بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری نیمه‌ی تاریک خودت را بنویسی

ماه: مه, 2017

صد و پنجاه و هفت

محله‌ی ما سه تا آهو دارد. حتما قبلا تعدادشان بیشتر بوده. این‌قدر توی شهر ما درخت بریدند و شهروندان متمدن، جنگل‌ها را مثل موریانه بلعیدند که تعدادشان کم شد. امروز که پیچیدم توی خیابان، جسد یکی‌شان را دیدم که افتاده بود روی پیاده‌رو. حالا شدند دو تا آهو. ماشین زده بود بهش. زبانش افتاده بود بود بیرون و یک نقش مبهم قرمز از زیر سرش پخش شده بود روی آسفالت سیاه. چشم‌هایش باز بود و هنوز داشت تماشا می‌کرد. لابد این‌قدر با سرعت و عجله مرده بود که حتی فرصت نکرده بود چشم‌هایش را ببندد. تمام هیکلش شده بود پارتی مگس‌ها. آهوی بی‌نوا. این سه تا آهو مایه‌ی نشاط خانه‌ی ما بودند. هر از چند گاهی سر و کله‌شان توی حیاط خانه‌مان پیدا می‌شد. مخصوصا زمستان‌ها که غذا گیر نمی‌آورند. می‌آیند و برگ‌های زمخت آزالیاها را می‌خوردند. گاهی وقت‌ها هم علف میمون‌هایی را که کاشته‌ام هرس می‌کنند. ما هم کاری به کار‌شان نداریم. به هر حال مهمان حبیب خداست و این برنامه‌ها. 

پارسال پسرک می‌خواست برای‌شان اسم بگذارد. از همان اسم‌های عجیب و غریبی که به درد جک و جانورها نمی‌خورد. اسم گربه‌ی ‌ولگرد آپارتمان قبلی را گذاشته بود جعفر. ژن معیوب این طور اسم گذاشتن‌ها را از خودم گرفته. بچه که بودم اسم تمام ماهی‌های نوروز را می‌گذاشتم «محمد‌رضا» و صدای‌شان می‌کردم مَم‌رضا. حالا پسرک می‌خواست برای آهوها اسم بگذارد. لابد مثلا جاسم و قاسم و عبود. اما نگذاشتم کار به آن‌جا بکشد. منصرفش کردم. من از یک جایی به بعد توی زندگی‌ام فهمیده‌ام که اسم گذاشتن روی هر چیزی، به آن بار و معنی و وزن و ارزش بیشتر می‌دهد. گربه‌ی علاف سر کوچه‌مان تا وقتی که اسم نداشت، بود و نبودش فرقی نداشت. تا یک جایی که اسمش شد جعفر. دو بار صدایش کردیم جعفر. توی دهن خوب می‌چرخید. از حالت نکره تبدیل شد به معرفه. عزیز شد. با وجود دک و پوز زخمی و چشم‌های تراخمی‌ام. جعفرمان بود دیگر. دوستش داشتیم. 

حالا فکر کن برای این آهوی بی‌نوا اسم می‌گذاشتیم. مثلا عبود. دادن خبر مردن یک آهوی نکره به مراتب آسان‌تر از دادن خبر مردن عبود است. مثل آدم‌ها. تحمل اندوه رفتن معرفه‌هایشان خیلی سهم‌گین‌تر از اندوه مردن نکره‌هاست. اسم به همه چیز وزن می‌دهد. کاش هیچ چیزی توی این دنیا اسم نداشت. همه ستاره‌هایی مجهول توی آسمان تاریک بودند تا هر وقت دل‌شان می‌خواست دیگر نتابند، در همان بی‌نامی و گم‌نامی خاموش شوند. 

این عکس را چند ماه پیش گرفتم. یکی از همان سه نفر است. نمی‌دانم کدام‌شان. جاسم. قاسم. عبود.

