بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری نیمه‌ی تاریک خودت را بنویسی

ماه: سپتامبر, 2014

بیست و چهار

اگر آدرس این دو نفر را می‌دانستم حتما عکس‌شان را چاپ می‌کردم و پست می‌کردم برای‌شان. بزرگ و با کیفیت. یک نامه هم می‌گذاشتم تنگش و می‌گفتم: «چند وقت پیش عکس‌تان را انداختم. خواستم ازتان اجازه بگیرم اما سرتان بدجوری گرم بوس و لیس و کیس بود. روز و ماهش یادم نیست. اما نشان به آن نشانی که هوا ابری بود. ابرهای غلیظ و خاکستری. کنار رودخانه. نشسته بودید روی نیمکت کنار ساحل. یادتان آمد؟ اگر هم نیامد که به درک. در آن غروب دلگیر (برای من) و سرخوش(برای شما)، هیچ کس نبود الا شما دو نفر و من و دوربین. یک مرغ ماهی‌خوار اشکول هم بود که مدام بالای سرتان می‌چرخید. انگار می‌خواست بریند روی سرتان. اما این کار را نکرد. لابد دلش نیامده. من هم اول ترسیدم صدای چلیک چلیک دوربین، شما را از آن خلسه بکشد بیرون. اما معلوم نبود شما دو تا چه دود کرده بودید که خلسه‌تان ترک‌خوردنی نبود. حالا هم عکس را بهتان می‌دهم برای روز مبادا. همان روزی که حوصله‌تان از همدیگر سر رفته. یک نگاهی بیاندازید به خودتان و بگوئید چه حوصله و رمقی داشتیم. ته نامه شماره تلفنم را نوشته‌ام برایتان. وقتی آن روز بی‌رمقی‌تان رسید، یک زنگی به من بزنید. با هم قرار می‌گذاریم همان جا. کنار همان رودخانه و پای همان نیمکت. یکی‌تان بنشیند این‌ور نیمکت و آن یکی این ور نیمکت. من هم عکستان را بگیرم. مطمئنم مرغ ماهی‌خوار اشکول  هم خودش را می‌رساند و این بار می‌ریند بهتان. تنوع است و گرمی می‌دهد به زندگی‌تان.»

حیف که آدرس‌شان را ندارم.

 20140929005345_img_2029

Advertisements

بیست و سه

نزدیک به شش ماه پیش این عکس را گرفتم و همان لحظه به خودم گفتم من این عکس را دوست خواهم داشت. اما یادم رفت. تا امشب. از زیر چهل مَن خاک یکهو زد بیرون. انگار بگوید الدنگ خودت گفتی که دوستم داری. پس کجا بودی این همه مدت؟ کجا بودم این همه مدت واقعا؟ اصلا چرا از این عکس خوشم آمده؟ لابد چون یک حباب حائل شده بین من و دخترک. واقعیت تلخ او را کرده یه هیبت مبهم و خوشایند. یک چیزی مثل رویای نامحقق. از همین چرندیات. اما من این چرندیات را دوست دارم. دوست دارم هیچ چیز خوبی در این دنیا به صورت تمام و کمال محقق نشود. بگذارد کمی از آن بماند توی عالم خیال و آدم با خیال راحت دل خوش کند به همان یک ذره ناتمام ماجرا. حالا تعمیم بدهید به همه چیز و همه کس.

IMG_2065

بیست و دو

کاربردی‌ترین و صادقانه‌ترین جملات مربوط هستند به آدم‌هایی که خودکشی می‌کنند. آن‌هم جمله‌ی آخرشان که روی کاغذ می‌نویسند و خودخواسته کنار آن می‌میرند. مثل رومن گاری که نوشت: «خیلی خوش گذشت. ممنون و خداحافظ». طعنه‌ای صادقانه.
امروز هم یک نمونه‌ی داغ دیگرش را شنیدم: «فقط یک‌بار فرصت برای زندگی کردن وجود دارد. چه می‌شود اگر آدم آن‌طوری که دلش می‌خواست، نشد؟» و بنگ! خلاص.
خیلی صادقانه است.

