بـــی‌دلـــیـــل

فشنگ‌هام تموم شد.چراغا رو خاموش کن، بیا بغلم

سیصد و پنجاه و چهار

مصطفی!

مرضیه را یادت هست؟ مرضیه، خواهر حسین صفری که سرِ خیابان غزنوی خانه داشتند. همان که می‌رفتیم خانه‌شان تا مشق بنویسیم. البته مرضیه مشق‌های صفری را می‌نوشت و ما هم مشق‌های خودمان را. زیر چشم هم زل می‌زدیم به مرضیه که چمباتمه زده بود روی دفتر و پیراهن یقه بازش، پرده از اسرار درونش برمی‌داشت. چقدر مشق نوشتن جذاب بود آن روزها. ده دوازده سالی از ما بزرگ‌تر بود. بعد هم جواد آمد خواستگاری و مرضیه عاشق و دلباخته‌ی جوادِ باهوش و خوش‌تیپ شد و رفتند زیر یک سقف. ترکیبی قشنگ‌تر از مرضیه‌ و جواد نبود. جمع همه‌ی خوبان. تا این‌که حسین آمد دبیرستان شهدا و دوباره همکلاس شدیم. بهمان گفت که مرضیه جدا شده و یک آرایشگاه زده پشت خانه‌ی غزنوی و مو رنگ می‌کند و ابرو برمی‌دارد و سالی یکی دو عروس‌ را آماده‌ی جهاد می‌کند.

مصطفی!

جدایی این دونفر عجیب بود. چند ماه پیش، تمام ماجرا را برای تیام گفتم. بهش گفتم روزی که مرضیه رفت کیانپارس پیش جواد، حسین از این‌که باید خودش مشق بنویسد کفری بود. البته من و تو هم دلایل خودمان را برای ملال داشتیم. بعد نطق بلند بالایی کردم برای تیام که روزگار بد شده و آدم‌ها زود حوصله‌شان از هم سر می‌رود و تنوع‌طلب شده‌اند و بلاه بلاه. حتی توی تلگرام یک پیام فورواردی نشانش دادم جهت اثبات. زیر عکس پیرمرد و پیرزنی نوشته بود که قدیم‌ها چیزی که خراب می‌شد را تعمیر می‌کردند اما این روزها آن را می‌اندازند دور و جدیدتر آن را می‌خرند. مثل رابطه‌ها. خیلی خرسند بودم از این مثال خودم.

مصطفی!

تیام زد توی برجکم. از ریشه با من و پیام فورواردی‌ام مخالف بود. می‌گفت مشکل آن‌جاست که عموما هوش و زیبایی، نقطه‌ی اتصال آدم‌هاست و نه خرد. می‌گفت ما عاشق زیرکی و قشنگی همدیگر می‌شویم. که خب اشکالی هم ندارد. اما حواسمان نیست که زیرکی و زیبایی منابع محدود جذابیتند. گذر زمان آن‌ها را منقضی می‌کند و پرت‌شان می‌کند توی دیگ عادت. عادت، بی‌حوصلگی می‌آورد. در واقع هوش و زیبایی یک کاسه حلیم خوشمزه است که بالاخره تمام می‌شود و خلاص. اما خردمندی درست مثل نیلوفر وحشی است. دائم رشد می‌کند و هر روز آدم را شگفت‌زده می‌کند که چطور چهره‌ی سرد دیوار‌های سیمانی را پوشش می‌دهد و دنیا را قابل دیدن می‌کند. خرد، عادت نمی‌شود.

مصطفی!

تیام می‌گفت البته ما حق داریم که دنبال خرد نباشیم. چون همان‌قدر که خردمند بودن سخت است، دیدن خرد هم مشکل است. شاید هم فقط با خرد است که می‌شود خرد را دید. خودمان هم نمی‌دانیم. فقط به این نتیجه رسیدیم که اگر لیبیدو با خرد تحریک شود، پایانی بر آن نیست. سوخت لایزال و ستون نگهدارنده‌ی عشق است. ایثار در عشق صرفا خردمندی می‌خواهد. آدم خردمند ایثار می‌کند، نه لزوما آدم زیبا و زیرک. اما خب، خرد داشتن و خرد دیدن تمرین می‌خواد. درست مثل ورزش کردن مداوم برای زیبا شدن جسم. یا کار کشیدن از مغز برای تقویت سلول‌های خاکستری. خرد هم تمرین می‌خواهد. تنها اشکال کار این است که نه کتابی برای آن داریم و نه معلمی که کلاس بگذارد و نه حتی باشگاهی که بتوانیم در آن دمبل بزنیم. پس تلاش برای خرد را دور می‌زنیم و قناعت می‌کنیم به زیبایی و زیرکی و عادت و اعتراض به این‌که عشق افسانه است.

