بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری نیمه‌ی تاریک خودت را بنویسی

سیصد و هفده

من دلباخته‌ی در و پنجره‌ام. کلا هر چیزی را که فرصت فرار به من بدهد، دوست دارم. در، پنجره، گربه‌رو، دودکش شومینه. این عکس را بار آخری که مشهد بودم گرفتم. گمان کنم یک جایی بود نزدیک خیابان باباطاهر.  با تهرانی و دشتی رفته بودیم ناهار و داشتیم پیاده برمی‌گشتیم. بعد از جلوی این در رد شدیم. من هم به عادت، ازش عکس گرفتم.  دیشب بعد از یک سال عکس را باز کردم. همه چیز خوب بود، الا این‌که یک آدم الدنگ، موتور وسپای سورمه‌ای کثیفش را پارک کرده بود کنار دیوار. گند زده بود به عکس. حقیقت کثیف وسپا. این‌طور مواقع من یک سلاح کثیف‌تر دارم به اسم کراپ. بریدن. با فوتوشاپ دور عکس را بریدم و فقط در و پلاک 96 بالای آن را گذاشتم بماند. به همین راحتی. حذف حقیقت کثیف وسپا.

کراپ، سلاح ناجوری است که عکاس‌ها و فوتوشاپ‌کارها و قصه‌گوها و خیلی آدم‌های دیگر از آن نان می‌خورند. در واقع درست مثل گرفتن رگه‌های چربی از گوشت است. درست مثل همین کاری که من و خیلی آدم‌های دیگر در اینستاگرام می‌کنند. بخش کراپ شده‌ی زندگی‌مان را فرو می‌کنیم توی حلق آدم‌های دیگر. بخش حسرت‌برانگیزش را و نه کل حقایق زندگی‌مان را. همه وسپای کثیف زندگی‌شان را کراپ می‌کنند. چون هیچ کس جرات نشان دادنش را ندارد. ما موجودات بی‌نقصی هستیم که زشتی محلی از اعراب در وجودمان ندارد.
نمونه‌ی بدتر، کثیف‌تر و فراگیرترش را رسانه‌ها اجرا می‌کنند. کلا منکر وسپاهای کثیف جامعه می‌شوند. تصویر را کراپ می‌کنند و حقایق را به صورت انتخابی سوا می‌کنند و به خورد همان جامعه می‌دهند. با کمی چاشنی باورپذیری. از روز ازل هم همین بوده و مرز جغرافیایی هم نمی‌شناسد.

قسمت مضحک ماجرا این است که عموما من باور هم می‌کنم. باور می‌کنم که آدم‌های توی اینستاگرام اصلا وسپا ندارند. جهان هم وسپا ندارد. اصلا الان که دارم عکس خودم را نگاه می‌کنم، یادم نمی‌آید که وسپا بود یا نبود؟ گمانم اصلا از اول هم وسپا نبود. وسپا کلا یک توهم است.
بریدن انتخابی حقایق، فریب ترسناکی است که دائم مشغول به آن هستیم. همان اصطلاحی که می‌گویند دروغ نمی‌گوییم، فقط  از حقیقت حرفی نزدیم. کراپ ابزار خطرناکی است که با آن می‌شود همه کار کرد. زنده باد کراپ هدفمند.

Advertisements

سیصد و شانزده

یک اصطلاح جذاب در زبان انگلیسی وجود دارد به اسم Sweet spot که معنی فارسی درخوری ندارد. مثلا نقطه‌ی شیرین یا نقطه‌ی مطلوب. که هیچ کدام این‌ها سوئیت‌اسپات نمی‌شود. بیشتر باید توصیفش کرد تا معنی. مثلا بهترین جای چوب بیس‌بال که با آن می‌شود به توپ ضربه زد. یا بهترین تنظیم لنز دوربین که شفافترین عکس را تحویل آدم می‌دهد. یا بهتر از آن، نقطه‌ای از گردن که بیشتر لذت را  هنگام لمس شدن به آدم می‌دهد. تعمیمش می‌شود داد به همه چیز.

