می‌کنند. چهارچوب فکری کاملا منسجمی دارند و درست می‌دانند که صد سال دیگر قرار است کجا باشند و چه کار کنند. نقشه‌ی مدینه‌فاضله‌ی مورد نظرشان را کشیده‌اند و می‌دانند هال و آشپزخانه و مستراح و حمامش کجاست. ناسا از خیلی سال پیش می‌داند کجا دارد می‌رود. گوگل و تسلا و اپل هم همین‌طور. درست برعکس من. هیچ ایده‌ای ندارم که مدینه‌ی فاضله‌ام چطوری است. اصلا نمی‌دانم کجا هست. نمی‌دانم از این دنیا چی می‌خواهم. از بچگی عادتم همین بود. در یخچال را باز می‌کردم و از دستگیره‌اش آویزان می‌شدم. مثل هندی‌ها که از قطار آویزان می‌شوند. بعد یک‌بند از مادرم می‌پرسیدم چی داریم بخورم؟ مادرم هم بسته‌های پیشنهادی را ریسه می‌کرد. شیر؟ خرما؟ ارده؟ کلوچه؟ سیب؟ به همه هم می‌گفتم نه. حتی گاهی وقت‌ها بسته‌های غیرپیشنهادی را ارائه می‌داد. خاویار؟ موز؟ نارگیل؟ باز هم نه. گرسنه نبودم. همین نیم‌ساعت پیش ناهار خوردم. فقط فکر می‌کردم یک چیزی می‌خواهم. اما نمی‌دانستم چی. الان هم همین است. فکر می‌کنم یک مدینه‌ی فاضله‌ای هست که من را می‌طلبد. اما نمی‌دانم کجاست تا بروم آن‌جا. هیچ وقت هم زیر بار این منطق نمی‌روم که اصولا مدینه‌ی فاضله ساختنی است و نه رفتنی. چون ساختن، کار سختی است. در عوض نشستن و غر زدن از این‌که گم‌شده‌ی دهر و دیارم، خیلی آسان‌تر است. همین یک قلم فرق جزئی بین من و محتشم و آن‌هایی که افق ترسیم می‌کنند، وجود دارد. مثل همان کسی که موبایلم را طوری طراحی کرده که من را بعد از دو ماه درک می‌کند و وقتی به فارسی می‌گویم شقایق، می‌فهمد.
همه‌ی این فکرهای تاسف‌بار بابت این است که شقایق گوشی را برنداشت. اگر برداشته بود و حرف زده بودیم، من این‌طور وارد وادی ملال و تاسف نمی‌شدم. شقایق گوشی‌تو جواب بده همیشه.

دویست و شصت و هشت

ساعت دو و بیست دقیقه‌ی دیشب یک صدای بلند از آن سمت خانه بلند شد. آن‌قدر بلند بود که حس کردم یک بار قابلمه‌ی مسی خالی کرده‌اند کف خانه. شک نداشتم که دزد آمده و می‌خواهد نداشته‌هایم را ببرد. از زیر تخت، چوب بیس‌بال را کشیدم بیرون. پنج سال پیش یک فروشگاه لوازم ورزشی حراج زده بود به چوب بیس‌بال‌هایش. من هم یکی خریدم. اصولا حراج فروشگاه‌ها، چهارچوب نیازهای من را مشخص می‌کنند. وگرنه من تا همین امروز حتی یک بار هم بیس‌بال بازی نکرده‌ام و تقریبا از این ورزش متنفرم. از همان وقت که خریدمش گذاشتم زیر تخت برای شبی که دزد بیاید و با آن لت و پارش کنم و از کیان خانه و خانواده دفاع کنم. بعد یادم افتاد به بیست سال پیش که رفته بودیم اسکاتلند. آن‌‌وقت‌ها هنوز وضعیت اقتصاد به اندازه‌ی امروز خوب نبود و عموما کارمندان دون‌پایه با چلاندن ته جیب‌شان می‌توانستند بروند اروپا. ما هم با پوند هزار و چهارصد تومانی رفتیم اسکاتلند. آن‌جا هم چهارچوب نیازها و سطح هدایایی که باید بخریم را حراج فروشگاه‌ها تعیین می‌کرد. همین شد که یک چوب گلف خریدم. حراج بود وگرنه نه خودم گلف بازی کرده بودم و نه حتی توی عمرم کسی که گلف بلد باشد را دیده بودم. با بدبختی آوردمش تهران و گذاشتمش زیر تخت‌خواب برای روز مبادا. مثلا برای روزی که مهمان باکلاس بیاید خانه‌مان و چوب را آویزان کنم به دیوار جهت فخر فروشی. یا برای روزی که دزد بیاید و با چوب گلف صورتش را حلیم کنم. اما هیچ وقت پیش نیامد.
