بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری نیمه‌ی تاریک خودت را بنویسی

ماه: سپتامبر, 2016

نود و یک

امروز صبح مجری رادیو با یک مهاجر سوری مصاحبه می‌کرد. یک عکاس هفتاد ساله که از سرِ ناچاری کشورش را ول کرده بود و حالا رسیده بود این ور آب. در طول مصاحبه‌ صدایش محکم بود. فقط دو جا نتوانست خودش را کنترل کند و بغضش ترکید. یک جا که خواست از زنش حرف بزند. فقط توانست بگوید»they killed her». بعد هم هق زد. یک بار هم مجری ازش پرسید که چه بلایی سر عکس‌هایی که این همه سال گرفته، آمده؟ باز هم ترکید. گفت که همه را جا گذاشته توی زیرزمین خانه‌اش در دمشق. طی چهل سال گذشته، بیشتر از ده هزار عکس گرفته. از سوریه. از تک تک خیابان‌ها. از آدم‌ها. ساختمان‌‌ها. از خنده‌ها و بچه‌ها و تک‌تک ثانیه‌ها. از زنش. از زنش. از زنش. ده بار گفت my wife … my life . بعد هم دوباره ترکید و مصاحبه را نیمه‌کاره ول کردند.

بعد من ماندم و عکاس هفتاد ساله. فکر کردم الان ده هزار عکس، ته یک زیرزمین گرم و مرطوب جامانده. ده هزار ثانیه‌ی ثبت شده که حالا از دست رفته‌اند. مثل ده هزار بچه‌ی خوشحال. ثانیه‌هایی که هنوز مردم می‌خندیدند. حجم قساوت این‌قدر بالا نبوده. زن عکاس هم زنده بود. His wife… his life.

بعد یادم افتاد به خودم.  هفده سالم که بود، بابا برایم یک دوربین زنیط 124 خرید. یک دوربین روسی که قیافه‌اش آدم را یاد تانک‌هایشان می انداخت. از آن روز به بعد افتاده بودم به ثبت ثانیه‌ها. فیلم‌ها را می‌بردم یک جایی ته خیابان نادری تا ظاهرشان کنند. نصف‌شان درست از آب در نمی‌آمدند. نصف ثانیه‌ها همان‌جا توی دکان عکاسی می‌مردند. اما نصف‌شان زنده می‌ماند. نصف‌شان ثبت می‌شد. انگار که گذشته را از توی قاب زمان کنده باشم و با خودم ببرم به آینده. تا سال آخر دانشگاه. مثلا سال هفتاد و هشت. خاتمی آماده می‌شد برای دور دوم انتخابات. توی هشت ماه سال تحصیلی بیشتر از پانزده حلقه عکس گرفتم. اما تنبلی کردم و همان وقت ظاهرشان نکردم. تا بالاخره جاگذاشتم‌شان ته یک چمدان و راهی انباری گرم و مرطوب خوابگاه شدند. همه‌ی آن ثانیه‌های مهربان و دوست‌داشتنی. وقتی هم فهمیدم که کار از کار گذشته بود. فرستادم‌شان برای ظهور. اما هیچ کدام‌شان به زندگی برنگشت. همه مرده بودند. دلم سوخت. به خودم لعنت فرستادم. زندگی یک بار اتفاق می‌افتد. همه‌ی ثانیه‌های آن منحصر به فرد هستند و هیچ کدام‌شان دو بار رخ نمی‌دهد. مثل آدم‌ها که هر کدام‌شان منحصر به فرد است. اما منِ بازیگوش همه را کشتم. آن‌جایی که مصطفی با علی رضایی وسط حیاط دانشگاه کشتی می‌گرفتند. وسط برف‌ها و شمشادها. آن‌جایی که دانشجوهای طرف‌دار خاتمی سر میدان ونک، گل رز می‌دادند دست مردم تا رای جمع کنند. یا  آن شب عید نوروز که بلیط گیرمان نیامد تا برگردیم اهواز پای سفره‌ی هفت‌سین. ماندیم توی خوابگاه. تمام شبِ عید را  توی زیرزمین پینگ‌پنگ بازی کردیم. تا بالاخره راکت ول شد توی سر هومن مرادیان و سرش شکافت. رفتیم بیمارستان مهراد و سرش چهار تا بخیه خورد. بعد هم روبروی بیمارستان یک عکس چهار نفره گرفتیم. اگر ثانیه‌اش را نکشته بودم، الان داشتمش. من و هومن و دو نفر دیگر که اصلا اسم‌شان را هم یادم نیست. لابد با شلوارهای پیله‌دار و کله‌ی باندپیچی‌شده‌ی هومن. من ِ بی‌حواس.