صد و پنجاه سال پیش، هدایت کاف توی وبلاگش از سوئیت اسپات گفته بود. نوشته بود که ویزای دانشجویی‌اش تا آخر سال منقضی می‌شود. از دو هفته‌ی پیش به این ور سه بار سرگیجه گرفته و خورده زمین و دکتر دانشگاه چند تا حدس ناجور گذاشته کف دستش. خیلی هم حوصله‌ی تمام کردن درسش را ندارد و افق زندگی خاکستری است و فکرهای خطرناکی توی سرش می‌چرخد. بعد نوشته بود که شب‌ها می‌رود با بستنی‌فروش سر خیابان‌شان حرف می‌زند و همه‌ی این‌ها را برایش ریسه می‌کند. نوشته بود بستنی‌فروش سر خیابان سوئیت‌اسپات روابطش است. نه آن‌قدر از نظر عاطفی مثل برادر و مادر و دوست‌دخترش به او نزدیک بود که جرات نداشته باشد چیزی بهشان بگوید. از آن‌طرف هم مثل دکتر دانشگاه هم از او دور نبود که هدایت را به برگ چغندر فرض کند و هیچ نگرانی‌ای در چشم‌های زاغش موج نزند. بستنی‌فروش یک‌جایی بود وسط این طیف. همان که هدایت کاف به آن می‌گفت سوئیت‌اسپات. بعد هم اصرار کرده بود که هر آدمی در طیف روابطش یک بستنی‌فروش و سوئیت‌اسپات می‌خواهد. کسی که آدم راحت روی صندلی روبرویش بنشیند و او را با سهمگین‌ترین طوفان‌های درونش بمباران کند و مطمئن باشد که به میزان مناسب نگران می‌شود. نه آنقدر زیاد که نگرانِ نگران‌شدنش باشد و نه آن‌قدر کم که حال آدم خوب نشود. همان سوئیت‌اسپات.

کانسپت قشنگی است. فاصله‌ی مناسب در روابط، رمز اثربخشی‌شان است. درست مثل فاصله‌ی زمین از خورشید. اگر دورتر یا نزدیک‌تر بشود، همه یا محکومیم به یخ‌زدن یا کباب‌شدن. اما افتاده روی سوئیت‌اسپات و میلیون‌ها سال خوش و خرم دارد دور خودش و او می‌چرخد. قسمت تاسف‌بار ماجرا این است که از بین این همه سیاره، فقط یکی‌شان افتاده جای درست طیف. باقی، فقط هستند وگرنه حیات که نمی‌دهند.

یادش بخیر هدایت کاف. هزار تا رفیق داشت که با هم آبجو و چای و کباب می‌خوردند و کوه می‌رفتند و فوتبال بازی می‌کردند و شب‌ها فیلم‌های هالیوود و بالیوود را شخم می‌زدند. به اندازه‌ی یک قبیله هم فامیل داشت. دوست‌دخترش هم مجسمه‌ی خوبی‌ها بود. وسط این‌همه آدم فقط یک بستنی‌فروش هندی نشسته بود روی سوئیت‌اسپات رفاقتش. فقط یک نفر.

سیصد و پانزده

راسل پیترز چند سال پیش توی یکی از استند‌آپ کمدی‌هایش گیر داد به تتوهای روی بازوی یک نفر که ردیف جلو نشسته بود. به اندازه‌ی کل دیوان ایرج‌میرزا بهش متلک انداخت. خلاصه‌ی متلک‌هایش هم این بود که وقتی پیر و چروک شد، تتوی روی بازویش سر می‌خورد و می‌رسد به مچ دستش. و این خیلی مضحک است. زیرپوستی هم پیام اخلاقی داد که تصمیم‌هایی نگیرید که اثرشان دائمی باشد. لااقل من دلم خواست این‌طور نتیجه بگیرم. دیروز با فرزاد هم رسیدیم به همین نتیجه که کلا اتفاقات دائمی خیلی ریسک دارند. از همین تتو هم شروع کردیم. نقشه‌کش شرکت‌مان یک تتو زده بود روی مچ دستش که «با جک تا ابد». بعد از سه سال چشم دیدن جک را نداشت. رفت یک ضربدر تتو کرد روی اسم جک. آخه چرا؟ آدم تا هجده سالگی قد می‌کشد اما احساسات و تفکرات و ایدئولوژی‌اش تا روزی که سنگ لحد را می‌گذارند بالای سرش، عوض می‌شود. چطور ممکن است همچون موجودی که ریسک تغییر عقاید و افکارش بالاست، کارهای دائمی بکند؟
البته خاصیت آدم است لابد. تنها موجودی است که درونش رشد می‌کند. تغییر می‌کند. نیازهایش عوض می‌شود. و همین عامل مهمی است که حوصله‌اش هم سر برود. از تتو. از رنگ ماشینش. از سگک کمربندش. از شریک زندگی‌اش. از شهردار شهرش. حتی از خودش. حالا این وسط هر تصمیمی با نتیجه‌ی دائمی بگیرد، ریسک کرده. درست مثل این‌که بدون تست، آمپول پنی‌سیلین بزند. امیدوارم لااقل بعد از مرگ، اخلاق آدم عوض بشود. تصور این‌که با این آناتومی وارد یک جهان و زندگی ابدی بشوم، مو را بر تنم سیخ می‌کند. تا کی شیر و عسل و حوری و غلمان و سرب و سیخ داغ؟ تا ابد؟ دهن آدم کف می‌کند. اما حتما باریتعالی فکری برای این قسمتش هم کرده. مثلا اینکه هر روز برای‌مان سورپرایز داشته باشد. یک بار خورشید از شرق دربیاید. یک بار از غرب. یک بار اصلا درنیاید و به جایش تمثال هایده توی آسمان بیاید. یا مثلا یک روز به جای آهن گداخته، از گاز خردل استفاده کند. این تنوع و شگفتی و غیرقابل پیش‌بینی بودن، درمان افق بی‌انتهای ابدیت است. البته راهکار دیگری هم هست. اینکه بعد از مردن، روند رشد فکر و احساسات‌مان را متوقف کند. جریان متناوب مغزمان را تبدیل کند به جریان مستقیم. در این صورت هم می‌توانیم با ابدیت به صلح برسیم. هر روز شیر بخوریم با عسل، افتخاری برای‌مان چه‌چه بزند و حسن ریوندی جوک تکراری تعریف کند. فکری که رشد نکند، زیاده‌خواهی هم ندارد. اما امیدوارم باریتعالی، گزینه‌ی سومی داشته باشد وگرنه در آن دنیا آرزوی مرگ هم نمی‌شود کرد. ابدیت ترسناک است.

