بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری نیمه‌ی تاریک خودت را بنویسی

سیصد وچهل و چهار

دو روز پیش با پدرم تلفنی صحبت کردم و گفت که یکی از دندان‌هایش درد ‌کرده و رفته دندان‌پزشک. دکتر هم عکس گرفته و گفته که کار دندان تمام است و باید آن را بکشد. بعد هم آمپول زده و انبر گذاشته و دندان را کشیده و نیم کیلو پنبه پهن کرده روی جای خالی دندان. بعد پدرم گفت که گمان کنم دکتر، دندان اشتباهی را کشیده. ما هم این‌ور خط خندیدیم و گفتیم که نه، امکان ندارد. الان دهانت هنوز بی‌حس است و درست متوجه نمی‌شوی و سوگندنامه سقراط و بقراط و این‌ها. امروز بهش زنگ زدم و گفت حدسش درست بوده و دکتر دندان اشتباهی را کشیده است. صبح رفته پیشش و بهش گفته که گند زدی.  گویا دکتر کمی خجالت کشیده و گفته آخ ببخشید. بعد هم توجیه کرده که خب بالاخره آن یکی هم یکی روز خراب می‌شده و باید می‌کشیدی‌اش. بعد هم آن یکی دندان را کشیده است. به همین لذیذی.

هشت ساعت پیش این خبر مسرت‌بخش را به من داد. هر چه ماجرا را بالا و پائین کردم تا یک چیزی در موردش بنویسم، چیزی به ذهنم نرسید. بعضی اتفاق‌ها، حاشیه ندارند. خودشان به تنها‌یی آن‌قدر رنگ و لعاب دارند، که توضیحات تکمیلی لازم ندارند. درست مثل همین خبر. این‌که سال 2019، یک دکتر متخصص در پایتخت یک کشور، قادر است ساده‌ترین بخشِ تخصصش را اشتباه انجام دهد. دقیقا همان کاری که سلمانی‌های صد سال پیش، کنار خیابان به درستی انجام می‌دادند. داستان مثل جوک است. یک جوک خوب که تفسیر نمی‌خواهند.

من هشت ساعت است که سعی می‌کنم خودم را قانع کنم که این ماجرا صرفا یک خطا بوده و انسان جائزالخطاست. اما نتوانستم خودم را قانع کنم. یک چیزی ته ذهنم جیر‌جیر می‌کند و اصرار دارد تا این ماجرا را وصل کند به بی‌تعهدی. اشتباه در مسائل پیچیده، به مراتب توجیه‌پذیرتر و قابل بخشش‌تر است تا اشتباه در مسائل ساده. دانشجو که بودم، بابت درآوردن پول پیتزا و عیاشی‌های اضافه بر سازمان، گاهی وقت‌ها تدریس خصوصی ریاضی می‌کردم. یک شاگرد دبیرستانی داشتم که خیابان جلفا زندگی می‌کرد. آدم باهوش اما سربه هوایی بود. انتگرال نامعین پیچیده را به راحتی جویدن کاهو حل می‌کرد. اما مثلا به جای پنج می‌نوشت هشت. یا جای مثبت و منفی را اشتباه می‌کرد. وقت‌هایی که در قسمت‌های بنیادی و پیچیده، اشتباه می‌کرد، با اخلاق انبیاءوار خودم اشتباهش را می‌گفتم. چون مطمئن بودم اشتباهش ریشه در ندانستن دارد و ندانستن هیچ ایرادی ندارد. اما وقت‌هایی که پنج را می‌نوشت هشت، هیولای درونم بیدار می‌شد و دلم می‌خواست سرش را با کارد میوه‌خوری ببرم. چون مطمئن بودم تعهدی به مساله ندارد و صرفا حواسش پرت چیز دیگری است. این طور اشتباهات، بخشودنی نیستند.

درست مثل دکتر دندان‌پزشک. اشتباه این‌چنینی، بیشتر بوی بی‌تعهدی می‌دهد. بوی بی‌حواسی. بوی این‌که حالا مگه چی شده؟ بوی پیش‌آمد، پیش می‌آید. من همیشه از این بخش قضیه می‌ترسم. من از راننده اتوبوسی که چرت بزند، خیلی بیشتر از کسی که رانندگی بلد نیست می‌ترسم. بی‌تعهدی هزار بار خطرناک‌تر از بی‌تخصصی است.

Advertisements

سیصد و چهل و سه

بزرگ‌ترین نقص کارکردن در یک شرکت غیرایرانی این است که آبدارچی ندارند. صبح‌های زود حوصله‌ی هیچ چیزی را ندارم. حتی حوصله‌ی خودم را. کل فلسفه‌ی خلقت و این‌که آمدنم بهر چه بود هم زیر یک علامت سوال بزرگ مدفون می‌شود. در این شرایط اسف‌بار و ملال‌آور، آبدارچی هم نداریم و باید خودم بروم آبدارخانه و سماور را آتش کنم و چای بار بگذارم و خودم لیوانم را بشورم و خودم بریزم و خودم بخورم. رنج مضاعفِ خلقت.