مصطفی!

تیام کانسپت قشنگی را گفت. گفت که درون آدم، آینه و کپی کائنات است. یک فضای بی‌انتها و وسیع که هیچ خبری از ته آن نیست. عشق هم دورترین ستاره‌ی این جهان هستی است و خرد تنها وسیله‌ای که آدم را می‌تواند به سلامت به آن برساند. وسیله‌ای که پیدا نیست و رسیدن به آن به اندازه‌ی رسیدن به خود عشق سخت است. اما لذت‌بخش. برای همین است که می‌گویند منجم‌ها تنها کسانی هستند که به شغل خودشان عشق می‌ورزند. و حتی به حدی می‌رسند که شعارشان می‌شود: ما گام و گذر را به رسیدن نفروشیم.

 

Advertisements

سیصد و پنجاه و سه

کیشلوفسکی سال 1981 یک فیلم جذاب ساخته به اسم بخت کور. داستان یک دانشجوی پزشکی به اسم ویتک. فیلم یک صحنه‌ دارد که توی ایستگاه قطار پرشده و ویتک می‌دود دنبال قطاری که تازه راه افتاده و می‌خواهد سوار شود. کیشلوفسکی سه بار این صحنه را در طول فیلم تکرار می‌کند. یک بار به قطار می‌رسد. یک بار نمی‌رسد و پلیس دستگیرش می‌کند. یک بار هم به قطار نمی‌رسد و همان‌جا می‌افتد توی مسیر عاشقی. قشنگ‌ترین قسمت قضیه این است که هر بار فرجام ویتک متفاوت است. در واقع کیشلوفسکی سه بار به عقب برمی‌گردد و سه بار به ویتک شانس‌های مختلف زندگی را می‌دهد. هم به ویتک و هم به جهان پیرامون ویتک.
حالا کیشلوفسکی به کنار. سر کوچه‌ی ما یک بستنی‌فروشی هست که صد هزار طعم مختلف بستنی دارد. از طعم نارگیل و خیار بگیرید تا طعم سوسیس و مقوای بازیافتی. آدم پایش را که توی دکانش می‌گذارد، رایحه‌ی سردرگمی می‌زند زیر دماغش. بابت همین، صاحب دکان همان دم در، یک قاشق پلاستیکی پکیده می‌دهد دست آدم و اجازه می‌دهد طعم بستنی‌ها را امتحان کند تا هر کدام را که دوست داشت بخرد. همان‌کاری که کیشلوفسکی با ویتک کرد. حق انتخاب.
پروردگارا. مخاطب خاص این دو پاراگراف، ذات مقدس شما بود. خط تولید نسل‌های بعد را مجهز کن به یک قاشق پلاستیکی پکیده. مثل کیشلوفسکی. مثل بستنی‌فروشِ سر کوچه‌ی ما. لطفا.

سیصد و پنجاه و دو

یک رفیقی دارم که عاشق گل و گیاه و دار و درخت است. سه ماه پیش افتاده بود به جان گلدان‌های حیاط خانه‌اش. قلمه‌های رز را کرده بود توی خاک. خاک‌شان را عوض کرده بود. پیوند زده بود. تکثیر کرده بود. و خلاصه حیاتِ حیاط  را کن‌فیکون کرده بود. دم غروبی یک کاکتوس مکزیکی و یک شاخه یاس شیرازی مانده بود روی دستش. نگاه کرده و دیده که فقط یک گلدان برایش باقی مانده است. بعد هم حوصله‌اش نکشیده تا یک گلدان دیگر بخرد. به هر حال آدم‌های عاشق هم ممکن است یک وقت‌هایی خسته شوند. بعد زیر لب گفته به جهنم و هر دو تایشان را کاشته توی همان یک گلدان باقی‌مانده. یک یاس شیرازی و یک کاکتوس مکزیکی. سینه به سینه. ترکیب غریبی بوده. انگار که مثلا محمد‌علی کلی با پروین اعتصامی ازدواج کند. یک ماه که گذشته، حال هر دو تایشان خراب شده. یکی‌شان هفته‌ای یک روز آب می‌خواسته. آن یکی استسقاء داشته و دائم طلب آب می‌کرده. یکی‌شان آفتاب مستقیم می‌خواسته. آن یکی دائم ویار سایه داشته. کاکتوس دلش می‌خواسته پهن بشود و یله بدهد. یاس دلش می‌خواسته مثل میمون از دیوار حیاط بکشد بالا و ببیند آن‌جا چه خبر است. کاکتوس همش بهانه‌ی توی خانه را می‌گرفته. یاس دائم غرِ هوای آزاد را می‌زده. خلاصه این‌که بعد از یک ماه، رفیقِ ما دیده که هر دو نفرشان خموده شدند و حال و حوصله و رمق ندارند و رنگشان پریده. یک جورهایی بدن‌شان بوی » گند بزنند به این گلدون» گرفته است.

