بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری نیمه‌ی تاریک خودت را بنویسی

دویست و نود و شش

مصطفی!
امروز زنگ زدم به سپهری. بابت فیلم آخرش که ساخته. زنبورک در گام مینور. ازش پرسیدم اوضاع اکران چطور است؟ چند دقیقه‌ای توضیح داد. خلاصه‌اش این بود که اوضاع اسف‌بار است. البته بیشتر نگران بود تا معترض. نگران تحلیل رفتن کلونی محدودِ طالب هنر. همان‌هایی که کتاب خوب می‌خوانند، فیلم خوب می‌بینند و موسیقی درست گوش می‌دهند.
مصطفی!
تو که من را می‌شناسی. من هیچ‌وقت آدم هنرشناسی نبوده‌ام. من هنوز طنز فاخر رضا عطاران را که بین ناف تا زانو در نوسان است تماشا می‌کنم و از فرط خنده دستم را می‌کوبم روی پایم. اما همیشه معتقدم که هر کشور و جامعه‌ای اکثریتی دارد که مثل من هستند. طالب هنر دوریالی‌اند. اما در عوض یک اقلیت یکی دو درصدی هم وجود دارد که وظیفه‌شان روشن نگه داشتن شعله‌ی هنر به معنای آن است. درست مثل خادم‌های آتشکده‌ی یزد. دین این یکی دو درصد از جامعه، هنر است. آمریکا هم همین‌طور است. اکثریت جامعه پیرو فرنچ کیس و بن استیلر و تایتانیک است. اما یک اقلیت با پشتکار از جامعه وجود دارد که آتش را همیشه زنده نگه می‌دارند. سپهری دقیقا نگران تحلیل رفتن این یکی دو درصد از جامعه بود.
مصطفی!
می‌دانی که فضای مجازی چقدر زورش زیاد است. تعداد پیروان آن از تعداد پیروان تمام صد و بیست و چهار هزار پیامبر هم بیشتر است. جان می‌دهد برای زنده کردن آتش هنر خوب. اما خوب که فکر می‌کنم، وقت و فرصتش را ندارم. من بیشتر انرژی‌ام می‌رود سمت خاموش کردن آتش هنر بد. مثل همین خواننده‌ای که روی گردنش نوشته ایران. البته خب، گند زدم. به جای این‌که خاموشش کنم، معروف‌ترش کردم. حالا پدرم که فقط شجریان و ناظری را گوش می‌دهد هم او را می‌شناسد.
مصطفی!
این نکته‌ی عجیب را بگویم و بروم. من برای عطاران حاضرم بیست هزارتومان پول بلیت بدهم. دلیلش هم مشخص است. زندگی واقعی سخت است. از فیلم برای فرار از این سختی استفاده می‌کنم. یک جایی که تنها لازم باشد بابت جویدن چیپس انرژی مصرف کنم و فکرم خسته نشود. چرا باید هفت‌هزار تومان پول چیزی را بدهم که هم در سالن سینما و هم شب که می‌خواهم بخوابم، فکرم را درگیر می‌کند؟ حالا گیرم حمید نفیسی و میرهادی را شناختم؟ که چی؟ تیکه‌های عطاران و مدیری در محاوره‌ی روزانه‌ام بیشتر کاربرد دارد یا تاریخ اجتماعی سینمای ایران؟
مصطفی!
همه‌ی این‌ها را نوشتم تا برسم به یک چیز. این‌که من جزو اکثریتم. اما تو جزو اقلیت رو به تحلیلی. مثل آیسبرگ‌های قطب که داری آب می‌شوی و قاطی می‌شوی با اقیانوس ما. پس هجدهم این ماه برو این فیلم را در خانه‌ی هنرمندان ببین. ظرفیت سالن دو ده هزارم درصدِ جمعیت ایران است. اگر این سالن را تو و هم قطارهایت پر نکنید، فاتحه‌ی جامعه‌ی هنر خوانده است. من هم درعوض می‌روم فیلم جدید عطاران را تماشا می‌کنم. مرسی.

