بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری نیمه‌ی تاریک خودت را بنویسی

ماه: فوریه, 2019

سیصد و سی

یک همکار جوان هندی دارم که میزش روبروی پنجره‌ی اتاق من است و روزی ده ساعت همدیگر را تماشا می‌کنیم. اسمش مندی است. بر وزن قندی. هیچ‌وقت عصبانی نمی‌شود. همیشه لب‌هایش مثل کاسه‌ی رو به آسمان، لبخند خفیفی دارد. حتی روزهایی که جردن با صدای بلند و انگشت اشاره بهش می‌گوید که این آرماتورها را غلط محاسبه کردی و بالاخره کی می‌خواهی یاد بگیری. ناتاشا معتقد است که مندی یکی از خداهای هندو است که فرو رفته توی جلد یک مهندس سازه تا آرماتور محاسبه ‌کند. کلا حوصله‌ مندی را هم ندارد. به نظرش خیلی سفید و بی‌خش و معمولی است. بهش گفتم که چند سال پیش یک همکار هنگ‌کنگی داشتم که بغلم می‌نشست. بغل به معنی کنار و نه در آغوش. اسمش یونگ بود اما صدایش می‌زدیم جاناتان. همیشه می‌خندید. بهش سلام می‌کردیم، می‌خندید. حالش را می‌پرسیدیم، قهقهه می‌زد. اگر برایش جوک تعریف می‌کردیم، برای چند دقیقا از فرط خنده می‌رفت توی کما. به نظرم موقع خلقتش، انگشت خدا توی نافش جا مانده بود و دائم داشت قلقلکش می‌داد. اما خاصیت بدترش این بود که روحش مثل فرنیِ بدون شکر، هیچ شیطنتی نداشت. درست مثل یک بزغاله‌ی معصوم که همین نیم‌ساعت پیش به دنیا آمده باشد. یک شکل و یک نواخت با چهارچوب‌های کلیشه‌ای و ثابت.

ناتاشا هم از همین بدش می‌آید. معتقد است که هر کس باید یک میزان مناسبی از شیطنت را لای روحش داشته باشد. می‌گفت اگر امروز حضرت مسیح بیاید این‌جا، حاضر نیست باهاش رفاقت کند. در واقع احتمالا منظورش این بود که پا به رکابش می‌شود اما رفیقش نه. رفاقت با معصوم همان شنا کردن در فرنی بدون شکر است. بعد هم گارسون رستوران آن‌طرف خیابان را مثال زد. همان که موهایش را مثل قارچ غیر‌سمی بالا سرش گلوله می‌کرد. مثل پیغام‌گیر تلفن اداره‌ی بیمه، مودب حرف می‌زد. با یک لبخند ثابت چهار میلیمتری. اسطوره‌ی کسالت. در عوض ساعت پنج که شیفتش تمام می‌شود، موهایش را با یک تکان ول می‌کند روی شانه‌هایش. آشفته. بدون لبخند سیگار روی لبش می‌گذارد. بعد هم سوار ماستنگ پکیده‌ی مدل هشتاد و پنجش می‌شود و می‌رود. همه‌ی این‌ها را هر روز از بالا تماشا می‌کنیم. ناتاشا عاشق گارسون ساعت پنج به بعد است. مثل دخترهای دبستانی که بعد از خلاص شدن از مدرسه، مقنعه‌های‌شان را دور گردن‌شان آویزان می‌کنند و با یک پرده‌ی نازک شیطنت، هزار برابر جذاب‌تر می‌شوند.

خلاصه این‌که ناتاشا معتقد است که میزان درستی از شیطنت در وجود هر آدمی لازم است. شیطنت به مثابه باکتری‌های خوب، برای سلامت روح اطرافیان مفید است. با کریشنا و مسیح و یوسف نمی‌شود برای مدت طولانی رفاقت کرد. احتمالا آدم یک جایی دلش می‌خواهد زنگ خانه‌ی کسی را بزند و فرار کند. یا  یواشکی توی آسانسور یکی را ببوسد. یا مثلا روی خرپشته سیگاری بزند. یا اینکه سرپا جلوی جردن بیاستد و بگوید شات دِ فاک آپ دود. اتفاق ناجوری نمی‌افتد. باکتری‌های مفید زندگی.