رفیق من هم فارسی بلد است، هم انگلیسی و از این دو تا بهتر، زبان نباتی. رفته یک گلدان جدید خریده و جدای‌شان کرده. هر کسی سیِ خودش.  یکی‌شان کنار دیوارِ آفتاب‌گیر و هفته‌ای هفت روز آب. آن یکی هم پشت پنجره و هفته‌ی یک بار یک جرعه آب. دیشب رفته بودیم خانه‌شان. حال هر دو نفرشان خوب بود. یاس و کاکتوس. یاس کشیده بود بالا. کاکتوس پت و پهن شده بود. سبز شده بودند و هزار شاخه‌ی جدید ازشان زده بود بیرون. در واقع درکِ بهار کرده بودند. بهتر از همه این‌که ترکیب جداگانه‌شان خانه را کرده بود بهشت مصور. یاس شیرازی خوشحال. کاکتوس مکزیکی خوشحال. خدای حیاط خوشحال‌تر. خلاصه این‌که چه خوب که محمد‌علی و پروین با هم ازدواج نکردند. وگرنه نه پروین شعرهای قشنگ می‌گفت و نه محمد‌علی می‌توانست با مشت، جلوبندیِ جو فریزر را پائین بیاورد. لزوما که ترکیب چیز‌های خوب، نتیجه‌ی خوب نمی‌دهد.

سیصد و پنجاه و یک

دو هفته‌ پیش همکارم برای ناهار یک غذای پر از سیر و پیاز و گوشت آورده بود سر کار. نصفش را خورده بود و باقی‌اش را گذاشته بود ته یخچال، آن‌هم توی یک ظرف بدون در. هفته‌ی پیش یخچال، بوی گند گرفته بود و درش را که باز می‌کردیم انگار نبش قبر کرده‌ایم. منشی‌مان افتاد به تقلا تا راهی پیدا کند و قبل از این‌که بوی تعفن تلفات بگیرد، آن را از بین ببرد. آخر سر هم رفت از بقالی آن‌ور خیابان دو تا بوگیر خوب خرید و انداخت ته یخچال. امروز بعد از یک هفته با خیال راحت می‌توانیم در یخچال را باز کنیم و هم‌زمان نفس هم بکشیم. هیچ بویی نمی‌دهد. مدیون بوگیر یخچالیم. افشینِ خواننده، یک آهنگ وزین و معروف داشت به اسم «دیگه ازت بدم می‌آد». توی مصرع چهارم می‌گفت: «عطر نبودنت رو، رو لحظه‌هام بپاشم».  هر بار که به این‌جای آهنگ می‌رسیدم، مغزم قفل می‌کرد. با خودم فکر می‌کردم اصولا بودن، با خودش عطر می‌آورد و ترکیبِ «عطرِ بودن» کاملا منطقی است. اما هیچ وقت نمی‌فهمیدم که عطرِ نبودن یعنی چی. چطور می‌شود که نبودن چیزی، عطر داشته باشد. اما حالا می‌دانم. دقیقا همین بوگیرها، مصداق جاری کردن حسِ عطر نبودن هستند. عطرِ نبودن ظرف پر از سیر و پیاز و گوشت. تمام تلاشم را کردم که نیچه‌طور این موضوع را تراش فلسفی بدهم. اما نشد. فقط می‌توانم بگویم که عطر نبودن ترکیب صحیحی است. همان چیزی که انگلیسی‌ها می‌گویند: no news is good news. چیز‌های خوب، عطر بودن دارند و چیزهای متعفن با نبودشان، عطر نبودن می‌دهند. ما به عطر نبودن هم راضی هستیم.

