بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری قسمت تاریک خودت را بنویسی

صد و شصت و چهار

من موهایم را خیلی زودتر از برنامه‌ی زمان‌بندی زندگی از دست دادم. مثلا چهل سال زودتر. این ماجرا برای هر آدمی می‌تواند هراس‌انگیز باشد. برای من هم بود و هیچ حرجی بر آن نیست. اما عادت کردم. خیلی زود. با خودم و چهره‌ی جدیدم کنار آمدم. الان حتی خوشحال هم هستم. ولی این ماجرا من را با یک نقطه‌ی کور و سیاه در فرهنگ‌مان آشنا کرد. این‌که آدم‌ها هیچ وقت از این‌که درباره‌ی نبودن موی روی سر من حرف بزنند، خجالت نمی‌کشند. به نظر خیلی‌ها کچل یا طاس خطاب کردن کسی هیچ ایرادی ندارد. یا راحت می‌توانند راه‌کار ارائه بدهند که مو بکارم یا کلاه گیس بگذارم. ماجرا فقط به مو بر نمی‌گردد. به راحتی می‌توانند درباره‌ی چاقی و لاغری مخاطب‌شان اظهار نظر کنند یا حتی آن را بکنند موضوع شوخی‌ لوس‌شان. یا لنگیدن آدم. یا کر بودن. یا کور بودن. یا بابت داشتن یک انگشت اضافه روی پا. این ناهنجاری فرهنگی مثل یک لکه‌ی بزرگ و سیاه، نشسته روی خیلی از ذهن‌ها و دیگر قبح و بدی‌اش دیده نمی‌شود. اکثریتی زیر این سایه‌ دراز کشیده‌اند و آفتاب را نمی‌بینند.

من بیشتر از ده سال است که برای دل خودم عکس می‌گیرم. همیشه هم آدم‌ها جذاب‌ترین سوژه‌ی عکس‌اند. عکس را که می‌گیرم، مجبورم نیم ساعت جلوی مانیتورم با آن ور بروم و رنگ‌هایش را بالا و پائین کنم. همین ماجرای ساده من را به یک باور ساده‌تر رسانده که چیزی به نام زشتی یا زیبایی یا استاندارد بودن وجود ندارد. هر کسی یک موجود منحصر به فرد برای خودش است با تعدادی کاراکتر ظاهری که درست مثل بارکد عمل می‌کنند. چشم‌های گود. چشم‌های ورقلمبیده. ابروهای کمانی. ابروهای پیوسته. کم‌مو. پر‌مو. دوچانه. بی‌چانه. همه‌ی این‌ها جذابند مگر این‌که طرف اس‌هول باشد و در این صورت گند می‌زند به تمام این کاراکترها و همه چیز زشت به نظر می‌آید. یا این‌که طرف فکرش زیباست و همه‌ی این کاراکترها را با خودش زیبا می‌کند.

اظهار نظر در مورد ظاهر، آدم را به ورطه‌ی حقیر شدن می‌کشاند. نشان می‌دهد که چقدر عمق نگاه یک آدم می‌تواند کم باشد و از پوست داخل‌تر نرود و همان دم در بماند.