Advertisements

دویست و نود و پنج

دیروز بابت چک‌آپ سالانه رفتم دکتر. اسمش فیلیپ است. بیشتر از ده سال است که می‌روم پیشش. همیشه با خودم فکر می‌کردم اگر روزی مرض لاعلاجی گرفتم و فقط دو روز مهلت زندگی داشتم، ترجیح می‌دهم فیلیپ خبرش را بدهد بهم. یک طوری حرف می‌زند که آدم دردش نمی‌گیرد. اعلام خبر ناخوشایند، توانایی خاص خودش را می‌طلبد. بر عکس من. من حوصله‌ی مقدمه‌چینی ندارم. هزار سال پیش پدرم توی کوچه‌مان خورد زمین و پایش شکست. بردیم یک درمانگاهی توی ستارخان. پایش را گچ گرفتند و برگشتیم خانه. شب رفتم خانه‌ی خاله‌ام تا سیم‌چین قرض کنم. شوهر‌خاله‌ام از ماجرا خبر نداشت و داشت میوه می‌خورد. خیلی مستقیم و بی‌مقدمه بهش گفت که پای بابا شکست. میوه پرید توی گلویش و نزدیک بود تراژدی دوم را من رقم بزنم. اصولا باید دو تا جمله‌ی تسکین‌دهنده و امید‌بخش، قبل و بعد از خبر می‌دادم. اما شعورم نمی‌رسید و معتقد بودم هر کسی باید خودش هضم خبر را هندل کند.
چند سال پیش که کتاب اولم چاپ شد، یک ایمیل طولانی گرفتم از یک خانم به اسم ژیلا. شاید هم شهلا. با سلام شروع کرده بود. حالم را هم نپرسیده بود. بعد صد خط نوشته بود من‌بابت مزخرف بودن کتاب و اشکالات فنی آن. خیلی عصبانی و بی‌ملاحظه. خلاصه‌اش این بود که نوشتن برای همه نیست و حیف آن درخت سرافرازی که بریده و کاغذ شود تا این پرت‌وپلاها را ثبت کند. خط صد و یکم هم نوشته بود که امیدوارم از نقد من ناراحت نشده باشید. اصولا ژیلا یا شهلا نقدکردن را با خلع قلم کردن من خلط کرده بود. مثل یک میلیون منتقد سرگردان دیگر. همان‌هایی که وقتی ازشان می‌پرسید تو که هیچ اثری نداری، چطور نقدِ اثر می‌کنی؟ بعد جواب می‌دهند که من مرغ نیستم و تخم نمی‌گذارم، اما بهتر از مرغ فرق نیمرو و خاگینه را می‌فهمم. از همان‌ها.
به هر حال خبر بد، اثر بد و هنر بد، همه جا وجود دارد و اتفاق می‌افتد. این‌که کتابی مزخرف است یا کسی دو روز بیشتر قرار نیست خورشید را ببیند یا گوجه شده کیلویی دو میلیون تومان، تعجب‌برانگیز نیست. تعجب‌برانگیز این است که موقع اعلام این خبر کسی نتواند حب و بغضش را کنترل کند و بلد نباشد طوری آن را انتقال بدهد که راه پیش‌رو برای مخاطب آسان‌تر شود و شمع امید‌شان نمیرد.
دیروز آخرین روز کاری فیلیپ بود. بازنشسته شد و من آخرین مریضش بعد از سی‌و‌ سه سال طبابت بودم. حالا باید بگردم و یک دکتر حاذق که علاوه بر طبابت، انتقال خبر را هم بلد باشد پیدا کنم.