امروز صبح هم همین داستان بود. بساط قهوه را راه انداختم. ده دقیقه‌ای باید صبر کنم تا دست‌رنجم به بار بنشیند. آماندا هم با لیوان قهوه‌ی نشسته‌اش آمد توی آبدارخانه و ایستاد توی صف قهوه. احوال‌پرسی‌های اجباری دم صبح را که رد کردیم، حال برادرش را پرسیدم. دورادور اسکات را می‌شناسم. یک مهندس پل‌ساز که سال‌هال پیش سر یک پروژه‌ی مشترک گذرمان خورده بود به هم. حالش از مهندسی به هم می‌خورد و سال پیش یک روز صبح از خواب بیدار شده و خمیازه کشیده و از پنجره بیرون را نگاه کرده به دوست‌دخترش گفت که من دیگه نمی‌رم سر این کار. خسته‌ام. دوست‌دخترش هم نگاهش کرده و گفته اگه خوشحال‌تری، همین کار رو بکن. و دو نفرشان تا لنگ‌ظهر خوابیدند. از آماندا حال اسکات را پرسیدم. گفت عالی. از شرکت قبلی که زد بیرون، دو هفته‌ی تمام هیچ کاری نکرده. فقط فکر کرده و بستنی خورده و نفس عمیق کشیده. بعد هم شده خدمات مشتریان یک شرکت که لوازم ورزشی و ویتامین و دمبل می‌فروشد. روزی هشت ساعت تلفن جواب می‌دهد و به مردم ایده می‌دهد که کدام کفش را بپوشند برای دویدن و سوتین چه فرمی برای وزنه زدن خوب است و قرص فلان را که بخوردند عضلات فلان‌شان چطوری می‌شود. آماندا گفت که از اول عاشق ورزش و لوازم ورزشی بوده. این‌قدر توی شش ماه اول کارش درخشیده که ترفیع گرفته و شده مدیر بخش فلان. حالا هم بعد از یک سال شده مدیرِ مدیر بخش فلان. صبح‌ها بدون ساعت بیدار می‌شود. بیشتر می‌خندد. جوک‌هایش هم بامزه‌تر شده‌اند.

بعد آماندا گفت که حقوق اسکات به نسبت پل‌سازی، چهل درصد آمده پائین‌تر. آن هم توی سن چهل سالگی. اما کاملا خوشحال است و آینده را هزار برابر روشن‌تر می‌بیند. در واقع تعریف آینده برایش این است که فردا صبح، خوشحال قرار است بیدار شود. بعد من برای آماندا ماجرای اسفندیار را تعریف کردم. آبدارچی شرکت قدیمی‌مان. البته اول برایش آبدارچی و شرح وظایفش را تشریح کردم (که البته گل از گلش شکفت و گفت چرا ما نداریم؟). بعد بهش گفتم که درآمد اسفندیار، کمی از بیکاری بالاتر بود. اما به شکل عجیبی این کار را دوست داشت. سماور و استکان و نسکافه و نعلبکی برایش به اندازه‌ی پسرش عزیز بودند.همیشه هم خوشحال بود. خودش ادعا می‌کرد که پدرش یک قهوه‌خانه داشته توی بناب که از پدربزرگش بهشان رسیده و عاشق کافه‌داری است. سری آخری که رفتم ایران، از یک رفیق مشترک خبرش را گرفتم و گفت که یک چای‌خانه نزدیک خیابان مولوی راه انداخته و کسب و کارش رونق دارد و از این حرف‌ها. رفته دنبال دلش.

قهوه‌مان را ریختیم و با هم به این نتیجه رسیدیم که تعقیب علایق، تنها فلسفه‌ی وجودی ما آدم‌هاست. تنها دلیل بیدار شدن و نفس کشیدن. در غیر این‌صورت زندگی جایش را می‌دهد به زنده بودن. بعد هم آماندا گفت: «من هم از شغلم متنفرم. به جمله‌ی دنبال دلت برو، هم خیلی معتقدم. اما من مثل اسکات دل گنده‌ای ندارم و  ترس موتور زندگی‌ام است و نه دلم». و نشست پشت میزش.

با خودم فکر کردم که ماجرای «برو دنبال دلت» این قدر گفته شده که تار و پودش زده بوده. یک سوژه‌ی نخ‌نما. اما با این وجود هنوز حل‌نشده‌ترین معضل باقی مانده. لابد دلیلش هم همین است که آمانده گفته. این‌که یک روز صبح که بیدار شدی تصمیم بگیری کدام موتور مغزت را روشن کنی. موتور ترس یا موتور دل. لابد.

سیصد و چهل و دو

چهارصد سال پیش با پژمان رفتیم تبریز. دو سه روز ماندیم و بعد هم سوار قطار شدیم تا برگردیم تهران. چهار نفر بودیم توی کوپه. من و پژمان و یک مرد سینه‌کفتری و یک مرد لاغر که خودش می‌گفت اسمش علی است. قطار ساعت هفت که راه افتاد، سینه کفتری مثل چیتا از نردبان کشید بالا و روی تخت دراز کشید و خوابید. هنوز هفت و پنج دقیقه نشده بود که صدای خروپفش، صدای قطار را بلعید. بعد علی شروع کرد به حرف زدن. خودش می‌گفت شغلش این است که روی دیوار مدرسه‌ها و مهدکودک‌ها نقاشی گراز و زرافه و خرگوش بکشد و بنویسد که تعلیم و تعلم عبادت است و حسنی نگو یه دسته گل و این‌طور شعارهای ناصحانه. بعد هم از زمین و آسمان و این‌ور و آن‌ور حرف زدیم. علی دست روی هر موضوعی که می‌گذاشت، درست انگار لامپ یک اتاق تاریک را توی مغز ما روشن می‌کرد. اتاقی که می‌دانستیم وجود دارد، اما کسی چراغش را این‌طور برای‌مان روشن نکرده بود. مثلا می‌گفت همیشه با مدیر مدرسه‌ها بابت انتخاب جمله‌های روی دیوار، گلاویز می‌شود. مدیر‌ها دل‌شان جملات غامضی می‌خواهد در حد تاریخ بیهقی. اما علی اعتقاد داشت که حقایق عمیق اگر ساده و همه‌فهم نشوند، بی‌ارزشند. درست مثل فندق و گردو که حتما باید پوستش شکسته شود تا به مغزش رسید. تمام راه علی حرف زد و سینه‌کفتری خروپف کرد. رسیدیم تهران. بعد هم هر کسی رفت سراغ زندگی‌اش. اما علی یک لکه‌ی بزرگ سفید روی مغز من از خودش جا گذاشت.

