بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری نیمه‌ی تاریک خودت را بنویسی

ماه: اکتبر, 2014

سی

عکس را یک ماه پیش‌تر گرفتم. یک کارناوال بود. شاید هم فستیوال. یا یک چیزی شبیه به آن که آخرش با وال تمام می‌شد. مردم صف کشیده بودند دو طرف خیابان به تماشا. این خانم هم بود. لابد سی و چند ساله. ورجه ورجه می‌کرد. با موبایلش از هر سوراخی عکس می‌گرفت. می‌خندید. قر می‌داد. ادا درمی‌آورد. اگر مادربزرگم عمرش قد داده بود و می‌آمد این‌جا تا یک سری به ما بزند و من هم دستش را می‌گرفتم و می‌آوردم این‌جا، حتما می‌گفت: «دختره‌ی یه لا قبا خجالت نمی‌کشه. سن ِ خر ِ خدا رو داره. اون وقت ادا و اصول دخترای تین‌ایجر رو در می‌آره». البته ادبیات مادربزرگ من این شکل و هیبت را نداشت. با خر خدا هم هیچ وقت شوخی نمی‌کرد. اما حتما یک چیزی می‌گفت که همین معنی را بدهد. همین فحوا اما به زبان خودش.

اگر می‌گفت، من فی‌الفور منبرم را سِت‌آپ می‌کردم و می‌چریدم بالا و بهش می‌گفتم: «نچ! می‌دونی چیه عزیز دلم؟ زندگی آدم مثل یه توپه که یکی بندازه‌اش بالا. می‌ره، می‌ره و یه جایی توی هوا می‌ایسته.» یک کسری از ثانیه. یک لحظه‌ای که توپ دیگر حرکت نمی‌کند. فرصت دارد دور و برش را نگاه کند. پیک. اوج. شکوه. جایی که توپ آرزو می‌کند برای همیشه آن‌جا ماندگار شود. اما جاذبه‌ی دیوث اجازه نمی‌دهد. توپ برمی‌گردد پائین. اما فکر و خیال و روحِ توپ همان بالا می‌ماند. تا آخرش هم فکر می‌کند خودش بالاست. یا دست‌ِکم دلش می‌خواهد. آن‌قدر با خیال پیک، خوش است تا بالاخره با مخ برود توی زمین. زارپ.

«حالا ماجرای همین آدم توی عکسه. رو به پائین با خیال پیک داره کیف می‌کنه.» و از منبر سُر می‌خوردم پائین. اگر مادربزرگم عمرش قد می‌داد و می‌آمد این‌جا تا یک سری به ما بزند، به این‌جای ماجرا که می‌رسید حتما انگشت اشاره‌اش را می‌گذاشت کنار شقیقه‌اش و چند دور ساعت‌گرد آن را می‌چرخاند و می‌گفت: «تو هم مخت تاب داره به مولا». البته ادبیات مادربزرگم این شکل و هیبت را نداشت. اما یک چیزی می‌گفت توی همین مایه‌ها. همین فحوا.

پی‌نوشت کنم که این دختر قصه‌ی ما که همه‌ی عضلاتش را کشیده و کش آمده، مشغول عکس گرفتن از آتش‌نشان‌های جذاب و نیمه برهنه بود. از همین آتش‌نشان‌هایی که آتش به جان آدم می‌زنند.

20141013002659_img_2723

 

Advertisements

بیست و نه

خواستم توضیح این عکسم را با یک جمله‌ی سورئال شروع کنم. بگویم: «قدیم‌ها یک دوست دختری داشتم که همیشه می‌گفت بلاه، بلاه، بلاه…». اما من نه تنها حتی یک مویرگ سورئالیستی ندارم ، بلکه خیلی هم رئالم. واقعی. دوست دختر هم نداشتم هیچ وقت. پس توضیح این عکس را با این جمله‌ی رئال شروع می‌کنم: یک هم‌دانشگاهی داشتم که موهایش فرفری بود. قد بلند و سیاه. گاهی وقت‌ها یک چیز سیاه کوچک از جیبش می‌کشید بیرون، فتیله می‌کرد و می‌انداخت توی استکان چای. بعد چای را سر می‌کشید. ده دقیقه بعد، زبانش کار می‌افتاد. فیلسوف می‌شد. هر چه بود کار همان فنگ سیاه بود. همیشه به من می‌گفت تو نُرم جامعه‌ هستی. بعد هر بار من می‌گفتم: «منظورت نَرمِ جامع‌اس؟». من چه می‌دانستم نُرم چیست. می‌گفت: «متوسط جامعه‌ هستی». بعد با خودکار، روی اولین کاغذ جلوی دستش، یک نمودار زنگوله‌ای کت و کلفت می‌کشید و برآمدگی آن را هاشور می‌زد و می‌گفت: «تو این‌جایی. جایی که همه‌ی مردم دیگه هم هستن. تو آدم نُرم و حوصله سربری هستی که هیچ چیزی برای گفتن نداری. مثل همه‌ی آدم‌های نُرم دیگر. مثل اکثریت عاقلی که اقلیت دیوانه را مسخره می‌کنن.»

