بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری قسمت تاریک خودت را بنویسی | fahimatt at gmail

ماه: نوامبر, 2016

نود و شش

قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد و می‌برد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همه‌کاره‌ی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف می‌زد. دایره‌ی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف می‌زد.

یک بار کارگر مقنی قوچانی‌مان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه درجا شاشید به خودش. رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتش‌نشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار.  خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنی‌مان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیم‌هایش به هیچ جا بند نیست. بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاک‌ها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخ‌زده‌ی چهار روز مانده. تا آتش‌نشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانه‌اش. هنوز زنده بود. اورژانس‌چی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتش‌نشان‌ها گفتند چهار ساعت طول می‌کشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته  و یک‌نفره کنده بودش.

بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتش‌نشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه شاشو هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمی‌زد. لاکردار داشت برایش نقاشی می‌کرد . می‌خواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. می‌خواست امید بدهد. همه می‌دانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بی‌شناسنامه. اما قاسم بی‌شرف کارش را خوب بلد بود. خوب می‌دانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرف‌شان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.

آدم‌ها همه توی زندگی یک قاسم می‌خواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقت‌ها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمه‌ها را قشنگ مصرف کند و شیاف‌شان کند به آدم. رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کنید. قاسم زندگی‌تان را پیدا کنید.

عکسم هم بلاشک خیلی مرتبط است و مو لای درزش نمی‌رود.

Advertisements

نود و پنج

دیشب من و پسرک دعوایمان شد. سر یک موضوع الکی. اما من خیلی جدی و «بسم اله القاصم‌الجبارین» وار، توبیخش کردم. بعد هم حکم صادر کردم و تفریحات دو هفته‌اش را به کل ملغی کردم. خیلی سنگ‌دلانه و بسم‌اله‌القاصم‌‌‌الجبارین طور. بعد هم گریه‌اش گرفت. خیلی اهل گریه کردن نیست. اما  دیشب گریه کرد. یک چیزی داخل من  فرو ریخت. لابد چون خیلی گریه‌اش را نمی‌بینم. جا داشت من هم پا‌به‌پایش گریه کنم. اما نمی‌توانم در چنین مواقعی گریه کنم. اصلا گریه‌ام نمی‌آید. این طور وقت‌ها حجم اندوه، ته دلم توده می‌شود و قابلیت تبدیل به هیچ چیز دیگری را ندارد. نه گریه، نه فریاد و نه حتی اعتراض. گریه برای موقعیت‌های دیگرست. مثلا سه سال پیش که یک تین‌ایجر با تفنگ رفت سر وقت مدرسه‌ی سندی هوک و بچه ها را بست به رگبار. دو ساعت بعد که من داشتم وسط اتوبان هفتاد‌و‌ پنج رانندگی می‌کردم، خبر را از رادیو شنیدم. بعد هم مصاحبه کردند با کاپیتان آتش‌نشانی شهرشان. کاپیتان چهار جمله‌ی اول را که گفت گریه‌اش گرفت. مرد گنده. من هم خیلی شیک ماشین را نگهداشتم کنار اتوبان و با کاپیتان همراهی کردم. گریه خجالت ندارد. آن هم برای کشته شده بیست تا بچه. کاپیتان هم لابد مثل من فکر می‌کرد. اصلا بعضی چیزها فکر کردن نمی‌خواهد. دوست داشتن. تنفر. گریه. خنده. 