یک رفیق مجازی دارم که هیچ وقت ندیدمش. سنش از من خیلی کمتر است اما خیلی بیشتر از من می‌فهمد. گهگداری با هم چت می‌کنیم. عموما هم کوتاه و مختصر. قشنگی ماجرا این است که موقع چت کردن، مثل این‌که در محضر ملاصدرا نشسته باشم، قلم و کاغذ می‌گیرم دستم و بعضی حرف‌هایش را می‌نویسم. یک بار برایم نوشت که بعضی آدم‌ها مثل جوهر می‌مانند. یک قطره‌ی کوچک آن‌ها در کسری از ثانیه می‌تواند تمام ظرف آب و فکر آدم را رنگی کند. سیاه یا سفید یا هر رنگی. فقط کافی است آدم کمی دچارشان بشود. مثل علی. در عوض یک گروه از آدم‌ها هم مثل قلوه‌سنگ می‌مانند. وقتی می‌افتند توی ظرف آدم، هیچ اثری ندارند. فقط جا را تنگ می‌کنند و آدم را از ظرف خودش سرریز می‌کنند. درست مثل سینه کفتری که هیچ چیز جز صدای خروپفش یادم نمانده است.

امروز فکر کردم چقدر مهم است آدمِ جوهردار کنار هر کسی باشد. مثل علی. یا همین رفیق مجازی‌ام. کسی که بعد از چهارصد سال، یاد آدم بماند. لکه‌ی بزرگی که جایش روی ذهن آدم مانده باشد. چراغ‌هایی که روشن کرده. چراغ‌های بی‌مصرفی که خاموش کرده. درست مثل یک قطره‌ی جوهر که از آسمان چکیده باشد توی ظرف آدم. توی ایستگاه بعد هم که ازش جدا شدی، اثرش تا ابد با آدم باشد. آنسان‌های اثربخشی که یک قاچ از روح‌شان را موقع خداحافظی به آدم هدیه می‌دهند.

سیصد و چهل و یک

لابی ساختمان شرکت‌مان افتاده زیر دست بنا تا بازسازی‌اش کنند. صد تا بنا و سنگ‌بر و برق‌کش و خلاساز ریخته‌اند آن‌جا و هر کدام‌شان یک گوشه‌ی کار را گرفته‌اند دست‌شان و گرد و خاک می‌کنند. انتهای لابی هم یک کافه‌ی لکنته بود که قهوه‌ی سر صبح نصف محله را تامین می‌کرد. حالا بابت همین بازسازی جمع کرده‌اند و رفته‌اند چهار تا ساختمان آن‌ورتر. که خب من جای دقیق یا حتی غیر دقیقش را نمی‌دانم. امروز صبح یک مرد نیمه‌بیدار جلوی کافه ایستاده بود و زل زده بود به در بسته‌اش. من را که دید پرسید چرا بسته‌اس؟ من هم اشاره کردم به برق‌کش آویزان به سقف که مشغول سیم‌کشی بود و گفتم: بابت این‌ها. بعد گفت: جای جدیدش رو می‌دونی؟ خب، طبعا باید با گفتن یک «آی دونت نو» از خودم سلب مسئولیت می‌کردم و می‌رفتم دنبال کارم. اما نمی‌دانم چه رازی وجود دارد که جمله‌ی «آی دونت نو» و «نمی‌دونم» خیلی راحت توی دهانم نمی‌چرخد. احساس می‌کنم که باید همه چیز را بدانم. بعد هم از روی حدسیات و چیزهایی که شنیده بودم بهش آدرس دادم. آدرسی که تا حالا خودم نرفته بودم. حتی کف دستم هم یک کروکی مبهم برایش کشیدم. مرد نیمه‌بیدار هم با اتکا به حرف من راه افتاد به دنبال آدرس و توی گرد و خاک اوستا بنا گم شد. من هم رفتم بالا از منشی‌مان پرسیدم که جای جدید کافه گذاشت؟ آدرس دقیقش را بهم گفت. روی نقشه دقیقا یک وجب با آدرسی که من داده بودم اختلاف داشت. نیم ساعت بعد هم از پنجره پائین را نگاه کردم و دیدمش که دقیقا همان یک وجب را مجبور شده تلو‌تلو خوران برگردد و برود سمت محل درست کافه. لابد یکی بهش آدرس دقیق را داده بود.

این یک پاراگراف را برای خودم می‌نویسم و پرینت می‌کنم و می‌زنم به دیوار. شاید بار بعد یادم بماند که علمِ به ندانستن، مسئولیت می‌آورد. مسئولیتی که می‌تواند حتی بالاتر از مسئولیت دانشی باشد که نوبل بعد از خلق دینامیت به گردنش افتاد. روزی صد و بیست بار با خودم تمرین می‌کنم که بگویم «نمی‌دونم». باید کاری کنم که به دنبال لذت ارائه‌ی دانسته‌های بی‌اساسم نباشم. یا این‌که از این ماجرا خجالت نکشم. به هر حال علم به ندانستن، خودش علم بزرگی است. اما خیلی سخت است. اصولا بلندگو بودن خیلی راحت‌تر از میکروفون بودن است.