من جوابش را نمی‌دادم. فوقش یک آروغ می‌زدم. زر مفت می‌زد. لااقل آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم زر می‌زند. حالا بعد از این همه سال‌ نظرم بدجوری دارد به نظرش نزدیک می‌شود. افتاده‌ام پی آدم‌های خارج نُرم. اصلا شده تفریح برایم. آدم‌هایی که مثل همه نیستند. این پسرک هم یکی از آن‌ها بود. خارج جمع خوش می‌گذراند. لای آدم‌ها بود اما تنها. یک خارج افتاده از قلمبگی زنگوله. یک جایی کنارِ نمودار. دنیای خودش را داشت. یک دنیای خلوت که هیچ نُرمی را در آن راه نمی‌داد. هیکلش توی هیچ فلوچارتی جا نمی‌شد. حکما همین طور بود. این آدم‌ها هیچ هم حوصله سر بر نیستند. بر خلاف ظاهر کسالت‌بارشان. فقط کافیست درِ دنیایشان را برای آدم باز کنند. همین. این را گفتم که لال از دنیا نروم.

نوشته‌ای در حد یک بعد از ظهر دوشنبه‌ی نُرم.

IMG_3251

بیست و هشت

یک جایی خوانده بودم که هیچ کجای حافظه‌ی آدم پاک نمی‌شود. تو بگو حتی یک مثقال از آن. خاطره‌ها فقط لای شیارهای مغز قایم می‌شوند. مثل موش. بعد فقط کافیست یک چیزی، کسی، بویی، صدایی، نیشتر بزند به کپل آن‌ها. یک‌هو می‌زنند بیرون. خاطره‌ها و موش‌ها. همین دختر توی عکس، سیخِ فرو رفته به کپل سلول‌های خاکستری‌ام بود. همین امروز. جلوی رستوران ایستاده بود، منتظر مشتری. به هر مشتری گرسنه‌ای که از راه می‌رسید، یک لبخند و یک منوی غذا و یک میز می‌داد. بعد بر‌می‌گشت سر جایش و همین‌طور زل می‌زد به ته خیابان. منتظر. همین کارش کافی بود که من را پرت کند به خیلی سال‌ قبل. همان سال‌هایی که ویدئو داشتن کفر بود. شما یادتان نمی‌آید. یک زمانی فیلم ویدئو قاچاق بود. مثل حشیش لای نایلون سیاه دست به دست می‌گشت. آن‌قدر از این شکاف ویدئو به آن شکاف فرو می‌رفت تا بالاخره زهوارش در می‌رفت.
تین ایجر بودم، خانه‌ خالی بود. ویدئو هم داشتیم. زنگ زدم به پژمان که دریاب. رفتیم بازار کاوه. بازار ماهی‌فروش‌ها. لانه‌ی سوداگران نوار ویدئو، لای همان ماهی‌ها بود. آن قدر گشتیم تا بالاخره یک نوار گیرمان آمد. کثیف بود و بوی زحم ماهی می‌داد. اسم فیلم هم یادم نیست. فقط می‌دانم تا خانه دویدیم برای تماشایش. داستان یک زن جوان بود که شوهرش رفته بود جنگ. کدام جنگ؟ آن‌هم یادم نیست. زن هر روز می‌ایستاد جلوی نانوایی پدرش و خیره می‌ماند به ته خیابان. که شاید شوهرش برگردد. مثل همین دختر توی عکس. اصلا یادم نیست فیلم به چه زبانی بود. به حرف‌هایشان گوش نمی‌دادیم. ما هم مثل زنِ توی فیلم، فقط منتظر آمدن مرد بودیم. بدجور هم منتظر بودیم. شاید اگر مرد می‌آمد، یک بوسی چیزی رد و بدل می‌شد و فیلم را از کسالت و تعلیق می‌کشید بیرون. اصلا ما فیلم را گرفته بودیم فقط به امید یک همچون فرازی. اما امان از این جنگ‌های بی‌پایان. بالاخره مرد نیامد. حتی نامه‌ی سقط شدنش هم نیامد. تمام فیلم با همان نگاه‌های کش‌دار گذشت. مثل همین دخترِ منتظرِ مشتریِ توی عکس. عکسش را گرفتم و قبل از رفتن بهش گفتم:«عکست رو گرفتم، دو یو مایند؟». خیلی بی‌خیال گفت: «نه!» و همانطور خیره مانده به ته خیابان. منتظر مشتری بعد.

