بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری قسمت تاریک خودت را بنویسی | fahimatt at gmail

ماه: ژانویه, 2017

صد و هجده

​در این‌که خلقت مالامال از باگ است و چفت و بست درستی ندارد، شکی نیست. اما این وسط بزرگترین باگِ آن، گرد بودن کره‌ی زمین است. هزار ایراد به همین کره بودنش وارد است. این حقیقت تلخی است که روی کره راه رفتن، آدم را به هیچ کجا نمی‌رساند. هر چه قدر هم که آدم بدود و یورتمه کند، باز هم می‌رسد سر جای اولش. فرار در این جا بی‌معنی است. آدم هر چه قدر از چیزهایی که دوست‌شان ندارد فرار کند و دور شود، از آن طرف به آن‌ها نزدیک‌تر می‌شود. تهش، سر جای اول هستی. درست‌تر آن بود که زمین را کروی نمی‌ساختند. باید یک صفحه‌ وسیع می‌ساختند که انتها نداشت. آن‌طور آدم‌ها می‌توانستند تا جایی که دل‌شان می‌خواست از چیزهایی که دوست ندارند، دور بشوند. بی‌نهایت دور بشوند. بی‌نهایت کلا کانسپت خیلی خوبی است. یک کانسپت خیالی و مفید. ایده‌آل من همین بی‌نهایت است. همین رفتن و نرسیدن. همین دور شدن بی‌اندازه. 

کروی بودن زمین با ماهیت انسان هیچ سنخیتی ندارد. انسانی که خودش با فاصله‌ی کمی رتبه‌ی دوم  باگ خلقت را دارد. اشرف مخلوقاتی که با حفظ سمت، پست‌ترین حیوان خلق شده هم می‌تواند باشد. هر خانه و محل سکونتی یک گربه‌رو هم باید داشته باشد. یک راهی برای فرار از دست صاحب‌خانه‌ی بداخلاق. اما خب. زمین کروی است. سر و تهش دقیقا یک نقطه است. اگر من معمار این بنای باشکوه بودم، یک گربه‌رو خلق می‌کردم. یک سوراخ کوچک که آدم‌ها نرم از آن بخزند بیرون تا از کرویت این خانه خلاص و بی‌‌نهایت از آن دور شوند. بدون این‌که بمیرند.

Advertisements

صد و هفده

​چند ماه قبل، یک بار از فرط کسالتِ پشت چراغ قرمز، این اسمایلی‌فیس را روی شیشه‌ی ماشینم کشیدم. از آن روز به بعد، هر وقت هوا سرد می‌شود و شیشه‌ی ماشینم عرق می‌کند، این اسمایلی‌فیس سرِخود ظهور می‌کند و زل می‌زند توی چشم‌هایم. این مفیدترین کاری بوده که تا حالا برای خودم انجام دادم.  هر کسی یک چهره‌ی خندان می‌خواهد که روزهای سرد بیاید سر وقت آدم. قویاً توصیه می‌شود.

صد و شانزده

​ما یک نفر همکار سیگاری بیشتر نداشتیم. یک مرد کوتاه قد با کله‌ی تراشیده که همیشه بوی بلوط سوخته می‌دهد.روز پنج بار می‌رفت پای درخت چنار ژاپنیِ ته حیاط. تکیه می‌داد به تنه‌ی آن و با چهره‌ای بی‌تفاوت یک نخ سیگار می‌کشید. شرکت‌مان دو ماه پیش یک زن عظیم‌الجثه با موهای دم اسبیِ شرابی رنگ را استخدام کرد. سیگاری هم هست. حالا  دو نفری می‌روند پای چنار ژاپنی، تکیه می‌دهند به تنه‌ی آن و سیگار دود می‌کنند. بی‌تفاوتی از روی چهره‌ی همکار قدیمی‌ام رفته کنار.درست مثل کنار رفتن ابرهای زمخت از جلوی ماه نیمه‌شب تابستان. چیک تو چیک می‌ایستند و یک چیزهایی می‌گویند و ریسه می‌روند و لذت دود سیگار را می‌برند. این ماجرا اثبات تئوری «هر چیزی با یه نفر پایه بیشتر می‌چسبه» است. هر خلاف و غیر خلافی.  از سیگار و قلیون و بنگ و منقل بگیر تا شنا توی استخر ولنجک و پاتیل شدن زیر پل سیدخندان و دعوا با راننده تاکسی. اصلا مردن هم با یک نفر پایه‌ی حسابی، کیف دارد.