خلاصه این‌که ماجرا مثل چاقو‌کشی است. کسی که بلد باشد، موقع دعوا، درست چاقو می‌کشد و حریف را خط می‌اندازد و زهرچشم می‌گیرد. بدون این‌که بیفتد به دردسر. ولی وای به روزی که بلد نباشد، اما چاقو بکشد. حریف و خودش را جر می‌دهد. دقیقا همان کاری که من با مرد نیمه‌بیدار کردم. فقط کافی بود بگویم «نمی‌دونم». همین.

سیصد و چهل

دویست سال پیش که تصمیم گرفتم مهاجرت کنم، با خودم فکر کردم از این خاک می‌روم تا حاشیه‌ی زندگی‌ام کمتر شود. شب‌ها با خیال راحت‌تر سرم را روی بالش می‌گذارم و نگران رانندگی و پرت کردن آشغال از طبقه‌ی پنجم و سر پا جیش کردن و لبخند زدن به دختر همسایه و ذرات معلق در هوا و بوتاکس و الخ نباشم. در واقع خواستم با حذف دغدغه‌های شناور در کف مطالبات، خودم را برای مرحله‌ی بعدی  آماده کنم. به هر حال برای نباختن و رسیدن به نور، عبور از تاریکی لازم است.  بابت آن بهای زیادی هم پرداختم. دوری از آدم‌هایی که دوست دارم. دوری از چاغاله بادام و درکه و ریحان و نعناع و بوی خوش مادر و پدر و عمو عمو گفتن بچه‌ی برادر و هزار چیز دیگر. حتی اتهام نماندن و نجنگیدن روی پیشانی‌ام را هم قبول کردم. ته ذهنم، خودم را توجیه می‌کردم که انسان‌ها همه لزوما پارتیزان به دنیا نمی‌آید و قرار نیست تمام عمرشان را مثل میرزا کوچک خان جنگلی و زاپاتا و چگوارا، با مبارزه سپری کنند. بعضی آدم‌ها مثل من، محدودتر فکر می‌کنند و آرمان‌شهرشان در یک کف دست آسمان آبی با حجم محدودتری از نگرانی‌ها، خلاصه می‌شود.
حالا هم همه چیز درست پیش رفت الا یک قسمت قضیه. این‌که هیچ وقت فکر نمی‌کردم بعضی نگرانی‌ها مثل آدامس می‌چسبند به شلوار و به هیچ وجه ول‌کن آدم نیستند. حتی اگر به اندازه‌ی یک نیم‌کره ازشان فاصله بگیری. هر چقدر آدم‌ گوش و چشمش را ببندد و دائم با خودش تکرار کند که دویست سال پیش، بند نافی را که به آن خاک وصلت می‌کرد، بریدی. صرفا بابت ندیدن دغدغه‌ها. اما خب طول کشسانی آدامس‌ها گاهی وقت‌ها به اندازه یک نیم‌کره است. یک فکرمبهم توی سر آدم است که انگار یک چیزی آن‌طرف جا گذاشته و باید برود و پیدایش کند و با خودش بیاورد این طرف. اما چیزی برای آوردن نیست. هویت چیزهایی که دغدغه‌شان را داری، فقط با آن خاک معنی پیدا می‌کنند. آدم‌‌ها. ستون‌ عمارت‌ها. زبان. غذا‌ها.

البته ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود. من بعد از این دویست سال مهاجرت یک جورهایی با خاک این‌طرف هم خو گرفته‌ام. درست مثل یک کلیه‌ی پیوندی هستم که بدن پیوند‌شونده من را پذیرفته و به هم جوش خورده‌ایم. تا آخر عمر معلوم است که پیوندی‌ام اما به هر حال بخشی از سیستم و مجرای گردش خون این‌ور شده‌ام. همین است که دغدغه‌های این‌ور هم پررنگ می‌شوند. آدم‌هایی که دوست‌شان دارم. خاکی که نگرانش می‌شوم. هوایی که باید مراقبش باشم. یک کلیه‌ی پیوندی که نگران دو بدن است.

خلاصه این‌که همان حرفِ آقای سعدی که بنی‌آدم اعضای یک پیکرند. دقیقا همان. اگر آن را در محاسباتم لحاظ می‌کردم، احتمالا به این نتیجه می‌رسیدم که بعضی نگرانی‌ها با تغییر مکان جغرافیایی حل و فصل نمی‌شوند. حتی اگر یک نیم‌کره ازشان فاصله بگیری، باز هم کش می‌آیند و تا ته دنیا می‌آیند دنبال آدم. شاید هم آدم ناخواسته یک چیزی جا می‌گذارد که هیچ رفتی قادر به بردنش نیست.

سیصد و سی و نه

خاله‌هایم برای عید رفته‌اند دزفول. بعد هم رفته‌اند دم خانه‌ا‌ی که هجده سال پیش خانه‌ی پدری‌شان بوده است و حالا آدم‌های دیگری در آن زندگی می‌کنند. کمی در و دیوار بیرون را تماشا کرده‌اند و بعد هم زنگ درِ خانه‌ را زده‌اند. به صاحب‌خانه‌ گفته‌اند که ما سی سال این‌جا زندگی کرده‌ایم و از آجر به آجر این خانه خاطره داریم. بعد هم گفته‌اند که دوست داریم داخل خانه را ببینیم. صاحب‌خانه هم با روی خوش راه‌شان داده‌اند. گذاشته تا چند نفر آدم غریبه بیایند توی خانه و از در و دیوار فیلم و عکس بگیرند و توی هر پستویی سر بکشند. دست آخر هم موقع بیرون رفتن، صاحب‌خانه بهشان گفته که هر وقت دل‌تان کشید، بیایید این‌جا، منزل خودتان است. به همین قشنگی. خاله‌ها یک فیلم دو دقیقه‌ای هم گذاشتند توی کانال خانوادگی. قشنگ‌تر از خانه‌ی پدربزرگم، صدای آن زن است که در خانه را باز کرده. در واقع آن دو دقیقه برای من یک فصل بزرگ از فرهنگ قشنگ ما بود.

