منفی چهارده

نمیدانم برای اولین بار کدام ابلهی ضرب المثل ” ساده مثل آب خوردن ” را وارد زبان فارسی کرده است…گاهی همین آب خوردن میتواند زندگی را برای مدتی دردناک و طاقت فرسا کند… نمیدانم کدام روز گرم بود که آفتاب به دریا تابید و آب را با ” پس گردنی” تبخیر کرد…بخار آب بالا رفت …سرد شد …منقبض شد…ابر شد …دو قطب مخالف به هم خوردند…رعدی زده شد…باران بارید… آب ها به زمین رسیدند…به رودخانه ملحق شدند… وارد تصفیه خانه شدند…کلر زده شدند…وارد لوله ها شدند و آمدند و آمدند… تا به آبسرد کن رسیدند…تشنه ام …سرم را خم میکنم و دهانم را مثل چاله ای زیر لوله آبسردکن قرار میدهم… مینوشم …مینوشم…

برای خریدن کتابی به سمت میدان انقلاب تاکسی میگیرم… حالا همان آبی که خورده ام مری را رد کرده… بدون هیچ تشریفاتی درون معده هضم شده و تقریبا عین همانی که خورده ام وارد کلیه و مثانه میشود…و هنوز تاکسی به میدان ولیعصر هم نرسیده که همان ” آب خوردن ساده” حالا برای من شاخ شده است میخواهد خارج شود…
به میدان انقلاب که رسیدم، ماجرا کمی جدی تر شده بود…درست مثل یک قطعه موسیقی که با ریتم یک و دو شروع شده باشد و الان ریتمش شش و هشت و بندری باشد… تنها چاره، پیداکردن یک دستشویی عمومی یا غیر عمومیست…طوافی دور میدان انقلاب میکنم… اما چیزی ندیدم…رهگذری را نگه میدارم…” آقا این طرفها توالت عمومی کجا هست؟”… به آسمان خیره میشود…پشت سرش را میخاراند… و مثل کسی که دارد رادیکال ۹۳ را حساب میکند، درگیر میشود… آخر سر میگوید : میدان ونک یکی داریم …اما یادت باشه پولیه…”

از زکاوتش بهت زده میشوم و خداحافظی میکنم… حالا مجبورم قدمهایم را به بلندی سه گامهای مایکل جوردن بردارم… یک آبمیوه فروشی سر راهم است… هل میدهم و وارد میشوم…از ” آب میوه فروش” سراغش را میگیرم…میگوید داریم ولی فقط برای مشتری هاست… وقت چانه زنی نیست…. آب طالبی میخرم و پولش را حساب میکنم… می پرسم ” حالا دستشویی کجاست؟”…آدرس میدهد که ته مغازه پشت آن دیوار…سراسیمه به آنجا میروم…کاغذ کوچکی روی در دستشویی ، شوخی مضحکی با من میکند… “دستشویی خراب است”….برمیگردم…همانطور که دارم طول و عرض ” آب میوه فروشی” را با قدمهای بلند برمیدارم، میگویم “این دستشویی که خرابه”… آب میوه فروش نوک انگشت اشاره اش را بین دو لبش قرار میدهد و میگوید ” آخ ! شرمنده …پاک فراموش کرده بودم….آقا آب میوه مهمون من باش…” نمیدانم چرا نمیفهمید که من اگر جای آن لیوان شتری آب طالبی راداشتم که الان آکروبات نمیکردم… از فروشگاه بیرون می آیم…
همیشه وقتی که از زیر پلهای تهران ، پیاده رد میشدم، بوی اوره چشمم را میسوزاند و فکر میکردم چطور ممکن است “آدم” زیر پل این کار را بکند…اما حالا میفهمیدم که ماجرا چقدر پیچیده است…
به سردر “۵۰ تومانی” دانشگاه تهران رسیدم… وارد محوطه که شدم ، نگهبان با نعره ای متوقفم کرد…”کجا؟”… توضیح دادم…نفهمید…بیشتر توضیح دادم …بیشتر نفهمید… حرکت های عمودی و افقی من را میدید ولی اصلا نمیفهمید…آخر سر هم گفت ” مگه دانشگاه مستراحه که هر کی بیاد توش **شه “… فهمیدم که احتمال انجام این کار در شلوار بیشتر از دانشگاه است…
ریتم این تصنیف خیلی تند شده بود… چهار نعل خیابان انقلاب را میتاختم …مسجدی را دیدم… میدانستم که اینجا پناه بی پناهان است…مثل آدم تیر خورده ای که به خودش میپیچد وارد مسجد شدم… دستشویی برادران… درش قفل بود… خادم را پیدا کردم…” حاجی در رو باز کن …دارم از دست میرم” … ساعتش رو نگاه کرد و گفت ” شما ساعت ۱۰ کدوم نمازتون رو میخونید؟” گفتم ” حاجی جان واسه نماز مزاحم نشدم… کار واجب دارم”… جاروی توی دستش را مثل شمشیر اسکندر بالا گرفت و گفت ” برو … مسجد که جای **زیدن نیس ” … خوشحال از این همه مهمان نوازی و شانس ، آمدم بیرون…حالا بیشتر راه رفتنم شبیه حرکات موزون شده بود…چیزی شبیه خردادیان… دنیا را زرد میدیدم…
کتاب فروشی کوچکی کنار مسجد بود…پیرمرد ریز نقشی پشت دخل بود و با دخترکی مشغول بحث کردن…پی کتک خوردن را به تنم مالیدم…دلم را به دریا زدم و وارد کتابفروشی شدم…. چشمم را بستم که نبینم چه میگویم… ” آقا یا میذاری برم دستشویی یا ***شم تو فروشگاهت “… دخترک یورتمه کنان از مغازه بیرون رفت…پیرمرد هم خونسرد انگشت کلفت شستش را به عقب نشانه رفت که یعنی آنجاست… نفهمیدم چطور خودم را به آنجا رساندم و به آنهمه رنج خاتمه دادم…
بیرون که آمدم عذرخواهی مفصلی کردم… پیرمرد هم پذیرفت… کتابم را خریدم… موقع خروج پیرمرد گفت ” آقا آب یا چایی میل ندارید؟” …قاطع و خشن جواب رد دادم…سر راه روزنامه ای خریدم و تیترهای آن را میخواندم…
ساخت ۱۵ نیروگاه ۱۰۰۰ مگاواتی….ساخت ۶ سد بتنی و خاکی… ساخت مترو…ترن هوایی… هواپیما… کشتی… اما هر چه گشتم اثری از پروژه ” ساخت مستراح عمومی در تهران بزرگ” ندیدم که ندیدم…

Advertisements