بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری نیمه‌ی تاریک خودت را بنویسی

سیصد و سی و چهار

یک بار هدایت کاف توی وبلاگش نامه نوشت برای پسر عمویش یحیی. چهار سال از خودش بزرگ‌تر بود و چند ماه پیش از زنش جدا شده بود. نامه‌اش را این‌طور شروع کرده بود که خاک بر سرت یحیی. تو هیچ وقت به جزئیات توجه نکردی و همیشه از بالا، کلیت ماجرا را نگاه کردی. همین هم شد که یاسی تو را ول کرد و رفت. بعد هم نوشته بود که رابطه روی جزئیات استوار است. عشق و دوست داشتن یک کلیت است که بدون جزئیات به لعنت خدا هم نمی‌ارزد. بعد هم صد تا مثال ریسه کرده بود برای یحیی. از مسجد شاه گفته بود. گفته بود ساختمان و گنبد و مناره‌ی مسجد یک کلیت بزرگ است. یک کلیت زبر و خشن که به تنهایی هیچ فرقی با ساختمان شهرداری و کلانتری و شهربانی ندارد. اما فرقش روی جزئیات است. روی آن‌همه کاشی‌کاری ظریف و منظم و جزئیاتی که مسجد شاه را، مسجد شاه می‌کند. بعد چهار بار نوشته بود خاک بر سرت یحیی. نوشته بود که ما مدیون و زنده به جزئیاتیم. پای ادبیات را کشیده بود وسط. گفته بود ادبیات، هنر نشان دادن جزئیات است. یک ایده‌ی کلی و بزرگ را با جزئیات آرایش می‌کنیم. ایده‌ی بزرگی که لختِ آن حوصله‌ی آدم را سرمی‌برد. فرق گزارش و داستان در همین است. درست مثل فرق پورن و اروتیسم. اولی فقط یک کلیت بزرگ و خشن و نچسب است. اما دومی همان جزئیاتی است که عرق آدم را درمی‌آورد.

خاک برسرت یحیی. حقیقت بزرگ دوست داشتن یاسی، درست مثل گنبد سیمانی و بدون کاشی‌کاری مسجد است. مثل این‌که به کسی بگویی دوستت دارم، اما توی چشم‌هایش نگاه نکنی و احیانا انگشتت را لای موهایش فرو نبری. هدایت کاف خودش پادشاه جزئیات بود. هزار بار از دوست دخترش نوشت. بی‌پرده هم می‌نوشت. اروتیک می‌نوشت. اما آن‌قدر جزئیات داشت که دل آدم می‌لرزید. جزئیات به مثابه  ادویه‌ی غذا. هر چیزی با ادویه، خوردنی‌تر است. ادویه قاتل عادت است.  حتی گذاشتن هر شبه‌ی آشغال به دم در هم با یک گاز کوچک از لاله‌ی گوش، جذاب می‌شود. کاش هنوز بودی هدایت.