Advertisements

سیصد و بیست و نه

مادر جان سلام!
حالا که دارم این نامه را برای شما می‌نویسم، بیست‌و‌یکم فوریه است. روز جهانی زبان مادری. من همیشه فکر می‌کردم که شما مالک این زبان هستید. مالک این سی‌و‌دو حرف و بی‌نهایت کلمه‌ای که می‌شود با آن‌ها ساخت. چیزی که از روز اول به من هدیه دادید. بابت بیان خودم. برای انتقال احساسات و عقاید و درد و لذت و شادی و رنج. در واقع همیشه فکر می‌کردم که زبان مادری مجرای این انتقال است. بابت آن همیشه از شما سپاسگزار بوده‌ام.

مادر جان!
شما که می‌دانید سال‌هاست این هدیه‌ی شما، شده سلاح دست من و با آن می‌نویسم. صرفا برای انباشته نشدن بخار درون سرم. بابت تخلیه. بابت نزدیک شدن به آدم‌ها. بابت فهمیده شدن و فهمیدن. همیشه فکر می‌کردم که قصد شما از اول همین بوده تا ابزاری برای درک متقابل با دیگران به من بدهید. لااقل تا همین چند وقت پیش این‌طور فکر می‌کردم. اما باید اعتراف کنم که دیگر اینطور احساس نمی‌کنم. بیشتر فکر می‌کنم این سی‌و‌دو حرف و بی‌نهایت کلمه، صرفا ابزاری است برای نفهمیدن همدیگر. آغازی برای سوءتفاهم.

مادر جان!
بیست سال قبل، اواخر اسفند، سوار قطار شدم تا بیایم اهواز و همه دور هم کنار سفره بنشینیم. توی کوپه‌ی ما یک دختر جوان با مادرش هم نشسته بودند که می‌رفتند خرمشهر. من و دختر هیچ حرفی با هم نزدیم. قطعا اولین کلمه‌ی که می‌گفتیم، شروع سوتفاهم مادرش می‌شد و احتمالا باید شب را توی راهروی قطار سپری می‌کردم. تازه اگر من را تحویل پلیس نمی‌داد. در عوض دختر خرمشهری به من لبخند زد. خیلی قشنگ بود با لبخند. من هم بهش لبخند زدم. مادرش هم از تکان‌های قطار گرفت خوابید. تا ایستگاه اهواز به هم لبخند زدیم. در واقع حرف زدیم. من فهمیدم که دوستم دارد. فکر کنم او هم فهمید. دوتایی‌مان دوست داشتیم که ایستگاه اندیمشک بپریم بیرون و فرار کنیم. و خیلی چیزهای دیگر که خجالت می‌کشم تعریفشان کنم.

مادر جان!
حالا خوب که فکر می‌کنم، احتمالا زبان مادری‌ای که شما به من هدیه دادید، حروف و کلمات نیستند. احتمالا همان لبخندی بوده که در ثانیه اول به من زده‌اید. با آن لب‌های زیبا و چشم‌های قهوه‌ای قشنگ‌تان. یا آن لالایی‌تان که با آن می‌خوابیدم. یا حرکت آرام انگشت ظریف‌تان روی پیشانی‌ام. فکر کنم این‌ها زبان مادری‌ای بودند که شما به من دادید. زبانی که همه‌ی مردم دنیا با آن حرف می‌زنند و به خوبی و بدون سوتفاهم درکش می‌کنند.

مادر جان!
اما سوءتفاهم از آن روزی شروع شد که یاد گرفتم تا به زبان رایج مردم حرف بزنم. از روزی که رفتم مدرسه و نوشتن آن حرف‌ها را شروع کردم. روز اول نفهمیدن همان بود. جایی که تلاش کردم آن لبخند و موسیقی و لمس شدن را تبدیل کنم به کلمه. فرآیند بیهوده‌ای که نتیجه آن شده دنیای امروز ما و باقی مردم. جهانی پر از نفهمیدن و نشنیدن. اما هنوز هم یک ثانیه لبخند شما را بهتر از هر چیز دیگری درک می‌کنم.