Advertisements

صد و پنجاه و شش

برای عید چهار تا ماهی گلی خریدیم. سه نفرشان هنوز به سیزدهم نرسیده، رفتند رحمت خدا. اما سرسخت‌ترین‌شان هنوز زنده است و فعلا گویا قصدی برای مردن ندارد. انگار واقعا باقی ماهی‌ها عمرشان را داده‌اند به این نفر آخر و قرار است به اندازه نوح زندگی و شنا کند. بعضی روزها کنار تنگش می‌نشینم و تماشایش می‌کنم. تماشا می‌کنم که چطور عبث و بیهوده دور خودش می‌چرخد و آب قورت می‌دهد و از آن طرف رشته‌های نازکی مثل زعفران تقلبی می‌دهد بیرون. زعفران‌های شناور. چقدر بد است که آدم لای زعفران‌های خودش زندگی کند. اما بدتر از همه این‌ است که ماهی‌ها پلک ندارند. هیچ وقت نمی‌توانند چشم‌شان را ببندند. هیچ وقت لذت تاریکی را نمی‌فهمند. مجبورند دنیا را با همه‌ی خوبی و بدیش تماشا کنند. کانسپت جبر و اختیار است لامصب. من هر وقت دلم بخواهد چشمم را می‌بندم و از ندیدن لذت می‌برم. هر چه نباشد یک تعادل ناجوری بین دیدنی‌ها و ندیدنی‌های دنیا وجود دارد. همان‌قدر که دلم می‌خواهد ببینم، همان‌قدر هم دلم می‌خواهد که نبینم. اما ماهی بدبخت توی تنگ، گرفتار جبر دیدن است. هر بیست و چهار ساعت شبانه روز. هفت روز هفته. بدون توقف. حتی با چشم باز می‌خوابد. حتی وقت‌هایی که دماغم را می‌چسبانم به تُنگ و با چشم‌های وق‌زده تماشایش می‌کنم، نمی‌تواند پلک‌هایش را ببندد و از دیدن زشتی‌ها فرار کند. طلفک مجبور به دیدن زندانبان‌ش است. اما اگر پلک داشت، می‌توانست به راحتی چشم‌هایش را ببندد و وسط سیاهی غلیظ ندیدن، به جای تُنگ ارزان قیمت و قیافه‌ی معوج پشت آن، اقیانوس آرام را تصور می‌کرد با آن موج‌های کف‌آلود و بلندش. پشت سیاهی همین پلک‌های نازک، دنیای تخیلات است. دنیای آزاد. جایی برای فرار کردن از واقعیت‌های زشت.

نداشتن پلک برای من مثل این است که قدرت مردن را از آدم سلب کنند. به آدم بگویند همیشه باید زنده باشی. چه بخواهی و چه نخواهی. تا بی‌نهایت مجبور به دیدن هستی. ماهی‌ها کلا خیلی بدبختند.

پی‌نوشت کنم که این عکس همان اقیانوس آرام است.

صد و پنجاه و پنج

تکلیف شما را نمی‌دانم اما تکلیف خودم روشن است. رای می‌دهم. البته به شرط این‌که دولت فخیمه‌ی ایران یک صندوق رای بیاورد به شهر ما. چهار سال پیش که نیاوردند. اما امسال اگر نیاورند، پیاده هم که شده تا واشنگتن می‌روم و رای می‌دهم. تازه سر راه هم حضوری چهار تا فحش کاف‌دار و بیلاخ برای ترامپ هدیه می‌برم. یک تیر و دو نشان. واقعیتش را بخواهید آمدن ترامپ بابت رای ندادن نیمه‌ی خوب انسان‌ها بود. درگیری مسلحانه که در رسته‌ی کاری من جا نمی‌گیرد پس رای دادن و مدنیت تنها گزینه‌ی روی این میز زهوار در رفته است. رای دادن، بهترین بهانه است که بعدا بتوانیم غر بزنیم و مدعی باشیم. در غیر این صورت ماجرای من می‌شود ماجرای همان آدمی که رفت خودش را با زنجیر بست به حرم امام‌زاده و گفت «امام! تا جایزه‌ی بزرگ بانک رو نبرم، از این‌جا تکون نمی‌خورم». بعد هم امام آمد به خوابش و هم‌زمان با زدن یک پس‌گردنی و لگد قایم، بهش گفت که «مرتیکه اول حساب باز کن بعد بیا اینجا دخیل ببند». 

مثال نزدیک‌تر و شبیه‌تر پیدا نکردم. همینه که هست. درست مثل کاندیداها که محدود و تکراری‌اند. اما همینه که هست. پس من رای می‌دهم. 

تمام آرشیو عکس‌هایم را گشتم تا یک چیز مرتبطی به کاندیدای مورد نظر پیدا کنم. این نزدیک‌ترین عکس بود که لامصب قفلش هم کلید نمی‌خورد و رمزی است. اما همینه که هست.

