بـــی‌دلـــیـــل

بدترین قسمت نوشتن این است که مجبوری نیمه‌ی تاریک خودت را بنویسی

موضوع: Uncategorized

دویست و هشتاد و سه

خانواده‌ی ما یک گروه تلگرامی دارد که شده محل حشر و نشر و خبر گرفتن از همدیگر. گاهی هم برای شادی روح اعضا و ماندگان و رفتگان، کلیپ‌ و جوک و این‌ها می‌فرستیم و دورهم می‌خندیم. دو هفته پیش یک نفرمان کلیپ کوتاهی فرستاده بود که خیلی روحمان را شاد کرد. یک کارگر با پتک افتاده بود به جان دیوارهای یک خانه‌ی مخروبه و رفیقش هم فیلم می‌گرفت. با دو تا ضربه‌ی کاری یک دیوار را ریخت. اما خب، اشتباه محاسباتی کرد و دیوار آن‌وری هم شل شد و آوار شد روی سر خودش. من و رفیقِ همان کارگری که داشت فیلم می‌گرفت، تلف شدیم از خنده. به هر حال بامزه بود.
چند سال پیش جامعه مهندسین عمران آمریکا یک فیلم مستند درست کرده بود راجع به تخریب سازه‌های قدیمی. آسمان‌خراش‌ و کارخانه و آپارتمان و دودکش‌های کت‌و‌کلفت. مستند جذابی بود. یک کرور مهندس جمع می‌شدند دور هم و نقشه‌ی تخریب و دینامیت‌گذاری تهیه می‌کردند. نتیجه‌ی کار هم عموما شگفت‌انگیز بود. یک ساختمان پنجاه طبقه را طوری پائین می‌آوردند که خون از دماغ کسی نمی‌ریخت و هیچ تلفات جانی و مالی‌ای نداشت. جایی از فیلم یکی از همین تخریب‌چی‌ها گفت که خراب کردن یک ساختمان قدیمی به امید ساختن یک بنای جدید خیلی لذت‌بخش است. اما درست خراب کردن به مراتب سخت‌تر و پیچیده‌تر از ساختن است. بعد هم هزار تا دلیل علمی و غیرعلمی آورد. مثلا این‌که زمان تخریب خیلی کوتاه است و فرصت اشتباه کردن را به کسی نمی‌دهد. یا این‌که باید موضعی خراب کرد. فقط همان ساختمان پوسیده را و نه تمام سازه‌های کنار آن را. درست مثل کنار گذاشتن یک حکومت پوسیده. اگر ستون‌ها و دیوارهای حمال ِسازه را درست نشناسیم و نفهمیم کجا را باید فلج کنیم، یا ساختمان خراب نمی‌شود، یا طوری آوار می‌شود که تمام محله را به گند می‌کشد. گاهی وقت‌ها هم تبدیل می‌شود به یک ساختمان نیمه‌خراب که از حالت اولش خطرناک‌تر و بلااستفاده‌تر است. خیلی هم درست و منطقی. آگاهی، رمز اولیه‌ی هر تغییر سالمی است.
هر چه بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم که به طور شگفت‌آوری تمام علوم به هم مرتبطند و شبیه به هم هستند. حتی مهندسی عمران و علوم سیاسی و بیولوژی و اورولوژی.