صد و شصت و سه

دستشویی‌های شرکت ما را جوری ساخته‌اند که دیوارهای آن نیم‌ متر بالاتر از زمین هستند. طوری که پاهای نفر بغلی تا نزدیک به زانو معلوم است. ده سال پیش که تازه مهاجرت کرده بودم، این ماجرا خیلی عجیب بود. بار اولی که رئیسم را توی دستشویی کناری دیدم که مشغول تقلا است و نفسش بالا نمی‌آید، بتش به کل شکسته شد. کلا دیگر جدی‌اش نمی‌گیرم. یک چیزهایی را نباید پابلیک کرد و همان‌جا باید بین آدم و خدای خودش برای همیشه مکتوم بماند. لابد این را می‌شود تعمیم داد به همه‌ی رابطه‌ها. رئیس و مرئوس و زن و شوهر و دوست پسر و دوست دختر و الخ. شروع رابطه، همه چیز مرموز و جذاب است. درست مثل آهنگ‌های انیگما. تا این‌که دانه به دانه‌ی این مومنت‌های خصوصی رو می‌شود و همین مومنت‌ها مثل ابراهیم، با تبر می‌افتند به جان دو طرف رابطه. همیشه‌ باید بخشی از وجود آدم بماند توی تاریکی. آدم وسوسه‌ی کشف دارد و همین سرزمین‌های تاریک درون، ضامن بقای ارتباط است. یک جایی وسط فیلم آبی، ژولیت بینوش برای دست به سر کردن مردی که او را دوست دارد، با او می‌خوابد. فردا صبحش به مرد می‌گوید که «دیدی من هم مثل همه‌ی زن‌هام؟ عرق میکنم… سرفه می‌کنم… دندون‌هام پرکردگی داره… دلت برام تنگ نمی‌شه دیگه».  بعد هم رفت. فکر کنم من و کیشلوفسکی سر این موضوع تفاهم داریم. همه‌ی برگ‌ها را نباید رو کرد وگرنه بالاخره یک روزی می‌آید و دو طرف پشت‌شان را می‌کنند به هم و ترجیح می‌دهند سودوکوی توی مجله را حل کنند تا همدیگر را. قاعدتا این نظر من است و هیچ سندیتی هم ندارد.

صد و شصت و دو

دو هفته‌ی پیش رفته بودم مرکز شهرمان. یک جایی مثل امین‌الدوله. بعد هم گذرم خورد به صاحب این دست که یک گنجشک بی‌نوا و دست از جان شسته را پیدا کرده بود. یک بطری آب معدنی دو دلاری  خریده بود برایش و داشت تیمارش می‌کرد. بعد من یاد خیلی سال پیش افتادم که اهواز بودیم. یک درخت آکالیپتوس دراز جلوی خانه‌مان بود که پاتوق گنجشک‌ها بود. من و پسر عمویم همیشه تا دندان مسلح بودیم تا شکارشان کنیم. فقط جهت تفریح. تیرکمان سنگی. تیرکمان سیمی. فلاخن. وقتی هم تیرمان تمام می‌شد، با دمپایی می‌افتادیم دنبال‌شان. یک جوری پدرکشتگی نامرئی باهاشان داشتیم. این گنجشک و آن گنجشک‌های بدبخت دقیقا از یک نژاد و نسل بودند و دک و پوز و پشم و پیله‌هایشان عین هم بود. حالا بعد از این همه سال تازه فهمیدم که منزلت هر چیزی چقدر به جا و مکانش ربط دارد و این خیلی عجیب است. ماجرا مثل موی سر است. تا وقتی که روی کله‌ی آدم است، هدف شعرِ شاعر است و دور انگشت یار می‌پیچد و از این خزعبلات. اما همین مو اگر بیفتد توی سوپ آدم، می‌شود مایه‌ی تهوع و چندش. موی روی سر کجا و موی توی سوپ کجا. گنجشک روی دست این آدم کجا و گنجشک‌های لای درخت آکالیپتوس محله‌ی گلستان کجا.
من کلا چون آدم تعمیم و گسترش تئوری‌ها هستم، پس این ماجرا را تعمیم می‌دهم به همه چیز. به آدم و جانور و کفش و سگ‌دست زامیاد و غیره. کلا هم به این فرضیه که گوهر درون آدمیزاد است که سنگ محک ارزش است، خیلی اعتقاد ندارم. البته تئوری درستی و قشنگی است و علی‌الاصول محور جهان باید دور آن بچرخد. اما فعلا جهان دور محور دیگری دارد می‌چرخد و این تئوری فقط به درد آزمایشگاه‌های عاری از آلاینده‌ها می‌خورد. در حال حاضر قانون جهان این است که آدم‌های ساکن کشورهای اسکاندیناوی بابت لوکیشن و جا و مکان‌شان، گوهرشان خیلی خوب است و موی روی سر هستند. اما آدم‌های بعضی جاهای دیگر هم کلا گوهرشان تقلبی است و موی توی سوپ هستند. کلا لوکیشن خیلی مهم است. باقی چیزها چرند است.

