بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری نیمه‌ی تاریک خودت را بنویسی

ماه: نوامبر, 2014

سی و چهار

چهار روز و سه ساعت پیش با پسرک یک بازی لوس و خُنُکی می‌کردیم که خودم عقم گرفته بود از آن. یک بازی با برگ‌های خشک جمع شده‌ی ته حیاط. برعکس پسرک ریسه می‌رفت و می‌خندید. یک لحظه و مومنتی بود که آمد و رفت. امروز بعد از چهار روز و سه ساعت آمد و گفت بیا دوباره همان بازی را بکنیم و بخندیم. خب، من هم یک آدم بی‌حوصله. اول خواستم مستقیم به او بگویم که حوصله ندارم. اما به جای آن پلیتیک زدم و از در فلسفه وارد شدم. بهش گفتم بیا بشین دو کلوم حرف بزنیم. گفتم ببین بابا جان. خاصیت دقیقه‌های خوشحالی تکرار‌نشدنشان است. یعنی وقتی اتفاق افتادند، دیگر نمی‌بینی‌شان. خلاص. آن بازی، چهار روز و سه ساعت پیش بامزه بود و خندیدیم. اما امروز دیگر نه. مثل بستنی آب شده و رفته. پسرک رفت توی فکر. لابد مثل همیشه اُوردوز فلسفی شده بود. به یک جای دوری – مثلا ته حیاط- خیره ماند. به کپه‌ی برگ‌های خشکی که چهار روز و سه ساعت پیش درست کرده بودیم. دلم نیامد شعله‌ی زیر دیگ تفکراتش را بیشتر کنم. وگرنه می‌گفتم درست برعکس غم‌ها. تکرار شدنی‌اند. آدم می‌تواند غصه‌ها را چهل و چهار بار کپی و پیست کند و هر بار از ته دل غصه بخورد. با همان کیفیت بار اول. اما مومنت‌های خوشحالی نه. گذشته‌های شاد منقضی می‌شوند. اما گذشته‌های غمگین دیوث‌تر از این حرف‌ها هستند که رنگ ببازند. عینهو شراب. کیفیت‌شان بالاتر می‌رود. البته این پاراگراف آخر را برای پسرک نگفتم. حتما خودش بعدا به این حقیقت می‌رسد. چرا از حالا نگرانش کنم؟ خودش دوبار که رفت توی یک کافه نشست و یک دختر تنها را دید که چند روز پشت سر هم می‌آید و پشت یک میز می‌نشیند و به یک جای دوری زل می‌زند، حساب کار دستش می‌آید. می‌فهمد که حتما به یک صندلی خالی خیره مانده و فکر می‌کند که کاش خوشحالی‌های چهار روز و سه ساعت قبل تکرار شدنی بودند. عین همین عکس که گرفتم. والا.

IMG_5009

Advertisements

سی و سه

یک چیزی هست به اسم home schooling. من هم نمی‌دانستم یک همچون چیزی هم هست. مثلا مثل شربت خیار. یا مثلا شتر سه کوهان. آدم فکر می‌کند نیست، اما هست. نمی‌دانم ترجمه‌ی فارسی‌اش چی می‌شود. مثلا می‌شود تحصیلِ تو خونه‌ای. یا خونه مدرسه. رفته بودم پائین شهر. این مادر و بچه نشسته بودند روی نیمکت. من هم روی نیمکت روبرویی‌شان. بچه هوم اسکول بود. (فارسی‌اش چقدر شبیه اسکل است). الکی برای اینکه توجیهی برای گرفتن عکس‌شان داشته باشم، پرسیدم چی هست این هوم اسکولینگ؟ گفت: «خودم توی خانه بهش درس می‌هم». گفتم: « اِ؟ چه باحال. حالا خوبیش چی هست؟».
گفت «هر چی خودم دوست دارم بهش یاد می‌دم. نه هر چی که اون‌ها دوست دارن.». باز هم چه باحال. آدم وقتی ارزش هوم اسکولینگ را می‌فهمد که ببیند پسرش از مدرسه آمده خانه و یک ریز درباره‌ی شجاعت سربازان آمریکایی و روان کردن دموکراسی و انتظار به آمدن عیسی و… حرف می‌زند. تا به خودت می‌آیی می‌بینی که مغزش را شسته‌اند و خلاص. همان بلایی که سر من آمد. بیست و هشت سال طول کشید تا مغز شستشو داده‌ام را دوباره بتوانم کثیف کنم. به زن گفتم: «راس می‌گی. آموزش خطرناک‌ترین ابزاریه که بشر خلق کرده. حتی از شربت خیار هم مزخرف‌تر. شمشیری تیزیه که افتاده دست سیاست‌مدارهای پفیوز. حالا می‌شه عکستون رو بگیرم؟». با رضایت لبخند زد و گفت: «بگیر سوئیت‌هارت!»