مادر جان!
من فکر می‌کردم زبان، ابزار توانمندی برای نزدیک شدن باشد. اما حالا حس می‌کنم که می‌تواند ابزار خطرناکی باشد برای دور شدن. ترجمه‌ی احساسات و عقاید و نظرات و دردها و شادی‌ها فرآیند پیچیده‌ای است. درست مثل هزار چرخ‌دنده که دنده‌های‌شان در هم جا نشده است. می‌چرخند، اما به قیمت فرسودن همدیگر. زبان ما شده عامل فرسایش. در عوض من هنوز لبخندی را دارم که بهم هدیه دادید. برخلاف حرف‌هایم، هیچ وقت این لبخند اشتباه ترجمه نمی‌شود. یک سلاح کاربردی و مفید. این زبان مادری من است. ممنونم از شما مادر جان.

سیصد و بیست و هشت

ورزش نمی‌کنم. تنبلی می‌کنم. برنج و نان و سیب‌زمینی هم قوت غالبم است. همین شده که شکمم هر روز جلوتر می‌آید و نافم گودتر. از آن طرف هم طی هفت ماه گذشته، یک کتاب نصف و نیمه خوانده‌ام و دو تا فیلم کج و کوله تماشا کردم. حس می‌کنم مغزم دقیقا مثل گردوی زیر آفتاب تموز، مشغول خشک شدن و تحلیل رفتن است. این همان کودتای خزنده‌ی شکم علیه مغز است که گاماس گاماس  دارد پیشروی می‌کند و تصاحبم می‌کند. به زودی می‌شوم مردی با صد سانتیمتر پیشروی شکم و ده گرم مغز برای رفع و رجوع نیازهای شکم. هر روز صبح هم به خودم قول می‌دهم که امروز دیگر برنج نمی‌خورم، ورزش می‌کنم، کتاب می‌خوانم و فیلم می‌بینم. اما عصر از پشت پنجره‌ی ماشین به آدم‌هایی که توی پیاده‌رو مشغول ورزش هستند فحش می‌دهم و دلم می‌خواهد پیاده شوم و با عصایی، کتک‌شان بزنم. حیف که این‌جا ماشین‌دزدی رایج نیست و کسی قفل فرمان زیر صندلی ماشین نگه نمی‌دارد. شب هم یک دیس غذای چرب می‌خورم و سیم مغزم را می‌برم و می‌خزم زیر پتو. کودتای سرد شکم علیه مغز. مهوع و ترسناک.