بنگاه‌دار سر خیابون حبیب‌اللهی هم مثل من فکر می‌کرد. می‌گفت آجر همون آجره… ولی وقتی بذاریش توی الهیه قیمتش هزار برابر سه‌راه آذری می‌شه… لوکیشن لوکیشن لوکیشن…

صد و شصت و یک

سال قبل مجبور شدم برای درس خواندن بروم یک کافه‌ی شلوغ. هر هفت روز هفته. به جز من و هزار نفر مشتری کوتاه و بلند دیگر، یک دوجین زن و مرد ترک هم بودند که همیشه چترشان وسط کافه پهن بود. سه تا میز را می‌چسباندند تنگ هم تا جا شوند. بعد هم چای سیلان می‌خوردند و اختلاط می‌کردند. گاهی وقت‌ها قهقهه‌شان چهار ستون کافه را می‌لرزاند. گاهی وقت‌ها هم یک جوری یواش و آرام و با وسواس حرف می‌زدند که انگار قرار و مدار حمله‌ی شبانه به داعش را می‌گذارند. فهم من از زبان ترکی به اندازه‌ی یک دانه‌ی خردل است و به جز افندی و ابراهیم تاتلیس چیز دیگری بلد نیستم. اما با این وجود حس می‌کردم  تا وقتی آن‌جا هستند، حال همه‌شان خیلی خوب است. حال خوب، یک زبان بین‌المللی است که همه آن را بی‌دردسر می‌فهمند و به ملیت آدم ربط و وصلی ندارد. مثل ترش بودن لیمو سنگی. تقریبا چهار ماه با ترک‌ها دم‌خور بودم. من این طرف کافه، دو دستی می‌زدم توی سر خودم و کتاب‌ها. ترک‌ها آن طرف کافه راندوو می‌کردند و دنیا را به پشم‌شان هم حساب نمی‌کردند. بعد از آن چهار ماه، تازه پی بردم که زندگی اجتماعی اسف‌باری دارم. اساسا دپارتمان «پی برنده‌ی» مغزم همیشه کوتاهی می‌کند. یا دیر پی می‌برد یا کلا پی نمی‌برد. انگار کابل برقش شل شده باشد.

درست که فکرش را می‌کنم می‌بینم که از قدیم هم عمارت زندگی اجتماعی‎ام چندان قابل تعریف نبوده.  ظاهرش خوب است. یک سرسرای فراخ و دو تا ایوان آفتاب‌گیر و یک حیاط  دلباز و یک کرور شمعدانی دور حوض نقاشی. اما اندرونی‌اش مثل گاوصندوق خزانه‌ی ملی است. رفت و آمدش کم است و کلیدش را آدم‌های زیادی ندارند. لابد ماجرا برمی‌گردد به پیمانکار تنبلی که قرار است دیوار اعتماد درونم را بسازد. پیمانکاری که وضعش از دپارتمان پی بردن هم وخیم‌تر است. تا وقتی که ایران بودم دوستان محدودی داشتم که تک‌تک‌شان را مثل پرچم گل زعفران، با وسواس چیده بودم. زاد و ولد رفیق‌هایم مثل زاد و ولد پاندا می‌ماند. آن‌قدر کم که آدم نگران انقراض نسل‌شان باشد. بعد از آن هم قوز بالا قوز ِ کندن بنفشه و چمدان و مهاجرت. پرورش پنگوئن روی خط استوا. 

به هر حال از پارسال که ترک‌ها را دیدم و مغزم بالاخره انتحار زد و  فریضه‌ی پی‌بردن را انجام داد، فهمیدم کیفیت زندگی اجتماعی چقدر مهم است. یک تارگت وسط رادار زندگی‌ام به دنیا آمد. گمان کنم اتوپیای زندگی اجتماعی، یک جای معمولی است که هیچ اتفاق خاصی در آن نمی‌افتد. فیل هوا نمی‌کنم. فلسفه‌ و منطق تزریق نمی‌کنم. پاچه‌ی تنبان ارسطو و چخف و چایکوفسکی را به هم گره نمی‌زنم. یک جای خیلی معمولی که نه سرد است و نه گرم. درست مثل همان ایوان آفتاب‌گیر عمارتم. یک واحه‌ی سبز وسط کویر. سبزی و گل و درخت خیلی ماهیت عجیبی ندارند. اما وجودشان در کویر زندگی، خودِ امید است برای ادامه دادن. 