سیصد و پنجاه

هفت هشت سال پیش، یک طوفان ناجور آمد و خیلی ددمنشانه چند تا ایالت جنوب مملکت را لت و کوب کرد. تمام ابرهای سیاه دنیا، انگار که کنفرانس داشته باشند، جمع شده بودند بالای شهر ما. رنگ آسمان شده بود دو پرده تیره‌تر از سیاهِ پرکلاغی. باد و تگرک و باران و رعد‌برق. درست مثل مانور آزمایشی روز واقعه. این وسط یک گردباد وحشی هم آمد و دو تا از اتوبان‌های بزرگ را مثل کاهو جوید و رفت وآمد را مختل کرد. نتیجه این شد که برای یک هفته، تردد تانکرهای سوخت تعطیل شد و قحطی بنزین آمد. همین ماجرا باعث شد تا اهریمنِ درون جامعه برای زمان کوتاهی، تُک دامنش را بزند بالا و حقیقت خودش را نشان بدهد. برای اولین بار پمپ‌بنزین‌ها صف را تجربه کردند. صف ماشین‌ها با راننده‌های عصبانی. بوق‌های ممتد. فحش‌های اف‌دار. داد و فریاد وگلاویز شدن. اتفاقاتی که پمپ‌بنزین‌های ملوس، هیچ وقت به چشم خودشان ندیده بودند. بخش خصوصی هم تور انداخته بود و از آب گل‌آلود ماهی می‌گرفت و قیمت بنزین را دوبرابر کرد. فقط کم بود که حضرت اسرافیل از لای ابرهای سیاهِ پرکلاغی سراسیمه بیاید بیرون و در صورش بدمد و داد بزند که «کات بابا، کات». اما خب، این اتفاق نیفتاد. ابرها خودشان رفتند کنار. طوفان گرفت خوابید. راه و ترابری اتوبان‌های جرخورده را به سرعت درست کرد و سیل تانکرها، روانه‌ی شهر ما شد. قیمت بنزین آمد پائین. صف تمام شد. مردم دوباره خندیدند و موقع پر کردن باک‌هایشان به هم بفرما می‌زندند. خلاصه این‌که خورشید آمد بیرون و همه جا نورانی شد.
چند روز پیش با تیام حرف تاریکی و روشنایی بود. می‌گفت که آدم‌ها عموما توی تاریکی شبیه به هم می‌شوند. بعد هم لای حرف‌هایش گفت که «انسان‌ها در تاريكي و پريشان‌حالي، همه مي‌توانند قاتل، ظالم و جاني باشند». بعد به این نتیجه رسیدیم که تاریکی محک انسان است. وگرنه هیچ‌کس را بابت فرشته بودن زیر نور آفتاب، به بهشت نمی‌برند. تیام می‌گفت آدم‌هایی که به جز دیدن و دیده شدن ابزار دیگری ندارد، قدرت تفکیک کردن و منفک شدن هم ندارد. و این دقیقا همان گم‌شدن در توده است. توده‌ای که بوی یکسانی دارد و زیر آفتاب لبخند می‌زند و موقع تاریکی توی صف بنزین، زیباترین فحش‌های جهان را نثار راننده‌ی جلویی می‌کند. تهش هم یک جمله اسکار وایلد گفت که «یك نقاب به دست هركس بده و حقيقت را بشنو». من با تیام و اسکار موافقم. تاریکی محک انسان‌هاست.

سیصد و چهل و نه

تابستان چند سال پیش از سرِ جوگیریِ مفرط، سوار ترن هوایی شدم. در واقع بار اول و آخرم بود. یک ماشین زرد و جمع و جور که هشت نفر آدم جا می‌گرفت. نشستیم و مامور ترن آمد و کمربند‌ها را کنترل کرد تا مطمئن شود موقع برگشت هم هشت نفر هستیم و  کسی وسط راه، رهسپار معراج نمی‌شود. بعد هم رفت توی کابینش و یک دکمه را زد و ما مثل تیر رها شده از کمان شلیک شدیم جلو. ما را برد بالا. بعد با سرعت هزار کیلومتر شوت کرد پائین. بعد پیچید چپ و راست. بعد آویزان‌مان کرد. بعد یک جایی نزدیک آسمان هفتم برای لحظه‌ی نگه داشت. بعد دوباره شوت شد پائین. آنقدر سریع مختصات‌مان جابجا می‌شد که روده و معده و پانکراس‌مان مثل کلاف کاموا در هم گره خورد. آخر سر بعد از این همه بالا و پائین رفتن و چپ و راست شدن، نهایتا برگشت سر جای اول‌ و پیاده‌مان کرد. از نظر آدم‌هایی که روی زمین بودند و ما را تماشا می‌کردند، ماجرا فقط بوی بیهودگی می‌داد. این‌که کمتر از یک دقیقه با آن سرعت  حرکت کردن و نهایتا پیاده شدن سر جای اول. اما برای ما هشت نفر، ماجرا فرق می‌کرد. آن یک دقیقه نشستن توی ترن هوایی برای من یک سال طول کشید. یک سال پر از احساسات جورواجور که توی ده سال زندگی روی زمین آن را نمی‌توانم تجربه کنم. ترس. هیجان. شوق. فحش. پشیمانی. لذت. همه با هم. درست مثل عصاره آکالیپتوس که یک شیشه‌ی کوچک آن می‌تواند یک بشکه‌ی 220 لیتری آب را معطر کند.