چند ماه پیش رفته بودیم به یک مهمانی شلوغ. لای همه‌ی مهمان‌ها، یک مرد جوان هم بود که کمتر از چهار سال پیش آمده بود آمریکا. اسمش مثلا قنبر بود. یک جایی گوشه‌ی خانه، قلاب‌مان گیر کرد به هم و همانطور که تخمه و چای و پرتقال خونی می‌خوردیم، با هم گپ هم می‌زدیم. از دقیقه‌ی سوم مکالمه به بعد، قنبر شروع کرد به خودزنی فرهنگی و اجتماعی. این‌که من هیچ رغبتی به ایران ندارم. این‌که فرهنگ ما تاپاله است. این‌که خلایق هر چه لایق. این‌که ما هیچ چیز قابل عرضی نداریم. مسلسل‌وار و پشت سر هم، خنجر فرو می‌کرد به شکم فرهنگ ایران. بعد هم شروع کرد به تمجید از فرهنگ بالای غرب و بابت هر آیتم از سخنان گهربارش، یک ویدئو از تلگرام بابت مثال نشان می‌داد. راه دادن مردم آلمان به آمبولانس. اتوبوس‌های منظم. خیابان‌های تمیز. عروسی‌های قشنگ. سورپرازهای جذاب. آخرش هم یک حکم کلی و جامع داد که فرهنگ ما رو به اضمحلال است و چیزی از آن نمانده و خاک بر سرمان و فرهنگ این‌ها مثل خورشید درخشان و خوش به حال‌شان.  بعد هم نصف پرتقال را چپاند توی دهانش و رفت جیش کند. گو این‌که به نظرم تمام مثانه‌اش را روی فرهنگ من و خودش و باقی هشتاد میلیون نفر خالی کرده بود.

قنبر جان. به نظرم خاک بر سر تو که همه چیز را سیاه یا سفید می‌بینی. یا این‌که قضاوتت روی فرهنگ، صرفا از روی وضعیت ترافیک و ویدیو‌های تلگرام است. فرهنگ هزار لایه دارد. خوب و بد. هیچ برآیند مشخصی هم نمی‌شود از آن کشید بیرون. بله، رانندگی‌مان مزخرف است. تنبل هم هستیم و عاشق میان‌بریم. اما از طرف دیگر لایه‌های قشنگی داریم که مثل خورشید و مدال می‌درخشند. غربی‌ها هم همین‌ هستند. سرد و نچسبند و لبخندهای‌شان مصنوعی است. اما مسئولیت‌پذیرند. تنها زشتی فرهنگ ما دقیقا خودت هستی قنبر. که بدی‌های هر دو طرف را جذب کردی و دائم خودزنی می‌کنی. تنها فرهنگی که برآیندش زشتی است.

قنبر، خودزنی نکن. ما هم مثل باقی مردم جهانیم. فرهنگ‌مان، خوبی و بدی دارد. درست مثل پرتقال‌های میدان تره‌بار. به آدم‌ها بابت آمدن‌شان به ملک خصوصی‌مان شلیک نمی‌کنیم. توی خیابان تف می‌اندازیم. با محبت همدیگر را بغل می‌کنیم و روبوسی می‌کنیم. از زیر کار در رو هستیم. پدر و مادرمان تا هزار سال اجازه می‌دهند توی خانه‌شان بمانیم. کنار ساحل آشغال می‌ریزیم. با کفش توی خانه راه نمی‌رویم. و هزار تا چیز خوب و بد دیگر. قنبر، کوتاه بیا.

سیصد و سی و هشت

کمتر از چهار ساعت مانده به شروع سال نو. خیلی ضربتی و کاماندویی مشغول جمع کردن کارهایم هستم تا بروم خانه و موقع ترکاندن توپِ سال نو، کنار سفره‌ی هفت‌سین باشم. همان سفره‌ی هفت‌سینی که گندم‌های سبزه‌اش از تهران پرواز کرده‌اند، ده ساعت توی فرودگاه آلمان منتظر پرواز دوم نشسته‌اند و آخر سر بعد از سی ساعت پرواز و تفتیش بدنی، رسیده‌اند دست ما. لای همین کارهای ضربتی، یک پاراگراف بنویسم و بروم ردِ کارم. امیدوارم سال پیشِ رو برای همه‌ی ما سال بهتری باشد. که البته بخشی از این «بهتر شدن»، دست خودِ ماست. امیدوارم همت‌مان برای بهتر کردن حال‌مان عالی‌تر بشود و آرزوهای‌مان بزرگ‌تر و بالاتر از لایه‌های زیرین هرم مازلو باشد. «دوست‌داشتن» را از حالت افسانگی به تجسم برسانیم و نفرت را بسپاریم به دست نیستی. سوسیس و کالباس نخوریم و حواس‌مان به کلسترول‌مان باشد و ورزش کنیم و مثل انسان رانندگی کنیم و اگر وقت شد کمی هم کتاب بخوانیم. امیدوارم هیچ کس توی نوروز سراغ تلفنش نرود و تا سیزدهم فروردین این پیام نخوانده باقی بماند.
سال نو مبارک.