Advertisements

سیصد و سی و سه

دیشب وقتی رسیدم خانه، از فرط خستگی شبیه به کیسه‌ی سیب‌زمینی‌ای بودم که یک فصل کتک خورده باشد. یک کیسه‌ی سیب‌زمینی که جسم و فکرش خسته باشد. این‌طور مواقع خودم را پرت می‌کنم روی مبل و لای ویدئوی فاخر اینستاگرام شنا می‌کنم. خیلی هم مهم نیست که موضوع ویدئو  چه باشد. از افتادن بچه‌‌ی یک ساله توی کاسه‌ی ماست بگیر تا داعشی‌هایی که دارند سر می‌برند. مهم این‌ است که پنجره‌ی مغزم را باز می‌کنم و می‌گذارم هوا بخورد. همه‌ی وظیفه‌ی این هواخوری هم می‌افتد گردن انگشت اشاره‌ام که ویدئوها را بالا و پائین می‌کند. دیشب لای همه‌ی این‌ها یک فیلم کوتاه بود از مردی که وزنه‌ی چند کیلویی‌ای را انداخت توی ماشین لباس‌شوئی. بعد هم روشنش کرد.
یک همکلاسی داشتم  که پدرش ته خیابان سی‌متری، تعمیرگاه ماشین لباس‌شوئی داشت. امیر. ته دکان‌شان باز می‌شد به یک حیاط پکیده که تا خرخره پر بود از ماشین لباس‌شوئی‌های اوراقی. یکی دو بار با امیر رفته بودم دکان‌شان. ساعت دو عصر پدرش می‌رفت خانه بابت نماز و ناهار و قیلوله و قاروره. امیر هم پشت دخل می‌ماند تا اگر مشتری آمد، کارش را راه بیاندازد. یک بار رفتیم توی حیاط پشتی و امیر دقیقا همان کاری را کرد که مرد توی فیلم انجام داد. یک آجر قمی را انداخت توی یکی از ماشین‌لباس‌شویی‌ها و خشک‌خشک روشنش کرد. ماشین هم آجر را با سرعت توی شکمش چرخاند. درست مثل آدمی که یک فکر سنگین داشته باشد و دائم توی سرش بچرخاندش. آجر می‌خورد به در و دیوار ماشین. همه‌ی قوانین نیوتن و اینرسی و گشتاور و الخ دست به دست هم دادند. صفحه‌ی کنار ماشین پرت شد بیرون. بعد هم الباقی اجزایش دانه به دانه، مثل فریزبی شلیک می‌شدند گوشه و کنار حیاط. مرد توی فیلم، ماشین را ول کرد به حال خودش  تا خودش، خودش را متلاشی کرد و تکه‌تکه شد و بالاخره خاموش شد. درست مثل آدمی که یک فکر سنگین داشته باشد و دائم توی سرش بچرخاندش و خودش را با آن فکر متلاشی کند. اما ما نتوانستیم. پدر امیر سر رسید و گوشش را پیچاند و رسید به داد ماشین‌لباس‌شوئی. خاموشش کرد و آجر قمی را درآورد و تکه‌هایش را جمع کرد. درست مثل آدمی که یک فکر سنگین داشته باشد و دائم توی سرش بچرخاندش اما قبل از متلاشی شدن، یکی او را از برق بکشد، فکر سنگین را در بیاورد و پنجره را باز کند و بگذارد سرش هوا بخورد. مثل پدر امیر.
دو بار فیلم را دیدم. یک جورهایی حس کردم برگشتم عقب و  سناریویی که پدر امیر مانع تمام شدنش شده بود را می‌بینم. دم پدر امیر گرم.

سیصد و سی و دو

دزد عزیز سلام. حالا که این‌ها را می‌نویسم، چهار روز از سرقت شما از همسایه‌ی طبقه‌ی بالای خانه‌ی مادر و پدرم می‌گذرد. همان خانه‌ی آریاشهر. مادرم گفت که دم غروب، سر حوصله رفته‌اید آن‌جا و در ضد سرقت را پاره و خانه‌ را جارو کرده‌اید و برگشته‌اید. من شما را نمی‌شناسم اما حدس می‌زنم که اسم‌تان جمشید است یا سیاوش یا سیامک. لااقل من و تلویزیون این‌طور فکر می‌کنیم. وگرنه کی اسم پسر دزدش را می‌گذارد محمودرضا؟

جمشید جان. خواستم خیال‌تان را راحت کنم که همان شب، مال‌باخته زنگ زده به اداره‌ی آگاهی. پلیس‌ها هم آمده‌اند آن‌جا و تحقیقات‌شان را مفصل انجام داده‌اند. دست آخر هم به صاحب‌خانه گفته‌اند که «آخ، بمیرم براتون. ایشالا پیدا می‌شه». و آژیرکشان رفته‌اند منزل. خواستم بگویم که خیال‌تان را مکدر نکنید. بعید می‌دانم که هیچ وقت گرفتار چنگال عدالت بشوید. در واقع عدالت جزو دسته‌ی نرم‌تنان است و اصولا چنگالی ندارد طفلکی. در عوض آفرین به شما.در عرض دو ساعت کار هوشمندانه به اندازه‌ی بیست‌ سال زحمت مالباخته درآمد کسب کرده‌اید. نوش جان.

سیاوش جان. من خودم بیست سال پیش گرفتار یکی از هم‌صنف‌های شما شدم. اسمش نیما بود (و نه محمودرضا). پنج میلیون تومان چک بی‌محل داد دست من و فرار کرد و رفت. من هم رفتم کلانتری ونک. افسرنگهبان خیلی پدرانه دم گوشم داد زد و گفت که تقصیر خودم و حواس پرتم بوده است که پولم را خورده‌اند. اما بعد با قاطعیت یک حکم جلب برایش صادر کرد و داد دستم و بهم گفت برو پیداش کن و بیارش این‌جا تا مادرش را به عزایش بنشانم. از شادی اشک در چشم‌هایم حلقه زد. بیست سال است که دنبال نیما می‌گردم، اما پیدایش نمی‌کنم. خیلی نگران سلامتی‌اش هستم.