بیست و یک

دلم می‌خواهد یک باغ زیتون داشته باشم در یک جایی مثل همین‌جا که عکسش را گرفته‌ام. و یک پسر و دختر جوان استخدام کنم تا آن‌جا زندگی کنند. آرام آرام عاشق هم بشوند و بی‌دغدغه بپیچند به همدیگر. هر چقدر هم دلشان خواست زیتون بخورند. بابت زیتون خوردن هم اخراجشان نمی‌کنم. اصلا هم نمی‌خواهم از من تشکر کنند و راه به راه خم و راست شوند جلوی من. دندم نرم می‌خواستم استخدامشان نکنم. من هم یک صندلی می‌زنم زیر سایه‌ی یکی از درختان زیتون و تماشای‌شان می‌کنم. من خوشحال. پسر و دختر خوشحال. زیتون خوشحال. همه خوشحال.
عصر یک‌شنبه‌های خارج همان عصر جمعه‌های داخلند. مزخرف و موهوم.

20140623001331_img_1732

بیست

سوال این‌جاست که ماهی‌های قرمز عید درکی از تنهایی یا زندگی اجتماعی دارند؟ وقتی دو ماهی عید چند ماه با هم توی یک تُنگ فزرتی زندگی کرده‌اند (تو بخوان اسارت کشیده‌اند)، به هم دلبسته می‌شوند؟ بعد وقتی یکی‌شان سرِ شب دار فانی را وداع گفت، آن بازمانده چه حالی دارد؟ پریشان است؟
واقعا ماهی‌ها فقط هشت ثانیه حافظه‌ی ماندگار دارند و بعد از آن مغزشان ریسِت می‌شود؟ لابد آن بازمانده تمام شب دور جسد پارتنرش چرخیده. هر هشت ثانیه یک بار خبر مرگ او را درک کرده. هشت ثانیه شیون کرده. بعد یادش رفته که چه اتفاقی افتاده. دوباره شوکه شده و شیون کرده. بد به حال ماهی‌ها.

نوزده

عکس را ادیت کردم به سیاق یکی از ویدیو کلیپ‌های ساندرا. شما جوان‌تر از آن هستید که بخواهید ساندرا را یادتان بیاید. فکر کن دهه‌ی هشتاد میلادی. دخترک آلمانی بود. آن‌وقتها همه‌ی چیزهای خوب و بیاد ماندنی آلمانی بود. خواننده ها. دوچرخه‌ها. شکلاتها. حتی فیلم‌های فلان. ساندرا هم خوب بود. بلوند. و ملوس. لااقل از صدیقه دختر همسایه ملوس‌تر. صدیقه تجسم زیبایی محله‌مان بود. اصلا میس‌محله بود. حالا فکر کن ساندرا از او هم ملوس‌تر. وقتی می‌خندید یک چال گود می‌افتاد روی لپش. آنقدر گود که لابد اگر به پهلو می‌خوابید زیر باران، چاله‌اش پر آب می‌شد. یک آهنگ معروفی داشت به اسمی که یادم نیست. کلیپش هم همین‌شکلی بود. یک بلوز بلند پوشیده بود، بی‌شلوار. کنار ساحل ورجه ورجه می‌کرد و می‌خواند. امشب، من هم یک بلوز بلند پوشیده‌ام، بی‌شلوار. نشسته‌ام و ساندرا گوش می‌دهم. امشب در ِ یکی از اتاق‌های قدیمی دلم باز شده. گرد و خاکش همه جا را گرفته و دارد خفه‌ام می‌کند. کی باشد صبح بیاید.