سیصد و سی و هفت

امروز  برای ناهار خورش قیمه دارم. رابطه‌ی من با خورش قیمه شبیه به رابطه‌ی فرهاد است با شیرین. خیلی دراماتیک و عاشقانه. طوری که انگیزه و امید به زندگی‌ام را می‌برد بالا. امروز صبح رئیسم چهارصد و بیست صفحه نقشه‌ی سیاه و سفید را گذاشت روی میزم تا غلط‌هایش را پیدا کنم. درست مثل آن‌وقت‌هایی که مادرم برای مهمانی شب عید، مجبور می‌شد بیست کیلو برنج شمالی را بریزد توی سینی و سنگ‌ریزه‌هایش را جدا کند تا دندان‌ مهمان‌ها توی دهان‌شان نپکد. به همان اندازه ملال‌آور و طاقت‌فرسا و آزاردهنده. بدترین قسمت قضیه هم این بود که رئیسم گردنش را کمی کج کرد و با حالتی بین التماس و دستور بهم گفت که تا قبل از ناهار نتیجه را می‌خواهد. من آدم دل‌گنده‌ای نیستم و این‌طور مواقع به سرعت آسمان اتاقم ابری می‌شود و میله‌های فولادی قطور جلوی پنجره ریسه می‌شوند و یکی با صدای ناصر ملک‌مطیعی توی سرم داد می‌زد که گند بخوره به این زندگی. امروز هم دقیقا همین اتفاق افتاد. ابر و میله و ناصر و الخ. اما با یک تفاوت بزرگ. یک جایی ته ذهنم یاد خورش قیمه‌‌ای افتادم که برای ناهار آورده‌ام. امید، همان گوشه‌ی ذهنم زائیده شد و روشنی‌اش، بزرگ و بزرگتر شد. ابرها و میله‌ها رفتند. ناصر هم شروع کرد به سوت زدن. خلاصه‌ی داستان این شد که قیمه، انگیزه ادامه‌ی راه تا ظهر را فراهم کرد. هر صفحه را که ورق می‌زدم، یک فحش به روزگار می‌دادم اما یاد قیمه که می‌افتادم، دلم غنج می‌رفت و فحشم را پس می‌گرفتم.

سر کوچه‌ی ما یک زن و شوهر زندگی می‌کنند. جیسون و لارا. پسرشان معلول است. در حدی معلول که غذا هم نمی‌تواند بخورد. چند باری با آن‌ها حرف زدم. جیسون درشت و چهار‌شانه است و سرش را با تیغ می‌تراشد و هر روز برای رسیدن به محل کارش باید نود دقیقه رانندگی کند. به اندازه‌ی یک بازی فوتبال. هر ماه چهل درصد درآمدش را می‌گذارد کنار بابت خرج پسرشان. لارا هم گویا منشی یک وکیل الدنگ است که هر روز او را می‌چلاند. پارسال درخت کاج افتاد روی خانه‌شان و سقف را جر داد. سال قبل‌تر هم شهرداری گیر داد و مالیات‌شان را دوبرابر کرد. لارا حساسیت ناجوری به گل و گیاه دارد و شش ماه از سال را عطسه می‌کند. یک شورلت کهنه دارند که لااقل ده تا رئیس‌جمهور را به چشم خودش دیده. پول ندارند عوضش کنند و یک هفته درمیان می‌روند مکانیکی. چند تا فاجعه‌ی دیگر هم هست که حوصله‌ی گفتن‌شان را ندارم. در عوض هر بار که می‌بینم‌شان، انگار نه انگار این مشکلات مال آن‌هاست. انگار نشسته‌اند روی روشن‌ترین نقطه‌ی جهان هستی. مرکز پرگار امید. که البته گمانم واقعا هم نشسته‌اند روی روشن‌ترین نقطه. گاهی وقت‌ها که از جلوی خانه‌شان رد می‌شوم، می‌بینم که نشسته‌اند روی پله‌ی در ورودی. در واقع لارا دراز کشیده و سرش را ول داده روی پای جیسون و انگشت‌های جیسون هم لای موهای لارا. پسرشان هم روی صندلی‌چرخدار به یک جای دوری خیره شده. این صحنه را هزار بار دیده‌ام. دقیقا مشخص است که یکی چهارصد و بیست صفحه نقشه گذاشته توی کاسه‌شان. اما شانس آورده‌اند و یک قابلمه قیمه ته یخچال دارند. یک انگیزه‌ی بزرگ برای ادامه‌‌ی راه. دقیقا این انگیزه را می‌شود توی چشم‌های لارا، وقتی که شوهرش حرف می‌زند، دید. یا توی چشم‌های جیسون وقتی که دستش را یواش می‌برد دور کمر لارا. مشخص و واضح.

زندگی بدون انگیزه مثل راه رفتن روی دریاچه‌ی یخ است. لیز خوردن و به جایی نرسیدن و خسته شدن. بالاخره هر مهندسی که قرار است چهارصد و بیست صفحه نقشه را بخواند، باید یک ظرف قیمه ته یخچالش باشد. هر فرهادی باید یک شیرین داشته باشد که کوه را به انگیزه‌ی او بتراشد. هر کسی باید یک انگیزه‌ای داشته باشد تا با آن ناصر ملک‌مطیعی توی سرش را آرام کند. دقیقا همان.