دویست و نود و چهار

امروز صبح ساعت شش و نیم رسیدم شرکت. قبل از رفتگرها و ژاندارم‌ها. تنها کسی که آمده بود، جسیکا بود. یک دختر بیست و شش هفت ساله که کارش کشیدن نقشه‌ی جاده و کوی و برزن است. نشسته بود روی زمین و تکیه داده بود به دیوار راهرو. تلفنش دم گوشش بود و با چشم بسته برای کسی آواز می‌خواند. یک آهنگی توی مایه‌های فرانک سیناترا. دیدن جسیکا ساعت شش و نیم صبح، آن‌هم در آن حالت، همان‌قدر سورآل بود که اگر یک پنگوئن توی راهرو آدرس قطب شمال را ازم می‌پرسید. کمی ایستادم و نگاهش کردم. بعد متوجه من شد و خیلی خجالت زده صورتش را کرد آن‌طرف و ادامه داد به خواندن. من هم رفتم توی اتاقم. یک ربع بعد آمد پیشم و گفت که تولد پدرش است. هر سال روز تولدش بهش زنگ می‌زند و برایش آواز می‌خواند پشت تلفن. در واقع کادوی تولدش است. به همین سادگی. ماجرا برایم سورآل‌تر شد. سورآل چیزی است که بر خلاف روند طبیعی باشد. روند طبیعی مثلا خریدن کتاب و جوراب و کروات و پمپ‌باد و شمشیر و این‌ها برای تبریک تولد. اما این کادو یک چیز دیگر است لامصب. حال پدرش خریدنی است امروز لابد.
به هیچ نتیجه‌ی فلسفی هم نمی‌خواهم برسم. در واقع همین یک اتفاق ساده کافی است تا آدم به هیچ نتیجه‌گیری منطقی و شکافتن اتم و بالارفتن از منبری نیاز پیدا نکند. همه‌ی این ماجراها را فقط بابت این گفتم که این حس خوب را تقسیم کرده باشم. آدم که نمی‌شود فقط مثل پشه مالاریا ناقل خبر بد و غم و اندوه باشد. دم جسیکا گرم.

دویست و نود و سه

صد سال پیش برای کنترل پروژه می‌رفتم کارگاه شیروان. انباردارمان اسمش عارف بود. همیشه با محمود شبستری سر بیل و کلنگ و ماله و غیره جر و بحث می‌کرد. که چرا نوک بیل کج شده. چرا دسته‌ی کلنگ لق می‌خورد. چرا فلان استامبولی فلان شده. شبستری همیشه بعد از دعوا می‌آمد و می‌گفت عارف از بس مانده توی انبار، مغزش تحلیل رفته. بعد هم یک سخنرانی بلند بالا می‌کرد و تهش به این نتیجه می‌رسید که مغز آدم به اندازه‌ی دیوارهایی که دور آن می‌سازد، بزرگ می‌شود. مثالش هم همیشه عارف بود. این‌قدر درگیر نوک بیل و دسته‌ی کلنگ است که فرصت فکر کردن به هیچ چیز مهمتری را ندارد.

امروز من بعد از صد سال یاد شبستری و عارف افتادم. خانه‌ام را داده‌ام دست عمله و بنا برای تعمیرات. لوله و گچ و رنگ و کوفت و زهرمار. یک کارگر کوتاه قد هم آمده که کمک لوله‌کش باشد. اسمش خوارس است. یک کلمه انگلیسی بلد نیست. حواسش هم کلا پرت است. لوله شش متری را می‌گذارد رو شانه‌اش تا ببرد برای اوستا. از پشت اگر کسی صدایش کند، تمام سر و تنش را به علاوه‌ی لوله‌ی شش متری می‌چرخاند و با آن می‌کوبد به در و شیشه و دیوار و گلدان و سر باقی کارگرها. وقتی بهش می‌گویم از سمت چپ سوراخ کن دیوار را، می‌گوید اوکی و سمت راست را سوراخ می‌کند. این یک هفته، سطح تمام دغدغه‌هایم به شکل ترحم‌برانگیزی آمده پائین. این‌که خوارس با لوله‌ها، در و پنجره را جر ندهد. این‌که لوله‌های اوستا آب ندهد. این‌که نکند آن سمت خانه را خوب رنگ نکنند. دقیقا همین که شبستری می‌گفت. عملکرد مغز من محدود شده به دیوارهای خانه‌ام و به هیچ چیزی فراتر از آن فکر نمی‌کنم.
بدتر از آن امروز عصر بود که در کمال خستگی به یکی از همان دیوارها تکیه داده بودم تا چای بدمزه‌ی کیسه‌ای بخورم با آبی که طعم خوارس می‌داد. دقیق که فکر می‌کردم، فهمیدم که مشکلم فراتر از این حرف‌هاست و فقط مربوط به این یک هفته نیست. کل چهارچوب زندگی‌ام را این‌طور ساخته‌ام. طوری که هر خوارسی می‌تواند به دیوارهای تنگش آسیب برساند و سطح دغدغه‌هایم را در حد سطح سنجاب‌های توی خیابان بیاورد پائین. درست شده‌ام شبیه عارف. استرس کج شدن نوک بیل آن‌قدر فضای مغزم را اشغال کرده که دیگر مجالی برای فکر کردن به چیز بزرگ‌تری ندارم. به هر حال هر مغزی، عملکرد محدودی دارد. وقتی با هزار چیز کوچک و بی‌اهمیت آن را پر کنی، جایی برای چیز بزرگی باقی نمی‌ماند. آخرش هم من می‌مانم و دیوارهای تنگ انبار و هزار بیل و کلنگ که به هیچ دردی نمی‌خورند. اصولا یک روزی باید باشد که آدم با همان کلنگ‌ها بیفتد به جان دیوارها و همه فکرهای کوچک را آن زیر دفن کند. اما کو جرات و جسارت؟ من بروم مواظب خوارس باشم.

