بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری نیمه‌ی تاریک خودت را بنویسی

ماه: ژانویه, 2011

منفی ده

 

امروز باز این رگ نوستالژی ما گرفته و ول نمیکند. اینقدر بدم می آید از این نوستالژی بازی ها… طرف دو ماه است از کشور خارج شده و هیچ کجای مملکت را به فلانش هم محسوب نمیکند، آنوقت برای ما نوستالژی زده میشود. آنچنان از دربند و درکه و آلوچه و قیسی و زغال اخته و چاغاله بادام حرف میزند، که انگار یک و نیم قرن است، ایران نبوده است. اما خوب چه میشود کرد. ما هم گاهی نوستالژی زده میشویم و دلمان هوس چیزهایی را میکند که یک روزی ازشان فرار کرده ایم. آقا ما صبح داشتیم میرفتیم سر کار… مثل بچه آدم… یک زنیکه احمق سوار یک ماشین ” کوچک سفید هاچ بک”، آنچنان لایی ناجوانمردانه ای جلویمان کشید که همه چیزمان پاپیون شد. هر کس جای من بود تند میکرد و از کنارش رد میشد و انگشت بزرگه دستش را سر پا نشانش میداد که بفهمد مسجد جای گو**دن نیست. اما من چه کردم؟ هیچ… یکهو همان ماشین ” سفید و کوچک و هاچ بک” ، من را یاد اولین ماشین خودم در ایران انداخت. رنو سفید ، مدل هشتاد و دو، بدون تصادف، فنی سالم….( این که شد آگهی روزنامه)… و رفتم توی رویا و بیخیال زنیکه شدم.
اولین ماشین در زندگی مشترک خیلی میچسبد… صاحب قبلی ماشین که حکما راننده کشتی، ترنی، هواپیمایی چیزی بود یک بوق خرکی روی ماشین گذاشته بود این هوا…. لامصب بوق که میزدم، چراغهای ماشین کم نور میشد و ماشین به ریپ زدن می افتاد. فکر کنم سه چهار هزار واتی برق مصرف میکرد ( این عدد خیلی خالی بندی بود؟) خلاصه ما خیلی به این ماشین و بوقش افتخار میکردیم. شده بود عضو سوم خانواده و خیلی هم مورد احترام… مخصوصا بوقش…
خدا ببخشد ما را… یک بار سر شادمان، یک موتوری بی نوا کمی توقف بی جا کرده بود. چسباندم پشتش ( منظورم این است که ماشین را از عقب به موتورش نزدیک کردم) یک بوق زدم… طفلک از هولش از موتور پرت شد پایین…فکر کرد تایتانیک پشت سرش است. بگذریم… خلاصه این بود که نوستالژی ما قد علم کرد.همینطور پشت سر هم خاطرات زنده میشد و ما هم آه میکشیدیم…
با همین رنو ،رفتیم ماه عسل… نمیگویم کجا رفتیم که شما فکر کنید مثل بیلی فاگ، دور دنیا را در هشتاد روز با رنو طی طریق کردیم. رفتیم یک هتل باکلاس…اتاق داشت مشرف به کوه و جنگل و دریا و اینها…اما ما یک اتاق گرفتیم رو به پارکینگ پشت که رنو را ببینیم. خب شانس پکیده ما را چه دیدید… یکهو چشم یک کسی را میگرفت و میزدندش زیر بغل و برو که رفتی… توی راه برگشت وسط اتوبان قزوین هم با یک پژو، “کل” انداختیم. آقا سرعتمان شده بود صد و چهل تا…. رنو تا حالا این همه سرعت را ندیده بود. سرعت سنج تا صد و شصت را نوشته بود اما معلوم بود از صد به بالایش دکوری و گنده گ*زی بود… خلاصه چند دقیقه ای با این سرعت راندیم… راننده پژو حسابی پوزمان را زد و مثل تیر از کمان در رفته، ناپدید شد. طفلک رنو بعد از آن چهار نعل رفتن، تیک عصبی پیدا کرده بود و چراغ راهنمایش به هیچ نحوی خاموش نمیشد…. خلاصه خیلی ماشین باحالی بود… اشکالش این بود که کمی، کم جا بود… مثلا اگر میخواستیم خمیازه بکشیم، حتما باید پیاده میشدیم، خمیازه میکشیدیم و دوباره سوار میشدیم چون جای فک باز شده را نداشت. یا اگر کسی کلم و لوبیا زیاد میخورد، بعد توی ماشین، گلاب به روی مبارکتان، بادی از بالا یا پایینش خارج میشد، حتما کنار میزدیم و درها را باز میکردیم و اینها…هوا کم بود داخل ماشین.. احتمال خفگی میرفت. اما ما عاشق این ماشین بودیم…
این تعمیرگاه مجاز رنو توی کاشانی ( توی کاشانی یعنی داخل بلوار کاشانی نه داخل ایشان) هم با ما حسابی رفیق شده بود… نه اینکه هر هفته، دو روز ماشین، مهمانشان بود، آشنا شده بودیم. فکر نکنید ماشین بدی بود و خرابیهای ناجور داشت…نه! فوق فوقش چند باری کمک فنر هایش از جا در درآمد یا حداکثر دنده یک و دو جا نمیرفت که آنهم مهم نبود …از دنده سه شروع به حرکت میکردیم. یکی دو باری هم میله دنده از جا در آمد که خیلی ماهرانه من همانجا حین رانندگی دوباره در ماتحت جعبه دنده فرویش کردم. البته یک ناهنجاری های جزئی هم داشت که تعمیرگاه هیچوقت نفهمید علتش از چیست. مثلا گاهی وسط حرکت مثل یابو جفتک و لغد میزد یا تصمیم میگرفت که دیگر حرکت نکند. ما هم چون خیلی اهل دموکراسی بودیم، خیلی مزاحمش نمیشدیم و همانجا وسط خیابان تنهایش میگذاشتیم و برمیگشتیم. یک اشکال دیگر جزئی که داشت، این بود که گاهی بوی دود اگزوزش یک چیزی شبیه توالت عمومیهای عوارضی تهران- قم میشد. کمی ناجور بود…اما ما عاشق این ماشین بودیم. عشق که این چیزها را نمیشناسد.
اما فکر کنم چشممان زدند. آنقدر زیر پایمان نشستند که این ماشین را عوض کنید، آبروی خانوادگی در معرض انقراض است، ایمنی ندارد و اینها… و یک دوشنبه شوم، آگهی زدیم و دو روزه ماشین را فروختیم. بعد از آن هم، دو هفته ای رفتیم خانه بابایمان قایم شدیم که اگر آمدند برای پس دادنش یا کتک زدنمان، خانه نباشیم. اما جایش حسابی خالی بود… تا همین اواخر جای لکه های روغن که از موتورش چکه میکرد، توی پارکینگ بود. آخر نگفتم بهتان، یک مقدار جزئی روغن ریزی هم داشت…فوقش هفته ای یک چهار لیتری به موتورش باید روغن اضافه میکردیم.
اما خوب… فروختیمش که چه؟ رفتیم برای پژو ثبت نام کردیم پیش این ایران خودروی حرامزاده…قرار بود ۸ ماهه بدهند… تا ۲۸ ماهش را خودمان صبر کردیم و ندادند، بعد هم حواله را فروختیم به یک نفر دیگر که او باقیش را صبر کند. به گمانم الان دیگر ماشین را گرفته اند …
خلاصه این راننده ماشین ” سفید کوچک هاچ بک” احتمالا ” زنیکه” نبوده است…یک فرشته نوستاژ بوده که با یک لایی مختصر من را به این روده درازی ها واداشته است. واقعا شرمنده…