Advertisements

دویست و هشتاد و دو

یک دوست اهل ترکیه داشتیم که فال قهوه می‌گرفت. گاهی وقت‌ها یک‌شنبه‌ها دعوت‌مان می‌کرد خانه‌شان برای صرف صبحانه. سفره‌ی مفصلی می‌چید و هر جان‌دار و بی‌جانی را که سر راهش سبز می‌شد می‌انداخت توی ماهی‌تابه و سرخش می‌کرد. با فرمول خودش هم قهوه‌ی ترک درست می‌کرد و بوی آن تا هفتاد محله آن‌ورتر می‌رفت. آخر سر هم فنجان هرکسی را چپ می‌کرد توی نعلبکی و فالش را می‌گرفت. سه سال پیش فال من را گرفت. بهم گفت که به زودی زندگی‌ام متحول می‌شود و پله‌های ترقی را طی می‌کنم. یک طوری می‌گفت که انگار بعد از دانلد، قرار است من از کاخ سفید بکشم بالا و بشوم رئیس‌جمهور. دو سال صبر کردم و چشمم خشک شد به در تا آن اتفاق خوب بیفتد و بیفتم در مسیر تحول و پله‌های ترقی و این حرف‌ها. هیچ چیزی رخ نداد. پارسال دیدمش و بهش گفتم که فالت غلط از آب درآمد و هیچ اتفاق خوبی نیفتاد. کلی هم مسخره‌اش کردم. ازم پرسید که تلاش کردم برای متحول شدن؟ گفتم نه. تازه کمی هم بیشتر استراحت کردم که وقتی آن اتفاق خوب افتاد، خسته نباشم و با انرژی پله‌ها را بروم بالا. یک طور تاسف‌باری نگاهم کرد. بعد هم مثل آقای جوادی‌آملی رفت بالای منبر و نیم‌ساعت موعظه‌ام کرد. یک جاهایی هم عصبانی شد و زد به ترکی حرف زدن. فکر کنم خلاصه‌ی حرفش این بود که اتفاق‌های بد عموما خودشان رخ می‌دهند و هیچ نیازی به کاتالیزور و هل و دعا ندارند. خیلی خودجوش می‌آیند و مثل بختک می‌افتند روی آدم. اما اتفاق‌های خوب مثل تراکتور‌های پوسیده‌ای هستند که هزار سال است افتاده‌اند یک گوشه و راه‌انداختن‌شان کار حضرت فیل است. هل و تلاش و عرق و فشار و گاز و نشگون می‌خواهند. هیچ اتفاق خوبی آن‌قدر باشعور نیست که خودش رخ بدهد. تهش هم گفت: «فال من درست بوده. من گفتم اتفاق خوب سر راهت هست، باید آن را مجبور به رخ‌دادن بکنی.»
توی دلم فحشش دادم. این اراجیفی که گفت با فرهنگ و آکواریومی که من در آن پرورش پیدا کردم هیچ سنخیتی ندارد. من یاد گرفتم که اتفاق خوب باید خودش بیفتد. هل و ناز و فشار هم نداریم. من درست مثل داماد‌های مردسالاری هستم که هیچ رقمه حاضر به کشیدن ناز عروس نیستم. اگر اتفاق نیفتد سر فحش را می‌کشم به روزگار و زمانه. در ضمن قهر هم می‌کنم. کلا من خیلی طلب‌کارم. چه برای زندگی شخصی‌ام و چه برای زندگی اجتماعی‌ام. حتی من سال‌هاست انتظار کسی را می‌کشم تا بیاید همه‌ی بدی‌های جهان را برایم پاک کند و یک دنیای تمیز و خوب را بدهد دست من. به هر حال من اشرف مخلوقاتم و حقم از زندگی خیلی بیشتر از این حرف‌هاست. آن‌وقت این آدم به من می‌گوید حتی اگر فالم پیش‌بینی اتفاق خوب را بکند، باز هم من باید تلاش کنم. زرشک. من کماکان معتقدم که بالاخره یک اتفاق خوب می‌افتد و زندگی‌ام متحول می‌شود. تا آن وقت هم استراحت می‌کنم که در روز موعود خسته نباشم خدای‌نکرده. به امید آن روز.