من یک رفیق مجازی دارم که همیشه این‌جا ازش می‌نویسم. مثلا اسمش را می‌گذاریم تیام. یک بار برایم نوشت که زندگی به خودی خود، هیچ چیزی ندارد. توالی یک سری اتفاقات تکراری و روزمره. حتی اگر رئیس‌جمهور یک کشور هم که باشی، باز هم درگیر تسلسلی. هر روز صبح باید پای پنجاه نامه‌ی مهم را امضا کنی. روزی بیست بار با مهم‌ترین آدم‌های مملکت جلسه بگذاری. روزی ده بار میکروفون را فرو کنی توی حلقت. همه‌ی این اتفاقات هم تکراری‌اند. چون ظاهر زندگی یک سری اتفاقات تکراری‌ است. حالا وای به حال ما مردم معمولی. مثلا خود من. پیدا کردن دو روز متفاوت در طول زندگی‌ام، کار حضرت فیل است. تکرار مکررات. اما تیام معتقد است که زندگی را باید ترجمه کرد. می‌گوید که زندگی در واقع مثل نور آفتاب است. بی‌رنگ. وقتی از پنجره می‌تابد روی دیوار ما، رنگ دیوار همان است که بوده. هیچ فرقی نمی‌کند. اما وقتی منشور سر راهش باشد، آن را به هفت رنگ تجزیه می‌کند و می‌پاشد به دیوار. در واقع ترجمه‌ی روح بی‌رنگ و تکراری افتاب به هفت رنگ مهیج.

گمان کنم زندگیِ ترجمه نشده و عادی  می‌تواند به کسالت‌باری ایستادن روی سکوی بتنی جلوی ترن‌هوایی باشد. تا این‌که اتفاقی بیفتد و مجبور به سوار شدن شویم. ولو برای یک دقیقه. درست مثل همان زمان کوتاهی که از لای منشور رد می‌شویم و تجزیه و ترجمه می‌شویم. تیام این‌ها را در ستایش عشق می‌گفت. این‌که آدم تجزیه نشده، زندگی‌اش همان تسلسل بیهوده است. اما وقتی یک جایی جرات کرد و رفت لای منشور، آن‌وقت می‌فهمد که خودِ بی‌رنگش، چقدر می‌تواند رنگی باشد. این‌که کمتر از یک دقیقه سوار ترن هوایی شدن، بیشتر از ده سال زندگی روی زمین به آدم تجربه می‌دهد. تجربه زندگی کردن. تجربه‌ی پیدا کردن احساساتی که فقط با بالا و پائین شدن به دست می‌آیند. یا همانی که تیام می‌گفت. آدم ملغمه‌ای از احساسات است که در روال عادی زندگی باهم ترکیب شده‌اند و رنگ‌شان دیده نمی‌شود و حس‌شان نمی‌کنیم. باید آن‌ها را تجزیه کرد تا دیوارمان رنگی شود. همان که حضرت حافظ می‌گوید: عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید | ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. دقیقا همان. دم تیام گرم.

سیصد و چهل و هشت

مسعود بهنودِ درون من یک‌هو بیدار شده و یاد یک خاطره‌ی بی‌اهمیت افتاده. تعریفش کنم و بروم ردِ کارم. کلاس دوم دبیرستان، یک معلم پرورشی داشتیم که کت قهوه‌ای راه‌راه می‌پوشید و هر روز ریش پرپشتش را مثل چمن‌های پارک ملت، مرتب می‌کرد. بی‌نهایت خوش‌اخلاق و دوست‌داشتنی بود. جوری که بیشتر بهش می‌آمد معلم ادبیات باشد تا پرورشی. خیلی وقت‌ها موقع زنگ‌تفریح، می‌نشست لبه‌ی باغچه‌ و بچه‌ها هم انگار که مورچه‌ها دور قطره‌ی مربای آلبالو جمع شده باشند، حلقه‌اش می‌کردند. جوک‌های بهداشتی و احکام جنابت و پند و خاطرات سفر و حدیث و الخ. درست همان کاری که دائی‌جان ناپلئون توی مهمانی‌ها می‌کرد. یک بار رضا عباسی، افسار حرف دائی‌جان را  کج کرد و برد سمت شیرینی گناه و دوست‌دختر و  دبیرستان نظام‌وفا. دائی جان  هم لب پائینش را خیلی ظریف گاز گرفت که یعنی حیا کن بی‌حیا. بعد هم ولتاژ نصیحت را برد بالا. یک خط قرمز و کلفت کشید دور دبیرستان نظام‌وفا و دوست‌دختر و گناهان شیرین و همه را گذاشت توی لیست افعال سیاه. بعد که احساس کرده بود هنوز قلب‌مان به اندازه‌ی کافی زلال نشده، یک تبصره هم اضافه کرد. این‌که فکر کردن به فعل گناه هم، گناه دارد. در واقع حرفش این بود که خیال‌ هم مساله دارد. رضا عباسی مثل ماستی که به دیوار مالیده شده باشد، سُر خورد و نشست روی زمین و گفت که یعنی حتی فکر کردن به لیلا هم گناه دارد؟ که بعد دائی‌جان گیر داد که لیلا کی هست و شلوغ شد و افسار خرِ بحث ول شد و توی شلوغی خنده‌ی بچه‌ها گم شد.