سیصد و سی و شش

هفته‌ی بعد عید است. البته برای ما که 12350 کیلومتر دورتر از میدان آزادی و آریاشهر و سوپر دریانی زندگی می‌کنم، عید تجسم عینی چندانی ندارد. اما خودمان را از تک و تا نمی‌اندازیم و سفره‌ی هفت‌سین‌ را مفصل‌تر از کوروش کبیر می‌چینیم. عیدی می‌گیریم. عیدی می‌دهیم. چهارشنبه‌سوری پارک کنار خانه را آتش می‌زنیم و سیزده‌بدر چمن‌هایش را گره می‌زنیم. همه‌ی این حرف‌ها را دوست داشتم طوری بگویم که تازگی داشته باشد. اما 2500 سال است که آدم‌ها یک‌بند از این سیزده روز نوشته‌اند و گفته‌اند و هیچ تپه‌ی ندیده‌ای برای آیندگان باقی نگذاشته‌اند. از هر زاویه‌ای که خواستم بهار و عید را توصیف کنم، دیدم دست کم هزار نفر قبل از من، خاک آن «زاویه‌ی دیگر» را به توبره کشیده‌اند. از ابوشعیب هروی بگیرید تا کدکنی.

مثلا دوست داشتم از خانه‌ی پدربزرگم بنویسم. بگویم که پدربزرگم دلیل و بهانه‌ی جمع شدن ما دور هم بود. درست مثل فرودگاه که هواپیماها هر چقدر هم که از آن دور بشوند، در نهایت مجبورند همان‌جا فرود بیایند. اما از وقتی که پدربزرگم رفت، هر کدام از این ما پرت شد یک گوشه‌ی کره‌ی زمین. وگرنه تا قبل از آن، هر سال، ده دوازده بچه‌ی زبان نفهم مثل ببرهای تامیل از دیوار خانه‌اش می‌کشیدند بالا و شکستنی‌ها را می‌شکستند، گلدان‌ها را توی حوض می‌انداختند و گربه‌ها و کبوتر را آواره می‌کردند. من اگر به جای آن مرحوم بودم، داماد‌هایم را مجبور به وازکتومی می‌کردم. همه‌ی این‌ها را دوست داشتم بنویسم. اما خب، این‌ها نوستالژی‌های نخ‌نمایی هستند که فقط برای خود آدم عزیزند و برای غریبه‌‌ها داستانی تکراری است.

بعد تصمیم گرفتم تا از نوروز در غربت بنویسم. این‌که سکه‌های سر سفره به جای ریال، روی‌شان نوشته‌ سنت. سمنوهایش هم یک جسم قهوه‌ای و مشکوک است که روی ظرف آن نوشته «لطفا نخورید». خود روز عید هم با ما شوخی دارد و تحویل سال را انداخته وسط هفته ساعت چهار عصر. من آن ساعت روز، پشت کامپیوتر اداره مشغول محاسبه سیستم فاضلاب هستم و نه پشت سفره هفت‌سین. هیچ کس هم به جز من و پرستوهایی که تازه از سفر برگشته‌اند، خبر ندارد که امروز عید است. عیدی دادن‌مان هم عجیب است. دلار می‌گذاریم لای قرآن و می‌دهیم دست بچه‌ها و به فارسی می‌گوییم نوروزت مبارک. بچه‌ها هم فقط بوی خوش پول را درک می‌کنند و دلارها را می‌قاپند. همه‌ی این‌ حرف‌ها را هم قبل از من آدم‌های باذوق‌تر نوشته‌اند.

یا از چهارشنبه سوری بنویسم.  این‌که جمع می‌شویم خانه‌ی آن دوستمان که حیاط بزرگی دارد. هیزم‌ و برگ‌ و قبض‌ آب و لاستیک تراکتور را تلنبار می‌کنیم روی هم. بعد هم «زردی من از تو، سرخی تو از من» گویان از روی کوه آتش‌ می‌پریم. همسایه‌ها با نگرانی از پنجره تماشای‌مان می‌کنند. اصلا دوست ندارم خودم را جای آن‌ها تصور کنم. این‌که ببینم بیست نفر آدم مو سیاه جمع شده‌اند، آتش روشن کرده‌اند، از روی آن می‌پرند و یک شعر نامفهوم می‌خوانند. لابد تصور می‌کنند مرحله‌ی بعد این بازی خطرناک، آوردن یک دیگ بزرگ و یک آدم فلفل نمک‌زده برای پختن است. هزار نفر تا حالا این موضوع را کرده‌اند سوژه‌ی نوشتن‌شان.

یا از جک و مری بنویسم. شما آن‌ها را نمی‌شناسید. چون همسایه‌ی ما هستند و نه همسایه‌ی شما. دعوت‌شان کردیم تا سفره‌ی هفت‌سین‌ را ببینند. ده دقیقه طول کشید تا جک را متقاعد کنیم که این سفره‌ی ناهار نیست و ما ماهی گلی زنده و چمنِ توی بشقاب را نمی‌خوریم. بعد برای تزریق فرهنگ بیگانه‌ی شرقی، برایشان فلسفه‌ی المان‌های سرِ سفره را گفتیم. توضیحات رسید به ماهی که نشانه‌ی زایش و تکاپو و شادابیست. همان‌جا یکی‌شان سنگ تمام گذاشت و دار فانی را وداع گفت و مثل یک تکه خیارشور، شناور شد روی آب. کم نیاوردیم و تا ته فلسفه‌ی هفت‌سین را برایشان ریسه کردیم. توضیح این‌ها به انگلیسی، یک میلیون کالری می‌سوزاند. آخرش چیز زیادی دستگیرشان نشد و جک پرسید حالا این ماهی که روی آب آمده را می‌خورید؟ گفتن این‌ها هم تکرار است.