سیصد و چهارده

امشب بی‌هوا تصمیم گرفتم تا به جای یک لیوان، دو لیوان چای بخورم. چای و تخمه و فیلم. بهترین ترکیبی است که آدم می‌تواند تصور کند. در عوض حالا ساعت از دوازده شب گذشته و خواب از سرم پریده و به اندازه دوازده بشکه چای به سیستم فاضلاب شهری پس دادم. همه‌ی این سختی‌ها فقط بابت همان تصمیمی بود که سر شب گرفتم. البته اگر فردا تعطیل بود، این تصمیم اصلا تصمیم بدی محسوب نمی‌شد. تا صبح می‌نشستم و می‌نوشتم. هزار تا عکس ادیت نشده‌ام را درست می‌کردم. یا با پژمان چت می‌کردم. یا زنگ می‌زدم به رضا. یا حتی گوشم را می‌چسباندم به پنجره و به صدای جغد روی درخت گوش می‌دادم. اما خب، کمتر از شش ساعت دیگر باید بروم سر کار. چند خروار کار هم مثل پلنگ‌ گرسنه منتظرم است. کلا تصمیم گرفتن مقوله‌ی پیچیده‌ای است. حتی تصمیم‌های ساده مثل چای خوردن یا نخوردن. منصور همیشه می‌گفت که تصمیمات، موجود پویا و زنده‌ای هستند و خوبی و بدی‌شان به هزار اما و اگر متصل است. معتقد بود که تصمیمات به خودی خود، بد یا خوب نیستند. فقط مهم این است که در چه محیطی و برای چه کاری آن‌ها را گرفته‌ایم.
مثلا یک درخت چنار ژاپنی توی حیاط پشتی‌مان داریم. تنه‌اش مثل یک پیرمرد خم شده رو به جلو. بیشتر روزهای سال برگ‌هایش مثل لبو قرمزند. دم غروب‌ها هم آفتاب از پائین می‌تابد به  برگ‌ها و رنگ‌شان از حالت لبویی به وضعیت جگری می‌رسد. همیشه دلم می‌خواست پای آن را سنگ‌فرش کنم و به اندازه یک کف دست، چمن کنارش بکارم و یک صندلی بگذارم زیر سایه‌ی قرمزش. برای روزهای آخر خط. همیشه دوست داشتم مثل دن کورلئونه بمیرم. توی یک باغ میوه، وقتی دارم دنبال نوه‌ام می‌دوم. مرگ بی‌صدا. یا مثلا پای یک درخت چنار ژاپنی که به اندازه‌ی یک کف دست چمن کنارش کاشته‌ام.  کیفیت مرگ به اندازه‌ی کیفیت زندگی مهم است. بابت همین «تصمیم» گرفتم یک نفر را استخدام کنم تا سنگ‌فرش‌ها را برایم ردیف کند. این تصمیم به خودی خود چیز بدی نبود. در واقع تصمیم را مثل نوزاد به دنیا آوردم و دادم دست اوستا بنا. حالا هم سه ماه از آن تصمیم گذشته است. حیاط پشتی تبدیل شده به میدان جنگ. هیچ کجای آن شبیه به رویای متصور من نیست. اوستا بنا به سلیقه‌ی خودش و احتمالا دن‌چیچو دارد کار می‌کند. «تصمیم» من حالا برای خودش مردی شده. یک مرد بزه‌کار و شیاد که می‌خواهد پدرش که من باشم را به قتل برساند. به همین راحتی. نوزاد عزیز من که می‌توانستم یک روز در آرامش در آغوشش بمیرم. تصمیم من از رویا رسید به کابوس. تصمیم موجودی پویا و زنده است. منصور راست می‌گفت.