20141019234836_img_3083

سی و دو

راه و بیراه از شرافت‌های گوسفندواری که در روح کارمندی نهفته است، گفته‌ام. این‌که مثلا هر روز صبح سر یک ساعت وحی شده بیدار می‌شوم. سر یک ساعت وحی شده‌ی دیگر ماشینم را روشن می‌کنم و راه می‌افتم سمت ِ محل شرافت‌ریزی‌ام. از یک مسیر همیشگی. چندین سال پیش هر کس می‌پرسید: «چقدر باید برونی تا برسی سرِ کار؟»، می‌گفتم: «حدود ده مایل». اما حالا این مسیرها و زمان‌ها در من نهادینه شده. دقیق شده‌ام. جواب می‌دهم: «نه و سی و چهار صدمِ مایل.» دقیق. با شرافت. مثل عدد پی، همیشه ثابتم. همه‌ی پدیده‌ها و عوارض سرِ راهم را می‌شناسم. در طول مسیرم، چهار درخت چنار ژاپنی می‌بینم. یک درخت بلوط صد ساله که کمرش شکسته و فکر کنم همین روزهاست که بشکند و بیفتد وسط خیابان. یک مرد پنجاه ساله را هر روز می‌بینم که پیراهن سفید می‌پوشد و پورشه‌ی نقره‌ای‌اش را می‌راند تا یک جایی. چند چراغ قرمز را با هم هستیم. و الخ.

اما وسط همه‌ی این ثبوت و رکود، یک دلخوشی هم داشته‌ام. یک چیز ثابت که به قول این‌ها «تاچ مای هارت». یک پیرزن. دستکم هشتاد سال دارد. شاید هم بیشتر. هیچ پارامتر زیبا و خیره‌کننده‌ای از او باقی نمانده. نوک استخوان‌های آرنج و زانو و دنده‌هایش از زیر لباسش می‌زند بیرون. مغلوب گذر زمان شده. مثل همان بلوط صد ساله. همیشه چهار مایل که می‌رانم، می‌بینمش که سر تقاطع یک خیابان ایستاده  است و سگ خسته‌تر از خودش هم کنارش نشسته. صبح به آن زودی. تنها حسن (به سکون ِ سین و نه فتحه) زن موهای بلند و سفیدش است. روزهایی که باد می‌آید، خرمن موهایش تا وسط‌های چهارراه شره می‌کنند. یک صحنه‌ی خاکستری که واقعا تاچ مای هارت.

پیرزن سلبریتی من است. خودش، موهایش، سگ خسته‌اش که شبیه یک سوسیس پادار است و آن نگاهش که هیچ وقت به نگاهم گره نمی‌خورد. از او که رد می‌کنم تا برسم سر کار، با خیالش فانتزی دارم. بارها به خودم گفته‌ام که «ابله. بزن کنار و برو باهاش دو کلوم حرف بزن. عکسش رو بگیر. الکی بهش بگو که شبیه مادربزرگت است. یک چیزی که ارادتت را به او ثابت کند» اما یک چیزی این وسط نمی‌گذارد. یک چیزی می‌ترساندم. می‌ترسم که برخورد نزدیکم با او، بتش را بشکاند. او خدای من و خدای آن سگ و خدای آن چهارراه است. خدا را نباید از نزدیک دید تا مبادا حقیر شود. مثل همان روزی که داریوش مهرجویی آمد شهر ما. تا آن روز خدای من او بود. اما دهانش را که باز کرد و یک جمله گفت، رید به حال خودش. عین یک بتی که چکش بگیرد و بکوبد توی ملاج خودش. همین شد که هیچ وقت نرفتم سراغ پیرزن.

حالا دو هفته است که او را ندیده‌ام. هر روز سر چهارراه سرعتم را کم می‌کنم. چپ و راستم را رصد می‌کنم. اما نیست. نگرانم. نگران اینکه دیگر نیاید. اگر نیاید، یکی از المان‌های ثبوت و رکود شرافتم فروریخته. چیزی کم است. این را حس می‌کنم. یک چیزی کم است. من خدای موبلندم را می‌خواهم.

سی و یک

یک اسمی برای این عکس باید پیدا کنم. اصلا دلم می‌خواهد برای همه‌ی عکس‌هایی که دوستشان دارم یک اسم بگذارم. اصلا هر چیز خوبی باید یک اسمی داشته باشد. مثل قرمه سبزی. مثل تربچه‌ی قرمزِ تند. مثل شاتوت‌های خانه‌ی گلستان‌مان. مثل همه‌ی چیزهای خوب. این عکسم هم باید اسم داشته باشد. مثلا اسمش را بگذارم دختری زیر آسمان نوامبر. بی‌راه هم نگفتم. هم دختر دارد، هم آسمان پائیزی نوامبر بالای سرش است. خیلی مودب بهش گفتم: «می‌خوام عکست رو بگیرم». خیلی مودب پرسید: «واسه چی اونوقت؟» خیلی مودب گفتم: «واسه خودم. همین‌جوری. از سر بی‌کاری». خیلی مودب لبخند زد و گفت باشه. اصلا ادب پاشیده بود روی زمین. خیلی مودب. درد و بلایش بخورد توی سر آن پیرمرد بدعنق یک‌شنبه. حیف که عکسش را ندارم تا این‌جا پستش کنم. اصلا سر عکس دعوایمان شد. یک‌شنبه عصری رفتم پارک. مردک با آن چشم‌های آبی و قشنگش نشسته بود روی نیمکت. زیر یک درخت بلوط کلفت. زیر پایش هم پر بود برگ‌های زرد و نارنجی. آسمان هم ابری و گرفته. همان آسمان نوامبر. اصلا خودش همین‌جوری عکس بود. مودب ازش پرسیدم می‌شه عکست رو بگیرم؟ مثل سگ پرید بهم. که نه نمی‌شه. مرتیکه‌ی کِرِیزی. اگر اجازه می‌داد الان به جای این دختر موکوتاه عکس آن پیرمرد مو بلند را گذاشته بودم و اسمش را می‌گذاشتم مردی از جنس نوامبر. اما نگذاشت.IMG_3705