بـــی‌دلـــیـــل

فشنگ‌هام تموم شد.چراغا رو خاموش کن، بیا بغلم

موضوع: Uncategorized

سیصد و شصت و هفت

سه چهار هفته‌ی پیش این عکس را گرفتم. یک جایی توی تورنتو. یک پیانوی پکیده ول کرده بودند وسط خیابان و هر آدمی که دلش می‌خواست می‌توانست بشیند پشت آن و آهنگ بزند. حالا بماند که پیانو کوک نبود و کلید سُل‌اش صدای فا می‌داد و کلید فای آن هم صدای طبل. صد نفر آمدند و نشستند پشت پیانو و یک از یک بدتر و ملال‌انگیزتر آهنگ زدند. حتی یک زن جوان، با اعتماد به نفس و انگشتان کشیده‌ آمد و یک آهنگی زد که قرار بود فور الیزه بتهوون باشد. همین آهنگی که روی دنده عقب زامیادها و خاورها می‌گذارند. اما نتیجه یک سری نت نامفهوم شد و دوست‌پسرش کشان‌کشان از پیانو جدایش کرد. یا مثلا مردی آمد که از پشت شبیه به ریچاردکلایدرمن بود. از نشستن و فرم دست‌ها و چشم‌های بسته‌اش معلوم بود که با پیانو بزرگ شده است. اما بعد از ده ثانیه فالش زدن، خودش را تسلیم کرد و رفت از دکه‌ی آن‌ور خیابان بستنی خرید.

تا اینکه آدم ده دوازده ساله‌ی توی عکس با مادرش آمد. پنج ثانیه با کلید‌های پیانو ور رفت و کوبید توی سرشان. بعد خیلی قشنگ آهنگ جینگل‌بلز را زد. کمی متفاوت بود اما به نسبت ریچارد و زن خوش‌انگشت، فوق‌العاده زد. یک جورهایی انگار قلق پیانو آمده بود دستش و با هم رسیده بودند به صلح. یک تفاهم نانوشته. عکس را فرستادم برای تیام و ماجرا را برایش گفتم و خندیدیم بابت آن. تهش گفت: «مثل آدم‌ها. یه نفر هست که فقط می‌تونه درست و غیر‌فالش صدای نت آدم رو دربیاره.» یا یک چیزی شبیه به این. که خب، باهاش موافقم. هر پیانوی پکیده‌ای که گوشه‌ی خیابان هم افتاده باشد، بالاخره یک آدم هست که از راه برسد و قلقش را بلد باشد و صدای درستش را دربیاورد. همانی که در زبان انگلیسی بهش می‌گویند «the one». آن کسی که باید باشد. خلاصه این‌که باید نشست سرِ گذر و آن‌قدر صبر کرد تا بالاخره «دِ وان» بیاید و فالش آدم را اصلاح کند. یا این‌که بشینیم کنار ریچارد و فالش باشیم و بستنی بخوریم. یا هیچ‌کدام و درِ پیانو را ببندیم و به مدد رطوبت و موریانه بپوسیم و وقتی از کل هیکل‌مان فقط کلید‌های سیاه و سفیدمان باقی ماند، مردم بیایند بالای سرمان و بگویند مرحوم خیلی فالش بود. البته آن‌روز که خیلی هم دیر است، بین همه‌ی آن مردم، یک دختر ده دوازده ساله با لباس آبی گل‌دار می‌آید بالای سر کلید‌هایمان و زیر لب می‌گوید خیلی هم فالش نبود، من زبانش را بلد بودم. من «دِ وان» بودم.

Advertisements

سیصد و شصت و شش

هر کسی یک راز مگو و نگفته دارد که دست و پا و دهان آن را بسته و انداخته در تاریک‌ترین و دورترین قسمت قلبش. جای تاریکی که هیچ کس آن را نمی‌بیند و فقط خود آدم ازش خبر دارد و هر روز به اجبار چند بار بهش سر می‌زند و بالای سرش سوگواری می‌کند. من هم دارم. آدم اگر آدم باشد، تا روزی که راز را آزاد نکند، در تلاطم است. امروز دلم خواست زندانی‌ام را آزاد کنم تا بلکم قلب و مغزم با هم به صلح برسند.