صد و پانزده

دقیقا  همین حالا که این پاراگراف را می‌نویسم، همکار تپلم آمده و نشسته کنار آن یکی همکارم و دارند درباره‌ی بازی فوتبال دیشب حرف می‌زنند. تن صدای همکار تپلم مثل صدای قلب آدم مرده، یکنواخت و کسالت‌بار است. هیچ فراز و نشیبی ندارد. حتی وقتی که می‌خندد صدایش یکنواخت است. ها ها ها. موضوع حرف‌ش هم مثل خودش یکنواخت است. مثلا روزهای دوشنبه مکالمه‌اش این‌طور است: سلام. آخر هفته‌ات خوب بود؟ لوسی (سگ بزرگ و بدقواره‌اش) مریضه. آخ بیمه چقدر گرون شده. راستی بازی فوتبال دیشب رو دیدی؟ دفاع‌شون مزخرف بود. ناهار چی بخوریم؟  و راهش را می‌کشد و می‌رود پشت میز خودش. همکار تپلم باید حدود پنجاه سال سن داشته باشد. اما حجم فکرها و دغدغه‌ها و امیدها و ترس‌هایش به اندازه‌ی یک نوزاد چهار ماهه است. یکی از سرگرمی‌های من همین است که چگالی معنوی آدم‌ها را تخمین بزنم. اختراع خودم است. نسبت حجم فکر و دغدغه‌ی آدم‌ها به سن آن‌ها. چگالی معنوی همکار تپلم خیلی ناامیدکننده است و به طور ناجوری به سمت صفر میل می‌کند. هیچ وقت حرف‌هایش آدم را غافلگیر نمی‌کند و هیچ وقت هم منشا حرف‌هایش از دل و مغزش نیست. همه‌ی حرف‌هایش از سمت بازوها و معده و مثانه و روده‌اش جوانه می‌زنند.
برعکس او لیندا است. حسابدارمان.  نسبت جغرافیایی اتاق لیندا به اتاق من مثل نسبت مراغه است به زاهدان. یا نسبت نیاوران  به ورامین. از هم دوریم و فوقش هفته‌ای یکی دو بار همدیگر را توی آشپزخانه ببینیم (آشپزخانه یک جایی است مثل یزد یا مثلا میدان انقلاب).  خیلی سال پیش لیندا تب مخوفی گرفت و بعد از آن تارهای صوتی‌اش آسیب دید. حرف زدنش، نجواست. انگار دائم مثل اسنودن مشغول بازگو کردن اسرار حکومتی است. لیندا هم‌سنِ همکار تپلم است. در عوض حجم فکرها و دغدغه‌هایش یک میلیون برابر اوست. چگالی معنوی لیندا کم‌کم دارد سوق پیدا می‌کند به سمت بی‌نهایت. هر بار که با او صحبت می‌کنم یک تکه‌ی عظیم از ابر فکرهایش را قیچی می‌کند و می‌گذارد روی شانه‌هایم. تبحر خاصی در افزایش چگالی آدم دارد. با بیست دقیقه مکالمه‌ی غیررسمی، مثل یک قلوه‌سنگ سنگین می‌روم کف ذهن خودم ته‌نشین می‌شوم. برعکس همکار تپلم که تبحرش تبدیل آدم به چوب‌پنبه است.