 نمی‌دانم چند سال نوری با آن فاصله دارم. اما حالا لااقل می‌دانم باید به کدام سمت  رکاب بزنم. 

این عکس را چند سال پیش گرفتم. خیلی هم دوستش داشتم. اما نمی‌دانستم چرا. حالا که دچار پی‌بردگی شده، می‌دانم.

صد و شصت

من بالاخره یک استارت‌آپ راه می‌اندازم و اسمش را می‌گذارم هاگ فٙکتوری (بر وزن حاج انگوری). با هزار تا دکان زنجیره‌ای. تنها سرویس‌اش هم بغل کردن است. همه‌ی آدم‌های خوش‌بغل را استخدام می‌کنم تا خستگان عالم را در ازای پرداخت مبلغ ناچیزی بغل کنند. به هر حال بغل، قله‌ی رابطه است و قبل و بعد آن فقط کوهپایه و فلات محسوب می‌شود. رابطه‌ی بغل با آدم مثل رابطه‌ی موبایل است با شارژر. یا باطری با چراغ‌قوه. بالاخره هاگ فکتوری را راه می‌اندازم و آدم‌ها را روشن می‌کنم.

صد و پنجاه و نه

من تازگی فهمیده‌ام که سنجاب‌ها، موجوداتی پارانوئید هستند و همیشه بابت دشمنان خیالیِ بلوط دزد و فندق دزد نگرانند. همین مرض‌شان هم باعث می‌شود که هر بلوطی را که پیدا می‌کنند، ببرند یک جایی مخوف چال و قایم کنند تا زمستان از فرط گرسنگی تلف نشوند. قسمت تاریک ماجرا این است که سنجاب‌های بینوا خیلی از این  هله هوله‌های مدفون‌شان را پیدا نمی‌کنند.  اما قسمت روشن ماجرا این است که همین دانه‌های بلوط و فندق و غیره، عامل رویش خیلی‌ از درخت‌ها و رشد جنگل‌ها می‌شود. برای من این فقط یک معنی می‌دهد. اینکه طبیعت از حماقت سنجاب‌ها برای مبارزه با حماقت انسان‌ها استفاده می‌کند. جنگ بلاهت. 

حواس‌مان به سنجاب‌های احمق باشد. مخصوصا حالا که ترامپ و قالی‌باف و باقی عزیزان مشغول قهوه‌ای کردن جنگل و فلات و بیابان و خیابان هستند.

صد و پنجاه و هشت

سارا سیلورمن استندآپ کمدین قابلی است. یک بار یک جایی لای جوک‌هایش گفت که مادر و پدرش خیلی لیبرال هستند و  لیبرال بودن را به او منتقل کرده‌اند. بعد هم اعتراف کرد که با این وجود خودش بلد نیست هنر لیبرال بودن را منتقل کند. بلد نیست فکر کردن را به بچه‌ی فرضی‌اش یاد بدهد. این‌که هنر اندیشه کردن را به او هدیه بدهد. گفت در عوض بلد است به دخترش یاد بدهد که برای لیزر کردن موهای زیر بغلش کجا برود. یادش بدهد چطور آرایش کند.  یا مثلا آداب دلبری کردن را بهش بگوید. اما بلد نیست آزاد بودن را یادش بدهد. همه‌ی این‌ها را لای جوک‌های رکیکش می‌گفت. همه هم می‌خندیدند. بعد هم گفت که اصلا از این‌که این توانایی را ندارد ناراحت نیست. خوشحال هم هست. فکر کردن، با خودش رنج می‌آورد. رنج هم مثل سوسک توالت است. اگر یک بار به جایی راه پیدا کرد، دیگر بیرون نمی‌رود. رنج تمام نمی‌شود. تمام می‌کند. راه ساده زندگی کردن و راحت مردن، فکر نکردن است. این‌ها را هم لای جوک‌های جنسی‌اش گفت. کلا جوک سلاح سهمگینی برای از پا درآوردن آدم می‌تواند باشد.