من دوازده ساله که بود، یک گربه‌ی جوان و سیاه را توی حیاط‌خلوت خانه‌ی گلستان زندانی کردم. اسمش را گذاشته بودم ممدرضا. یک پایش زخمی بود و از دیوار نمی‌توانست بکشد بالا و کِز کرده بود کنار آبگرمکن. برایش یک کاسه آب گذاشتم که بخورد و روزی سه بار با دسته‌ی جارو بهش اصرار می‌کردم تا پنیر لیقوان یا شیر گاو بخورد. اما هیچ وقت زیر بار نرفت. قائمی هر سال تابستان جوجه‌ی رنگی می‌آورد و می‌فروخت به بچه‌های اهریمن محله‌ی گلستان. من هم یکی خریدم. سرخ شرابی بود. ظهر آوردمش خانه. ناخن‌هایش را سر فرصت لاک قرمز زدم. با قلم‌مو نوکِ پنج میلیمتری‌اش را سبز کردم. توی چشم‌هایش نگاه کردم و اسمش را همان‌جا گذاشتم بیتا. مثل بیتا دختر آقای پهلوان که شیشه‌های خانه‌شان را هر هفته با پسرعمویم می‌شکاندیم. کمی به بیتا آب دادم و بردمش توی حیاط‌خلوت و گذاشتمش جلوی ممدرضا و در را بستم و آمدم پشت پنجره و منتظرم ماندم. شک نداشتم ممدرضا بعد از دو روز گرسنگی با دو حرکت گازانبری بیتا را از حالت گوشت و پوست و استخوان به حالت فقط استخوان تبدیل می‌کند. در واقع صرفا شرایط جنایت را مهیا کرده بودم. که خب، این کار از خودِ جنایت هم فراتر بود.

اما نشد. بیتا رفت آن گوشه حیاط کز کرد. ممدرضا هم همان‌جا کنار آبگرمکن ماند و زل زد بهش. تا شب. حوصله‌ام سر رفت و گرفتم خوابیدم. صبح رفتم تا استخوان‌های بیتا را جمع کنم. اما محاسباتم غلط بود. بیتا با همان حالت افسرده رفته بود کنار ممدرضا ایستاده بود و با هم زل زده بودند به دیوار حیاط خلوت. چند روز وضعیت همانطور ماند. نه بیتا خورده شد و نه ممدرضا خورد. فقط کنار هم بودند و گاهی‌وقت‌ها سربسر هم می‌گذاشتند. تنهایی و استیصال باعث شده بود که تفاوت‌هایشان را انکار کنند. شاید هم فراموش کنند. لابد.

یکی از رفیق‌های دبیرستانم دیپلم که گرفت رفت اسکاتلند. همانجا درس خواند و یک جایی نزدیک قطب مشغول به کار شد. یک جایی که پنگوئن‌ها هم حاضر به زندگی نمی‌شوند. تک و تنها. صبح تا شب کار. شب تا صبح هم خواب. هفده سال تک و تنها همین‌طور زندگی کرد(اگر اسمش زندگی باشد). پارسال تهران همدیگر را دیدیم. قرار گذاشتیم یک کافی‌شاپ سرِ میدان ونک. با نامزدش آمد. مثلا اسمش مهسا بود. رفیق من شرق بود و مهسا غرب. مثل این بود که طوبی‌ می‌فروش وصلت کند با کمال‌الملک. یا شعبان‌بی‌مخ از فروغ خواستگاری کند. هیچ شباهتی بین این دو نفر نبود. الا این‌که هر دو تای‌شان دست و پا و دماغ و لوزالمعده داشتند. شاید هم بزرگترین شباهت‌شان این بود که هر دو نفرشان دریک شهر قطبی کار می‌کردند و تنهایی می‌کشیدند. تنهایی و استیصال رسانده بودشان به هم. دو ساعت نشستیم توی کافه. وقتی جدا شدیم تنها چیزی که ازشان یادم مانده بود، انکارشان بود. بس که تفاوت‌هایشان را انکار می‌کردند. مثل ممدرضا و بیتا. تنهایی مثل چادر ماشین است. زیر چادر تنهایی، پورشه و پیکان و پراید و ژیان خیلی فرقی با هم ندارند. تنهایی آدم‌ها را شبیه نمی‌کند. فقط باعث انکار تفاوت‌ها می‌شود.

بهر حال، بعد از چند روز پدرم پسِ گردن ممدرضا را گرفت و برد توی کوچه و رهایش کرد و رفت. چهار ساعت بعد هم یک گربه‌ی دیگر چشم من را دور دید و بیتا را تکه‌پاره کرد و خلاص. نکته‌ی اخلاقی هم ندارم الا اینکه با گناهان دوازده سال اول زندگی‌ام، هر مومنِ خلد‌آشیانی می‌تواند با مخ برود به قعر جهنم. همین.