سیامک عزیز. تنها اشکال قضیه این است که همسایه‌های خانه‌ی پدرم، پول ریخته‌اند وسط و می‌خواهند در آکاردئونی فلزی نصب کنند. زحمتی به زحمت‌های شما اضافه می‌کنند. ببخشید. البته ما خیلی سال پیش که اهواز بودیم، یک جمشید بود که خانه‌ی آقای پهلوان را پاک‌سازی کرد. صبح فهمیدیم که با دستگاه فرز قفل را بریده. حالا لابد شما به لیزر مجهزید. در آکاردئونی که چیزی نیست و حتما از پس آن بر‌می‌آیید. تازه فهمیده‌ام که بعضی از همکاران‌تان دستگاه طلایاب هم دارند. چه ایده‌ی زیبایی. به هر حال زمان شما ارزشمندتر و پرسودتر از این حرف‌هاست که بخواهید به خانه‌ی فقرا هم سر بزنید. آفرین.

جمشید جان. فقط مانده‌ام که با دل نگران پدر و مادرم چه کار کنم. حقیقتش این است که سرزده رفتن شما به آن خانه کمی غافلگیر‌شان کرده. البته نگران  آمدن شما نیستند. بیشتر نگران این هستند که وسط نقطه‌ی کور عدالت نشسته‌اند. به هر حال ما آدم‌های معمولی، خانه‌هایمان را روی نقطه‌ کور عدالت و قانون می‌سازیم و از دید خارج هستیم. اگر کمی به تکانی به خودمان می‌دادیم و جابجا می‌شدیم، وضع ما هم بهتر می‌شد و اسم‌مان را می‌گذاشتیم فریبرز. وگرنه نه تقصیر شماست و نه مامور خادم. شرمنده‌ایم به خدا.

به هر حال امیدوارم هر جا که هستید خسته نباشید. ممنونم ازتان که بدون سر و صدا کارتان را انجام می‌دهید و کسی را از خواب بیدار نمی‌کنید.

سیصد و سی و یک

یکی از همکارهایم توی اتاقش آکواریم ماهی دارد. خیلی بزرگ نیست. مثلا به اندازه‌ی یک قوطی کفش سایز چهل و دو. چند تا ماهی گلی و یکی دو جور ماهی دیگر که همیشه با صورت آویزانند به دیواره‌ی آکواریم. دیروز برای اولین بار خیلی دقیق بهشان نگاه کردم. یک جلسه‌ی مهم داشتیم و همه‌‌مان مثل چس‌فیل توی قابلمه‌ی داغ، بالا و پائین می‌پریدیم و خودمان را می‌کوبیدند به در و دیوار. صرفا جهت آمادگی برای حضور در آن جلسه‌ی مهم. هرچند دقیقه یک بار، یک نفر از گوشه‌‌ای ساختمان فریاد می‌زد که اوه شِت. یعنی تلنگ کار یک جایی در رفته و سطح نگرانی کشیده بالاتر. کلا همه استرس داشتند. حتی دستگاه قهوه‌ساز که از صبح به این‌ور، چهار برابر حجم معمول قهوه درست کرده بود و رسیده بود به آستانه‌ی جرخوردگی.
دقیقا وسط همین فضای سورآلیستی و تعلیقی و هیچکاکی، نگاهم افتاده بود به ماهی‌ها. الدنگ‌ها انگار نه انگار که در همین فضایی زندگی می‌کنند که ما در آن مثل هویج روی رنده، پوست‌مان در شرف کنده شدن است. برای خودشان از این سمت جعبه‌ی کفش شنا می‌کردند به آن سمت. هیچ نگرانی خاصی هم توی صورت‌شان دیده نمی‌شد. تا حالا این‌قدر دقیق به چشم هیچ ماهی‌ای نگاه نکرده بودم. حس خیام طوری دارد. یک بی‌خیالی دلچسب. انگار دقیق می‌دانستند که ته این نوع دوندگی‌ها هیچ چیزی نیست که ارزش نگرانی داشته باشد. لااقل من دلم می‌خواست این‌طوری چشم ماهی‌ها را ببینم.
از دیروز هم تصمیم گرفتم یک تنگ و دو سه تا ماهی بی‌خیال و فارغ از هیاهوی جهان را بیاورم توی اتاق کارم. فوقش باید روزی یک بار آب‌شان را عوض کنم و برای‌شان دون بپاشم و سالی یک بار هم برای یکی‌شان مراسم ختم و خاکسپاری برگزار کنم. در عوض روزی چند بار می‌توانم باهاشون چشم تو چشم بشوم. جهت یادآوری این‌که گاهی وقت‌ها باید بایستم و از خودم بپرسم دقیقا به چه قیمتی باید نقش چس‌فیل توی قابلمه را بازی کنم؟ در واقع باید فکر کنم که حد مجاز و بهینه‌ی دغدغه‌مندی‌ام کجاست. حد مجازی که طبع آدم را از زندگی نباتی فراتر می‌برد اما اجازه نمی‌دهد که آدم تبدیل به یک گلوله‌ی آهن‌ربایی بشود و همه‌ی براده‌های آهن دورش را جذب کند و دیگر خودِ خودش دیده نشود. بالاخره چرخ‌وفلک پارک ارم هم نصف شب خاموش می‌شود و چند ساعتی دور خودش بیهوده نمی‌چرخد. آدم موقع چرخیدن بی‌وقفه اصلا فرصت نمی‌کند تا بخواهد به این فکر کند که چرا باید این‌همه تند بچرخم؟
خلاصه این‌که همین امشب ماهی‌ها را می‌خرم. روزی یک بار هم کله‌ام را می‌کنم توی جهان پر از آب و ساکت و بی‌دغدغه‌شان. کمی فکر می‌کنم که به چه قیمتی؟ دقیقا چرا؟ شاید اصلا سوال اول نکیر و منکر همین بود.