صبح امروز هم یک رفیق قدیمی  پیام داد که تصمیم گرفته مهاجرت کند. بعد هم نظرم را پرسیده بود. من هم خلاصه بهش گفتم که سوال تو مثل این است که عکس بچه‌ات را بفرستی و بگویی به نظرت این عنتر دکتر می‌شود یا قاچاق‌چی کراک. جوابم را نداد. گمان کنم بهش برخورد. از همین‌جا بهش می‌گویم که تصمیم، تصمیم است. خوب و بد ندارد. فقط مهم این است که چطور این تصمیم را بزرگ کنی. درست مثل ازدواج. هر کسی که گفته ازدواج خوب است را باید تا حد مرگ کتک زد. هر کسی هم که گفته ازدواج بد است، باید مجددا کتک زد. همچنین بچه‌دار شدن. دانشگاه رفتن. بستنی خوردن. تیک‌آف کردن با پیکان دولوکس. حتی بوسیدن لب یار. تصمیمش به خودی خود نه بد است و نه خوب. مهم این است که چطور به این تصمیم زندگی ببخشی.

حالا این وسط یک سری انسان‌ها هستند که به شکل کتره‌ای و عمده‌فروشی توصیه‌ به تصمیم‌گیری‌های بزرگ می‌کنند. در خصوص ازدواج، تحصیل، رستگاری، مهاجرت، کشاورزی، بچه‌دار شدن، وازکتومی و هزار کوفت و زهرمار دیگر. تصمیمات کتره‌ای را فقط چوپان‌ها مجازند که بگیرند. آن هم در خصوص گوسفند‌هایشان که در کدام فلات چرا کنند. در باقی موارد باید مورد به مورد و با تفکر تصمیم گرفت. مثلا من تصمیم گرفتم که روزهای دوشنبه ساعت هشت شب، که فردا صبحش با کارفرما جلسه دارم، دولیوان چای نخورم. به این شکل محدود، دقیق و با برهان.

سیصد و سیزده

من گستره‌ی وسیعی از فتیش‌های جورواجور دارم. از لاله‌ی گوش و تتوی روی استخوان ترقوه بگیرید تا رینگ لامبورگینی و قهوه با دو پیمانه شکر و کمی شیر. یکی از این فتیش‌ها، عکس‌ گرفتن از آدم‌هایی است که از خودشان سلفی می‌گیرند. تا حالا هزار تا عکس از این جور آدم‌ها گرفته‌ام. امیدم این است که بالاخره یک روز مبحث «سلفی، رویکرد اجتماعی و روانشناختی» به طور جدی وارد مباحث جامعه‌شناسی و روانشناسی بشود و من بتوانم این عکس‌ها را بفروشم و پول‌دار بشوم و لازم نباشد دیگر کار کنم. حتی شاید نظر من را به عنوان یکی از عکاسان آوانگارد در این قلمرو بپرسند. بهشان می‌گویم سلفی دونفره یکی از بهترین اختراعات رفتاری بشر است. آدم‌ها یک روزهایی وسط خیابان دل‌شان می‌خواهد همدیگر را بغل کنند و بدون حرف به یک جای مشترکی خیره بشوند. سلفی دونفره بهترین بهانه برای این‌کار است. بدون این‌که ستون‌های شرع و عرف به لرزه بیفتند. قشنگ‌ترین قسمت ماجرا این است که بابت کوتاهی دست آدم و واید نبودن لنزهای دوربین، آدم‌ها مجبورند که سفت بچسبند به هم. حتی مجبورند پستی و بلندی‌هایشان را مثل زیب فرو بکنند توی هم. یک جوری که هوا هم از بین‌شان رد نشود. به هر حال قوانین فیزیک را که نمی‌شود دستکاری کرد اما قوانین شرع را که می‌شود.
یک فصل هم در خصوص سلفی‌های یک‌نفره برای‍‌شان می‌نویسم. این‌که هر چند سلفی دونفره اختراع جذابی است، اما سلفی‌های یک‌نفره عموما غمگین‌ترین رفتار اجتماعی بشر است. خیلی وقت‌ها ترجمه‌ی دقیق تنهایی است. تنهایی به روایت تصویر. به عبارت علمی‌تر، گند بخوره به این زندگی که یکی نیست ازم عکس بگیره. تنها قسمت خوب ماجرا این است که آدم‌ها با اخم جلوی دوربین می‌ایستند، برای چند ثانیه لبخند گشادی می‌زنند و دوباره اخم‌هایشان را گره می‌زنند. سلفی به مثابه زنگ تفریح ابروها.