بعد یاد بیست و دو سال پیش افتادم. سر خیابان تخت‌طاووس منتظر تاکسی بودم. یک پیکان کوبید به پشت یک ماتیز صورتی. راننده ماتیز زن بود. آمد بیرون و دید صندوق نداشته‌ی ماتیز، نداشته‌تر شده. عصبانی شد. به راننده پیکان گفت حواست کجاس؟ راننده پیکان هر یک حرف بی‌ربطی زد که من تکرارش نکنم بهتر است. راننده ماتیز هم جلدی پرید از زیر صندلی یک عصایی آورد بیرون و گرفت بالای سرش که مثلا طرف را حلیم کند. راننده پیکان سینه را داد جلو و چهار تا فحش جدید و ابتکاری داد. عصایی هم توی دست زن مانده بود بالا و جرات پائین آمدن نداشت. آخرش هم نزد. ماندند تا پلیس بیاید.
بعد یاد بیست شب پیش افتادم که از فرط ملال‌انگیزی زمانه، افتاده بودم توی یوتیوب و ویدئوهای چرند تماشا می‌کردم. یکی از ویدئوها خیلی عبرت‌انگیز بود. یک تکه از یک فیلم هندی بود. یک پلیس هندی که قهرمان فیلم بود با دست خالی گرفتار تبه‌کارها شده بود. از جیبش یک موز رسیده درآورد و پوستش را کند. بعد با همان موز پوست‌‌کنده گلوی همه‌ی تبه‌کارها را درید. خیلی خوب و مهیج.
همه‌ی این‌ها ساعت دو بیست دقیقه یادم آمد و به یک نتیجه‌ی مبرهن رسیدم. این‌که زدن و کشتن کار من و کار هر کس نیست. اصلا هم مهم نیست که وسیله‌ی دفاعی داشته باشی یا نداشته باشی. خیلی جسارت می‌خواهد تا چوب بیس‌بال یا گلف (و یا اگر هندوستان زندگی کنید، موز) را بزنی توی سر یک موجود زنده. موجودی که گوشت و استخوان دارد. دقیقا همان نتیجه‌ای که زن ماتیزسوار به آن رسید و نزد. اما اگر جرات این کار را داشته باشی با موز هم می‌شود گلوی آدم‌ها را پاره کرد. ماجرا فقط جسارت گرفتن جان است. این‌که دل آدم چقدر گنده باشد وگرنه سایز بازو خیلی مهم نیست. مثل قاضی‌هایی که حکم اعدام یا شلاق می‌دهند. فقط یک دل گنده دارند و یک خودکار و کاغذ. همین.
بابت همین هم چوب بیس‌بال را سُر دادم سر جای اولش. ملحفه را کشیدم روی خودم و تا صبح با قلبی مطمئن خوابیدم. چون یک جایی خوانده‌ام که دزدها مثل خرس‌ هستند. تنها راه رهایی از دست‌شان این است که آدم خودش را بزند به خواب و مردن. برای من که جواب داد.
در ضمن نمی‌دونم صدای چی بود. ما رو که کشتن.