سیصد و سی

یک همکار جوان هندی دارم که میزش روبروی پنجره‌ی اتاق من است و روزی ده ساعت همدیگر را تماشا می‌کنیم. اسمش مندی است. بر وزن قندی. هیچ‌وقت عصبانی نمی‌شود. همیشه لب‌هایش مثل کاسه‌ی رو به آسمان، لبخند خفیفی دارد. حتی روزهایی که جردن با صدای بلند و انگشت اشاره بهش می‌گوید که این آرماتورها را غلط محاسبه کردی و بالاخره کی می‌خواهی یاد بگیری. ناتاشا معتقد است که مندی یکی از خداهای هندو است که فرو رفته توی جلد یک مهندس سازه تا آرماتور محاسبه ‌کند. کلا حوصله‌ مندی را هم ندارد. به نظرش خیلی سفید و بی‌خش و معمولی است. بهش گفتم که چند سال پیش یک همکار هنگ‌کنگی داشتم که بغلم می‌نشست. بغل به معنی کنار و نه در آغوش. اسمش یونگ بود اما صدایش می‌زدیم جاناتان. همیشه می‌خندید. بهش سلام می‌کردیم، می‌خندید. حالش را می‌پرسیدیم، قهقهه می‌زد. اگر برایش جوک تعریف می‌کردیم، برای چند دقیقا از فرط خنده می‌رفت توی کما. به نظرم موقع خلقتش، انگشت خدا توی نافش جا مانده بود و دائم داشت قلقلکش می‌داد. اما خاصیت بدترش این بود که روحش مثل فرنیِ بدون شکر، هیچ شیطنتی نداشت. درست مثل یک بزغاله‌ی معصوم که همین نیم‌ساعت پیش به دنیا آمده باشد. یک شکل و یک نواخت با چهارچوب‌های کلیشه‌ای و ثابت.

ناتاشا هم از همین بدش می‌آید. معتقد است که هر کس باید یک میزان مناسبی از شیطنت را لای روحش داشته باشد. می‌گفت اگر امروز حضرت مسیح بیاید این‌جا، حاضر نیست باهاش رفاقت کند. در واقع احتمالا منظورش این بود که پا به رکابش می‌شود اما رفیقش نه. رفاقت با معصوم همان شنا کردن در فرنی بدون شکر است. بعد هم گارسون رستوران آن‌طرف خیابان را مثال زد. همان که موهایش را مثل قارچ غیر‌سمی بالا سرش گلوله می‌کرد. مثل پیغام‌گیر تلفن اداره‌ی بیمه، مودب حرف می‌زد. با یک لبخند ثابت چهار میلیمتری. اسطوره‌ی کسالت. در عوض ساعت پنج که شیفتش تمام می‌شود، موهایش را با یک تکان ول می‌کند روی شانه‌هایش. آشفته. بدون لبخند سیگار روی لبش می‌گذارد. بعد هم سوار ماستنگ پکیده‌ی مدل هشتاد و پنجش می‌شود و می‌رود. همه‌ی این‌ها را هر روز از بالا تماشا می‌کنیم. ناتاشا عاشق گارسون ساعت پنج به بعد است. مثل دخترهای دبستانی که بعد از خلاص شدن از مدرسه، مقنعه‌های‌شان را دور گردن‌شان آویزان می‌کنند و با یک پرده‌ی نازک شیطنت، هزار برابر جذاب‌تر می‌شوند.

خلاصه این‌که ناتاشا معتقد است که میزان درستی از شیطنت در وجود هر آدمی لازم است. شیطنت به مثابه باکتری‌های خوب، برای سلامت روح اطرافیان مفید است. با کریشنا و مسیح و یوسف نمی‌شود برای مدت طولانی رفاقت کرد. احتمالا آدم یک جایی دلش می‌خواهد زنگ خانه‌ی کسی را بزند و فرار کند. یا  یواشکی توی آسانسور یکی را ببوسد. یا مثلا روی خرپشته سیگاری بزند. یا اینکه سرپا جلوی جردن بیاستد و بگوید شات دِ فاک آپ دود. اتفاق ناجوری نمی‌افتد. باکتری‌های مفید زندگی.