سیصد و شصت و پنج

مادر من متخصص بی‌رقیب درست کردن شربت آبلیمو است. فرید اعتقاد دارد که شربت‌هایش حکم تنها دریچه‌ی کولرِ دوزخ را دارند. آن‌هم برای تابستان‌های اهواز که هوا چهار درجه گرم‌تر از لایه‌های زیرین جهنم موعود است. دیروز که نشسته بودم توی سالن پرواز همه‌ی این‌ها یادم آمد. روز آخر سفر و غروب و سالن انتظار گرم. یکی هم دائم پشت بلندگو جکسون را صدا می‌کرد تا برود دم گیت شماره‌ی دوازده. چهارتا بچه‌ هم از فرط شیطنت صندلی‌های سالن را می‌جویدند. شرایط شبیه به همان لایه‌ی زیرین جهنم بود. مادرم هم که آن‌جا نبود تا دریچه‌ کولر را باز کند. رفتم دکان ته سالن و من‌باب وصف‌العیش- نصف‌العیش، چهار دلار دادم و یک بطری لیموناد خریدم (لیموناد را ترجمه نکردم تا با شربت آبلیموی مادرم اشتباه نشود). مزه‌ی پس‌گردنی می‌داد. مزه‌ی جکسون را می‌داد که نمی‌رفت گیت شماره‌ی دوازده. مزه‌ی صندلی‌های فرودگاه. پنجاه سنت‌اش را خوردم و باقی‌ش را ریختم دور. همان‌جا فهمیدم که نسبت درست شکر و لیموترش، رمز موفقیت مادرم است. میزان درست ترشی و شیرینی.

بعد فکرم رفت سمت خودم. این‌که چرا بعضی وقت‌ها نمی‌توانم احساساتم را کلمه کنم و بنویسم. درست مثل دیشب توی سالن فرودگاه. یا مثل همین الان. یا مثل هزار روز دیگر که حرف‌هایم ته دلم می‌ماند و بیات می‌شوند. فقط یک توجیه دارد. این‌که آونگ احساسات من بین غم مطلق و شادی مطلق در نوسان است. یک نقطه‌ی بهینه وسط این طیف وجود دارد که میزان غم و شادی به تعادل می‌رسد. درست مثل نسبت شکر و لیموترشِ شربت‌های مادرم. این همان نقطه‌ای است که احساساتم قابل کنترل و ترجمه به کلمه‌اند. گمان کنم این را می‌توانم تعمیم بدهم به کل زندگی‌ام. درخشان‌ترین روزهای زندگی‌ام همان زمان‌هایی است که نسبت غم و شادی‌ام رسیده‌اند به تعادل. غم و شادی سازنده. نه مثل کسی که سگ سیاه افسردگی زمین‌گیرش کرده و نه مثل آدمی که ته بطری ویسکی را آورده بالا و چهار طبقه بالاتر از زمین راه می‌رود. یک جایی آن وسط.

اصلا دلم می‌خواهد این را تعمیم بدهم به کل جامعه. این‌که مدینه‌ی فاضله‌ی من جایی است بین اشک و لبخند. یک جایی بین گریه و خنده. مثل شربت‌های آبلیموی مادرم. نه جایی که گریه راه سعادت است و نه جایی که خنده راه فراموشی. این‌ها درست مثل لیموناد دکان ته سالن است. از شیرینی دل آدم را می‌زند و پنجاه سنت آن بیشتر قابل تحمل نیست. بی‌فایده‌ترین روزهای زندگی من وقت‌های است که از نقطه‌ی تعادل غم و شادی دور شدم و رسیده‌ام به یکی از دو سر آن طیف. به هر حال سفیدی وقتی قابل درک است که کنار سیاهی دیده بشود. لابد جامعه‌ی سالم در نقطه‌ی تعادل زندگی می‌کند. به هر حال تعادل در تضاد، بهینه‌ترین حال روح من است.

این حرف‌ها همه بهانه است. من دلم برای مادرم و شربت‌های آبلیمویش تنگ شده است. همین.

سیصد و شصت و چهار

دیروز برای ناهار رفتم یک رستوران کج و کوله، ته خیابان چهاردهم. توی یک گُله جا، صد تا میز گذاشته بود و آدم‌ها مثل خرمای مضافتی توی بغل همدیگر همبرگر گاز می‌زدند. سه تا مرد جوان و گنده نشسته بودند روی میز کناری. یک نفرشان داشت ماجرای بانجی رفتنش را برای دو نفر دیگر تعریف می‌کرد. در واقع آن‌قدر صدایش بلند بود که انگار داشت ماجرا را برای کل خیابان چهاردهم تعریف می‌کرد. درست مثل یکی از این راننده نیسان‌هایی که با بلندگو جار می‌زنند و آبگرمکن کهنه و دمپایی پاره می‌خرند.  داشت می‌گفت که رفته یک جایی توی کلورادو برای بانجی پریدن. رفته‌اند روی یک پل خیلی بلند. طناب‌پیچش کرده‌اند. بعد با لگد هلش داده‌اند پائین. سی‌ثانیه سقوطش را ده دقیقه توضیح داد. احساساتش. ترس‌هایش. هیجانش. و هزار حس دیگرش را. آخرش هم گفت: «اه، اصلا ولش کن، نمی‌تونم توصیفش کنم». و رفت سراغ سیب‌زمینی‌هایش.