دقیقا امروز یاد دائی‌جان افتادم. این‌که چقدر دوستش داشتیم. آدم وقتی که کسی رادوست داشته باشد، لاجرم حرف‌هایش را هم دوست دارد و قبول می‌کند. بعد با خودم فکر کردم که من با لیست افعال سیاهش کاری ندارم. اما بی‌انصافی است که با خیال آدم‌ها کار داشته باشیم. گمان کنم زندگی حقیقی آدم‌ها، بیشتر در دنیای درون‌شان اتفاق می‌افتد تا دنیای بیرون. تنها جایی که دکوراسیون و چیدمان و قوانین آن دست خودش است. تنها جایی که جرات دارد فکر‌های کثیف و شیرینش را بی دغدغه بگذارد روی میز و جلا بدهد. درست مثل یک قاتل بی‌تجربه که شب به شب ته پستو، چاقوهایش را می‌مالد تا براق شوند. بعد دائی جان می‌گفت که فکر به گناه هم گناه دارد. درست مثل این‌که کلانتر بیاید و تنها سینمای شهر را تعطیل کند. شدنی نیست. همه‌ی ما فکرهای ناهنجار داریم. لیست آدم‌هایی که متنفریم ازشان. لیست آدم‌هایی که دوست داریم لااقل یک بار لپ‌شان را یواش گاز بگیریم. لیست فتیش‌های عجیب. لیست آرزوهای نامعمول. کنار این‌ها یک رگ کلفت ترس و نگرانی هست که همه‌ی المان‌های این لیست را توی همان پستوی تاریک قایم می‌کند. تنها چیزی که می‌ماند، همان خیال است. دائی جان، تو را به خدا آخرین سینمای شهر را تعطیل نکن.

سیصد و چهل و هفت

من یک رفیق دارم که دلش از پوست پیاز نازک‌تر است و راه به راه عاشق می‌شود. تا حالا آن‌قدر عاشق شده که حساب و کتابش از دست خودش هم در رفته. هر بار هم که عاشق می‌شود، مطمئن است که این بار حتما روح افلاطون حلول کرده و عشقی ماندگار و افسانه‌ای برایش رقم زده و این‌ جور حرف‌ها. تا حالا هم همیشه اشتباه کرده. نمی‌فهمد که آن طرف خط عاشق نشده. در واقع نشانه‌ها را نمی‌بیند. بعد از چند هفته هم روح افلاطون می‌رود لای پره‌های پنکه و عشقش شرحه‌شرحه می‌شود. برای چند هفته می‌رود توی کمای عاطفی و بند زدن به چینی ترک‌خورده‌ی دلِ نازک‌تر از پوست پیازش. ناله می‌کند و معتقد است که درد شکست عشقی از درد زایمان و درد عصب‌کشی دندان هزار بار بیشتر است. که خب البته هیچ کدام از این‌ها را تجربه نکرده است.  اما چند هفته که بگذرد، نسیان مثل برفِ بهمن‌ماهِ سبلان، درد‌ها را قایم می‌کند و با اولین لبخند و نسیمِ بهار، عاشق یکی دیگر می‌شود و فصل جدیدی برای قلبش رقم می‌خورد. قلبی که تا امروز هزار بار بیشتر از داستان هزار و یک‌شب شهرزاد فصل و بخش دارد.

من که معتقدم عشق‌هایش هیچ کدام واقعی نیست. اما درد بعد از عشقش کاملا واقعی و جدی است. این‌طور که رنگ صورتش بنفش می‌شود و هر بار یک خط ریز به گوشه‌ی چشمش اضافه می‌شود و این‌که انگار شکم‌درد گرفته باشد، دولا دولا راه می‌رود. اما هیچ وقت درسش را نمی‌گیرد. لابد تقصیر همان برف بهمن‌ماهِ سبلان است که فراموشی برایش می‌آورد. من همیشه فکر می‌کردم که نسیان عطیه‌ای است که آدم با آن درد‌ها را فراموش می‌کند. سلاح قدرتمندی برای ادامه دادن به راه. اما تازه فهمیدم که نسیان یک شمشیر دو لبه است. لبه‌ی اولش عطیه است اما لبه‌ی دومش فقط باعث تکرار خطا می‌شود. نسیان قاتل تجربه است. آدم که راه سنگلاخ را هزار بار نمی‌رود. کسی که بعد از تجربه، نشانه‌ها را فراموش می‌کند، هیچ فرقی با آدم بی‌تجربه ندارد.