سیصد و بیست و نه

مادر جان سلام!
حالا که دارم این نامه را برای شما می‌نویسم، بیست‌و‌یکم فوریه است. روز جهانی زبان مادری. من همیشه فکر می‌کردم که شما مالک این زبان هستید. مالک این سی‌و‌دو حرف و بی‌نهایت کلمه‌ای که می‌شود با آن‌ها ساخت. چیزی که از روز اول به من هدیه دادید. بابت بیان خودم. برای انتقال احساسات و عقاید و درد و لذت و شادی و رنج. در واقع همیشه فکر می‌کردم که زبان مادری مجرای این انتقال است. بابت آن همیشه از شما سپاسگزار بوده‌ام.

مادر جان!
شما که می‌دانید سال‌هاست این هدیه‌ی شما، شده سلاح دست من و با آن می‌نویسم. صرفا برای انباشته نشدن بخار درون سرم. بابت تخلیه. بابت نزدیک شدن به آدم‌ها. بابت فهمیده شدن و فهمیدن. همیشه فکر می‌کردم که قصد شما از اول همین بوده تا ابزاری برای درک متقابل با دیگران به من بدهید. لااقل تا همین چند وقت پیش این‌طور فکر می‌کردم. اما باید اعتراف کنم که دیگر اینطور احساس نمی‌کنم. بیشتر فکر می‌کنم این سی‌و‌دو حرف و بی‌نهایت کلمه، صرفا ابزاری است برای نفهمیدن همدیگر. آغازی برای سوءتفاهم.

مادر جان!
بیست سال قبل، اواخر اسفند، سوار قطار شدم تا بیایم اهواز و همه دور هم کنار سفره بنشینیم. توی کوپه‌ی ما یک دختر جوان با مادرش هم نشسته بودند که می‌رفتند خرمشهر. من و دختر هیچ حرفی با هم نزدیم. قطعا اولین کلمه‌ی که می‌گفتیم، شروع سوتفاهم مادرش می‌شد و احتمالا باید شب را توی راهروی قطار سپری می‌کردم. تازه اگر من را تحویل پلیس نمی‌داد. در عوض دختر خرمشهری به من لبخند زد. خیلی قشنگ بود با لبخند. من هم بهش لبخند زدم. مادرش هم از تکان‌های قطار گرفت خوابید. تا ایستگاه اهواز به هم لبخند زدیم. در واقع حرف زدیم. من فهمیدم که دوستم دارد. فکر کنم او هم فهمید. دوتایی‌مان دوست داشتیم که ایستگاه اندیمشک بپریم بیرون و فرار کنیم. و خیلی چیزهای دیگر که خجالت می‌کشم تعریفشان کنم.

مادر جان!
حالا خوب که فکر می‌کنم، احتمالا زبان مادری‌ای که شما به من هدیه دادید، حروف و کلمات نیستند. احتمالا همان لبخندی بوده که در ثانیه اول به من زده‌اید. با آن لب‌های زیبا و چشم‌های قهوه‌ای قشنگ‌تان. یا آن لالایی‌تان که با آن می‌خوابیدم. یا حرکت آرام انگشت ظریف‌تان روی پیشانی‌ام. فکر کنم این‌ها زبان مادری‌ای بودند که شما به من دادید. زبانی که همه‌ی مردم دنیا با آن حرف می‌زنند و به خوبی و بدون سوتفاهم درکش می‌کنند.

مادر جان!
اما سوءتفاهم از آن روزی شروع شد که یاد گرفتم تا به زبان رایج مردم حرف بزنم. از روزی که رفتم مدرسه و نوشتن آن حرف‌ها را شروع کردم. روز اول نفهمیدن همان بود. جایی که تلاش کردم آن لبخند و موسیقی و لمس شدن را تبدیل کنم به کلمه. فرآیند بیهوده‌ای که نتیجه آن شده دنیای امروز ما و باقی مردم. جهانی پر از نفهمیدن و نشنیدن. اما هنوز هم یک ثانیه لبخند شما را بهتر از هر چیز دیگری درک می‌کنم.