‎عکس را ادیت کردم به سیاق یکی از ویدیو کلیپ‌های ساندرا. شما جوان‌تر از آن هستید که بخواهید ساندرا را یادتان بیاید. فکر کن دهه‌ی هشتاد میلادی. دخترک آلمانی بود. آن‌وقتها همه‌ی چیزهای خوب و بیاد ماندنی آلمانی بود. خواننده ها. دوچرخه‌ها. شکلاتها. حتی فیلم‌های فلان. ساندرا هم خوب بود. بلوند. و ملوس. لااقل از صدیقه دختر همسایه ملوس‌تر. صدیقه تجسم زیبایی محله‌مان بود. اصلا میس‌محله بود. حالا فکر کن ساندرا از او هم ملوس‌تر. وقتی می‌خندید یک چال گود می‌افتاد روی لپش. آنقدر گود که لابد اگر به پهلو می‌خوابید زیر باران، چاله‌اش پر آب می‌شد. یک آهنگ معروفی داشت به اسمی که یادم نیست. کلیپش هم همین‌شکلی بود. یک بلوز بلند پوشیده بود، بی‌شلوار. کنار ساحل ورجه ورجه می‌کرد و می‌خواند. امشب، من هم یک بلوز بلند پوشیده‌ام، بی‌شلوار. نشسته‌ام و ساندرا گوش می‌دهم. امشب در ِ یکی از اتاق‌های قدیمی دلم باز شده. گرد و خاکش همه جا را گرفته و دارد خفه‌ام می‌کند. کی باشد صبح بیاید.‎

هجده

بالاخره یک روز برگ آخر را رو می‌کنم و کتابی می‌نویسم در باب مضرات نوشتن. می‌نویسم که نوشتن یک مربای هویج شیرین است که سیانور دارد. مرگ شیرین می‌دهد به نگارنده‌اش. هی می‌خورد و هی می‌میرد. بدون آنکه بفهمد از کجا می‌خورد. بدبخت نمی‌داند برای تحریر هر کلمه باید سرک بکشد به پستو‌های تاریک ته خودش. بیل بزند به خاکی که هیچ خورشید و آسمان ندیده. خاک‌های گندیده. بیلِ نوشتن که می‌خورد به آن، تازه بویش بلند می‌شود. آنقدر می‌نویسد و نفس می‌کشد از آن خاک تا مسموم شود. امان از آن تاریک‌خانه‌های اندرون آدمی‌زاد. خوشا آن آدمی که درِ پستو‌ها را قفل می‌کند و می‌رود توی حیاط و زیر آسمان آبی، جفتک می‌اندازد . به شادی شیهه می‌کشد و انکار می‌کند پستوها را. همه این‌ها را یک روز مدون می‌کنم و می‌دهم بزنند مثلا سر درِ سازمان ملل. یا شاید ورودی قطعه‌ی هنرمندان. یک جایی که اهمیت نداشته باشد.
پی‌نویس کنم که یکی بیاد و ربط عکس و متن من را تحویل دهد و ماچ مژدگانی بگیرد.

20140502223532_img_1859

هفده

آخ! امروز راننده ماشین جلویی دلش خواست بی‌هوا یک جایی بزند روی ترمز. دیر جنبیده بودم، سپر ماشینم رفته بود هزارتوی حلق راننده‌اش. اما نرفت. در عوض یک سیب زرد از زیر صندلی قل خورد و پرید بیرون. لابد اینرسی بود دلیلش. یا حالا یکی از دست‌گل‌های نیوتون. یا هر چی. شکفت صورتم با دیدن سیب. از کی لمیده بود زیر صندلی به انتظار ِ ترمز خرکی؟ چه می‌دانم. گرسنه بودم و وسط آن ترافیک انگار خودِ حوا را گذاشته بودند توی بغل گرمم. یکهو زیر لب گفتم«خدا رو کولُمه» و فکرم رفت سمت علی منصوری. فابریکی اصطلاح خودش بود. املت درست می‌کرد توی خوابگاه مزه باقالی‌پلو می‌داد با ماهیچه. هر وقت راضی بود از دنیا می‌گفت «خدا رو کولُمه»، به ضمه لام. آخ! الان چند وقت است که توی گذشته‌ها پرسه می‌زنم عزیزم؟ اوف! خیلی وقته. قدیم‌ها همیشه در آینده زندگی می‌کردم. آینده یعنی همین اینجایی که الان هستم. البته اینجا که نیستم. چون حالا من رفته‌ام توی گذشته. چقدر پیچیده شد جگرم. بگذار یک بار دیگرتوضیح بدهم شاید لااقل خودم فهمیدم. انگاری منِ توی گذشته، همیشه توی آینده زندگی کرده و منِ توی آینده، رفته توی گذشته. این دو تا هیچ وقت هم‌دیگر را ملاقات نکرده‌اند. اصلا کجا ملاقات کنند؟ توی «حال»؟ ولمون کن جان عزیزت. حال که جای ملاقات نیست. حال گه است. حال خر است.
«حال» فقط همین سیب زیر صندلی‌ام است. با آن لک و پیس روی تنش. مزه‌ی ترشش. همین. من هم خوردمش و رفت توی مری و معده و روده و اگزوز. حال همین است. سیبِ از صندلی درآمده و به اگزوز رفته. همین. گاز آخر را که از سیب زدم، دوباره رفتم پیش علی منصوری تا املت درست کند و حالش را ببریم. خدا رو کولُمه علی.