دویست و هشتاد و یک

هزار سال پیش سازمان مدیریت صنعتی دوره‌ی یک‌روزه‌ی آموزش مدیریت پروژه گذاشته بود برای مدیران جوان. رئیسم تصمیم گرفت تا من را بفرستد آن‌جا. البته من مدیر نبودم و رئیسم هم این را می‌دانست و مطمئن بود که هیچ آدمی با یک روز قرار نیست مدیر بشود. لابد فقط جهت خالی نبودن عریضه این تصمیم را گرفته بود. معلم‌مان یک زن لاغر و قشنگ و استرالیا درس‌خوانده بود. فامیلش شاکر بود. کلاس کسالت‌بار و ملال‌آوری داشت و از تمام هشت ساعت آن فقط خال لب شاکر یادم مانده و آن‌جایی که تلاش‌می‌کرد تا اهمیت هدف‌مندی را به مدیران جوان (به جز من) بفهماند. شاکر گفت که هدف‌مندی، ارزشمندترین گوهر هر سازمان است و مدیران باید هدفمندی را از زندگی شخصی‌شان شروع کنند تا بتوانند برای یک سازمان هدف‌گذاری کنند. بعد هم گفت کلا همه‌ی انسان‌ها باید هدف داشته باشند. از نمکی‌های دروازه غار بگیر تا فضانوردان ناسا. باقی حرف‌هایش هم کلا لای خمیازه‌های جانکاهم فراموش شده است.
پانزده سال از کلاس شاکر گذشته و هنوز بی‌هدفی، تاریکترین اطاق روح من است. گاهی وقت‌ها که می‌خواهم خودم را گول بزنم، آرزو‌هایم را به جای هدف به خودم قالب می‌کنم. اما خب، خودم هم خوب می‌دانم که آرزو و هدف از زمین تا آسمان با هم فرق می‌کنند. آرزو‌ها عموما برای رفاه حال و لذت خلق می‌شوند. درست مثل فتح قله‌اند. بابت لذت فتح، آدم خودش را له می‌کند تا برسد آن بالا. اما خب، پرچمش را که کوبید و نان و پنیرش را که خورد و دو تا عکس یادگاری که گرفت، باید سر خر را کج کند و برگردد پائین. یا برود قله‌ی بعد. آرزوها جای ماندن نیستند و تکراری می‌شوند. من همیشه آرزو داشتم دانشگاه بروم. مهندس بشوم. مهاجرت کنم. خانه بخرم. ماشین سفید داشته باشم. درخت گلابی وحشی توی حیاط پشتی‌ام داشته باشم. تک‌تک این قله‌ها را هم فتح کردم. اما هیچ کدامشان جای ماندن و به آرامش رسیدن نیستند. اما برعکس، هدف لزوما قله و جایی بلند نیست و می‌شود تمام عمر رادر آن با‌معنی زندگی کرد.
اشکال ماجرا این است که من خیلی دیر به فرق هدف و آرزو پی بردم. تازه فهمیده‌ام که تا الان فقط دنبال آرزوهایم دویده‌ام. بدون این‌که هدفی داشته باشم. درست مثل دیکتاتورها. مثل هیتلر و پینوشه. آرزوی تصاحب دارم. آرزوی رسیدن به این قله‌ها. بابت همین هم هست که هیچ دیکتاتوری به هیچ قله‌ای بسنده نمی‌کند و خوشحال نیست. بعد هم اسم این آرزوها را الکی می‌گذارند هدف. اما هدف عموما معنی دارد. دقیقا جایی است که آدم آنجا با امید زندگی می‌کند و صبح‌ها با امید بیدار می‌شود و می‌داند که اگر بمیرد، هیچ چیزی از دست نداده است. مثل جبار باغچه‌بان. مثل توران میرهادی.
لزوما این دیرفهمی تقصیر من تنها نیست. هیچ کس در تمام سال‌هایی که فونداسیون فکری من داشت شکل می‌گرفت، هدف‌گذاری را به شکل ارزش برایم تعریف نکرد. در عوض تا دلتان بخواهد جامعه، آرزوها را ارزش‌گذاری کرده. تحصیلات عالیه. تشکیل زندگی. سر و سامان داشتن. متمول بودن. که همه‌ی آن‌ها خوب است اما به شرط هدف داشتن. شاید بابت همین است که منِ مهندسِ مهاجرت‌کرده‌ با ماشین سفید و درخت گلابی وحشی، هنوز نتوانستم چراغِ اتاق تاریک درونم را روشن کنم. شاید بابت همین است که پولدارها و سیاستمدارها مشغول خوردن دنیا هستند. چون آرزوها تمام‌شدنی نیستند و جای ماندن هم نیستند. همان جایی که حرص را تعبیر می‌کنیم به تلاش.
خلاصه کاش شاکر را پیدا کنم. بهش بگویم که تازه بعد از این همه سال فهمیدم که فتح تمام قله‌های جهان، راه رسیدن به خورشید نیست. در واقع یک اتاق تاریک درون من هست که اگر کلید چراغش را پیدا کنم و روشنش کنم، احتمالا خودم را هم پیدا می‌کنم و می‌فهمم کجا ایستاده‌ام. دیگر لازم هم نیست دنیا را مثل سیب گاز بزنم و تمامش کنم و نیم ساعت بعد دوباره گرسنه باشم.