مادر جان!
من فکر می‌کردم زبان، ابزار توانمندی برای نزدیک شدن باشد. اما حالا حس می‌کنم که می‌تواند ابزار خطرناکی باشد برای دور شدن. ترجمه‌ی احساسات و عقاید و نظرات و دردها و شادی‌ها فرآیند پیچیده‌ای است. درست مثل هزار چرخ‌دنده که دنده‌های‌شان در هم جا نشده است. می‌چرخند، اما به قیمت فرسودن همدیگر. زبان ما شده عامل فرسایش. در عوض من هنوز لبخندی را دارم که بهم هدیه دادید. برخلاف حرف‌هایم، هیچ وقت این لبخند اشتباه ترجمه نمی‌شود. یک سلاح کاربردی و مفید. این زبان مادری من است. ممنونم از شما مادر جان.

سیصد و بیست و هشت

ورزش نمی‌کنم. تنبلی می‌کنم. برنج و نان و سیب‌زمینی هم قوت غالبم است. همین شده که شکمم هر روز جلوتر می‌آید و نافم گودتر. از آن طرف هم طی هفت ماه گذشته، یک کتاب نصف و نیمه خوانده‌ام و دو تا فیلم کج و کوله تماشا کردم. حس می‌کنم مغزم دقیقا مثل گردوی زیر آفتاب تموز، مشغول خشک شدن و تحلیل رفتن است. این همان کودتای خزنده‌ی شکم علیه مغز است که گاماس گاماس  دارد پیشروی می‌کند و تصاحبم می‌کند. به زودی می‌شوم مردی با صد سانتیمتر پیشروی شکم و ده گرم مغز برای رفع و رجوع نیازهای شکم. هر روز صبح هم به خودم قول می‌دهم که امروز دیگر برنج نمی‌خورم، ورزش می‌کنم، کتاب می‌خوانم و فیلم می‌بینم. اما عصر از پشت پنجره‌ی ماشین به آدم‌هایی که توی پیاده‌رو مشغول ورزش هستند فحش می‌دهم و دلم می‌خواهد پیاده شوم و با عصایی، کتک‌شان بزنم. حیف که این‌جا ماشین‌دزدی رایج نیست و کسی قفل فرمان زیر صندلی ماشین نگه نمی‌دارد. شب هم یک دیس غذای چرب می‌خورم و سیم مغزم را می‌برم و می‌خزم زیر پتو. کودتای سرد شکم علیه مغز. مهوع و ترسناک.

سیصد و بیست و هفت

آپارتمان خیابان ستارخان تنها نقطه اتصال مادی من و ایران بود. طبقه‌ی چهارم. یک درخت چنار هم کنارش بود که سرش را تا پشت پنجره‌ی اتاق خواب بالا آورده بود. یک مسجد هم ته کوچه‌اش بود که هفته‌ای دو بار بهشان یادآوری می‌کردیم که بلندگوهای قدرتمندی دارند و خداوند از رگ گردن به آدم نزدیک‌تر است و لازم نیست برای صدا کردنش آن‌قدر داد بزنند. اما ما را به برگ همان چنار حواله می‌دادند. واحد کناری‌مان صادقی بود. سر صادقی شبیه به دو تا هنداونه‌ی بزرگ بود که سی درصد همپوشانی داشته باشند. صادقی شباهت زیادی داشت به تقی دوسری. همان تقی دوسری که دزفول پنچرگیری داشت. سر یک میدانی که گرد نبود و بهش می‌گفتند مثلث. تقی هم دو سر داشت. همه‌ی شهر او را تقی دوسری صدا می‌کردند. خودش هم خیالش نبود. به هر حال یک عمر با سوراخ چرخ مردم کار کردن، دلش را بزرگ کرده بود. صادقی و زنش هفته‌ای سه شب از ساعت هفت تا دوازده با هم دعوا می‌کردند. موقع دعوا، لیوان می‌چسباندیم به دیوار نازک بین دو تا خانه و تخمه می‌شکاندیم و استراق‌سمع می‌کردیم. به هر حال بهتر از تماشای تلویزیون مریض داخل و خارج بود. فردا صبحش هم می‌آمد دم خانه و می‌گفت ببخشید دیشب بچه‌ها سر و صدا کردند. تقصیر را می‌انداخت گردن محمد‌کامبیزشان. اسم پسرشان را گذاشته بودند محمد‌کامبیز. البته بابت مزاح این اسم را انتخاب نکرده بود. خودش از یک خانواده‌ی فرامذهبی بود و زنش از یک خانواده‌ی مینی‌ژوپ پسند. بابت همین اسم بچه را گذاشته بودند محمدکامبیز. یک چیزی در مایه‌های پیکان‌های دوگانه‌سوز، بین ممد و کامی در نوسان بود. کلا نطفه‌اش با تناقض بسته شده بود.
آپارتمان پائینی هم سمیعی بود. هیچ وقت همدیگر را نمی‌دیدیم، مگر این‌که مناسبت خاصی باشد. مثلا آن دفعه‌ای که زلزله آمد و تهران لرزید و همه رفتیم توی کوچه. سمیعی هم با کلاه ایمنی روی سرش آمده بود. یا آن‌وقت‌هایی که توالت ما نشت می‌کرد روی سرشان و با سر و صورت زرد-قهوه‌ای می‌آمد بالا بابت شکایت و درد دل. اما هیچ وقت نفهمیدیم چه کاره است. با موتور صبح زود می‌زد بیرون و شب‌ها خاک و خلی جنازه‌اش برمی‌گشت خانه. مصداق بارز همسایه‌ی خوب بود که هیچ‌وقت دیده نمی‌شد.
آپارتمان خیابان ستارخان تنها نقطه اتصال مادی من و ایران بود. جزیره‌ی تنها و کوچکی که از طوفان‌های روزانه پناه می‌بردیم به آن. معمولا با چیپس و ماست‌موسیرِ ِ آقای  دریانی. آن‌طرف بلندگوی مسجد خودش و ما را جر می‌داد و می‌گفت خداوند بزرگترین است. این‌طرف هم صادقی فحش می‌داد به بنی‌صدر و متهمش می‌کرد به وطن‌فروشی. زنش هم زود پای خلخالی و مادر شوهرش را می‌کشید وسط. سمیعی هم سینه‌خیز با کلاه ایمنی از پله‌ها می‌کشید بالا و می‌خزید توی خانه. حمید شب‌خیز هم اصرار داشت که ما را خوشحال نگه دارد. هم دل‌مان را و هم زیر دلمان را. برای‌مان شهره با زیرنویس مجیک‌برا و حجیم‌کننده این‌جا و آن‌جا پخش می‌کرد. کلا شصت متر مربع آپارتمان بود اما از هندوستان بیشتر صدای عقاید و ادیان و نظرات مختلف به گوش می‌رسید. مثل دنیای محمد‌کامبیز دچار تناقض بودیم. اما خب. چیپس و ماست‌موسیر مثل ذوالفقار، زبان تناقض را از حلقش می‌کشید بیرون و بی‌حسمان می‌کرد.
آپارتمان خیابان ستارخان تنها نقطه اتصال مادی من و ایران بود. که آن هم دیگر نیست.