Advertisements

منفی ده و نیم

شما که همین‌طوری و الکی و در راه خدا، نگران من نمی‌شوید. حواس‌تان نیست که ببینید حال و روزم چطور است و آیا من روی خرِ روزگار سوارم یا دست بر قضا، روزگار، من را با خرِ خودش اشتباه گرفته و دارد سواری می‌گیرد. پس چاره‌ای نیست مگر این‌که کمی از زندگی این روزهایم برای‌تان بلغور کنم تا  بلکم نگرانم شوید.
کم کم دارم وارد سال ششمی می‌شوم که ایران را ندیده‌ام. شش سال خیلی زیاد است. توی شش سال یک طفل سه کیلویی، می‌تواند به یک گراز بیست کیلویی تبدیل شود. قیافه فک و فامیل کم‌کم دارد فراموشم می‌شود. خداوند، پدر و مادر اسکایپ را نگه دارد. می‌نشینم پشت کامپیوتر و ملت هم از آن‌طرف من را تست می‌کنند. یک نفری را با پس گردنش، جلوی وبکم نگه می‌دارند و می‌گویند “اگر گفتی این کیه؟”… باقر؟ کریم؟ جاسم؟ نه بابا، این بتول، نوه عمه کوچیکس…بالغ شده، کمی سبیل درآورده… بعد هم من می‌گویم :تقصیر این اسکایپ ننه مرده‌اسوگرنه من همه‌تون رو می‌شناسم
اره جون عمه کوچیکه‌ام.اما خب کاری‌اش نمی‌شود کرد.
پسرک را گذاشته‌ایم مهدکودک. هر روز هم با یک پکیج مفصل از ویروس‌ها و میکروب‌ها برمی‌گردد به خانه . بعد هم خودش و همه‌ی ما را مبتلا می‌کند. از سرماخوردگی و زکام ساده بگیرید تا بواسیر و حواصیل. حق‌مان است. بچه به دنیا می‌آوریم تا به کمال برسانیم‌اش،ولی در عوض دهنش را سرویس می‌کنیم. صبح‌ها نیم ساعت قبل از همه‌ی خروس‌ها و  سپورها و پاسبان‌ها بیدارش می‌کنیم  و می‌گذاریمش توی بغل یک زن چاقِ و ابرو دریده که رستم هم با دیدنش، می‌گرخد. بعد هم قول و وعده و وعید و پاستیل و چرخ و فلک و میکی‌موس و لوله‌ی اگزوز خاور. اما خب. این را هم نمی‌شود کاری‌ کرد.
خانه را دارم تعمیرات اساسی می‌کنم. یک تنه به اندازه‌ی یک پشت وانتِ پر از عمله و هکره، کار می‌کنم. اخلاقم هم خراب شده. داد هم می‌زنم. اعصاب هم ندارم. چک برگشتی هم دست ملت می‌دهم.  آخر شب هم  یک گوشه‌ای می‌نشینم و به حماقت‌های زندگی انسان فکر می‌کنم. که کلا مثل یک خر آسیاب، الکی دور خودش می‌چرخد. نه جفتکی، نه عرعری و نه حتی یک دل سیر یونجه‌ی بدون دلهره. اما خب. این را هم نمی‌شود کاری کرد.
تمام تلاشم را کردم تا نگران‌تان کنم.  اگر نشدید که بلاشک آدم‌های سنگ‌دلی هستید و آن را هم نمی‌شود کاری کرد.