دویست و هشتاد

هفته‌ی قبل رفتم چشم پزشک و به دکترم گفتم جلوی مانیتور که می‌نشینم، انگار که فیلم هندی تماشا می‌کنم و اشک‌هایم سرازیر می‌شوند. فی‌الفور برایم نسخه نوشت و حالا عینکی بودن هم اضافه شده به هزاران هنر دیگرم. پارسال همین موقع‌ها یک چیزی نوشته بودم و اعتراض کردم به چند کارآموزی جوانی که استخدام کرده‌ایم. این‌که هر سوالی ازشان می‌پرسم، سرشان را می‌اندازند پائین با yes sir و no sir جوابم را می‌دهند. یک جور رابطه‌ی پدر و فرزندی حاکم شده بود بین‌مان. حتی مطمئنم اگر بهشان بگویم سوئیت هارت، دارلینگ یا حتی مای لاو، بهشان برنمی‌خورد و آن را می‌گذارند به حساب محبت پدرانه‌ام. بعد به این نتیجه رسیدم که پیر شده‌ام و از لیگ دسته‌ی یک، سُر خورده‌ام به لیگ دسته‌ی دو. حالا این هفته عینک هم اضافه شده به ماجرا. هر کس که می‌آید توی اتاق و کاری دارد، از بالای عینک نگاهش می‌کنم. کرک و پرش می‌ریزد. ترس هم اضافه شده به احترامِ سن و سال. قیافه ام شده شبیه علی‌یاری که هندسه‌ی فضایی درس‌مان می‌داد. از بالای عینک که نگاه می‌کرد، خودمان را خیس می‌کردیم. شده‌ام علی‌یاری زمانه‌ام. بدتر از آن امروز صبح، چهار دقیقه دنبال عینکم گشتم تا بالاخره فهمیدم روی چشمم است. همان جوک خُنُکی که سکانس ثابت تمام سریال‌های مزخرف صدا و سیما است و قرار است آدم را بخنداند. اما خب، اصلا ماجرای خنده‌داری نبود. معلوم است در عرض همین یک هفته عادت کرده‌ام به عینک. این‌که دیگر سنگینی‌اش را روی دماغ و دو تا گوشم حس نمی‌کنم و نمی‌دانم با آن پانزده‌ سال در زمان به جلو رفته‌ام. چیزی که روز اول تا حد مرگ عصبی‌ام می‌کرد. من خیلی از این طور عادت‌کردن‌ها خوف می‌کنم. یاد سگ همسایه‌مان می‌افتم. چند ماه پیش کک افتاده بود به جانش و برای این‌که خودش را زیاد نخاراند، یک قیف پلاستیکی انداختند دور گردنش. چند روز اول مثل فرفره دور خودش می‌چرخید و می‌خواست از قیف خلاص شود. اما چند روز بعدتر، عادت کرد و یک جوری چشم‌هایش ملو شده بود که انگار با قیف پلاستیکی از شکم مادرش زده بیرون. یا مثلا همین زین انداختن روی اسب‌ها. دو روز اول جفتک می‌اندازند و می‌خواهند زین و صاحب زین را پرت کنند پائین. اما بالاخره رام می‌شوند و کارشان به یک جایی می‌رسد که بدون سوار، جفتک می‌اندازند.
خلاصه من از این طور اهلی شدن‌ها و کنار آمدن‌ها و تسلیم شدن‌ها هراس دارم. قدیم‌ها مرز و حکومت و رئیس و شرع و اجتماع و قانون نبوده. آدم‌ها دقیقا شبیه به منِ بدون عینک و سگِ بدون قیف و اسبِ بدون زین بوده‌اند. مطابق نهاد طبیعی‌شان. بعد این چهارچوب‌های وزین بشری یکی یکی بهشان آویزان شده. لابد بشر هم اول جفتک انداخته و نمی‌خواسته زیر بار برود. اما بالاخره عادت کرده و حالا بدون آن‌ها زندگی نمی‌تواند بکند. آدم یک طوری می‌شود که اصلِ خودش را فراموش می‌کند.
حالا شاید مجبور بشوم و یک زنگوله آویزان کنم به دسته‌ی عینک که هر ثانیه صدا کند و یادم بیاید که عینک یک شی خارجی است که به جبر زمانه به صورتم اضافه شده. گو این‌که لابد بعد از یک هفته به صدای زنگوله هم عادت می‌کنم و آن را بخشی از نهاد خودم می‌دانم. محکومیم به عادت.