ماجرای سندی هوک برای من شد یک مایل‌استون. نمی‌دانم فارسی این کلمه‌ی مسخره چه می‌شود. سنگ کیلومتر؟ کیلومتر سنگ؟ به هر حال یک نقطه‌ی عطف شد برای من جهت تعدیل روابطم با دیگران. مهربان بودن با آدم‌ها به دلیل خبردار نبودن از آینده. آینده چیز عجیبی است. یک سوراخ سیاه و گود و ترسناک که نمی‌دانیم عمقش چقدرش است.  مثل یک مرداب که پوشیده باشد از برگ‌های نیلوفر آبی. نمیدانی یک متر عمق دارد یا هزار کیلومتر. هزار مایل. البته من از دانستن آینده بیشتر از ندانستنش خوف می‌کنم. کلا من بیشتر با ندانستن موافقم. برای همین هست که هیچ وقت گزارش هواشناسی را گوش نمی‌دهم. نمی‌خواهم بدانم فردا دمای هوا چند است. باران می آید یا آفتابی است. از این میمون پیشگوی چینی و نوستر آداموس و فال‌گیرها هم خوشم نمی‌آید. فردا مثل بچه‌ی توی شکم مادرش است. این‌که آدم بداند این بچه عقب‌مانده است یا نخبه، هیچ دردی را دوا نمی‌کند. در هر صورت بچه‌ی آدم است. درست مثل فردا که دوخته شده به امروز و نمی‌شود آن را جدا کرد و از رویش پرید.

دیشب من و پسرک دعوایمان شد. به ظاهر من غالب بودم و او مغلوب. البته فقط به ظاهر. در باطن من مغلوب بودم. مغلوب خودم و سیستم تربیتی که از راز خلقت هم پیچیده‌تر است. پدر و مادر بودن کار سختی است. درست مثل راه رفتن روی یک طناب نامرئی و نازک. آن‌هم هزار متر بالاتر از زمین و لای ابرها. یک طناب نازک که مرز بین پشیمانی و تربیت صحیح و رستگاری و سرنگونی و بهشت و جهنم و عشق و نفرت است. آدمیزاد که بندباز به دنیا نمی‌آید. تمرین می‌کند و یاد می‌گیرد. موش آزمایشگاهی‌اش هم همین بچه‌ها هستند. آزمایشگاهی که از اساس و بنیاد استاندارد نیست. آدمی که روزی ده دوازده ساعت کار می‌کند و باید با کوهی از پیشامدها دست و پنجه نرم کند، احتمال موفقیتش در این کار تحقیقی پیچیده چقدر است؟ با سخنان شیرین هلاکویی که فقط در شرایط ایده آل و عاری از هر آلودگی صادق هستند، که نمی‌شود بچه تربیت کرد. فوقش با آنها بشود برای شبکه‌ی سه سریال خانوادگی ساخت.

شد چند پاراگراف چرند. قرار بود بشود یک برش نازک از روزگی‌ برای خودم. برای یادآوری و ثبت و آینه‌ی عبرت. اما نمی‌دانم چرا همیشه این برشهای نازک این قدر کلفت از آب در می‌آیند.

نود و چهار

مادرم زنگ زده بود از ایران. نگران آمدن ترامپ بود. می‌خواست ببیند ما را از مملکت پرت می‌کند بیرون یا نه. برایش گفتم که احتمالا نه. می‌دانستم که زنگ می‌زند و می‌دانستم که نگران می‌شود. درست مثل مامورهای آتش‌نشانی است. همیشه در وضعیت قرمز و استندآپ است برای نگران شدن. با چشم‌های نیمه‌باز می‌خوابد. هزار بار برایش گفته‌ام که کم‌کم باید یاد بگیرد تا دیگر نگران من نباشد. باید خودش را از نگرانی بازنشسته کند. هر بار هم پوزخند زد و گفت که مادر نشدی که بفهمی. من هم هر بار توی دلم گفتم که خدا را شکر که مادر نشدم. مادر بودن از کار توی معدن ذغال‌سنگ هم سخت‌تر و عذاب‌آورترست.  آن‌ هم با بچه‌های زبان‌نفهم و قدرنشناس امروز. به هر حال بهش گفتم نترس. اگر یک روزی ترامپ خواست ما را بیرون کند، خودمان زودتر برمی‌گردیم. همین را به همکار ترامپی بغل دستم هم گفتم. بهش گفتم که من از خارج شدن از آمریکا نمی‌ترسم. بهش گفتم که آدم‌های مهاجر مثل یک درخت هستند که ریشه ندارند. از جابجا شدن نمی‌ترسند. ترسش همان بار اولی بود که از ریشه و مملکت‌شان بریدند و کشان‌کشان رفتند یک جای‌دیگر. از آن‌جا به بعد فقط یک تنه‌ی بی‌حس و کرختند. هر جایی دلشان خواست می‌توانند بروند. سومالی. انگلیس. ترکمنستان. شاید هم برگردند ایران. بهش نگفتم که برگشتن به ایران آن‌هم برای همیشه خیلی سخت است. زندگی کنار ریشه‌های بریده و تماشای هر روزشان کار سختی است. روح که از جسم جدا شد باید ول کند و برود. این‌که دورِ جسد بخواهد بچرخد و تماشایش کند، ملال‌آور است. این‌ها را برای همکارم نگفتم. حالی‌اش نمی‌شود. توی پنجاه سال عمرش بیشتر از سیصد مایل از خانه‌اش دور نشده. یک دنیای سیصد مایلی کوچک دارد. یک ماهی فسقلی که توی آکواریوم قشنگش پادشاه بوده و فکر می‌کند که پادشاه اقیانوس‌ها هم هست.