دویست و نود و دو

امروز صبح زود جلوی چشمم یک ماشین قرمز گوجه‌ای وسط چهارراه کوبید به یک وانت سبز و مثل بسکوئیت آن را نصف کرد. راننده‌ی گوجه‌ای مقصر بود. نرسیده به چهارراه، چراغ راهنمایی زرد شد. بعد هم لابد دید که اگر از این فرصت آخر استفاده نکند، باید تا ابد بماند پشت چراغ قرمز. بابت همین، گوجه‌ای پایش را گذاشت روی گاز تا چراغ زرد را رد کند و برسد آن‌ور چهاررراه. اما خب حساب و کتابش غلط درآمد و کنترل ماشین از دستش دررفت و آن بلا را آورد سر خودش و وانت سبز. بعد همین‌طور که نشسته بودم توی ماشین و از تماشای صحنه تصادف لذت می‌بردم، فکر کردم که چقدر چراغ زرد چیز خطرناکی است. از چراغ قرمز هم خطرناک‌تر است. آدم موقع چراغ سبز و قرمز تکلیفش بین رفتن و ماندن روشن است. اما چراغ زرد خیلی بحرانی است. بوته‌ی آزمایش است لامروت. درست مثل شب‌های عملیات که چراغ را خاموش می‌کردند و می‌گفتند هرکس این‌کاره نیست، برود. یا مثلا شبیه آن وقت‌هایی که آدم به پارتنرش یک فرصت کوتاه می‌دهد تا ببیند می‌رود یا می‌ماند. یا شبیه سیاست‌مداران فاسدی که یک عمر زیر سایه‌ی چراغ سبز مثل گاو آرام آرام نشخوار کردند. بعد یک‌هو متوجه می‌شوند که چراغ زرد است. می‌دانند که بعدش قرمز است و دیگر چریدن تمام می‌شود. یک گروه‌‌شان دست از خوردن برمی‌دارند و منتظر می‌مانند تا چراغ سبز بعدی. اما گروه دیگر‌شان در همان دوران چراغ زرد، مثل سه تا گاو تند تند می‌خورند. در این حد پیچیده.

دویست و نود و یک

مصطفی!
دو سال پیش یک کلاس آموزش عکاسی راه انداخته بودم برای ایرانی‌هایی که این‌جا زندگی می‌کنند. خودت خوب می‌دانی که من عکاس نیستم. اما وضعیت شیرتوشیر هنر و هنرمند، بهترین موقعیت بود برای من که از این آب گل‌آلود ماهی بگیرم. البته ماهی که نه. بیشتر بچه قورباغه بود. چند تا شاگرد بیشتر نداشتم و قرار بود بهشان عکاسی پیشرفته یاد بدهم. این‌که چطورر عکس خوب بگیرند.

مصطفی!
تمام قوانین عکاسی‌ای که خودم بلد بود را اضافه کردم به قوانین عکاسی‌ای که گوگل بلد بود و همه را تبدیل کردم به یک جزوه‌ی درخور. قانون یک سوم، قانون فرد، قانون  قاب در قاب، قانون کوفت و قانون زهرمار. کلاس ده جلسه طول کشید. هر جلسه هم یک قانون را می‌گفتم و پنجاه تا مثال برایش ریسه می‌کرد تا صداقت خودم را اثبات کنم. آخر هر جلسه هم می‌گفتم که بروند و با استفاده از آن قانون‌ها عکس بگیرند و بیاورند برای جلسه بعد. مشق شب.