IMG_3091

بیست و هفت

بالاخره یک روز می‌رسد که من کتابی بنویسم که عکس روی جلدش همین عکس باشد. عکسی که خودم آن را در یک عصر پائیزی گرفته‌ام. صفحه‌ی اول و پاراگراف اول و جمله‌ی اول آن هم این‌طوری شروع می‌شود: «من حال خوب شما را می‌خرم. اصلا شما چطور می‌توانید این‌همه خوشحال باشید که با دیدن یک عکاس عبوس، این شکل بخندید؟ شما دزدید؟ دزد خنده‌ی مردم؟ همه خنده‌ها را شبانه دزدیده‌اید و قایم کردید پشت لب‌هایتان؟ تا هر وقت دلتان خواست و میل‌تان کشید یا هر وقت یک عکاس عبوس جلوی راهتان سبز شد آن را رو کنید؟ خیلی عوضی هستید الدنگ‌ها.»
باقی صفحه‌های کتاب را هم سفید ول می‌کنم. مثلا پانصد صفحه‌ی سفید. یا تو بگو اصلا هزار صفحه. به اندازه همه‌ی خنده‌هایی که این عوضی‌ها از ما دزدیده‌اند. بعد هم کتاب را می‌فروشم به همه‌ی آدم‌های مال‌باخته. آن‌هایی که نمی‌خندند. تا بعد از ظهرهای پائیزی دراز بکشند زیر نور اریب خورشید ِ بی‌رمق و ورق بزنند لای هزار صفحه‌ی سفید کاغذ. شاید لای آن همه سفیدی ردپایی خنده‌هایشان را پیدا کنند و آن را از سارق خنده‌ها پس بگیرند. بالاخره یک روز این کتاب را می‌نویسم. حالا می‌بینید.

IMG_2738

بیست و شش

این عکس را که گرفتم، فکرم رفت به بچگی خودم. خانه‌ی اهواز. یک اتاق داشتم برای خودم. دیوارهای کِرم رنگ و موکت کبریتی قهوه‌ای. اوسا معمار قُرمدنگ (به تشدید شدید روی حرف ر) یادش رفته بود پنجره توی دیوارهایش بکارد. بدتر از آن یادش رفته بود دریچه کولر را برساند به اتاق. همان خلاقیتی را به خرج داده بود که اسکیموها به خرج می‌دادند. یک شکاف هم نگذاشته بود تا دو مولکول اکسیژن سُر بخورد داخل. اصلا ریده بود رسما. تابستان هوای اتاق داغ می‌شد. خیلی داغ. تو بگو مثل سونای خشک. آن‌هم وقتی که ترموستاتش را تا فیها خالدون بچرخانی. اما من بچه بودم و گرما حالی‌ام نمی‌شد. کتاب‌خانه‌ی بزرگ دیواری داشتم که خیلی کتاب داخلش جا می‌شد. تو بگو مثلا همان سونا را تا سقف پر کنی کتاب. یک کتاب می‌کشیدم بیرون و یله می‌دادم به بسته‌ی رختخواب گوشه‌ی اتاق. مثل بهشت بود. اصلا آن گوشه‌ی اتاق و آن بسته‌ی رختخواب و آن کتاب‌خانه خودِ بهشت بود. اصلا بهتر از بهشت. چون هیچ پیغمبری وعده‌ی کتاب برای بهشت را نداده. حق هم دارند. کدام مومنی حوری را با کتاب معامله می‌کند؟ خلاصه. من هشت سال توی بهشت زندگی کردم. آن‌قدری آن گوشه‌ی اتاق به من خوش گذشت که معمار قرمدنگ (یه تشدید شدید روی حرف ر) را ببخشم.