خلاصه‌ی کلام این‌که، سلفی یکی از اختراعات بدیع بشر است. من هزار تا عکس از سلفی گرفتن آدم‌ها دارم. به امید روزی که یک آدمی مثل فروید بهم زنگ بزند و بگوید همه‌ی عکس‌ها روی هم چند؟

سیصد و دوازده

امروز شهر ما را سراسر مه گرفته بود (سلام احمد). مه غلیظی که آدم دو متر آن‌طرف‌تر را به زحمت می‌دید. مردم با توکل به ائمه و چراغ‌های مه‌شکن‌ رانندگی می‌کردند. من همیشه گفته‌ام که مه سورآل‌ترین پدیده‌ی خلقت است. یک حقه‌ی ساده که بخش زیادی از حقایق را قایم می‌کند و چهره‌ی مبهم و یک‌دستی به شهر می‌دهد. امروز هم فتیله‌ی حقه را آن‌قدر کشیده بود بالا که هیچ کدام از زشتی‌ها و پستی و بلندی‌ها دیده نمی‌شد. نه تیرهای برق کج و کوله. نه بدنه‌ی کثیف ماشین‌ها. و نه حتی بیلبورد‌های زشت و بزرگ که تبلیغ‌ پودر لاغری می‌کنند. اهواز که بودیم یک همسایه داشتیم که اسم دخترشان سمیرا بود. از من چند سالی بزرگ‌تر بود. دختر قشنگی بود. موها و مژه‌هایش را مثل موج‌های عظیم اقیانوس اطلس، فر می‌داد به سمت بالا. روزهایی که سمیرا می‌خواست برود خیابان نادری، با یک لایه‌ی غلیظ نیم‌سانتی از کرم‌پودر، تمام صورتش را اندود می‌کرد و تمام جوش‌های غرور جوانی و دست‌اندازهای صورتش را پر می‌کرد. دقیقا همان تکنیکی که مه انجام می‌دهد. پوشاندن بخشی از حقایق که خودش را آزار می‌داد. بد هم نمی‌شد. تنها اشکال ماجرا این بود که هم ما، هم خودش و هم آدم‌هایی که توی خیابان نادری قدم می‌زدند، می‌دانستند که این چند کیلو کرم‌پودر بی‌دلیل توی صورتش ریخته نشده است. یک حقیقت آزاردهنده که ته ذهن آدم باقی می‌ماند. و برتر از آن این‌که اعتراف مستقیمی بود بر نداشتن اعتماد به نفس. و خیلی وقت‌ها اعتماد به نفس نیمی از زیبایی است.

به هر حال طبیعت معلم قابلی است و آدم ازش یاد می‌گیرد. پرواز کردن، شنا کردن، گلاید کردن و حتی یک‌دست کردن حقایق. مثلا همین کاری که جراحان پلاستیک می‌کنند. همه‌ی آدم‌ها را یک شکل می‌کنند. گوشت‌های اضافه را می‌کنند و جاهای گود را پر می‌کنند. در واقع واریانس موجود در جامعه را به حداقل می‌رسانند. همه را یک شکل می‌کنند. استاندارد سازی. حتی به نظرم ماجرا را می‌شود تعمیم داد به تفکر جامعه که گروهی تمام پستی و بلندی آن‌ها را پر می‌کنند و حقایق را قایم می‌کنند و جامعه‌ی یکنواختی را تولید می‌کنند. ظاهر قشنگی دارد اما واقعی نیست. مثل امروز که خیابان‌های شهر ما را سراسر مه گرفته بود. اما تا جایی قشنگ است که آدم فارغ از وجود حقایق آن را نگاه کند. نداند دو تا بیلبورد لکنته هست که روی آن عکس باسن یک مرد گذاشته‌اند و یک زن با اکره آن را نگاه می‌کند که یعنی چقدر زشتی و برو با این پودر لاغری فکری به حال خودت بکن.
البته خوبی ماجرا این است الان که دارم این چهار خط را می‌نویسم، آفتاب درآمده و تمام ذرات آب معلق در هوا را تبخیر کرده و آدم تا فیهاخالدونِ شهر را می‌تواند ببیند. تمام حقایق موجود زده بیرون. شاید چهره‌ی زشتی باشد. اما حقیقی است و ماهیت هر چیزی روی حقیقت آن استوار است. درست مثل سمیرای ساعتِ دو عصر که از دبیرستان برمی‌گشت خانه و من آن را خیلی بیشتر از سمیرای خیابان نادری دوست داشتم.