مصطفی!
در تمام طول دوره حتی یک عکس درخور هم گرفته نشد. جلسه دهم، برخلاف میل باطنی‌ام، حقیقت را جلویشان لخت کردم و گفتم که عکاسی فقط یک قانون دارد و آن این‌که قانون و قاعده ندارد. و همین یک قاعده است که آن را مشکل می‌کند. اصولا با قانون و قاعده کسی عکس قشنگ نمی‌گیرد. عکاس‌های خوب، قشنگی را می‌بینند و آن را عکس می‌کنند. همین یک قاعده را یاد بگیرید، هیچ چیز دیگری لازم ندارید. که خب، البته زدم توی ذوق‌شان و متوجه شدند که شهریه ده جلسه رفته توی پاچه‌شان.

مصطفی!
این قانون بی‌قانونی را تو بهم یاد دادی. آن روزی که دختر نقاش تو را ول کرد و رفت. بهت گفتم تو که همه چیز را برایش خوشحالی‌اش تامین کردی. هر چیزی که هر کسی را می‌تواند خوشحال کند. بعد تو گفتی که خوشحالی قانون و قاعده ندارد. نقشه گنجی وجود ندارد. اصلا گنجی وجود ندارد که بخواهیم به آن برسیم. اگر دختر نقاش می‌خواست خوشحال باشد، توی مسیر هم خوشحال می‌ماند.

مصطفی!
سخت‌ترین قسمت ماجرای خوشحال و عکاسی همین قانونِ بی‌قانونی است. این‌که نسخه‌ی هیچ‌کس برای کس دیگری کار نمی‌کند. مثل عینک. این‌که ما با عینک دیگران، لزوما درست نمی‌بینیم. این ماجرا من را هم می‌ترساند و هم امید می‌دهد. می‌ترسم از این‌که هیچ‌وقت نسخه‌ام را پیدا نکنم. اما امید هم می‌دهد که شاید این‌قدر‌ به من نزدیک است که فقط یک دست دراز کردن لازم داشته باشد.

مصطفی!
دمت گرم!

دویست و نود

آمازون یک سریال نسبتا جذاب دارد به اسم خانم مایسلِ شگفت‌انگیز. طبیعتاً شخصیت اولش هم همین خانم مایسل است. شوهرش کارمندی است که آرزویش استند‌آپ کمدین شدن است. یک جایی وسط‌های قسمت اول سریال، یک دیالوگ کوتاه و قشنگ می‌گوید به زن. بهش گفت:«می‌دونی رویا چیه؟ رویا، یک چیزیه که عاشقشی و باعث میشه که به خاطر اون، شغلی که ازش تنفر داری رو تحمل کنی‌».
این‌طور دیالوگ‌ها می‌توانند تکان‌دهنده باشند. چون عامل درد را بی‌پرده می‌گذارند جلوی چشم آدم. در واقع فکرهای ته پستوی ذهن آدم که از آن‌ها خبر هم ندارد را تبدیل می‌کند به کلمه و از زبان یکی دیگر آن را می‌زند توی سرش. درست همان کاری که دکتر با مریض می‌کند. درد ناشناخته‌ی او را تبدیل می‌کند به کلمه و آن را می‌کوبد توی ملاجش. حقیقت بی‌رحمانه.
رویا چیزی است که آدم به خاطرش می‌تواند از تنفر عبور کند. این‌جاست که باید رفت و آدم‌های بدون رویا را بغل کرد و برای بخت بدشان گریه کرد. عامل تنفر، در زندگی همه هست. فقط یک چیزی باید پیدا کرد که این حجم تنفر را تحمل‌پذیر کند. یا حتی برای مدتی فراموشش کند. مثل رابطه استند‌آپ کمدین و کارمندی یا خمیردندان و جای سوختگی. یک چیزی که عامل بیدار شدن هر روز صبح باشد. به‌جز زنگ نکره‌ی ساعت.