سیصد و بیست و هفت

آپارتمان خیابان ستارخان تنها نقطه اتصال مادی من و ایران بود. طبقه‌ی چهارم. یک درخت چنار هم کنارش بود که سرش را تا پشت پنجره‌ی اتاق خواب بالا آورده بود. یک مسجد هم ته کوچه‌اش بود که هفته‌ای دو بار بهشان یادآوری می‌کردیم که بلندگوهای قدرتمندی دارند و خداوند از رگ گردن به آدم نزدیک‌تر است و لازم نیست برای صدا کردنش آن‌قدر داد بزنند. اما ما را به برگ همان چنار حواله می‌دادند. واحد کناری‌مان صادقی بود. سر صادقی شبیه به دو تا هنداونه‌ی بزرگ بود که سی درصد همپوشانی داشته باشند. صادقی شباهت زیادی داشت به تقی دوسری. همان تقی دوسری که دزفول پنچرگیری داشت. سر یک میدانی که گرد نبود و بهش می‌گفتند مثلث. تقی هم دو سر داشت. همه‌ی شهر او را تقی دوسری صدا می‌کردند. خودش هم خیالش نبود. به هر حال یک عمر با سوراخ چرخ مردم کار کردن، دلش را بزرگ کرده بود. صادقی و زنش هفته‌ای سه شب از ساعت هفت تا دوازده با هم دعوا می‌کردند. موقع دعوا، لیوان می‌چسباندیم به دیوار نازک بین دو تا خانه و تخمه می‌شکاندیم و استراق‌سمع می‌کردیم. به هر حال بهتر از تماشای تلویزیون مریض داخل و خارج بود. فردا صبحش هم می‌آمد دم خانه و می‌گفت ببخشید دیشب بچه‌ها سر و صدا کردند. تقصیر را می‌انداخت گردن محمد‌کامبیزشان. اسم پسرشان را گذاشته بودند محمد‌کامبیز. البته بابت مزاح این اسم را انتخاب نکرده بود. خودش از یک خانواده‌ی فرامذهبی بود و زنش از یک خانواده‌ی مینی‌ژوپ پسند. بابت همین اسم بچه را گذاشته بودند محمدکامبیز. یک چیزی در مایه‌های پیکان‌های دوگانه‌سوز، بین ممد و کامی در نوسان بود. کلا نطفه‌اش با تناقض بسته شده بود.
آپارتمان پائینی هم سمیعی بود. هیچ وقت همدیگر را نمی‌دیدیم، مگر این‌که مناسبت خاصی باشد. مثلا آن دفعه‌ای که زلزله آمد و تهران لرزید و همه رفتیم توی کوچه. سمیعی هم با کلاه ایمنی روی سرش آمده بود. یا آن‌وقت‌هایی که توالت ما نشت می‌کرد روی سرشان و با سر و صورت زرد-قهوه‌ای می‌آمد بالا بابت شکایت و درد دل. اما هیچ وقت نفهمیدیم چه کاره است. با موتور صبح زود می‌زد بیرون و شب‌ها خاک و خلی جنازه‌اش برمی‌گشت خانه. مصداق بارز همسایه‌ی خوب بود که هیچ‌وقت دیده نمی‌شد.
آپارتمان خیابان ستارخان تنها نقطه اتصال مادی من و ایران بود. جزیره‌ی تنها و کوچکی که از طوفان‌های روزانه پناه می‌بردیم به آن. معمولا با چیپس و ماست‌موسیرِ ِ آقای  دریانی. آن‌طرف بلندگوی مسجد خودش و ما را جر می‌داد و می‌گفت خداوند بزرگترین است. این‌طرف هم صادقی فحش می‌داد به بنی‌صدر و متهمش می‌کرد به وطن‌فروشی. زنش هم زود پای خلخالی و مادر شوهرش را می‌کشید وسط. سمیعی هم سینه‌خیز با کلاه ایمنی از پله‌ها می‌کشید بالا و می‌خزید توی خانه. حمید شب‌خیز هم اصرار داشت که ما را خوشحال نگه دارد. هم دل‌مان را و هم زیر دلمان را. برای‌مان شهره با زیرنویس مجیک‌برا و حجیم‌کننده این‌جا و آن‌جا پخش می‌کرد. کلا شصت متر مربع آپارتمان بود اما از هندوستان بیشتر صدای عقاید و ادیان و نظرات مختلف به گوش می‌رسید. مثل دنیای محمد‌کامبیز دچار تناقض بودیم. اما خب. چیپس و ماست‌موسیر مثل ذوالفقار، زبان تناقض را از حلقش می‌کشید بیرون و بی‌حسمان می‌کرد.
آپارتمان خیابان ستارخان تنها نقطه اتصال مادی من و ایران بود. که آن هم دیگر نیست.