سیصد و یازده

سال نو درست مثل عطسه است. آمدن و رفتنش دست ما نیست. وقتی هم آمد، باید از سر عادت بگوییم عافیت باشد. در واقع گفتن یا نگفتن این جمله هیچ اثر فیزیکی در حال آدم ندارد. اما به هر حال آن را می‌گوییم. احتمالا به همان دلیل که می‌گوییم عزیزم دوستت دارم. اثر فیزیکی ندارد اما تا خرخره اثر شیمیایی می‌گذارد. بنابراین سال نو میلادی مبارکتان. دعای خاصی هم نمی‌کنم. دعاهای دم سال نو درست مثل همان فشفشه‌هایی است که سر سال تحویل، هوا می‌کنند. می‌روند بالا و می‌پکند و یک ثانیه نور می‌دهند و خلاص. به درد هیچ چیز دیگری هم نمی‌خورند. مثلا اگر من دعا کنم که جنگ‌ها تمام شوند و صلح مثل طاعون بین مردم شیوع پیدا کند، اتفاقی می‌افتد؟ نه. اتفاقی نمی‌افتد. دلیلش هم این است که دعای هر آدمی با دعای آدم دیگر در تقابل است. توقف جنگ به نفع من است و به ضرر کارخانه کلاشینکف. دعای سرما‌نخوردن به نفع من است و به ضرر کارخانه‌ی اکسپکتورانت. دعای بهبود وضعیت ترافیک به نفع شما است و به ضرر من. به هر حال همین تضاد دعاها است که اوضاع را قاراشمیش می‌کند. پس امسال خودم را سکه‌ی یک پول نمی‌کنم. به جای دعا و انداختن زحمت اصلاح این وضعیت به گردن کس دیگری، سعی می‌کنم به دایره‌ی تحت‌امر خودم بیشتر توجه کنم و آسیب کمتری بهش برسانم. برای موارد خارج دایره‌ هم که هیچ. سال نو شما مبارکا. همان دوستت دارم در واقع.

سیصد و ده

رسیدم به آخرهای سال 2018. اصولا باید کریسمس را می‌چسباندم به تعطیلات سال نو و ده دوازده روزی به خودم مرخصی می‌دادم و می‌رفتم یک وری. رئیسم هم همین نظر را داشت. شخصا بهم گفت برو صفا کن این چند روز را. اما از دو ماه پیش یک پروژه‌ی نه چندان بزرگ افتاده دستم که در کمال شگفتی از آن خوشم می‌آید. برآوردمان سه ماهه بود. اما من یک جایی ته دل و قلوه‌ام، امید داشتم که دو ماهه و قبل از رسیدن 2019، پروژه را تمام می‌کنم و پاداش خوبی بگیرم. تمام انرژی‌ام را گذاشتم روی آن. اما حجم کار بیشتر از حد تصورم بود. الان هم که جمعه‌ی آخر سال است، تنها نشسته‌ام توی شرکت و با نقشه‌ها سر و کله می‌زنم. مطمئنم که امروز تمام نمی‌شود. البته این را الان می‌گویم. وگرنه تا دو ساعت پیش کورسوی امیدی داشتم که از دوردست‌ها چشمک می‌زد و می‌گفت به احتمال یک درصد، پروژه را همین ور سال تمام می‌کنم. اما همین ده دقیقا پیش کورسو کاملا خاموش شد. همین کورسوی امیدِ فزرتی باعث شده که کریسمس را نچسبانم به تعطیلات سال نو و تمام روزهای کاری را بیایم شرکت. به امید اتمام پروژه. امید داشتن، مسئولیت می‌آورد. حتی اگر نور این امید به اندازه‌ی پت‌پت یک چراغ‌قوه‌ی فکسنی با باطری‌های سولفاته شده باشد. همان پت‌پت به آدم مسئولیت می‌دهد. وگرنه رئیسم همان سه هفته‌ی پیش با قاطعیت گفت مگر معجزه بشود تا این ور سال تمامش کنیم. کلمه‌ی معجزه، سرآغاز ناامیدی است. بابت همین هم دست زن و بچه‌اش را گرفت و برای دو هفته رفتند یک ورِ خوبی.
حالا آخرین جمعه‌ی سال، تنها نشسته‌ام توی شرکت. کاملا ناامید از اتمام پروژه. همین ناامیدی باعث می‌شود که با خیال راحت دو ساعت زودتر از موقع همیشگی از شرکت بزنم بیرون و بروم خانه. دیگر مسئولیتی گردنم نیست. مثل رئیسم. کلا آدم‌های ناامید زندگی بهتری دارند. چون مسئولیتی گردن‌شان نیست. می‌روند، ول می‌کنند، تمام نمی‌کنند، خسته نمی‌شوند  و ترک می‌کنند. در عوض آدم‌های امیدوار، می‌مانند و هزینه‌ی ماندن‌شان را هم می‌دهند.
تنها اشکال داستان این‌جاست که فقط آدم‌های امیدوارند که باعث رخ دادن اتفاقات خوب می‌شوند. باعث تغییر. باعث شگفتی و افتخار و پاداش. و گاهی وقت‌ها باعث اتمام پروژه، آن‌هم این‌ور سال. وگرنه آدم‌های ناامید جمع می‌کنند و می‌روند جایی که آدم‌هایی امیدوار آن‌جا را قبلا درست کرده‌اند. درواقع آدم‌های ناامید همیشه زیر لوای آدم‌های امیدوار ارتزاق می‌کنند. انگشت این اتهام صرفا سمت خودم است و لاغیر.