دویست و هشتاد و نه

یک نانوایی کار قشنگی کرده و به شکل رایگان نان می‌دهد دست مردم بی‌بضاعت. یک نوشته هم گذاشته دم نانوایی‌اش و همینی که گفتم را آن‌جا نوشته است. جمله اولش هم این‌طور شروع می‌شود که «اوضاع اخیر یکی از آزمایش‌های الهی است». بعد با خودم فکر کردم ما چند وقت است که نشسته‌ایم سر جلسه و مشغول دادن آزمون الهی هستیم؟ درست که فکر می‌کنم، کمی بعد از این‌که من به دنیا آمدم، آزمون شروع شد. البته فقط یک امتحان نبود. هزار امتحان پشت سرهم که سر هر کدامش با ته قبلی روشن می‌شود و اصولا هیچ زنگ تفریحی هم بین‌شان نیست. درست انگار که در هسته‌ی سازمان سنجش و آموزش کشور حیات‌مان شکل گرفته. کاری هم ندارند که از امتحان قبلی سرافراز بیرون آمدیم یا نه. انگار که فکر کنند بنیه‌مان ضعیف است، فقط ما را می‌گذارد توی بوته آزمایش. مثل چای کیسه‌ای، نخ‌مان را گرفته‌اند و فرو می‌کنند توی آب جوش و دوباره درمی‌آورند. هر چه هم می‌گوییم رنگ‌مان تمام شده و بی‌خیال شوید، کاری ندارند. یک مرز نازکی وجود دارد بین آزمون الهی و عذاب الهی. آن‌قدر نازک که الان درست نمی‌دانم به کدامشان مبتلا شده‌ایم. دارند امتحان‌مان می‌کنند؟ یا امتحان خرداد و شهریور را رد شده‌ایم و حالا وارد دوران عذاب شدیم؟ کی فارغ‌التحصیل می‌شویم؟ راه ترک تحصیل چیست؟ چطور غلط کردم خودمان را اثبات کنیم؟

دویست و هشتاد و هشت

دو تا بیلبورد بزرگ سر راهم هست که هر روز آن‌ها را می‌بینم. روی یکی از آن‌ها همیشه تبلیغ یک وکیل تصادفات است که خلاصه‌ی ترجمه‌ی شعارش این را می‌گوید که مهم نیست مقصر کدام‌تان است، ما برای شما پدر طرف را درمی‌آوریم. بیلبورد دوم هم مبلغ روزانه‌ی بلیط بخت‌آزمایی را اعلام می‌کند. این هفته باز هم عددش سر به ثریا زده و چهارصد میلیون دلار را رد کرده است. هر کس آن را ببرد، در بدترین حالت و بعد از کسر مالیات و حق تاکسیرانی و حساب صد امام و پول‌چای نگهبان، صد و پنجاه میلیون دلار به جیب می‌زند. طول و عرض و ارتفاع مغز من خیلی کم است و هیچ وقت این عددها در آن جا نمی‌شود. هیچ وقت هم دل به بردن بلیط نمی‌بندم. اولا همیشه فراموش می‌کنم که بلیط بخرم. ثانیا خیلی مطمئنم که این طور چیزها اصلا شانسی نیستند و حساب و کتاب دارند و یک سر آن به ژنتیک متصل است. تاریخ کل خانواده‌ی ما را اگر ورق بزنید، هیچ کسی را پیدا نمی‌کنید که اقبالش این‌طور بلند باشد. البته یک بار مادرم چند سال پیش از بانک صادرات یک پنکه دستی خزر برنده شد. برای خاندان ما برد بزرگی بود. البته شش ماه بعدش نیما مقدم سر من کلاه گذاشت و چهار میلیون و نیم از سرمایه‌ی من (که در واقع مال مادرم بود) را کشید بالا و رفت. آن وقت‌ها پنکه‌دستی خزر یازده هزار تومان بود و گوجه فرنگی کیلویی صد و پنجاه تومان.
دوم راهنمایی که بودم، می‌رفتم کلاس زبان. سر چهارراه زند. یک نفر کنار سینما سیبل مقوایی می‌گذاشت کنار دیوار و دو تومان می‌گرفت و تفنگ بادی می‌داد دست ملت. اگر سه تا تیر توی هدف می‌زدی، ده تومان جایزه می‌داد. لوله‌ی تفنگش مثل عصای موسی زیگ‌زاگ بود. نصف ساچمه‌ها یا می‌خورد توی شیشه‌ی سینما یا به صندوق پیرمردی که چهارمتر آن‌ورتر سیگار بهمن و اشنو می‌فروخت. اما یک بار من هر سه تا را زدم توی خال. پژمان شاهد ماجراست. مردکِ ساچمه‌ای یک پس‌سری زد بهمان و گفت دیره باید برم خونه. ده تومان‌مان را هم خورد. کلاس زبان را هم از دست دادیم.
یک بارهم در یک مراسم قرعه‌کشی دو تا بلیط کنسرت پاپ برنده شدم. شب قبل از کنسرت گروه فشار ریخت تو سالن و کل کنسرت را فشرد. به جای کنسرت ماندیم خانه و تکرارِ سریال آژانس دوستی تماشا کردیم. بابت همین احساس می‌کنم که قرعه‌کشی و لاتاری و تخم‌مرغ شانسی و حتی یارکشی بازی داج‌بال هم خیلی به مزاج خانواده‌ی ما نمی‌سازد. در واقع لیگ‌مان فرق دارد. ما یک کلونی مورچه‌ی زحمتکش هستیم که کار می‌کنیم و زحمت می‌کشیم و خشت روی خشت می‌گذاریم. از این بابت هم اصلا اعتراضی نداریم. تنها نگرانی‌مان هم همان وکیلی است که تبلیغش را روی بیلبورد اول زده‌اند. اگر گذرم به دباغی او بیفتد، مهم نیست مقصر هستم یا نیستم. دمار من را در می‌آورد. یا نیما مقدم. که مثل باد خزان آمد و برگ‌های شل و ول خاندان را کند و با خودش برد. یا مردک ساچمه‌ای و گروه فشار. ما شانس برنده شدن نمی‌خواهیم. همین که شانس بازنده شدن بهمان نخورد راضی هستیم. جدن.

