بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری نیمه‌ی تاریک خودت را بنویسی

ماه: مارس, 2016

هشتاد و پنج

قله‌های زیادی را توی زندگی‌ام فتح کرده‌ام. نشان‌شان کرده‌ام، رفته‌ام سراغ‌شان و تسخیرشان کرده‌ام. قبل از فتح هر کدامشان هم توی دلم قسم خورده‌ام که با رسیدن به این یکی، خوشحالی را تصاحب می‌کنم. اما عمر خوشحالی‌ام قدِ عمر برفِ کف دست بوده. به مجرد فرو بردن پرچم، خوشحالی‌ام هم پر کشیده و رفته روی قله‌ی بعدی. کم کم به این نتیجه رسیده‌ام که کلا کوهستان را عوضی آمده‌ام. قرار بوده بروم دماوند اما اشتباه شده و رفته‌ام کلیمانجارو. حالا من مانده‌ام و قله‌های مفتوح و غریب. قبلا روی این عقیده اصرار داشتم که خوشحالی یک پدیده‌ی سیال است و راحت می‌شود آن را به شکل ظرفِ مکان و زمان و احوال آدم در‌آورد. اما کم کم یقین جای خودش را داده به شک. یا خوشحالی سیال نیست یا استخراج کار من نبوده.

عکس را قبل از عید گرفتم. یا خیلی غمگین بود یه خیلی خوشحال

image

Advertisements

هشتاد و چهار

مشغول خواندن خاطرات پراکنده‌ی گلی ترقی هستم. برای بار سوم. نتیجه می‌‌گیرم که باخودم به صلح رسیده‌ام. وقتی من و دیو درونم آشتی می‌کنیم، با هم گلی ترقی می‌خوانیم. همین خاطرات پراکنده‌اش را. می‌دانم که این صلح، دوام چندانی ندارد. موقتی است.  یک خلسه‌ی گذرا. مثل باریدن برف روی خرابه‌های یک شهر. تمام آوارها می‌رود زیر پوشش یک پتوی سفید. سرد و یکدست. همه‌ی زشتی‌ها و دردها و رنج‌های مردم شهر را قایم می‌کند. همه‌ی صداها خفه می‌شود. فقط  صدای خوردن دانه‌های برف روی زمین. صدای ناله‌ی حقایق مدفون. تا وقتی خورشید بیرون نیاید همه چیز سفید و آرام است. همه‌ی حقیقت‌ها گم می‌شوند زیر یک لایه‌ی سرد از نسیان و فراموشی.

این طور وقت‌هاست که صلح می‌شود. نسیان، آرامش می‌دهد. گم کردن محورهای مختصات  آرامش می‌دهد. نفهمیدن پیشِ رو و پشتِ سر. آدم تبدیل می‌شود به یک نقطه که فقط در زمان حال زندگی می‌کند. یک نقطه‌ی سیاهِ خوش‌حال و نادان. نه خطی که تا حالا از خودش جا گذاشته را می‌بیند و نه خطی که باید روی آن ادامه بدهد. همه چیز زیر همان لایه‌ی نازک برف گم می‌شود. یک لایه‌ی نازک از نسیان. تنها راه رام کردن دیو درونم همین است. هر چند موقتی. تا وقتی که خورشید در بیاید. برف‌ها آب بشوند. خرابه‌ها آشکار بشوند. واقعیت‌ها از لای خرابه‌ها سبز بشوند و خودشان را به خاطرت تحمیل کنند. نسیان بمیرد. یک آفتاب روشن بالای سر آدم. من می‌مانم و یک دیو بی‌حوصله و یک کتاب سه بار خوانده شده و آفتابی  که از بالا زده و به هیچ سایه‌ای اجازه‌ی حیات نمی‌دهد. همه چیز ناجوانمردانه روشن و عریان است.

image

علاقه‌ی ناجوری دارم به عکس گرفتن از آدم‌های به آرامش رسیده‌ی کتاب‌خوان.

هشتاد و سه

روزی یک بار تمرین خودکشی می‌کنم. ساعت هفت صبح. یک دوش آب‌گرم می‌گیرم. حوله را دور کمرم می‌پیچانم. بعد یک تیغ تیز را می‌گذارم روی صورتم. آرام می‌کشم پائین. گونه و چانه‌ام را رد می‌کند و می‌رسد به گردنم. دقیقا کنار رگِ آبی و کلفتِ روی گردنم. همانی که کارش رساندن خون به فضاهای تاریک و وهم‌انگیز مغزم است. تیغ همان‌جا و کنار همان رگ می‌ایستد. مرگ کنار رگ گردنم می‌ایستد و از توی چشم‌های خودم به صورتم از توی آینه خیره می‌ماند. یک جورهایی زمان را نگه می‌دارد و تهدیدم می‌کند. خوب که ترسیدم، عقربه‌های ساعت را ول می‌کند که دوباره دور بزنند. زمان جلو می‌رود. تیغ هم حرکت می‌کند و می‌رود بالا. هر روز صبح ساعت هفت صبح، مانور مرگ دارم.