صد و پنجاه و هفت

محله‌ی ما سه تا آهو دارد. حتما قبلا تعدادشان بیشتر بوده. این‌قدر توی شهر ما درخت بریدند و شهروندان متمدن، جنگل‌ها را مثل موریانه بلعیدند که تعدادشان کم شد. امروز که پیچیدم توی خیابان، جسد یکی‌شان را دیدم که افتاده بود روی پیاده‌رو. حالا شدند دو تا آهو. ماشین زده بود بهش. زبانش افتاده بود بود بیرون و یک نقش مبهم قرمز از زیر سرش پخش شده بود روی آسفالت سیاه. چشم‌هایش باز بود و هنوز داشت تماشا می‌کرد. لابد این‌قدر با سرعت و عجله مرده بود که حتی فرصت نکرده بود چشم‌هایش را ببندد. تمام هیکلش شده بود پارتی مگس‌ها. آهوی بی‌نوا. این سه تا آهو مایه‌ی نشاط خانه‌ی ما بودند. هر از چند گاهی سر و کله‌شان توی حیاط خانه‌مان پیدا می‌شد. مخصوصا زمستان‌ها که غذا گیر نمی‌آورند. می‌آیند و برگ‌های زمخت آزالیاها را می‌خوردند. گاهی وقت‌ها هم علف میمون‌هایی را که کاشته‌ام هرس می‌کنند. ما هم کاری به کار‌شان نداریم. به هر حال مهمان حبیب خداست و این برنامه‌ها. 

پارسال پسرک می‌خواست برای‌شان اسم بگذارد. از همان اسم‌های عجیب و غریبی که به درد جک و جانورها نمی‌خورد. اسم گربه‌ی ‌ولگرد آپارتمان قبلی را گذاشته بود جعفر. ژن معیوب این طور اسم گذاشتن‌ها را از خودم گرفته. بچه که بودم اسم تمام ماهی‌های نوروز را می‌گذاشتم «محمد‌رضا» و صدای‌شان می‌کردم مَم‌رضا. حالا پسرک می‌خواست برای آهوها اسم بگذارد. لابد مثلا جاسم و قاسم و عبود. اما نگذاشتم کار به آن‌جا بکشد. منصرفش کردم. من از یک جایی به بعد توی زندگی‌ام فهمیده‌ام که اسم گذاشتن روی هر چیزی، به آن بار و معنی و وزن و ارزش بیشتر می‌دهد. گربه‌ی علاف سر کوچه‌مان تا وقتی که اسم نداشت، بود و نبودش فرقی نداشت. تا یک جایی که اسمش شد جعفر. دو بار صدایش کردیم جعفر. توی دهن خوب می‌چرخید. از حالت نکره تبدیل شد به معرفه. عزیز شد. با وجود دک و پوز زخمی و چشم‌های تراخمی‌ام. جعفرمان بود دیگر. دوستش داشتیم. 

حالا فکر کن برای این آهوی بی‌نوا اسم می‌گذاشتیم. مثلا عبود. دادن خبر مردن یک آهوی نکره به مراتب آسان‌تر از دادن خبر مردن عبود است. مثل آدم‌ها. تحمل اندوه رفتن معرفه‌هایشان خیلی سهم‌گین‌تر از اندوه مردن نکره‌هاست. اسم به همه چیز وزن می‌دهد. کاش هیچ چیزی توی این دنیا اسم نداشت. همه ستاره‌هایی مجهول توی آسمان تاریک بودند تا هر وقت دل‌شان می‌خواست دیگر نتابند، در همان بی‌نامی و گم‌نامی خاموش شوند. 

این عکس را چند ماه پیش گرفتم. یکی از همان سه نفر است. نمی‌دانم کدام‌شان. جاسم. قاسم. عبود.