سیصد و بیست و شش

ورودی شرکت‌مان یک دیوار سفید و بزرگ و لخت دارد که هیچ چیز بهش آویزان نیست. امروز رئیسم آمد توی اتاقم و گفت که می‌خواهد فکری به حال آن کند و یک قاب عکس بزرگ دار بزند بهش. من هم استقبال کردم و بهش گفتم آفرین. راست می‌گفت. درست مثل دیوار مرده‌شورخانه است. گفت لای عکس‌هایی که داری، عکس پلی، جاده‌ای، کوچه‌ و برزنی چیزی پیدا نمی‌شود که پرینت کنیم و آویزان کنیم؟ برایش گفتم که فتوبلاگ دارم و بیا ببین شاید چیز درخوری پیدا کردی. صندلی را کشید و نشست کنارم و چرخیدیم لای عکس‌ها. بعد خوشش آمد و همین‌طور دانه دانه کلیک می‌کرد و فراخور حال عکس‌ها یک چیزی می‌گفت. به‌به. ای. اوه. مزخرف. عالی. اوف. و الی آخر. وسط آه و اوه کردن گفت عکس‌ خیلی بهتر از فیلم است. فیلم را می‌بینی و دو ساعت بعد تمام می‌شود. در عوض عکس همیشه می‌ماند. باهاش موافق بودم و از این‌که بالاخره جوانه‌ی تفاهم زده بود بیرون، هیجان‌زده شدم. به افاضاتش اضافه کردم که عکس، درست مثل شناسنامه‌ی ثانیه‌های درگذشته می‌ماند. به آن‌ها هویت می‌دهد و باعث می‌شود تا نمیرند و به زندگی‌شان ادامه دهند. خوب و بد. بعد همین‌طور که کلیک می‌کرد بهش گفتم می‌دانی که می‌شود یک دانه‌ برف را با فرآیند نه چندان سختی، لای دو تکه شیشه تا ابد نگه داشت؟ گفت آره. حتی گفت پارسال برای دخترش یک گردبند گرفته که وسطش یک دانه برف واقعی بوده. باز هم بهش گفتم آفرین. گفتم ثانیه‌ها هم مثل برف هستند. وقتی عکس‌شان را می‌گیریم، ذوب و فراموش نمی‌شوند. تاکسیدرمی ثانیه‌ها. به همین راحتی. البته گفتن این‌ها به انگلیسی خیلی هم راحت نبود. در واقع مطمئن نیستم که اصلا منظورم را درست گرفته باشد. چون بعد از موعظه‌ام گفت: ناهار چی داری امروز؟
مخلص کلام این‌که عکس‌ها محترمند. به خاطر عکس‌هاست که سلول‌های پیر و خسته‌ی مغزمان گاهی وقت‌ها می‌توانند مزه‌ی خیلی چیزها را دوباره حس کنند. مزه‌ی بوس اول. مزه‌ی بغل گرم. مزه‌ی کباب‌های شاندیز. مزه‌ی لبخندها. شوری اشک‌ها. طعم گس پدر و مادر. شیرینی آزادی. تلخی اسارت. مزه‌ی شیرجه در گودال عمیق زمان. به خاطر عکس‌ها. دست شما درد نکند عالیجناب ژوزف نیسفور نیپس.