باز پی‌نویس کنم ربط ِعکس را به متن. هیچ ربطی ندارند الا اینکه شاید یک روزی منِ گذشته و منِ آینده بیایند روی یکی از این نیمکت‌ها، بشینند کنار هم. اصلا همدیگر را بغل کنند و فشار بدهد تا بشنود یکی. بعد آن یکی بشیند و تماشا کند آب و آسمان را و سیب گاز بزند. همین!

‎آخ! امروز راننده ماشین جلویی دلش خواست بی‌هوا یک جایی بزند روی ترمز. دیر جنبیده بودم، سپر ماشینم رفته بود هزارتوی حلق راننده‌اش. اما نرفت. در عوض یک سیب زرد از زیر صندلی قل خورد و پرید بیرون. لابد اینرسی بود دلیلش. یا حالا یکی از دست‌گل‌های نیوتون. یا هر چی. شکفت صورتم با دیدن سیب. از کی لمیده بود زیر صندلی به انتظار ِ ترمز خرکی؟ چه می‌دانم. گرسنه بودم و وسط آن ترافیک انگار خودِ حوا را گذاشته بودند توی بغل گرمم. یکهو زیر لب گفتم«خدا رو کولُمه» و فکرم رفت سمت علی منصوری. فابریکی اصطلاح خودش بود. املت درست می‌کرد توی خوابگاه مزه باقالی‌پلو می‌داد با ماهیچه. هر وقت راضی بود از دنیا می‌گفت «خدا رو کولُمه»، به ضمه لام. آخ!  الان چند وقت است که توی گذشته‌ها پرسه می‌زنم عزیزم؟ اوف! خیلی وقته. قدیم‌ها همیشه در آینده زندگی می‌کردم. آینده یعنی همین اینجایی که الان هستم. البته اینجا که نیستم. چون حالا من رفته‌ام توی گذشته. چقدر پیچیده شد جگرم. بگذار یک بار دیگرتوضیح بدهم شاید لااقل خودم فهمیدم. انگاری منِ  توی گذشته، همیشه توی آینده زندگی کرده و منِ توی آینده،  رفته توی گذشته. این دو تا هیچ وقت هم‌دیگر را ملاقات نکرده‌اند. اصلا کجا ملاقات کنند؟ توی "حال"؟ ولمون کن جان عزیزت. حال که جای ملاقات نیست. حال گه است. حال خر است.<br />
"حال" فقط همین سیب زیر صندلی‌ام است. با آن لک و پیس روی تنش. مزه‌ی ترشش. همین. من هم خوردمش و رفت توی مری و معده و روده و اگزوز. حال همین است. سیبِ از صندلی درآمده و به اگزوز رفته. همین. گاز آخر را که از سیب زدم، دوباره رفتم پیش علی منصوری تا املت درست کند و حالش را ببریم. خدا رو کولُمه علی.</p>
<p>باز پی‌نویس کنم ربط ِعکس را به متن. هیچ ربطی ندارند الا اینکه شاید یک روزی  منِ گذشته و منِ آینده بیایند روی یکی از این نیمکت‌ها، بشینند کنار هم. اصلا همدیگر را بغل کنند و فشار بدهد تا بشنود یکی. بعد آن یکی بشیند و تماشا کند آب و آسمان را و سیب گاز بزند. همین!‎