صد و پنجاه و شش

برای عید چهار تا ماهی گلی خریدیم. سه نفرشان هنوز به سیزدهم نرسیده، رفتند رحمت خدا. اما سرسخت‌ترین‌شان هنوز زنده است و فعلا گویا قصدی برای مردن ندارد. انگار واقعا باقی ماهی‌ها عمرشان را داده‌اند به این نفر آخر و قرار است به اندازه نوح زندگی و شنا کند. بعضی روزها کنار تنگش می‌نشینم و تماشایش می‌کنم. تماشا می‌کنم که چطور عبث و بیهوده دور خودش می‌چرخد و آب قورت می‌دهد و از آن طرف رشته‌های نازکی مثل زعفران تقلبی می‌دهد بیرون. زعفران‌های شناور. چقدر بد است که آدم لای زعفران‌های خودش زندگی کند. اما بدتر از همه این‌ است که ماهی‌ها پلک ندارند. هیچ وقت نمی‌توانند چشم‌شان را ببندند. هیچ وقت لذت تاریکی را نمی‌فهمند. مجبورند دنیا را با همه‌ی خوبی و بدیش تماشا کنند. کانسپت جبر و اختیار است لامصب. من هر وقت دلم بخواهد چشمم را می‌بندم و از ندیدن لذت می‌برم. هر چه نباشد یک تعادل ناجوری بین دیدنی‌ها و ندیدنی‌های دنیا وجود دارد. همان‌قدر که دلم می‌خواهد ببینم، همان‌قدر هم دلم می‌خواهد که نبینم. اما ماهی بدبخت توی تنگ، گرفتار جبر دیدن است. هر بیست و چهار ساعت شبانه روز. هفت روز هفته. بدون توقف. حتی با چشم باز می‌خوابد. حتی وقت‌هایی که دماغم را می‌چسبانم به تُنگ و با چشم‌های وق‌زده تماشایش می‌کنم، نمی‌تواند پلک‌هایش را ببندد و از دیدن زشتی‌ها فرار کند. طلفک مجبور به دیدن زندانبان‌ش است. اما اگر پلک داشت، می‌توانست به راحتی چشم‌هایش را ببندد و وسط سیاهی غلیظ ندیدن، به جای تُنگ ارزان قیمت و قیافه‌ی معوج پشت آن، اقیانوس آرام را تصور می‌کرد با آن موج‌های کف‌آلود و بلندش. پشت سیاهی همین پلک‌های نازک، دنیای تخیلات است. دنیای آزاد. جایی برای فرار کردن از واقعیت‌های زشت.

نداشتن پلک برای من مثل این است که قدرت مردن را از آدم سلب کنند. به آدم بگویند همیشه باید زنده باشی. چه بخواهی و چه نخواهی. تا بی‌نهایت مجبور به دیدن هستی. ماهی‌ها کلا خیلی بدبختند.

پی‌نوشت کنم که این عکس همان اقیانوس آرام است.

صد و پنجاه و پنج

تکلیف شما را نمی‌دانم اما تکلیف خودم روشن است. رای می‌دهم. البته به شرط این‌که دولت فخیمه‌ی ایران یک صندوق رای بیاورد به شهر ما. چهار سال پیش که نیاوردند. اما امسال اگر نیاورند، پیاده هم که شده تا واشنگتن می‌روم و رای می‌دهم. تازه سر راه هم حضوری چهار تا فحش کاف‌دار و بیلاخ برای ترامپ هدیه می‌برم. یک تیر و دو نشان. واقعیتش را بخواهید آمدن ترامپ بابت رای ندادن نیمه‌ی خوب انسان‌ها بود. درگیری مسلحانه که در رسته‌ی کاری من جا نمی‌گیرد پس رای دادن و مدنیت تنها گزینه‌ی روی این میز زهوار در رفته است. رای دادن، بهترین بهانه است که بعدا بتوانیم غر بزنیم و مدعی باشیم. در غیر این صورت ماجرای من می‌شود ماجرای همان آدمی که رفت خودش را با زنجیر بست به حرم امام‌زاده و گفت «امام! تا جایزه‌ی بزرگ بانک رو نبرم، از این‌جا تکون نمی‌خورم». بعد هم امام آمد به خوابش و هم‌زمان با زدن یک پس‌گردنی و لگد قایم، بهش گفت که «مرتیکه اول حساب باز کن بعد بیا اینجا دخیل ببند». 

مثال نزدیک‌تر و شبیه‌تر پیدا نکردم. همینه که هست. درست مثل کاندیداها که محدود و تکراری‌اند. اما همینه که هست. پس من رای می‌دهم. 

تمام آرشیو عکس‌هایم را گشتم تا یک چیز مرتبطی به کاندیدای مورد نظر پیدا کنم. این نزدیک‌ترین عکس بود که لامصب قفلش هم کلید نمی‌خورد و رمزی است. اما همینه که هست.