حتی دلم خواست از سیزده‌بدر بنوسیم. این‌که برای یک روز هم که شده حس می‌کنیم رفته‌ایم پارک چیتگر. روی هر متر مربع از چمن، لااقل چهار ایرانی نشسته‌ است. با زیلو و یک قابلمه لوبیا پلو. از اقصی نقاط پارک فریاد «هرمز، دِ پاس بده لاکردار»  و «اون بالش رو رد کن یه چرتی بزنم» و «ته‌دیگ کو؟» به گوش می‌رسد. تنها روزی از سال است که حس می‌کنیم از اقلیت بیرون آمده‌ایم و تعدادمان از چینی‌ها فراتر رفته است.  موج ایرانی و بنز و بی‌ام‌و و آش. این‌ها نیز تکرار مکررات است.

شاید کلمات تکراری باشند اما بهار هیچ وقت تکراری نمی‌شود. حتی برای من که 12350 کیلومتر دورتر از میدان آزادی و آریاشهر و سوپر دریانی زندگی می‌کنم.

سیصد و سی و پنج

من نزدیک به ده سال عاشق کریس‌دی‌برگ بودم. تمام دوران دبیرستان و دانشگاه. یکی دو تا آهنگش را پژمان داده بود تا گوش کنم. گوش دادم و کیف کردم و رفتم توی نخش. تمام آلبوم‌ها و آهنگ‌هایش را داشتم. حتی چند تا آهنگی که قبل از تولد من توی دوبلین خوانده بود. آهنگ‌هایی که خودِ آن حضرت هم احتمالا یادش نیست که یک زمانی آن‌ها را خوانده. روی جلد نوار‌ها اسم آهنگ‌ها را با لتراست نوشته بودم و مثل نسخه‌ی اصلِ انجیل نگه می‌داشتم‌شان. روی او تعصب داشتم و دو بار توی خوابگاه سر اسمش خون به پا کردم. اعتقاد راسخ داشتم که بهترین خواننده است و هیچ آهنگ بدی ندارد و کلا الهه‌ی صدا و رفتار و اخلاق و کردار است. کلا دل من خاک حاصلخیزی دارد و وقتی تخم عشق را در آن می‌کارم، لوبیای سحر‌آمیز در آن سبز می‌شود و با تبر نمی‌شود آن را انداخت.

البته داستان نفرتم هم همین‌طور است. من گوگوش را دوست ندارم. تخم نفرتش هم هزار سال پیش کاشته شده است. کلاس دوم راهنمایی که بودم، یک مینی‌بوس فیات بود که هر روز صبح ما را سر گلستان سوار می‌کرد و می‌رساند ته گلستان. مدرسه.  بیست تا صندلی داشت اما نصف مدرسه را سوار می‌کرد. فیات ضبط صوت داشت. راننده‌اش هم دل گنده بود و آهنگ می‌گذاشت برای‌مان. ما هم بعضی وقت‌ها برایش نوار می‌بردیم و آهنگ درخواستی برای‌مان پخش می‌کرد. یک بار هم من یک کاست از فرید کش رفتم و دادم دست راننده‌ی فیات. قرار بود پت‌شاپ‌بویز باشد. فرید همیشه نوارها را توی جلدهای اشتباهی می‌گذاشت. کاست گوگوش بود. آهنگ «من آمده‌‎ام وای وای». این بدترین انتخاب برای یک فیاتِ پر از پسرهای سیزده چهارده ساله است که از سر گلستان می‌خواهند بروند ته گلستان. من هم شدم دستمایه‌ی تمسخرشان و تا خرداد ماه دست از سر من برنداشتند. تخم نفرتِ از گوگوش را کاشتند توی دلم. کلا چهار تا آهنگ ازش گوش ندادم اما به اندازه چهار هزار آهنگ ازش بدم می‌آمد.

ماجرا فقط آهنگ نیست. یک بلاگر بود که یکی دو نوشته‌ی اولی که ازش خواندم را بی‌نهایت دوست داشتم. شدم پیرو راستینش. هر چی می‌نوشت را با تعصب می‌خواندم. نود درصد چرت می‌نوشت. اما من صد درصد نوشته‌هایش را بابت همان تخم عشقی که روز اول کاشتم، با چشم کور می‌خواندم. از ماشین هوندا تنفر دارم. از میگو و مهرجوئی‌ هم همین‌طور. عاشق سوزوکی و ژولیت بینوش‌ام. دلیل عشق و نفرتم هم شبیه به دوپاراگراف بالاست. کلا گمان کنم ماهیت عشق و نفرت همین است. دلیل‌شان فقط همان تخم اولیه است که اساسا کسی ازش خبر ندارد. کسی چه می‌داند تخمی که درخت چنار بیست متری پشت خانه‌اش از آن به وجود آمده، چه شکلی است. اصولا هیچ نظر کارشناسی‌اس بر اساس عشق و نفرت صادر نمی‌شود.

من کریس‌دی‌برگ را دوست داشتم. ده سال تمام. خودم بهش پر و بال دادم و در واقع توی ذهنم یک قهرمان ازش درست کردم و تمام تعصبم را ریختم پایش. به هر حال آن‌وقت‌ها به کوئین و نیناسایمون و کینگ دسترسی نداشتم. جایی که انتظامی نباشد، مجبورم عاشق گلزار باشم. یا احمود محمود که بمیرد، عاشق بلاگرهای پیزوری بشوم. یا وقتی آن‌قدر لوبیای سحرآمیز تنفر، سرش را بلند کند، هیچ آهنگی از گوگوش را گوش نمی‌دهم تا شاید ازش خوشم بیاید. آدم‌هایی که توی ذهنم می‌سازم، هیچ شباهتی به خودِ واقعی‌شان ندارند. هزار بار زشتی و زیبایی‌شان بزرگ‌تر می‌شود. در واقع دلم می‌خواهد که این‌طوری باشند. غیرواقعی و خارج از تصور. هیچ نظر کارشناسی‌اس بر اساس عشق و نفرت صادر نمی‌شود.