دویست و هفتاد و نه

رادیو با یک زن سوری چهل و پنج ساله مصاحبه می‌کرد که دو سال پیش پناهنده شده ترکیه. خودش و دخترش. اسمش ادیبه بود. شوهرش مانده بود ادلب تا از کیان مملکت دفاع کند، که تیر خورد و مرد. ادیبه از شوهرش گفت که زندگی را از الف تا ی رتق و فتق می‌کرده و نان‌آور و ستون خانه بوده. بعد که فرار کرده‌اند به ترکیه، ادیبه مانده بود و حوضش. یک زن چهل و خورده‌ای ساله که در تمام عمرش کار نکرده بود و همیشه تکیه داده بوده به ستون خانه. ادیبه مجبور شده بایستد روی پای خودش تا از گرسنگی نمیرند. حالا بعد از دو سال یک شغل نسبتا مناسب داشت و چرخ زندگی را می‌چرخاند. آخر مصاحبه هم گفت که نیمه پر لیوانِ کشته شدن شوهرم این بود که مستقل شدن را تجربه کردم. خیلی هم قشنگ.
ادیبه من را یاد زن و شوهری می‌اندازد که چند سال پیش آمده‌اند آمریکا. (مثلا هوشنگ و عشرت). درست است که دعوا نمک زندگی است. اما هوشنگ، زندگی را با پارچ آب‌نمک اشتباه گرفته و عشرت را هفته‌ای چند بار مثل شیر بلال فرو می‌کند توی پارچ آب‌نمک و مفصل کتکش می‌زند. خودش و بچه‌ها را. تصمیم گرفتیم یک راهی پیدا کنیم و بلال را از دست بلالی رها کنیم. اول گفتیم زنگ می‌زنیم به پلیس تا بیاید هوشنگ را کت‌بسته ببرد همان‌جا که عرب نی‌ انداخت. بعد گفتیم، نه… زنگ می‌زنیم به مددکار که عشرت را نجات بدهد، بعد به پلیس و ارتش و اف‌بی‌آی و سیا می‌گوییم تا بیاید و خانه را محاصره کنند و پوست هوشنگ را بکنند و ببرند زندان تا عبرت همه بشود. مو لای درز نقشه‌مان نمی‌رفت. بعد یک‌هو یادمان آمد که عشرت مثل گوشت بدون استخوان است و بدون هوشنگ از گرسنگی می‌میرد. نه کاری بلد است. از زبان انگلیسی هم فقط هِلو و آی آم اِ ویندو را می‌فهمد. آن هم به زور. رانندگی هم بلد نیست. یعنی اگر یک روز تصمیم گرفت سالاد درست کند و توی یخچال گوجه نداشه باشند و هوشنگ هم نباشد، کُمیت کار می‌لنگد و باید خیار خالی گاز بزنند. خیلی تلاش کردیم و عشرت را هل دادیم تا زبانش را تقویت کند. یا رانندگی یاد بگیرد. یا از نظر مالی مستقل شود. یا لااقل حق و حقوقش را بفهمد. نتوانستیم. حس و حالش را ندارد و نمی‌خواهد. تنها واکنشش به سختی‌ها گریه است.
نهایتا به این نتیجه رسیدیم که حتی اگر قانون حمایت کند، اما خود عشرت نخواهد، هیچ کاری پیش نمی‌رود. یک ژانر ترسناک در قراردادهای نانوشته‌ی زناشویی این دو نفر وجود دارد که کار را رسانده به این‌جا. این‌که آمده‌اند وظایف را دو قسمت کرده‌اند. هوشنگ پول درمی‌آورد. عشرت سالاد و کته و شامی‌کباب درست می‌کند و بچه‌ها را تر و خشک می‌کند. همین تقسیم وظایف باعث شده که استخوان را از گوشت عشرت بکشد بیرون. یک موجود غیر مستقل که قانون هم کاری نمی‌تواند برایش بکند. حتما باید جنگ بشود و شوهرش را بکشند تا تکان بخورد و اعلام استقلال کند؟ زن بودن در فرهنگ شرقی همین‌طورش هم خطرناک است. چه برسد به این‌که بخواهد فرمان زندگی را شش دانگ بدهند به دست مرد.

دویست و هفتاد و هشت

پروردگارا!
همان‌طور که می‌دانید اتاق کار من طبقه‌ی یازدهم یک ساختمان سفید است. با دو تا پنجره‌ی مشرف به خیابان که از دو پرس چلوکباب سلطانی هم بیشتر دوست‌شان دارم. گاهی وقت‌ها به سیاق فیلم‌های هالیوودی، کنار پنجره می‌ایستم و همین‌طور که با قهوه‌ام لاس می‌زنم، پائین را تماشا می‌کنم. من فتیش نگاه کردن به مردم و ماشین‌ها از ارتفاع چهل متری دارم. چون من فقط می‌توانم آن‌ها را ببینم. اما آن‌ها فقط جلوی‌شان را باید نگاه کنند تا زیر اتوبوس نروند یا نکوبند به تیر برق و درخت و این‌ها. درست مثل شما که ما را می‌توانید ببینید ولی ما نمی‌توانیم شما را ببینیم.