من زجر ثانیه‌های از دست رفته‌ی یک سال از زندگی‌ام را هنوز با خودم می‌کشم. وای به حالِ عکاس سوری که از امروز که هفتاد سالش است باید زجر از دست دادن ثانیه‌های ثبت شده‌ی چهل سال از زندگی‌اش را بکشد. از دست دادن همه‌ی آن خیابان‌ها و لبخندها و آدمها و شهرها. زجر از دست دادن زنش.His wife… his life.

آدم در این دنیا بهانه‌های زیادی برای خسته شدن دارد. خیلی زیاد.

 

Advertisements

نود

​هیچ وقت به ذهنم هم خطور نمی‌کرد که یک روز برسد تا برای سلامتی هیلاری دست به دعا بشوم. درست مثل یک زندانی که برای سلامتی زندان‌بانش دعا کند. هر چه باشد زندان‌بان بهتر از جلاد است.   خدایا، تو رو به خدا این یکی رو بی‌خیال شو! عباس و داود و مرتضی و هما و فرج‌اله را گرفتی…  این یکی را بی‌خیال!

عزرائیل در حال گلچین کردن… یهویی

هشتاد و نه

پارسال با یک رفیقی رفتیم مسافرت. یک ماشین آبی اجاره کردیم و بی‌هدف زدیم به جاده. شب سوم رسیدیم به یک شهر عجیب که حتی اسمش را هم نمی‌دانستیم. ساعت یک صبح.  این جور مواقع فقط عرق‌فروش‌ها تعطیل نیستند. رسالت‌شان همین است که نیمه‌شب‌ها به آدم‌هایی که راه‌شان یا خودشان را گم کرده‌اند، پناه بدهند. یک جورهایی پاتیل‌شان می‌کنند که «بیگ پیکچر» زندگی را ببینند و گم‌شدن‌شان را فراموش کنند.

به غیر از ما، یک پیرزن هم راهش را گم کرده بود و به حد مرگ پاتیل شده بود. یک عینک کج و معوج روی چشمش بود که فقط یک شیشه داشت. آمد کنار من و شروع کرد داستان حسین‌ِکرد شبستری را تعریف کردن. گفت از این عرق‌فروشی حالش بهم می‌خورد. گفت آبجوهایش گس است و بوی لاشه‌ی گربه می‌دهد. اما هر شب می‌آید این‌جا. می‌گفت چون شوهرش  عاشق این‌جا بوده. هر شب با هم می‌آمده‌اند این‌جا. راننده‌ی کامیون بوده و زیر بغلش بوی پیاز گندیده می‌داده. اما عاشقش بود. سی و خورده‌ای سال. زمان کمی نیست. پارسال هم با موتور تصادف کرده و مرده. خیلی مسخره. مثل یوری‌گاگارین که با وستوک تا فضا رفت اما آخرش با یک میگ فکسنی سقوط کرد و مرد.

پیرزن می‌گفت از پارسال به این ور دلخوشی چندانی برای زنده ماندن ندارد. تنها هیجانش همین دو لیوان آبجوی گس با طعم گربه ی مرده است. فقط هم این‌جا. انگار امید داشت که یک بار یکی از این لیوان‌ها کاری کند که راننده‌ی کامیونش زنده شود و از در عرق‌فروشی بیاید تو. یک امید فقط جهت سهل کردن گذر زمان باقیمانده‌ی زندگی‌اش.