حالا هم که این پاراگراف را تمام کردم، همکار تپلم همه‌ی دغدغه‌هایش را راست و ریس کرده. آدرس یک دامپزشک خوب را گرفته، دلیل دفاع بد فوتبالیست‌های دیشب را فهمیده و ناهار هم قرار است همبرگر بخورد با دو لایه پنیر اضافه. هم‌کلام بودن با همکار تپلم و لیندا هر دو سخت است. هر کدامشان منتهی‌الیه طیف چگالی معنوی را به سختی چسبیده‌اند و ول نمی‌کنند. من آدم‌هایی که چگالی‌شان استاندارد است را بیشتر دوست دارم. آدم‌های معمولی. یک هم‌نشینی معقول که روح آدم را به یک میزان معین و سینوس‌وار بالا و پایین کند. از همین آدم‌هایی که با سگ زشت‌شان در خیابان قدم می‌زنند و دغدغه‌های سنگین‌شان را قیچی می‌کنند و روی دوش آدم ‌می‌گذارند و و برای ناهار همبرگر با دو لایه پنیر اضافه می‌زنند به بدن. از همین آدم‌ها

صد و چهارده

​امروز هزار بار فیلم فرو ریختن یک ساختمان هفده طبقه‌، که از همه جای آن آتش زبانه می‌کشید را از موبایلم تماشا کردم. هر بار هم که رسید به لحظه‌ی آوار شدنش، دکمه استاپ را زدم. نگهش داشتم تا نریزد. بعد فیلم را بردم اول. انگار هیچ چیزی نشده. نه خانی آمده و نه خانی رفته. برای هزار بار این کار را کردم. به همین بیهودگی توی دلم، جان آدم‌ها رانجات دادم.

صد و سیزده

​قبلا هم گفتم که من فتیش فوتوشاپ دارم. یک جایی هم خیلی شفاف گفته‌ام که چرا دوستش دارم. چون فوتوشاپ جهانی است که من خدای آن هستم. همه چیز را می‌توانم حذف ‌کنم یا اضافه می‌کنم. اگر دلم خواست کلاغ و طوطی سنجاق می‌کنم به سینه‌ِی آسمان. اگر هم دلم نخواست که همه‌ی مدال‌هایش را می‌گیرم. من خدای فوتوشاپ هستم. همه‌ی این‌ها را در خلال وراجی‌های قدیم گفته‌ام. حالا اضافه کنم که من فتیش آدم‌های تنها و نیمکت هم دارم. یک مرد کنار این زن نشسته بود. در یک روزی که زمین و آسمان شباهت زیادی به توصیف مسلمانان از بهشت برین داشت. اگر آن مرد، آدم حسابی بود که این زن غرق نمی‌شد توی موبایلش. مرد، مرد نبود. من هم با بی‌رحمی او را از کاسه‌ی زن حذف کردم. آن مرد دقیقا به قاعده‌ی چهار بند انگشت فاصله داشت با زن. اما زن یک جای دیگری بود.خیلی قشنگ خدایی کردم و پاکش کردم. حالا شاید هم مرد بی‌گناه بود و زن گناه‌کار. اما من به سبب خدا بودنم در آن جهان، دلم خواست که زن بماند و مرد پاک شود. کار خدا همین است که در هر کاری حکمت‌های پنهانی خودش را داشته باشد و به هیچ احدی هم ارتباط نداشته باشد. من فتیش فوتوشاپ و آدم‌های تنها و نیمکت دارم.

صد و دوازده

​دیشب تصادفی گذرم خورده بود به آرشیو نوشته‌های وبلاگی دوازده سال قبلم. از سال هشتاد و سه به این طرف. اول تعجب کردم که مغز یک آدم چقدر می‌تواند تولید خزعبلات کند و آسمان و ریسمان ببافد. بعد بیشتر تعجب کردم از این همه تغییری که کردم. سبک نگارش، شکل دیدن دنیا، تعریف بهشت و جهنم و معیار خوبی و بدی. همه عوض شده‌اند. رد سنگین گذر زمان روی نوشته‌ها دیده می‌شد. یاد پیتر کُرک افتادم. پیتر یک نجار حرفه‌ای بود که یک جایی در دکوتای شمالی زندگی می‌کرد. در سن بیست و هشت سالگی با تبر معشوقه‌اش را قیمه قیمه کرد و بابت همین جنون‌آمیزی‌اش، حبس ابد گرفت. در همان سال اول زندان، شروع کرد به نوشتن. تا سن شصت و هشت سالگی توی زندان نوشت. بعد هم مرد. چهل سال تمام نوشت. یکی از زندان‌بان‌ها چهل سال نوشته‌ی پیتر را یک کاسه و چاپ کرد. به نام خود پیتر. عجیب‌ترین قسمت این نوشته‌ها همین تغییرات بزرگ روح پیتر طی این چهل سال بود. درست انگار کسی هر روز و برای چهل سال متوالی، از روح پیتر عکس گرفته و کنار هم گذاشته. پیتر بیست و هشت ساله‌ی قاتل که نجار حرفه‌ای بود، هیچ دخلی به آدم شصت و هشت ساله‌ی توی زندان نداشت. تنها شباهت‌شان اسم‌شان بود. پیتر.