سیصد و نه

شنبه با ایمو زنگ زدم ایران. عبادت هفتگی‌ام است. پدرم کمی خوش و بش کرد و بعد تلفن را چرخاند و برادرم را نشان داد که نشسته بود روی مبل. پدرم گفت: «اینم داداشت، می‌بینیش؟ خوب و قبراق».
این جمله، یک کد رسمی در خانه‌ی ماست. دقیقا معنی‌اش این است که اتفاقی برای فرد مورد نظر افتاده و به تو نگفته‌ایم و  الان رفع خطر شده و دوران نقاهت را سپری می‌کند. دقیقا به همین معنی. چند سال پیش هم یک بار زنگ زدم و برادرم دوربین را چرخاند سمت مادرم و گفت: » اینم مامان، می‌بینیش؟ خوب و قبراق». بعد هم معلوم شد که بابت قلبش رفته اتاق عمل و چهار تا فنر انداخته‌اند آن‌جا و بلاه بلاه.

ازشان پرسیدم که چه اتفاقی افتاده. برادرم خیلی بی‌خیال و شیک گفت: » هیچی نشده، خوردم زمین و سه تا از دنده‌هام شکسته». به همین راحتی. شنیدنش هم درد داشت. کمی هم جزئیات بیشتری داد و تهش هم گفت که دردناک‌ترین قسمت ماجرا فقط نفس کشیدن عمیق است و خندیدن. نفس کشیدنش که به من مربوط نمی‌شد. اما خندیدنش چرا. بهش گفتم مگر کلا چند تا دنده داشتی که سه تای آن شکست؟ بهش پیشنهاد دادم که عکس‌های رادیولوژی‌اش را بفرستد تا با فوتوشاپ دنده‌هایش را درست کنم. بعد هم از ماجرای آمپول زدنش، یک کمدی الهی دانته ساختم. آخرش هم چند تا جوک و لطیفه ریسه کردم که همه ارتباط مستقیم داشتند با دنده‌ی آدم و ماشین و تراکتور. حسابی خنداندمش. با هر خنده‌ای هم از فرط درد کبود می‌شد و به خودش می‌پیچید و فحشم می‌داد. تنها استراتژی من برای مواجهه با اتفاقات ناجور این‌چنینی، پناه بردن به خنده و خنداندن است. در واقع تلاش مذبوحانه‌ای است تا نگرانی خودم و درد طرف مقابلم را تحت لوای خنده قایم کنم. حضور درد که دست من نیست. فقط می‌توانم بهش بخندم و مسخره‌اش کنم و به خیال خودم اعتبارش را خدشه‌دار کنم. گاهی وقت‌ها هم صرفا بابت استیصال است. وقتی در موضع کیش و مات هستم و هیچ حرکتی به ذهنم نمی‌رسد. مثل وقتی که سه تا از دنده‌های برادر آدم شکسته باشد. مگر یک آدم چند تا دنده دارد؟ مگر من چند تا برادر دارم. کیش و مات. اگر  از در خنداندن وارد نمی‌شدم، مجبور بودم نیم ساعت ساکت نگاهش کنم و حرف نزنم. آدم از کسی که بلایی سرش آمده، وضع هوا و ترافیک و بازار بورس و حال آقای شاهرودی را که نمی‌پرسد. به زبان جدی و مستقیم هم که نمی‌توانم از درد حرف بزنم. یادآوری کردن درد، درست مثل رو دادن به یک بچه‌ی لوس چهار ساله است که نتیجه‌اش فقط عاصی کردن است. پس فقط می‌ماند پناه به خنده. این علاج هر درد بی‌درمان. حالا بماند که نسخه‌ی چندان خوبی برای آدم دنده‌شکسته نیست.