پروردگارا!
همان‌طور که یادتان است، امروز صبح ساعت هفت یک صدای بلند از خیابان آمد. درست انگار یک فیل خورده باشد زمین. پریدم پشت پنجره. یک ماشین فزرتی آبی‌رنگ پیچیده بود جلوی یک کامیون پر از بتن. راننده کامیون‌ هم بابت این‌که پایش را نگذارد روی ماشین فزرتی، فرمان را تا فیهاخالدون پیچانده بود و نهایتا هم چپ کرد. لابد موقع این اتفاق شما را هم صدا کرده. کامیون درست مثل یک نهنگِ به ساحل نشسته، به پهلو خوابید روی زمین. من تا حالا از این زاویه و از ارتفاع چهل متری حادثه‌ی این شکلی ندیده بودم.  همین زاویه‌ای که شما ما را هر روز می‌بینید.

پروردگارا!
یادتان هست که راننده، حبس شده بود توی ماشین. لابد کله‌اش با تمام زوایای در و دیوار کامیون روبوسی کرده بود. شاید هم بیهوش شده از ترس. شاید دنده‌ی ماشین رفته بود توی پانکراسش. شما بهتر می‌دانید. چند نفر خواستند از ماشین بکشندش بیرون که زورشان نرسید. اگر دست من به اندازه‌ی کافی دراز بود حتما می‌توانستم بکشمش بیرون. اما حیف که دست من کوتاه است. چند دقیقه‌ی بعد راننده خودش را از پنجره کشید بیرون و خیال من و شما و آدم‌های توی خیابان را آسوده کرد.

پروردگارا!
با خودم فکر کردم دیدن دنیا از جایی که شما هستید، اصلا لذت‌بخش نیست. مخصوصا اگر نخواهید کاری بکنید. الان هم کلا در شرایط و وضعیتی هستیم که انگار کلا نمی‌خواهید کاری کنید و نشسته‌اید به تماشا. من با دیدن همین یک حادثه‌ی فکسنی، از در ارتفاع بودن معذب شدم و حالا ترجیح می‌دهم محل کارم ته زیرزمینِ بدون پنجره‌ی واحد بایگانی یک اداره باشد تا در ارتفاع چهل متری. لااقل روحم از ندانستن به آرامش می‌رسد. بمیرم برای دل ارحم‌الراحمین شما که هر روز این همه حادثه می‌بینید و هیچ کاری هم نمی‌کنید.  سخت است، نه؟

دویست و هفتاد و هفت

چند هفته پیش این عکس را گرفتم. وسط چله‌ی تابستان. شهر ما تابستان‌های گرمی دارد. فقط چند درجه از جهنم موعود خنک‌تر است. رفته بودم پارک که ورزش کنم بابت ذوب شدن چربی‌ها و گناهانم. شنیده‌ام که عذاب‌های این دنیا باعث پاک شدن گناهان و کم شدن عذاب‌های آن دنیا می‌شود. کلا به گمانم یک سری عذاب وجود دارد که یا این دنیا یا آن دنیا باید تحمل‌شان کنیم و هیچ گربه‌رویی برای رهایی از دستشان نداریم. این زن جوان هم آمده بود برای ورزش. از فرط گرما یک بستنی یخی قرمز خریده بود. بعد هم شروع کرد با آن عکس سلفی گرفتن. دست‌کم صدتا عکس گرفت. بستنی بی‌نوا هم طاقت نیاورد و مثل شمعِ دمِ سقاخانه شروع کرد به ذوب شدن و فنا رفتن. تا زن جوان به خودش بیاید، از بستنی یک چوب مانده بود و هاله‌ای از شاتوت قرمز. بعد هم مجبور شد دستش را لیس بزند به جای بستنی و چوبش را بیاندازد توی سطل آشغال. خیلی دلم خواست بروم بالای منبر و موعظه‌اش کنم. دوست داشتم بهش بگویم خاک بر سرت. چرا ثانیه‌های دلچسب زمان حال را می‌فروشی به آینده‌ی نامعلوم؟ اشتباه من را تکرار نکن. من هم همیشه در زندگی‌ام مشغول تصویر‌سازی از آینده بودم. دقیقا مثل توی ابله. همه‌ی بستنی‌های زندگی‌ام آب شد بابت همین تصویر ساختن‌ها. دائم به فکر آینده هستم. به فکر این‌که چه لذت عظیمی قرار است بابت آینده ببرم. غافل از این‌که سوختِ این تصویرسازی از آینده، هیزم زمان حال زندگی‌ام است.
اما حیف که ترجمه‌ای حرف‌های بالا به انگلیسی کار من یا آقای علی‌آبادی نیست. من و علی‌آبادی فقط می‌توانستیم با آن زن جوان درگیری فیزیکی داشته باشیم. اما خب، من آن همه محنت دویدن در گرما را به جان خریده بودم صرفا بابت سوختن گناهانم و نه تولید گناهان جدید. بابت همین هم بسنده کردم به یک عکس و چند تا نچ‌نچ غلیظ. همین.