سیصد و بیست و شش

ورودی شرکت‌مان یک دیوار سفید و بزرگ و لخت دارد که هیچ چیز بهش آویزان نیست. امروز رئیسم آمد توی اتاقم و گفت که می‌خواهد فکری به حال آن کند و یک قاب عکس بزرگ دار بزند بهش. من هم استقبال کردم و بهش گفتم آفرین. راست می‌گفت. درست مثل دیوار مرده‌شورخانه است. گفت لای عکس‌هایی که داری، عکس پلی، جاده‌ای، کوچه‌ و برزنی چیزی پیدا نمی‌شود که پرینت کنیم و آویزان کنیم؟ برایش گفتم که فتوبلاگ دارم و بیا ببین شاید چیز درخوری پیدا کردی. صندلی را کشید و نشست کنارم و چرخیدیم لای عکس‌ها. بعد خوشش آمد و همین‌طور دانه دانه کلیک می‌کرد و فراخور حال عکس‌ها یک چیزی می‌گفت. به‌به. ای. اوه. مزخرف. عالی. اوف. و الی آخر. وسط آه و اوه کردن گفت عکس‌ خیلی بهتر از فیلم است. فیلم را می‌بینی و دو ساعت بعد تمام می‌شود. در عوض عکس همیشه می‌ماند. باهاش موافق بودم و از این‌که بالاخره جوانه‌ی تفاهم زده بود بیرون، هیجان‌زده شدم. به افاضاتش اضافه کردم که عکس، درست مثل شناسنامه‌ی ثانیه‌های درگذشته می‌ماند. به آن‌ها هویت می‌دهد و باعث می‌شود تا نمیرند و به زندگی‌شان ادامه دهند. خوب و بد. بعد همین‌طور که کلیک می‌کرد بهش گفتم می‌دانی که می‌شود یک دانه‌ برف را با فرآیند نه چندان سختی، لای دو تکه شیشه تا ابد نگه داشت؟ گفت آره. حتی گفت پارسال برای دخترش یک گردبند گرفته که وسطش یک دانه برف واقعی بوده. باز هم بهش گفتم آفرین. گفتم ثانیه‌ها هم مثل برف هستند. وقتی عکس‌شان را می‌گیریم، ذوب و فراموش نمی‌شوند. تاکسیدرمی ثانیه‌ها. به همین راحتی. البته گفتن این‌ها به انگلیسی خیلی هم راحت نبود. در واقع مطمئن نیستم که اصلا منظورم را درست گرفته باشد. چون بعد از موعظه‌ام گفت: ناهار چی داری امروز؟
مخلص کلام این‌که عکس‌ها محترمند. به خاطر عکس‌هاست که سلول‌های پیر و خسته‌ی مغزمان گاهی وقت‌ها می‌توانند مزه‌ی خیلی چیزها را دوباره حس کنند. مزه‌ی بوس اول. مزه‌ی بغل گرم. مزه‌ی کباب‌های شاندیز. مزه‌ی لبخندها. شوری اشک‌ها. طعم گس پدر و مادر. شیرینی آزادی. تلخی اسارت. مزه‌ی شیرجه در گودال عمیق زمان. به خاطر عکس‌ها. دست شما درد نکند عالیجناب ژوزف نیسفور نیپس.

سیصد و بیست و پنج

محبوب، دیروز ویدئوی سخنرانی دکتر حسن عشایری را فرستاد و گفت نگاه کن، قشنگ حرف می‌زنه. من هم اطاعت کردم و ناهار را با حسن خوردم. حسن حرف می‌زد و من کباب می‌خوردم. یک جایی افسار بحث را کشاند به فرق هوش و خرد. نهایتا هم زیرپوستی نتیجه گرفت که هوش خوب است اما خرد، ضروری‌تر و مهم‌تر است. من شش دانگ با حسن موافقم. پدرم رفیقی داشت که پسرش از فرط باهوشی، روح انیشتن را در گور می‌لرزاند. تا روز آخری که ازش خبر داشتم دکترایش را در یک رشته‌ی سخت، به آسانی پشمک خوردن، تمام کرده بود و داشت دربدر دنبال چیز دیگری می‌گشت تا کمر آن را هم بمالاند به خاک. یک بار برای شام دعوت‌شان کردیم خانه‌مان. دکتر را که از نزدیک دیدم، احساس کردم اکبر اقبالی دارد برای بچه‌های توی خانه ادا درمی‌آورد. یک مغز بزرگ بود که روی یک جعبه‌ی مقوایی خالی نصب شده بود. مادرش لای هر دو جمله‌اش از زیرکی آقازاده و هوش سرشارش می‌گفت که چطور تنبان استادهایش را پرچم می‌کند. پدرش هم از آن طرف برایش پرتقال پوست می‌گرفت و می‌گذاشت جلویش و می‌گفت خودم عروس برایت انتخاب می‌کنم. بعد از رفتن‌شان پدرم با تاسف گفت با هوش شاید بشود کشتی ساخت اما نهایتا برای به سلامت رسیدن، ناخدای خردمند لازم داریم. و رفت گرفت خوابید. من و پدرم و حسن همه هم‌نظریم.
حسن حرف‌های قشنگی می‌زد. این‌که اختلاس‌چی‌ها و سلطان‌ها عموما آدم‌های باهوشی هستند. اما بی‌خرد هستند. جامعه بیشتر تاوان بی‌خردی خودش را می‌دهد تا کم‌هوشی‌‌اش را. آدم‌های باهوشی که بی‌خردند. آدم‌هایی که تا ستاره‌ی سهیل بالا می‌روند اما نمی‌دانند برای چه تا آن آن‌جا آمده‌اند. درست مثل اسب‌های توانمند و باهوشی که افتاده‌‌اند توی پیست مسابقه و به دنبال یک هدف مبهم چهارنعل می‌دوند. بدون چاشنی خرد. رقابتی صرفا برمبنای هوش و جثه. درست مثل کنکور.
خرد، بر خلاف هوش آموزش‌دادنی است. حسن می‌گفت این‌قدر پز باهوشی بچه‌هایتان را ندهید و نگویید ببینید کارخانه‌ی ما چه تولید کرده است و چه پس انداخته‌ایم. به خردمند کردنشان فکر کنید. اگر این کار را نکنید نهایتا آدم‌های تک‌بعدی و متخصصی را به جامعه تحویل می‌دهیم که انتگرال‌های سه‌گانه‌ی نامعین را به راحتی باقلوا خوردن حل می‌کنند اما در عوض از حل کردن ساده‌ترین مساله‌ی زندگی‌شان عاجز هستند. یا می‌شوند آدم‌های باهوش و بی‌خردی که خون باقی را توی شیشه می‌کنند. یا آدم‌های شیکی که به راحتی در صحرای زندگی گم می‌شوند و راه خانه را پیدا نمی‌کنند. آدم بدون خرد درست مثل درختی بلند و بی‌شاخ و برگ است که با اولین رعد و برق جزغاله می‌شود. باریکلا حسن. باریکلا محبوب.