سیصد و بیست و پنج

محبوب، دیروز ویدئوی سخنرانی دکتر حسن عشایری را فرستاد و گفت نگاه کن، قشنگ حرف می‌زنه. من هم اطاعت کردم و ناهار را با حسن خوردم. حسن حرف می‌زد و من کباب می‌خوردم. یک جایی افسار بحث را کشاند به فرق هوش و خرد. نهایتا هم زیرپوستی نتیجه گرفت که هوش خوب است اما خرد، ضروری‌تر و مهم‌تر است. من شش دانگ با حسن موافقم. پدرم رفیقی داشت که پسرش از فرط باهوشی، روح انیشتن را در گور می‌لرزاند. تا روز آخری که ازش خبر داشتم دکترایش را در یک رشته‌ی سخت، به آسانی پشمک خوردن، تمام کرده بود و داشت دربدر دنبال چیز دیگری می‌گشت تا کمر آن را هم بمالاند به خاک. یک بار برای شام دعوت‌شان کردیم خانه‌مان. دکتر را که از نزدیک دیدم، احساس کردم اکبر اقبالی دارد برای بچه‌های توی خانه ادا درمی‌آورد. یک مغز بزرگ بود که روی یک جعبه‌ی مقوایی خالی نصب شده بود. مادرش لای هر دو جمله‌اش از زیرکی آقازاده و هوش سرشارش می‌گفت که چطور تنبان استادهایش را پرچم می‌کند. پدرش هم از آن طرف برایش پرتقال پوست می‌گرفت و می‌گذاشت جلویش و می‌گفت خودم عروس برایت انتخاب می‌کنم. بعد از رفتن‌شان پدرم با تاسف گفت با هوش شاید بشود کشتی ساخت اما نهایتا برای به سلامت رسیدن، ناخدای خردمند لازم داریم. و رفت گرفت خوابید. من و پدرم و حسن همه هم‌نظریم.
حسن حرف‌های قشنگی می‌زد. این‌که اختلاس‌چی‌ها و سلطان‌ها عموما آدم‌های باهوشی هستند. اما بی‌خرد هستند. جامعه بیشتر تاوان بی‌خردی خودش را می‌دهد تا کم‌هوشی‌‌اش را. آدم‌های باهوشی که بی‌خردند. آدم‌هایی که تا ستاره‌ی سهیل بالا می‌روند اما نمی‌دانند برای چه تا آن آن‌جا آمده‌اند. درست مثل اسب‌های توانمند و باهوشی که افتاده‌‌اند توی پیست مسابقه و به دنبال یک هدف مبهم چهارنعل می‌دوند. بدون چاشنی خرد. رقابتی صرفا برمبنای هوش و جثه. درست مثل کنکور.
خرد، بر خلاف هوش آموزش‌دادنی است. حسن می‌گفت این‌قدر پز باهوشی بچه‌هایتان را ندهید و نگویید ببینید کارخانه‌ی ما چه تولید کرده است و چه پس انداخته‌ایم. به خردمند کردنشان فکر کنید. اگر این کار را نکنید نهایتا آدم‌های تک‌بعدی و متخصصی را به جامعه تحویل می‌دهیم که انتگرال‌های سه‌گانه‌ی نامعین را به راحتی باقلوا خوردن حل می‌کنند اما در عوض از حل کردن ساده‌ترین مساله‌ی زندگی‌شان عاجز هستند. یا می‌شوند آدم‌های باهوش و بی‌خردی که خون باقی را توی شیشه می‌کنند. یا آدم‌های شیکی که به راحتی در صحرای زندگی گم می‌شوند و راه خانه را پیدا نمی‌کنند. آدم بدون خرد درست مثل درختی بلند و بی‌شاخ و برگ است که با اولین رعد و برق جزغاله می‌شود. باریکلا حسن. باریکلا محبوب.