دویست و هفتاد و شش

یک بار در ضیافتی مطبوعاتی، ژرژ ولنسکی را دوره کردند و درباره طنز و حکومت و سیاست سوال‌پیچش کردند. ولنسکی هم که کلا آدم کم‌حوصله‌ای بوده، کل جواب‌هایش را خلاصه کرده در یک جمله که سلامت یک حکومت و سیاست‌مداران آن را از طنز جاری در آن مملکت می‌شود فهمید. تا جایی که بشود به ریش سیاستمداران خندید و از کارهایشان طنز درست کرد، یعنی هنوز اصلاح‌پذیرند. اما اگر دیگر عملکردشان قابل ترجمه به طنز نباشد، یک جای کار می‌لنگد. درست شبیه به یک بچه‌‎ی چهار ساله که جلوی مهمان‌ها شعرهای مهدکودکش را بخواند. تا یک جایی همه لذت می‌برند. اما بعضی بچه‌ها تا خشتک مهمان را پرچم نکنند، ول‌کن ماجرا نیستند. در واقع از فاز بامزگی لیز می‌خورند به فاز لوس بودن و دریدن مهمان. بعد هم ماجرا عموما ختم می‌شود به راهی کردن بچه به اطاق خودش. حالا یا مسالمت‌آمیز و با قربان صدقه ‌رفتن یا با پس‌گردنی و درکونی.
آخر هفته داشتم با پدرم حرف می‌زدم. حال و احوالش را به سیاق همیشگی پرسیدم. بعد هم رفتیم سر قیمت دلار و گوجه و ماست و سکه. مرثیه را برایم خواند و آخرش هم گفت که کلا سکان مملکت ول شده به امان خدا. من هم آمدم طنازی کنم و گفتم که گویا سکان را کنده‌اند و برده‌اند و دیگر چیزی نیست که با آن بشود کشتی را هدایت کرد. بعد دقیقا همان‌جا بود که یاد ولنسکی افتادم. دیدم که ماجرا اصلا قابل ترجمه به طنز نیست. اصلا نمی‌شود از آن همه حجم دغدغه که در فکر یک بازنشسته‌ی دولت پرپر می‌زند طنز ساخت. به همین دلیل ساده خفه شدم. سر ِ خر بحث را کج کردم سمت این‌که شام چی دارید؟ مادرم گفت خوراک لوبیا. با خنده گفتم که گلاب به روی ماهتان اما خوراک لوبیا خیلی غذای خطرناکی است و آدم باد می‌کند و باد می‌دهد و از همین نوع طنزهای آبگوشتی به سیاق رضا عطاران. بعد هم خدا را شکر کردم که شام خوراک لوبیا داشتند. خدا را شکر کردم که لوبیا را خلق کرده و تا ابد می‌شود برای آن جوک ساخت و در عسر و حرج بهش خندید. همیشه که نمی‌شود از سختی‌ها گفت. ماجرا شده شبیه به گلوله‌ی برف که دائم در حال بزرگ شدن است. آنقدر دائم و ریز ریز خبرهای بد را به آن گلوله‌ی برف اضافه کردم که تبدیل شده به بهمن و هر بار خرابش می‌کنم روی سر آن‌ها. از حالا به بعد فقط به لوبیا و خوراک لوبیا و لوبیا پلو می‌خندیم. لوبیا هنوز اصلاح‌پذیرتر و طنزپذیرتر از خیلی چیزهای دیگر است.