 

سیصد و بیست و چهار

سر کوچه‌ی اصفهان یک تکه زمین ساخته نشده و گود بود. آن‌وقت‌ها شهرداری اهواز حکم برگ چغندر را داشت و سیستم فاضلاب را مقوله‌ای لوکس به حساب می‌آورد. وقتی که باران می‌آمد، زمینِ سر کوچه تا زانو پرمی‌شد لجن و گل و آب. یک سال بهار، حسین سیاحی، ماهی قرمز سفره را گذاشت توی یک پاکت پلاستیک پر از آب و درش را گره زد و پرتش کرد وسط دریای لجن. از لج برادرش. برادرش هر چه با دسته‌ی بیل سعی کرد تا پاکت را برساند به ساحل، نتوانست. بعد هم با همان بیل افتاد دنبال حسین. صحنه‌ی سورآلی بود. دریایی از لجن سبز و سیاه و یک پاکت با ماهی قرمزی که از لب ساحل دیده می‌شد. قشنگی ماجرا این بود که تا خیلی وقت ماهی زنده ماند. هر چه قدر که برادر حسین حرص می‌خورد، ماهی قرمز خیلی لیلا حاتمی وار، آرام شنا می‌کرد. تحمل یک دریا از لجن فقط با نیم گالن آب تمیز.
دیشب که از شیکاگو برمی‌گشتم، یاد ماجرای ماهی افتادم. دو روز آخر هفته را با چند نفر آدم بودم که برای من تعریف صحیحی از یک زندگی اجتماعی سالم و جذاب بودند. آن‌قدر سالم و جذاب که تمام فکرهای سیاه و سفید توی مغزم فراموشم شده بود و باعث شدند تا به معنای واقعی در زمان حال زندگی کنم. نه یک روز جلوتر و نه یک روز عقب‌تر. نه افسوس گذشته و نه ترس از آینده. ضرورت دسترسی به یک زندگی اجتماعی سالم برای من، درست هم‌ردیف است با ضرورت دسترسی به اکسیژن و آلبالوپلو. داشتن زندگی اجتماعی سالم دقیقا حکم همان نیم گالن آب تمیز توی پاکت را دارد که می‌تواند آدم را از حسین سیاحی و شهرداری اهواز و دریایی از لجن نجات دهد. درست مثل این‌که آدم وسط بازار مس‌گرها هدفون توی گوشش بگذارد و آهنگ گوش بدهد. حالا یا ویوالدی، یا کامران و هومن یا هایده و یا حتی نوار خالی. مهم این است که آدم را از هیاهو دور کند.
خلاصه این‌که از نظر من هر کسی باید یک گروه «انسان» کنار خودش داشته باشد که او را از دریای لجن محافظت کنند و آدم را دچار یک نسیان دلچسب کند. درست همان رفتاری که الکل با آدم دارد. یک گروه انسان که بشود همین فردا با آنها رفت و برای سفر یک‌طرفه به مریخ ثبت‌نام کرد. یک جهان کوچک که آدم را از جهان بزرگ‌تر بی‌نیاز می‌کند.