صد و پنجاه و چهار

بهار که می‌آید، محله‌ی ما می‌شود پاتوق لاک‌پشت‌ها. لابد می‌آیند برای جفت‌گیری. من هیچ‌وقت جفت‌گیری‌شان ندیدم. اما لابد خیلی سر و صدا و تلق تلوق می‌کنند. مثل دو تا کاسه‌ی ملامین. قیافه‌شان همیشه عبوس است. انگار صبح شنبه است و قرار است بروند سر کار. دیروز دو تاشان را پیدا کردم. یکی‌شان این‌ور حیاط بود و یکی آن‌ور حیاط. قیافه‌شان از همه‌ی لاک‌پشت‌های محله‌مان عبوس‌تر و درهم‌تر بود. لابد دلشان جفت می‌خواست اما هیچ کدام‌شان جنم و حس تکان خوردن را نداشتند. بس که بی‌شعورند. به یکی‌شان گفتم که «الدنگ، اگر یه تکون به خودت بدی و دل به دریا بزنی و  یه نصف روز راه بری، می‌رسی اون‌ور حیاط. می‌رسی بهشت». 

لاک‌پشت‌ها درست شبیه آدم‌های محافظه‌کارند. هر قدمی که می‌خواهند بردارند هزار ساعت فکر می‌کنند و سبک و سنگین می‌کنند. تا بخواهند تصمیم بگیرند که چه غلطی باید بکنند، یا بهار تمام شده یا شاهین آمده و عشق‌شان که آن‌طرف حیاط ولو شده را شکار می‌کند. یا در بهترین حالت اشتباهی با ماشین از رویش رد می‌شوم و جوان‌مرگش می‌کنم. لاک‌پشت‌ها خیلی محافظه‌کارند. همین است که همیشه عبوسند. همیشه در حال فکر کردن هستند. هزار سال هم با این بدبختی زندگی می‌کنند. درست مثل آدم‌های محافظه‌کار که لذت‌های زندگی را با فکر کردن زیادی فاکدآپ می‌کنند. همین اُور تینکینگ است که گند می‌زند به عشق و حال. همین سبک و سنگین کردن.

صد و پنجاه و سه

من اگر به جای اهواز، اردبیل به دنیا آمده بودم و مادربزرگم هم یکی مثل ویرجینیا وولف بود، حتما قبل از مرگش لااقل یک بار وقتی که برف می‌آمد دستم را می‌گرفت و می‌برد برای قدم زدن. بعد یک جایی می‌ایستاد و خیره می‌شد به ابرهای سیاه و برف‌های سفید. خیلی ویرجینیا طور سرش را کج می‌کرد و می‌گفت که: «بذار یه نصیحت بهت بکنم بچه. اتفاق‌های خوب دنیا مثل دونه‌های برف می‌مونن. عمرشون هم قدِ عمر برفِ کف دست، کوتاهه. باید قدرشون رو بدونی. وقتی نشستن کف دستت باید شش دانگ حواست رو بدی بهشون. اگر همون لحظه درکشون نکنی، بیات می‌شن و بلاه بلاه بلاه.»

اما خب! نه اردبیل زندگی کردم و نه مادربزرگم ویرجینا بود و نه حتی تا هجده سالگی یک دانه برف دیدم. همین شد که خیلی دیر این موضوع حیاتی را فهمیدم. خیلی سال بعد یک فیلم بندتنبانی دیدم که یک جایی از آن یک دختر و پسری می‌خواستند برای اولین بار بعد از هزار سال رفاقت‌شان، همدیگر را ببوسند. هر دو نفرشان پاتیل بودند و نصف شب بود و تب کرده بودند  برای بوس و لیس و غیره. لب‌شان هنوز به هم نرسیده بود که پسرک از فرط پاتیل بودن رفت توی کما. چند ساعت بعد بیدار شد  و آمد دخترک را ببوسد. اما دختر عقب کشید و گفت «ساری، دِ مومنت ایز گان». همان حرف مامان ویرجینیای من را زد دقیقا. همان ویرجینایی که هیچ وقت مادربزرگم نشد. 

من مرید این جمله‌ی «the moment is gone» هستم. این جمله مثل فرشته‌ی مرگ بالای سر تک تک اتفاقات خوب زندگی است. امانش بدهم، زده توی گوش مومنت و بیاتش می‌کند و باخودش می‌برد. حالا تا کی باید که دوباره تاس آدم جفت شش بیاورد.

چند سال پیش رفته بودم ویرجینیا. این دو نفر شاخ نبات زده بودند توی گوش مومنت. هر چیز خوبی  که در این دنیا هست،  اسمش ویرجینیا است.