گمان کنم یک حد وسط و سوئیت‌اسپات برای نسیان وجود دارد که آدم با هوشیاری می‌تواند سرِ این حد بایستد. شاید هم هوشیاری فرم دیگر فراموشی باشد. این‌که آدم رنج‌هایش را با هوشیاری سوا کند و با آگاهی بعضی‌ها را پرت کند به گودترین نقطه‌ی اقیانوس دلش که دست خودش هم بهشان نرسد. بعضی را هم بگذارد جلوی چشمش من‌باب تجربه. درست همان کاری که بعد از درو، کشاورز‌ با گندم می‌کنند. با چنگک آن‌ها را پرت می‌کند بالا تا باد بزند و کاه‌ها را با خودش ببرد و فقط دانه‌های گندم جلوی پایش باقی بماند. نسیان از سر آگاهی.

مجددا تعمیم بدهیم به همه چیز لابد.

سیصد و چهل و شش

عزیزم!
امروز دوباره یکی از سینه‌سرخ‌های حیاط پشتی خودش را کوباند به شیشه‌ی پنجره. تا حالا هزار بار این اتفاق افتاده است. تقصیر بهار است. یک جایی خوانده‌ام که رگ عاشقی سینه‌سرخ‌ها در بهار به تف بند است و راه به راه عاشق می‌شوند. عاشق همه‌ی سینه‌سرخ‌های شهر. حتی وقتی که تصویرشان را توی شیشه می‌بینند، عاشق خودشان هم می‌شوند. درست مثل همین سینه‌سرخی که امروز خودش را توی شیشه خانه‌ دید. انتحار زد و از بالا شیرجه رفت توی شیشه. آن‌قدر محکم خودش را کوباند که افتاد زمین و دیگر نتوانست پرواز کند. کمی تلوتلو خورد و بعد نشست روی سنگ‌های حیاط و مبهوت زل زد به پنجره. لابد با خودش فکر می‌کرد که چی شد؟

عزیزم!
دو ثانیه طول نکشید که یک قرقی از بالا شیرجه زد و سینه‌سرخ را کشید به چنگال و با خودش برد و به آنی در سینه‌ی آسمان محو شد. این هم هزار بار اتفاق افتاده است. قرقی‌ها همیشه منتظر این فرصت‌ هستند تا سینه‌سرخ‌های گیج را بخورند. سینه‌سرخ‌هایی که بهای عاشق شدن‌شان را این‌طور پس می‌دهند. هر بار هم که این را می‌بینم لعنت می‌فرستم به بی‌عدالتی حاکم بر نظام هستی. این‌که همیشه یکی باید عاشق شود. یکی باید بخورد. یکی باید خورده شود. من همیشه معتقد بودم که عدالت افسانه است.

عزیزم!
آن شب دیر وقت یادت هست که برایت می‌گفتم زندگی در نظامی که بی‌عدالتی قانون اول آن است، ملال‌آور است. مخالف بودی. معتقد بودی که آن‌چه مهم است تعادل است و نه عدالت. می‌گفتی تعادل دایره‌ی بزرگتری از عدالت است. جهان هستی تعادل دارد و راز بقای آن هم صرفا همین تعادل است و نه عدالت. بعد هم ته بطری را آوردی بالا و گفتی که از بالا جهان را نگاه کن. بیگ پیکچر را که ببینی، تعادل را می‌بینی. تعادلی که تمام عدالت‌ها و بی‌عدالتی را زیر دامنش گذاشته است. این‌طور که دنیا را نگاه کنی، آرامش بیشتری پیدا می‌کنی.

عزیزم!
من از آن شب که ته بطری را بالا آوردی تا همین الان، هستی را از بالا نگاه کردم. تعادل را می‌بینم. خرده عدالت‌ها و بی‌عدالتی زیر آن را می‌بینم. حق با تو بود. اما هیچ وقت نتوانستم به آرامش برسم. حالا فکر می‌کنم که زندگی در نظامی که بی‌عدالتی مایه‌ی تعادلش می‌شود، چقدر ملالت تولید می‌کند. این‌که بخشی از جهان هستی باید بلعیده شود وگرنه تعادل به هم می‌خورد. این‌که سینه‌سرخ‌ها عاشق شوند و درست در ثانیه‌ی رسیدن به معشوق‌شان سرشان می‌ترکد. قرقی‌های فرصت‌طلب. نرسیدن‌های متوالی. بوسه‌هایی که روی آینه‌ها و شیشه‌های سرد می‌ماسد. بغل‌ها که مثل ماهی‌های بیرون از تنگ، کبود می‌شوند و از نرسیدن‌ تلف می‌شوند. بچه‌های یک پا. دنده‌های بیرون زده. چشم‌های وق‌زده. جیب‌های گود.