دویست و هشتاد و هفت

این آخر هفته یک فستیوال جمع و جور راه انداخته‌اند توی شهرمان. فستیوال بین‌المللیِ فلان. هر کشوری برای خودش یک غرفه راه انداخته و غذا و هله‌هوله و کاردستی و صنایع‌دستی و آت‌و‌آشغال می‌فروشند. صد تا غرفه کوچک و بزرگ. مردم هم از هزار ملت و کشور ریخته‌اند توی فستیوال. ایران و هلند و فرانسه و اسرائیل و گینه‌نو و الخ. این وسط یک دی‌جی هم استخدام کرده‌اند تا آهنگ بگذارد و ملت برقصند. یک دی‌جی سیاه‌پوست طاس و بزرگ. یک هدفون بزرگتر از سرش گذاشته بود روی گوشش و آهنگ می‌گذاشت و میکس می‌کرد و سرش را مثل پاندول عقب و جلو می‌کرد. آهنگ‌هایی که می‌گذاشت ترکیبی بود از پاپ و بندری و کلاسیک. درست مثل معجون‌های دربند. اما قشنگی ماجرا این‌جا بود که مردم از هفتاد و دو ملت جلویش جمع شده بودند و با هر آهنگی که می‌گذاشت، می‌رقصیدند. رقص‌هایشان هم هیچ ربطی به آهنگ دی‌جی نداشت. دی‌جی بتهوون می‌گذاشت و مردم سالسا و بندری و باله می‌رقصیدند.
آدم با دیدن این صحنه قلبش رقیق می‌شد. عامه‌ی مردم دنیا قانعند. برای شاد بودن یک آرامش نسبی می‌خواهند و یک دی‌جی خوش‌ذوق. همین. در واقع فقدان همین یک قلمِ آخر بدجوری حس می‌شود. یک دی‌جی که فرمان را بگیرد دستش و دلیلی بشود برای جمع شدن همه‌ی ملت‌ها. با یک زبان بین‌المللی مثل زبان موسیقی، همه را برقصاند و زیرپوستی حالی‌شان کند که زندگی دقیقا همین است.
کلا عاقلانه‌ترین کار این است که به جای سیاست‌مداران کثیف، دی‌جی‌های خوش‌ذوق بیایند سر کار. حقوق‌شان هم خیلی کمتر است. یا لااقل هر سال برای مجمع عمومی سازمان ملل، دی‌جی استخدام کنند. مشکلات جهان نصف می‌شود. اگر بهشتی وجود داشته باشد، دربانش همین‌ دی‌جی‌ها هستند.