یک آدمی چهل سال، یک جای ثابت، کنار یک دیوار بلندِ سیمانیِ خاکستریِ زندانی در دکوتای شمالی نشسته و این‌ همه نوشته‌های متفاوت خلق کرده. معلوم نیست روح پیتر طی آن چهل سال چقدر سفر کرده و کجاها رفته و چند هزار دنیا را دیده. هر روز رفته یک جایی چرخیده و دم غروب‌ همان روز آمده پای همان دیوار ثابت خاکستری نشسته و واقعه‌نگاری کرده. بزرگ شده. عوض شده.

قتل، ماشه‌ی ذهن پیتر نجار را کشیده و مغزش را برای نوشتن راه ‌انداخته. بعد هر روز روحش را روی کاغذ نقاشی کرده. روح آدم بزرگ می‌شود، سن می‌گیرد و دستخوش تغییر می‌شود. گاهی وقت‌ها فرسوده می‌شود و گاهی وقت‌ها هم جلا داده می‌شود. تا آدم خودش را ننویسد، روند این تغییرات را نمی‌بیند. یک جایی، یک اتفاقی می‌افتد و ماشه‌ی آدم چکیده می‌شود و ذهنش مثل موتور یک قایق پِرپِری شروع می‌کند به راه افتادن. ترسیم روح روی کاغذ هیجان‌انگیز است.

———

چند روز پیش یک پیام فورواردی توی تلگرام آمده بود که دانشمندانِ یک جایی موفق شدند تا با کمک گرفتن از تکنولوژی بلاه بلاه، عکس یک روح را ثبت کنند. عکسش را هم ضمیمه کردند. آدم‌ها حواس‌شون نیست که بشر چند هزار سال است که روحش را می‌تواند ثبت کند. این که چیز جدیدی نیست.

صد و یازده

​امیدوارم تا قبل از اینکه دار فانی را وداع بگویم، بشوم صاحب سبک عکاسی از آدم‌ها از پشت سر. صد سال بعد هم توی مدارس هنر، سبکم را تدریس کنند. بگویند که این عکاس گمنام، مدیای اصلی انتقال احساسات را چشم‌ها می‌دانست و با عکاسی از پشت سر آن‌ها، این مدیا را از بیننده دریغ می‌کرد. همین هم باعث می‌شد که بیننده با ذهن و تخیل خودش نیمه‌ی دوم عکس را به سلیقه خودش بسازد. خلق اثر با همکاری مشترک عکاس و بیننده‌ی اثر.

صد و ده

​شغل من ساختن جاده است. این را به عنوان متافور وایهام نمی‌گویم. واقعا شغلم همین است. جاده و خیابان و کوی و برزن و این‌ها را طراحی می‌کنم. حتی قبل از این‌که این‌کاره بشوم هم جاده‌ها را دوست داشتم. جوان بودم. راحت عاشق می‌شدم و وا می‌دادم و همیشه نیمه‌ی پر لیوان را می‌دیدم. نه مثل الان که کلا لیوان را نمی‌بینم. همیشه جاده‌ها برای من حکم وصل آدم‌ها را داشتنند. یک موجود سیاه و  مارپیچ که دراز به دراز روی زمین ولو شده و جانش را در طبق اخلاص گذاشته برای رساندن آدم‌ها به هم. خوبی جوانی همین است. آدم کم‌تجربه است و دست روزگار هنوز حوادث بد را به او اماله نکرده است. مثلا نمی‌د‌انستم هر آمدنی یک رفتنی هم دارد. همین جاده‌ی مهربان که چهار روز پیش فرشته‌ی وصل بوده،  حالا شده هیولای فصل. یک شمشیر دو لبه‌ی عوضی. با این اوصاف هنوز جاده‌ها را دوست دارم. اصلا به نظرم فصل شدن خیلی بهتر از ماندن اجباری و فرسوده شدن است. رعب‌انگیزی زندان آلکاتراس همین است که وسط آب است و جاده‌ای به آن نمی‌رسد. 