دویست و هفتاد و پنج

فیلم The 400 Blow یک سکانس جذاب دارد که بابت آن می‌شود کل فیلم را دوست داشت. اول‌های فیلم معلم کلاس، ژان‌پیر را بابت کاری که یادم نیست چی بود، تنبیه کرد. بعد هم موقع زنگ تفریح اجازه‌ی خارج شدن از کلاس را به او نداد. معلم الدنگ بهش گفت که زنگ تفریح یک پاداش است و نه یک حق. ژان‌پیر هم هیچ حرفی نزد و تنها ماند توی کلاس. لابد بابت این‌که پرت‌وپلای معلم را باور کرده بود که زنگ تفریح یک پاداش است و نه یک حق. همین ندانستنش هم باعث شد که پانزده دقیقه را تنهایی ته یک کلاس نمور سپری کند. کلا بدبختی بزرگی است که آدم حق و حقوق طبیعی‌اش را نداند و هر چیز خوبی را بگذارد به حساب پاداش. در واقع یک مرز نامرئی و ظریف بین حق و پاداش است که بعضی‌ها بابت کنترل دیگران آن را جابجا می‌کنند. بعد هم مثل آن معلم الدنگ، حقوق اولیه را سُر می‌دهند سمت قسمت پاداش‌ تا راحت‌تر دیگران را از آن محروم کنند. یا مثلا همین بچه‌ی توی عکس. روز شنبه با پدرش آمده بود پارک. بستنی می‌خواست. پدرش تا آمد توی کار نه بیاورد و برایش نخرد، بهش گفت که امروز شنبه است و ما شنبه‌ها بستنی می‌خوریم. خلاص. پدرش هم خرید. بچه کاملا بستنی روز شنبه را حق خودش می‌دانستد و نه لطفی از سمت پدرش. به همین راحتی.

دویست و هفتاد و چهار

این روزها هفته‌ای هشتاد ساعت کا‌ر می‌کنم. مشغول ساختن یک خیابان هستم که این ور را وصل می‌کند به آن ور. اطاقم شده شبیه به بازار عبدالحمید. آشفته و شلوغ. با یک دست تلفن می‌زنم. با دست دیگرم جواب ایمیل می‌دهم. با آن یکی دستم خیابان می‌کشم. با دست آن‌وری‌ام ناهار می‌خورم و با یک دست دیگرم برای همکارهایم توی هوا خط و نشان می‌کشم. قبل از بیدار شدن خورشید می‌زنم بیرون و چند ساعت بعد از رفتن خورشید برمی‌گردم خانه. کلا حجم کار مثل یک پرده‌ی کلفتِ ابر سیاه جلوی خورشید را گرفته و چند هفته ‌است که ندیدمش.
البته این‌ها هیچ کدامشان به معنای اعتراض نیست. حجم زیاد کار مزایای خودش را دارد که بزرگترینش خاموش کردن تمام سر و صداهای داخل آدم است. درست مثل این که لبه‌ی استخر بزرگی ایستاده باشم و یک کرور آدم کنار آن مشغول داد و بیداد باشند. بعد با کله بپرم ته استخر و زیر آب. همه‌ی صداهای بلند تبدیل شده‌اند به سکوت. یا فوقش یک صوت مبهم و دور که اصلا آزاردهنده هم نیست. انگار که مال من نیستند. خوبی ماجرا دقیقا همین سکوت زیر آب است.
البته قسمت بد ماجرا کم‌خوابی است. من خواب را دوست دارم. در واقع خواب من را دوست دارد و هر لحظه که امکانش باشد، خراب می‌شود روی سرم. من عاشق بالش خنک و اتاق تاریک و کش و قوس توی تخت هستم. خواب دیدن را هم دوست دارم. حتی کابوس‌هایم را دوست دارم. این‌که آدم بیدار می‌شود و می‌بیند همه چیز کابوس بوده و زندگی هنوز مثل شب قبل است، حس خوبی دارد. اما آدم وقتی ته استخرِ کار است، نمی‌تواند بخوابد. در واقع ایده‌ال‌ترین حالت این است که آدم ته استخر بخوابد. در سکوت و زیر ستون‌های اریب نور خورشید که از دنیای بیرون می‌تابد توی دل آب.
قرار نبود ماجرا این‌قدر پیچیده بشود. قرار بود فقط بگویم که مثل یک کمباین رومانیایی مشغول کار کردن هستم. نمی‌دانم چرا کارم کشید به استخر و رختخواب و این‌ها. به هر حال یک برش نه چندان نازکی بود از روزمرگی‌ها برای مراجعات آینده‌ام. همین.