مادرم گفت نگران نژادپرست‌هایی است که با آمدن ترامپ و تاریک شدن، مثل خفاش جرات می‌کنند بیایند بیرون. همیشه نگران است. نگران طوفان‌های موسمی که هر از گاهی می‌زند و چهار تا خانه را این طرف و آن‌طرف خراب می‌کند. نگران سیل. نگران زلزله. حالا هم نگران نژادپرست‌ها و نفهم‌ها. بهش گفتم این‌ها جدید نیستند. ده سال پیش یک همکار چلغوز داشتم که همیشه دماغش گرفته بود و مجبور بود با خس‌خس از دهن نفس بکشد. چشم‌هایش هم زده بود بیرون و انگار دسته‌ی گوشت‌کوب را کرده باشند توی باسنش. من هم تازه کار بودم. یک مهاجر تازه کار. هنوز بلد نبودم چطور دسته‌ی گوشت‌کوب را بیستر فرو کنم. یک بار بهم گفت تو با طالبانی؟ یک بار هم گفت که جلیقه انفجاری داری؟ بعد هم هرهر  خندید. بعد هم گفت جاست کیدینگ. و رفت. آن‌وقتها دردم نیامد. دردش چند سال بعد آمد به سراغم. با تاخیر. دقیقا از وقتی که شدم مهاجر کارکشته. متخصص فرو کردن دسته‌ی گوشت‌کوب به باسن شاه‌ماهی‌های توی آکواریوم.

مادرم همیشه نگران است. تنها نگرانی‌ام همین است. وگرنه من که یک درختم که ازریشه بریدم و هیچ کدام این چیزها دیگر به تخمم هم نیست. من فقط مثل این دو تا آدم نشستم کنار آب و منتظرم ببینم چه می‌شود. خرجش بستن چهار تا چمدان است و یک لعنت فرستادن. مادرم، تو فقط نگران نباش.

20160501012001_h23a1958

نود و سه

یک پُلی ته ایالت نیویورک ریخته. بعد از سی و دو سال. کارشناس محترم هم گزارش داده که دلیل ریختن پل fatigue است. سر تا ته علم مقاومت مصالح هیچ چیز جذابی ندارد الا همین مبحث fatigue . خستگی سازه در اثر بارگذاری متناوب. هیچ کدام از این بارگذاری‌ها به تنهایی از توان سازه خارج نیست. اما همین متناوب بودنشان است که خسته‌اش می‌کند. طاقتش تمام می‌شود و می‌ریزد.  این دقیقا همان دلیلی است که بیشتر ما آدم‌ها بابتش می‌میریم. بابت فَتیگ.  بابت تکرار بارهای کوچکی که تمام نمی‌شوند اما تمام می‌کنند. ما عمدتا از خستگی می‌میریم. فقط اشکالش این است توی گزارش مرگ هیچ کس نمی‌نویسند دلیل مرگ خستگی.  بالاخره یک روز علم مقاومت مصالح را باید پیوند بزنند به علم پزشکی قانونی.

این زن هم از خستگی، جلوی چشم من مُرد. به مدت دو ساعت. روی چمن‌ها، زیر آفتاب اکتبر.

20160507211810_h23a2047