یک رفیقی دارم که معتقد است جاده‌ها زنده‌اند. (شد مثل شهیدان زنده‌اند، الله اکبر). معتقد است که با هر بار رد شدن از جاده‌ها یک لایه‌ی زنده از خودمان روی آن باقی می‌گذاریم. خاطره. بو. آهنگ‌هایی که گوش‌می‌دهیم. فکر رسیدن و فکر جدا شدن. حتی حال و روزمان را هم توی جاده جا می‌گذاریم. همه این‌ها المان‌های زنده‌ای هستند که اگر پنجاه سال بعد هم از آن‌جا عبور کنیم، هنوز سالم و قبراق هستند و با آدم حرف می‌زند. بد هم نمی‌گوید. من بیست سال پیش با رضا،  نصفه‌شبی از قوچان راندیم تا مشهد. توی جاده راه شبِ رادیو را گوش دادیم. من و رضا و جاده‌ی قوچان. سه تایی. من افترشِیو کله اسبی زده بودم و بوی آن دماغ خودم را می‌سوزاند. عکس یک کله‌ی اسب خیلی سیاه روی قوطی‌اش بود. برای همین بهش می‌گفتیم کله‌اسبی. آسمان مثل کله‌ی همان اسب، خیلی سیاه بود. بعد از برنامه‌ی راه شب، من و رضا از آینده‌ی روشن زندگی‌مان حرف زدیم. از این‌که قرار است مالک دنیا بشویم و خدا روی کول‌مان است. جوان بودیم. ته جاده‌ی قوچان، وسط آن تاریکی‌ها، یک لیوان روشن و پر می‌دیدیم که سرریز کرده بود. همه‌ی این المان‌ها هنوز زنده‌اند (مثل شهیدان که زنده‌اند و الله اکبر) و الصاق شده‌اند به جاده‌ی قوچان به مشهد. رادیو هنوز مشغول قصه گفتن است. بوی کله اسبی جاده را پر کرده. لیوانِ سرریز و روشن همان‌جا ته جاده است. تا وقتی که من و رضا زنده‌ایم، این‌ها هم زنده‌اند. وقتی هم که ما بمیریم، آن‌ها هنوز زنده‌اند. فقط کسی دیگر نیست که مجسم‌شان کند و ببیندشان. من جاده‌ها را دوست دارم.

آرشیو عکس‌هایم هم به همین یک دلیل ساده، پر شده از عکس جاده و کوی و برزن و این‌ها. این‌هم یکی‌شان است

صد و نه

​فکر کنم فقط خرس‌های قطبی هستند که بهترین راه مبارزه را دردنیا پیدا کرده‌اند. می‌خوابند. نه برای چند ساعت. نه! به مدت یک فصل سرد. هوا که سرد می‌شود، یک گودال می‌کنند و تخت می‌خوابند. تا خودِ بهار. فقط آدم‌ها مجبورند که هر چهار فصل را بیدار باشند. البته به استثنای اصحاب کهف. طرف‌شان قلچماق بوده و رفتند دمِ خدا را دیدند و گفتند ما اهل مبارزه که نیستیم. اوف می‌شویم. مبارزه مال ابرهه و ابراهیم و هابیل و قابیل است. یک کاری کن به مدت یک فصل سرد بخوابیم. سیصد سال. خلاص. خواب برای آدم‌هایی که اهل مبارزه نیستند، از عبادت هم عبادت‌تر است. بهتر از این است که زیر دست و پا باشند. یک کاری کنند ما بخوابیم و بهار بیدار شویم. هیچ ربطی هم به اکبر و دانلد ندارد. همه‌ی زمستان‌ها که سیاسی نیستند. 

این عکسم را دوست دارم.