سیصد و بیست و سه

امروز صبح آماندا تا من را دید گفت: «چه پولیور قشنگی، خیلی بهت می‌آد». بعد هم کله‌اش را فروبرد توی مانیتور و مشغول محاسبه‌ی سایز میلگرد‌های ستون‌های بتنی پل شد. همین دو جمله‌ی ساده، هزار ژول انرژی برایم تولید کرد. پارسال هم با دوستم رفته بودیم رستوران. گارسون‌مان یک دختر خیلی جوان بود که وقتی می‌خندید یک چاله‌ی گود می‌افتاد روی لپ راستش. غذا را که آورد رفیقم بهش گفت: چال گونه‌ات خیلی جذابه. بعد هم با سر رفت توی کاسه سوپ قارچ و مشغول خوردن شد. گارسون هم دو برابر لبخند زد برای‌مان و چال گونه‌ی راستش به اندازه یک بند انگشت گود شد. معلوم بود که همین یک جمله‌ی ساده کار خودش را کرده و روز گارسون را قشنگ کرده است.
خود من هم چند سال پیش رفته بودم توی یکی از دهات شمال ایالت‌مان. توی راه برگشت دم یک کافه نگه داشتم تا چای بگیرم. کافه‌دارش زن پیر و چروکی بود که موهایش را آبی کرده بود. به نظرم خیلی قشنگ می‌آمدند. همین را بهش گفتم. آن‌قدر خوشحال شد که آمد این ‌طرف دخل و بغلم کرد. حالا بماند که چای‌اش مزه‌ی پشکل خشک می‌داد.
دارم یاد می‌گیرم که زیبایی‌ها را اعلام کنم. به شکل بی‌منظور و بی‌خطر. همان تعریف یا کامپلیمنت. باید اعتراف کنم که در کنار میلیاردها خاصیت خوبی که فرهنگ ما دارد، جای این یکی کمی خالی است. شاید هم من می‌ترسم از این سلاح کاربردی برای خوب کردن حال دل ایرانی‌ها استفاده کنم. ترس از سوِء‌تعبیر. پارسال با دو نفر قرار داشتم شهرکتاب میدان ونک. خانم پشت دخل لبخند که می‌زد، امید به زندگی آدم سه برابر می‌شد. اما به هیچ وجه جرات نداشتم زکاتش را به آن خانم پس بدهم و بگویم چه قدر لبخندتان قشنگ است. احتمالا بابت این تصور که از این سلاح بی‌نهایت بار سواستفاده شده و کاربردش راه انداختن کارهایمان شده یا کشاندن پای صاحب قشنگی به رختخواب. حتی جرات نداشتم به راننده‌ی تاکسی ونک-آریاشهر بگویم که چه خالکوبی قشنگی روی گردنش دارد. به هر حال ممکن بود سوتعبیر کند و بگوید که در خانه‌اش شتر سخن‌گو نگه می‌دارد، بیا تا برویم.

همین شد که با خیال راحت به پیرزن خارجی توی دهات گفتم چه موهایت قشنگ است اما به داخلی‌ها نگفتم. اما خب. تمرین لازم دارم. تعریف و کامپلیمنتِ بی‌منظور و بی‌خطر، خیلی لذت‌بخش است. اصلا مثل سیب و انگور و نارگیل، میوه‌ای از میوه‎های بهشت است. چه اشکال دارد به نگهبان ساختمان بگویم که موهایش را چه قشنگ کوتاه کرده. یا مثلا به ماموری که پای پاسپورت‌ها را مهر می‌زند بگویم چه سبیل‌های حقی داری. یا به مهمان‌دار هواپیما بگویم رنگ چشم‌هایت مثل آسمان ماه نوامبر است. بعد هم راهم را بکشم و بروم. بی‌آنکه هیچ چیزی بخواهم. بی‌منظور و بی‌خطر، چند لحظه آدم‌ها را از کثافت دنیا فارغ می‌کنیم. چی بهتر از این؟