شانزده

اشکال کار دنیا این‌جاست که همه‌ی قانون‌ها و مقیاس‌هایش را مهندس‌ها و دانشمندان وضع کرده‌اند. همین آدم‌هایی که همه چیز را ثابت فرض می‌کنند و لایتغیر. انگار دنیا آزمایشگاه پدری‌شان است و ما هم موش‌های پستوی آزمایشگاه. برای زمان و مسافت و وزن، واحد اختراع کرده‌اند. خیر سرشان. هر جای کره‌ی زمین هم بروی، واحدها ثابتند. تو چهل تا تشدید بگذار روی این ثبوت احمقانه. حالا! اگر دنیا را می‌دادند دست شاعر و نقاش جماعت. از همین‌هایی که دلشان نازک است به مثابه پر گل. کن‌فیکون می‌شد دنیا. دیگر ثانیه، ثانیه نبود. یک جایی ثانیه، چشم به هم زدنی تمام می‌شد و یک جایی هم تا ته عمر کش می‌آمد. فاصله هم ایضا. متر که متر نبود. یک متر فاصله از لب جهنم کجا و یک متر فاصله از لب ِ یار کجا. اوف! همه چیز همین است ایضا و ایضا عزیزم.حالا بیا و بگو قبل از تو انیشتن به این حرف رسیده و نظریه نسبیت را کرده توی حلق شاعر جماعت. خوب که چه؟
دخترک توی عکس داشت با تبلتش با کسی حرف می‌زد. فاصله صورتشان چقدر است؟ سی و چهار سانتی متر؟ من می‌گویم یک دنیا فاصله هست بین‌شان. هم‌زمان که داری فکرمی‌کنی به نظریه‌ی من و انیشتن، بیا و بغل کن مرا.20140424224830_img_1716

پانزده

این که عکس را کجا گرفته‌ام و چه و چه مهم نیست. مهم روضه‌ای است که می‌خواهم بخوانم. ده سال پیش رفته بودم اسکاتلند برای سفر. آن وقت‌ها پوند بود هزار و خورده‌ای و کارمندها خودشان را که می‌تکاندند، می‌توانستند یک سفر این‌چنینی بروند. حالا فوقش یک بار توی عمرشان. آنجا کنار همه‌ی چیز‌های خوبش، یک چیزی داشت که دل آدم آزاده را چرکین می‌کرد. همه جا دوربین مدار بسته داشت. از اتوبوس و مدرسه و دکان‌ها بگیر تا مستراح و کلیسا و مکان‌های فسق و فجور. سفر که تمام شد و برگشتم ایران، هر جایی منبر مفت و مستمع بی‌کار پیدا می‌کردم، می‌رفتم بالا و نطق بلندبالایی می‌کردم که واویلا. آخر زمان بود اروپا. همه جا دوربین مداربسته. همه جا بیگ برادِر. همه جا چشم‌هایی که می‌پایید آدم‌ها را.
حالا ده سال از منبرهای من گذشته. دوربین‌های مدار بسته که جمع نشد هیچ، دوربین‌های مدارنبسته هم اضافه شده. هر کسی یک چیزی توی جیبش دارد که فیلم و عکس می‌گیرد. هیچ جا امان نداری. مثل چس‌فیلِ توی قابلمه استرس به آدم وارد می‌شود. تا همین چند سال پیش آدم که تندش می‌گرفت، یک بیخ دیوار پیدا می‌کرد و خلاص می‌کرد خودش را. فوقش دو تا لعنت و فحش می‌خورد و تمام. حالا کی جراتش را دارد؟ دست به زیپ نرفته به اندازه دور زمین فوتبال عکاس و فیلمبردار دور آدم جمع می‌شود. عکس و فیلم دوبعدی و سه بعدی و سینما مکس و این‌ها. بعد هم مدرک جرم‌ها کلاسه می‌شوند و ولو توی فیس‌بوک و یوتیوب. همین مکان‌های دست‌جمعی ریزش آبرو و حیثیت. این هم یک نمونه‌‌ی زنده‌اش. واقعا دیگر آخر زمان است و همین روزهاست که سر کله‌ی کسی پیدا شود.

20140423231928_img_1643