حالا این‌جا هم دو قفسه از بهشت این روزهایم است. رونق ‌بهشت‌های قدیم را ندارد. همه چیز عوض شده. همه‌‌ی کتاب‌هایم دیجیتال هستند. خیلی زیادند اما حجم و بعد ندارند. اگر یک روز هوس کردم نمی‌توانم کنار حجم زیادشان قدم بزنم و انگشت اشاره‌ام را بکشم روی شیرازه‌ی آن‌ها. همان کاری که مومن قرار است در بهشت خودش انجام بدهد. ولی کاچی بهتر از هیچی.

پی‌نویس کنم درباره آن دوربین. سنش از من بیشتر است. کار هم می‌کند. شاید بهترین هدیه‌ای باشد که در تمام عمرم گرفته‌ام. دوربینی که عکس‌هایش کاغذ می‌شدند، نه چند مگابایت صفر و یک بی‌معنی.

20140924032458_img_2566

بیست و پنج

آرایشگرم یک کاره ول کرد و رفت یک ایالت دیگر. این نفر اولی نیست که ولم می‌کند به امان خدا. مثل بادبادک. چند ماه پیش کافه‌چی‌ام هم همین کار را کرد. اسمش جورج بود. یک روز جمعه آمد سر میزم و گفت: «اِنی‌وِی. من دارم از این کافه می‌رم». به همین راحتی. انگار نه انگار یک سال و نیم ، هر روز، روزی دو ساعت پشت میز کافه‌اش نشسته‌ام و از بغل آن همه نشستن‌ها یک کتاب دادم بیرون. حالا همین طوری آمده  و می‌گوید من دارم می‌روم. پدرسگ. با آن تتوی مارمولک روی ساق پایش.

حالا هم نوبت مهناز خانوم است. همان آرایشگرم که ول کرد و رفت. یک زن جاافتاده‌ی کرمانی که همیشه قربان صدقه مشتری‌هایش می‌رفت. حتی قربان صدقه‌ی من که مویی توی سرم باقی نمانده. قوت قلب می‌داد. می‌گفت این‌طوری بهتر است اصلا. می‌توانست دو سوته و با دو حرکت مارپیچ و چهار تا لگد قیچی، اوضاع موهایم را رتق و فتق کند. اما نه. می‌نشست و سر فرصت گپ می‌زد و قیچی می‌زد و قربان صدقه‌ام می‌رفت. اما از حالا به بعد باید بروم زیر دستِ حشمت. واقعا چطور دل آدم می‌آید که اسم دختر ترگلش را بگذارند حشمت؟ یک بار که صدایش کنی، همه‌ی ظرافتش می‌شود دود. حشمت خسته است. از مهاجرت و آمریکا دل‌گیر است. این را با همان بار اولی که رفتم زیر دستش فهمیدم. کف دستش را کشید روی سرم و دم گوشم با صدای خش‌دارش گفت: «سختی زندگی موهات رو ریخته. بس که همه چیز سخته این‌جا.دیگه هم در نمی‌آن. جوونیت رفت». رید به حالم. همان جلسه اول. خواستم بهش بگویم من این‌جا می‌آیم تا با آرایشگرم حرف بزنم. آن‌هم حالا که جورج نیست. همان جورجِ دیوث که ساق پایش آن‌قدر مو ندارد که توانسته یک مارمولک خفن روی آن نقاشی کند. حالا جورج و مهناز نیستند. افتاده‌ام گیر حشمت. با آن عینک تیره و چشم‌های خسته و صدای ناامید. فکر کنم باید قید سلمانی رفتن را بزنم. به جایش این عکس را که چند سال پیش توی همان کافه گرفتم، بچسبانم به دیوار اینجا. فکر کن اگر اسم این دختر را می‌گذاشتند حشمت. همه قشنگی چشم‌هایش را می‌پکاند. والا.

20140316044905_img_8935