لهجه‌ی عجیبی داشت. نصف حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم و نصف دومش هم قاتی صدای بلند آهنگ عرق‌فروشی می‌شد. کلمه‌ها را توی هوا می‌قاپیدم و توی سرم آن‌ها را وصله می‌زدم و جمله می‌ساختم. خیلی‌هایشان را هم آن طوری که دلم می‌خواست به هم می‌چسباندم. دلم می‌خواست بار تراژیکش زیاد بشود. برای دلداریش گفتم امید خیلی خوب است. بهش گفتم که موراکامی در یکی از داستان‌هایش خاطرات یک سرباز را تعریف می‌کند که گرفتار دشمن می‌شود. آن‌ها هم زنده زنده پرتش می‌کنند ته یک چاه خشک و چند تا استخوان شکسته می‌گذارند روی دستتش.  سرباز در آن تاریکی فقط دهانه‌ی دور چاه را می‌دید. غیر قابل دسترس و مایوس‌کننده. ظهر روز بعد، خورشید بالا آمد و برای چند لحظه نور خودش را از دهانه‌ی چاه فرستاد پائین روی بدن شکسته‌ی سرباز. اسمش را گذاشته بود معجزه. امید. بعد هم عادت کرده بود به همین چند لحظه تابیدن نور در روز. امید. سهل کردن گذر زمان باقیمانده‌ی زندگی‌اش.

هر دو نفرمان لهجه‌ی ناجوری داشتیم. صدای آهنگ هم خیلی بلند بود. اما به یک تفاهم رسیده بودیم. لااقل من این‌طوری فکر می‌کردم. احتمالا هر دو نفرمان به این ماجرا فکر می‌کردیم که امید، لزوما وسیله‌ی نجات نیست. گاهی وقت‌ها یک چیزی است برای تسهیل طی کردن الباقی مسیر. مثل یک لیوان آبجوی گس با طعم گربه‌ی مرده یا نور و گرمای یک اشعه‌ی بیرمق خورشید. یا هر چیزی که به آدم کمک کند تا منتظر آمدن یک روز خوب بشود.

فردا صبح از جلوی عرق‌فروشی رد شدیم. تعطیل بود. هیچ کسی هم آن دور و اطراف نبود. انگار که خورشید همه‌ی آدم‌های گمشده را مثل مه بخار کند و از بین ببرد.  کنار آن چشمم خورد به این فروشگاه که یک قایق گذاشته بود پشت ویترینش. از آن‌جا دریا دیده نمی‌شد. فقط صدای گنگ مرغ‌های ماهی‌خوار می‌آمد. لابد امیدِ قایق هم همین صدا‌ها بوده. صداهای آشنا. یک چیزی که گذران زندگی یک قایق فرسوده‌ی پشت ویترین فروشگاه را راحت‌تر می‌کرد. یک چیزی مثل یک لیوان آبجوی گس با طعم گربه‌ی مرده یا نور و گرمای یک اشعه‌ی بی‌رمق خورشید.

20160809235625_meet_marcus_12

هشتاد وهشت

​یک جوک قدیمی و پاستوریزه بود که الکی تعریفش می‌کردیم و الکی‌تر به آن می‌خندیدیم. خلاصه‌اش این بود که «یک نفر باخودش کشتی می‌گیره و دوم می‌شه». همین. اما گاهی وقت‌ها چقدر این جوک حقیقی می‌شود. علی‌الخصوص روزهایی که آدم با خودش درگیر است و خودزنی می‌کند و درونش آتش جنگ زبانه می‌کشد. آخر سر هم به خودش می‌بازد. مغلوب خودش می‌شود. متهم و مجرم می‌شود. هیچ کس هم نیست که میانجی‌گری کند. خب، چه کسی می‌تواند بین من و خودم قرار بگیرد و صلح برقرار کند؟ هیچ کس. از این جنگهای فرسایشی و بی‌صدا و خزنده که آخر خوبی ندارد. آدمی که با خودش در جنگ باشد، تنها زیر باران قدم می‌زند و زیر لب فحش می‌دهد. هیچ کس را هم زیر چترش نمی‌تواند راه بدهد. نه این‌که نخواهد، نه! نمی‌تواند. خلاصه اینکه، بعضی چیزها برای شما جوک است و برای بعضی‌ها خاطره.

عکس هم تا حدی مرتبط است.