آخر حرف‌هایم هم طبق معمولِ تمام دفعاتی که زنگ زده بودم و بهم گفته بودند که «اینم فلانی، می‌بینیش؟ خوب و قبراق»، التماس‌شان کردم که چیزی را قایم نکنند و خبرها را دیر ندهند. دوری، همین‌طوری هم آدم را پارانوئید و شکاک می‌کند. وای به حال روزی که دیوار اعتماد هم ترک بردارد و آدم حس کند که قرار نیست سر موقع، خبرها را بشنود. آن‌وقت است که ذهن آدم‌های دور، خلاقیت‌شان را نشان می‌دهند و سناریوهایی که هزار برابر بدتر از واقعیت هستند را می‌سازند. درست مثل سایه‌ی یک سوزان ته‌گرد که وقتی روی دیوارهای دور می‌افتد، از میخ‌طویله ‌هم بزرگترند. گفتنِ به موقع خبرهای نه چندان خوب، صرفا لطف بزرگی‌ است در حق کسانی که دور هستند. همان‌قدر که زنگ خوردن تلفن گاهی وقت‌ها ترسناک است، زنگ نخوردنش هم ترسناک است.

سیصد و هشت

امروز هوا طوفانی بود. باد و باران. مردم چتر به‌دست مثل مری پاپینز از این‌ور به آن‌ور پرواز می‌کردند. این‌طور مواقع میزان ترافیک سه برابر می‌شود. سر یک چهارراه شلوغ، یک راننده‌ی فلک‌زده می‌خواست بپیچد. اما هیچ‌کس بهش راه نمی‌داد. در عوض من مثل پوریای ولی جوانمردی کردم و بهش راه دادم. قیافه‌اش از خوشحالی مثل پسته‌ی دهن‌باز رفسنجان شد (سلام اکبر). ماه پیش که باز هم طوفان بود، خودم توی آن‌چهارراه نکبت گرفتار شده بودم. یک پوریای ولی دیگر راه بهم داد. در واقع من از آن پوریای ولی یاد گرفتم و فهمیدم راه گرفتن چه کیفی می‌دهد.
چند سال پیش هم دم عوارضی، ماشین جلویی پول من را حساب کرد و رفت. بی‌دلیل. بیست و پنج سنت بیشتر نبود. اما تمام هفته‌ی من را ساخت. آن‌قدر خوشم آمد که چند هفته‌ی بعد که گذرم خورد همان‌جا، پول ماشین عقبی را حساب کردم. حدس می‌زنم که او همان‌قدر کیف کرده. گمان کنم ماجرا همان داستان تو نیکی می‌کن و در دجله انداز باشد. گو این‌که من با مصرع دوم آقای سعدی چندان موافق نیستم که ایزد در بیابانت دهد باز. گمان نکنم که باریتعالی این‌قدر بیکار باشند که بارگاه را ول کنند و ببینند کی پول کی را دم عوارضی می‌دهد تا چند هفته‌ی بعد آن را برایش جبران کنند. احتمالا خود شیخ هم منظورش این نبوده اما راه دیگری برای تشویق مردم به نیکی پیدا نکرده. ما آدم‌ها به همدیگر چندان اعتمادی نداریم و نمی‌توانیم نیکی کنیم، صرفا بابت این‌که یک روزی یک آدم دیگری بیاید و جبران کند. در نتیجه وظیفه‌ی جبران را انداخته گردن خداوند که مو لای درز کارهایش نمی‌رود. اما احتمالا شیخ بیشتر نظرش این بوده که خوبی مثل بیماری‌های ویروسی، واگیر است. از آدمی به آدم دیگر منتقل می‌شود. فقط کافیست که در معرض آن بود تا دچارش شد.
خلاصه این خرده نیکی‌های دم‌دستی خیلی خوب و مفیدند. این‌که مثلا پول عوارضی یا قهوه‌ی کسی را بدهی. به ماشین بغلی راه بدهی. لبخند بزنی. توی دستمال فین کنی. پیرمرد از خیابان رد کنی. گاز نگیری. لگد نزنی. یا حتی بوس بفرستی برای یک آدم قشنگ. این‌ها درست مثل یک سرمایه‌گذاری بلند مدت‌اند که سودش مستقیما به جیب خودمان می‌رود. فکر کنم برای سلامت جامعه هم مفید است و آن را قابل سکونت‌تر می‌کند. در واقع جامعه را می‌کند یک کلاس آموزشی که همه هم معلمند و هم دانش‌آموز. کلاسی که روند آموزش در آن تصاعدی است.
همه‌ی این حرف‌ها را تعمیم بدهیم به بدی‌ها. آن هم مرض ویروسی واگیر است. از نوع آسان‌ترش البته.