عزیزم!
تو درست می‌گفتی. جهان ما پر از تعادل است. تعادلی که مایه‌ی آن بی‌عدالتی است. تعادلی که برای هضم آن یک بطری هم کفایت نمی‌کند.

سیصد و چهل و پنج

یک بیلبورد بزرگ برِ اتوبان 75 هست که سال‌هاست در قرق یک موسسه‌ی کاشت مو است. دو روز پیش هم یک عکس جدید گذاشتند. عکس یک مرد بی‌مو، غمگین و تنها را گذاشته سمت چپ. سمت راست هم همان مرد است که مو کاشته و سرش مثل لانه‌ی لک‌لک، نصف بیلبورد را اشغال کرده. خیلی خوشحال و خندان، زن بلوندی را هم کشیده بود به آغوش. زیرش هم شعار نوشته که فقط با پرداخت سه دلار در ازای هر گرافت مو، دوست داشته شوید.

لابد مخاطب اصلی این بیلبورد من هستم که خیلی زودتر از برنامه‌ی زمان‌بندی خلقت، موهایم را از دست داده‌ام و یک جایی دور از سلیقه‌ی رایج جامعه، سمت چپ بیلبورد نشسته‌ام. باید اعتراف کنم که چند سال پیش که آمده بودم ایران، یواشکی رفتم سراغ یکی از این موسسه‌ها بابت مشاوره. یک جایی سمت شهرک غرب. یک مطب لوکس با منشی‌های لوکس‌تر. ده دقیقه که نشستم نوبتم شد. یک مرد جوان آمد توی اتاق و تند تند از سرم عکس گرفت و ریخت روی کامپیوتر و با مداد روی مانیتور، خط و دایره و فلش کشید و خیلی مفصل برایم روند کار را توضیح داد. درست انگار که داشت استراتژی‌اش را برای تبدیل کویر لوت به جنگل گلستان ترسیم می‌کرد. آخرش هم چند تا عکس قبل و بعد از عمل نشان داد و با اعتماد به نفس بهم گفت ببین این آدم‌ها چقدر با مو خوش‌تیپ‌تر شده‌اند؟ همه عاشقت می‌شوند. در واقع همان که بیلبورد می‌گوید: دوست داشته شوید.

من را تا لبه‌ی تصمیم‌گیری برد جلو. متقاعدم کرد که محدوده‌ی مورد پذیرش و رضایت جامعه، بهترین جا برای زندگی‌کردن است. خیلی نباید از نُرم سلیقه‌ی جامعه دور شد. و این راز دوست‌داشته شدن است. همان چیزی که بیلبورد می‌گفت. تنها چیزی که مانع کاشت مو شد، بلیط پروازم بود که تاریخ فردا را نشان می‌داد. بابت همین به خودم و دکتر قول دادم که سفر بعد، یک سر از فرودگاه بیایم مطب تا به محدوده‌ی متعادل جامعه برسم و از خودم خوشحال‌تر باشد. که خب، این اتفاق نیفتاد. یک آدم منطقی سر راهم سبز شد و متقاعدم کرد که راه دوست داشته شدن از مسیر پذیرش و رضایت جامعه نمی‌گذرد. در واقع خیلی مستقیم بهم گفت که پذیرش باید از درون صورت بگیرد و نه از بیرون. حرف حسابش این بود که کاری به این نداشته باش که جامعه تو را چطور بیشتر دوست دارد. جامعه طبعا یک برآیند سلیقه دارد که متاسفانه ثابت نیست و جهت عوض می‌کند. در نتیجه چنین استانداردی، به هیچ وجه قابل اعتماد و اعتنا نیست. در واقع مو کاشتن را بد نمی‌دانست. فقط می‌گفت مطمئن باش که بابت رضایت خودت داری این کار را انجام می‌دهی. که خب، من با درون خودم به صلح رسیده و وضعیت موجود را با رضایت پذیرفته بودم. پذیرش از درون. من چقدر این آدم‌ منطقی را دوست دارم.

امروز که بیلبورد را دیدم، به نظرم مرد توی عکس چقدر رقت‌بار بود. در واقع آن موسسه کاشت مو چقدر رقت‌بار فکر کرده است. توی نرم جامعه زندگی کردن، ممکن است امن باشد اما لزوما اصالت ندارد. آدم که افسار خودش را نباید به دست یک پدیده‌ با روند فکری متغیر بدهد. حالا تعمیم بدهیم به تک‌تک سلول‌های بدن‌مان.