کاملا با جمله‌ی آخرش موافقم. این‌که یک چیز‌هایی قابل توصیف نیست. تجربه‌ی تنهایی است که فقط خود آدم آن را درک می‌کند. چند وقت پیش یک رفیقی بهم گفت که مرگ واقعه‌ای است که آدم آن را به تنهایی تجربه می‌کنند. حتی اگر همه‌ی مردم جهان هم کنارش نشسته باشند، باز هم آدم آن را به تنهایی تجربه می‌کند. با این هم موافقم. اصلا تمام رویداد‌های مهم زندگی را آدم به تنهایی تجربه می‌کند. تولد. عشق. مرگ. بانجی. انتقام. مثل همان باری که با یوسف توی کوچه اصفهان دعوایم شد. با سگک کمربند کوبید توی سرم و خون پاشید بیرون. من از یوسف تنفر داشتم. نفهمیدم چطور شد که زدمش زمین و نشستم روی سینه‌اش. یک لحظه توی چشم‌های هراسانش نگاه کردم. حتی یادم است که قطره‌های خون از سرم چکه می‌کرد روی زیرپیراهن سفیدش. و با مشت کوبیدم توی دماغش. حس انتقامی که من به تنهایی تجربه‌اش کردم. حتی با وجود همه‌ی بچه‌هایی که آن‌جا جنگ قادسیه را راه انداخته بودند. اتفاق‌های بزرگ زندگی چیزهایی هستند که آدم آن را به تنهایی تجربه می‌کنند. مثل تنفر و انتقام.

راننده نیسان خیلی سعی کرد تا بانجی رفتنش را تبدیل کند به کلمه. اما نتوانست. درست مثل آدمی که عاشق می‌شود. حتی معشوقش هم نمی‌تواند در تجربه‌ی آن عشق شریک شود. درست مثل یک مراسم بزرگ است که در انتهایی‌ترین لایه‌ی قلب آدم جاری است و تنها مهمان آن، خودِ آدم است و بس. حتی دو تا آدم که بانجی را تجربه کرده‌اند هم نمی‌توانند حس‌شان را تمام و کمال به همدیگر منتقل کنند. این سخت‌ترین بخش آدم بودن است.

سیصد و شصت و سه

هفته‌ی پیش برای تیام ماجرای گم شدن‌مان را گفتم. بهش گفتم با ابراهیم زیازی رفته بودیم شیروان برای بازدید کارگاه. هر سه‌شنبه از تهران پرواز می‌کردیم مشهد. زرگنده با پژو می‌آمد دنبال‌مان و دو ساعت مثل یک شوماخر عصبی رانندگی می‌کرد تا برسیم کارگاه. ما هم پای‌مان نرسیده به کارگاه با لگد می‌زدیم زیر استامبولی و سر اوستا داد می‌زدیم که این ملات به درد عمویت می‌خورد. بعد هم یقه‌ی رئیس کارگاه را می‌گرفتیم که از برنامه‌ی زمان‌بندی عقب است. بعد هم انباردار را مصلوب می‌کردیم بابت هیچ. آخر شب هم زرگنده با اعصاب خراب‌تر می‌آمد دنبال‌مان و برمی‌گشتیم مشهد. یک بار وسط دی‌ماه، زرگنده آنفولانزا گرفت و پسرش را فرستاد دنبال‌مان. ممدرضا. هنوز بیست سالش نشده بود اما سه برابر زرگنده عصبی بود. من و ابراهیم زیازی نشستیم عقب پژو و خوابیدیم. یقین داشتیم که راه را بلد است و ما را می‌رساند فرودگاه. ممدرضا یک ساعت بعد داد زد که شت! بیدار شدیم و دیدیم به جای تابلوی «مشهد بیست کیلومتر»، رسیدیم به تابلوی «به شهر شهیدپرور بجنورد خوش آمدید». کره‌بز شمال و جنوبش را قاتی کرده بود. پرسیدیم مگر تا حالا نرفتی این راه رو؟ گفت نه. بعد هم سر و ته کرد و از سیگارفروش کنار جاده آدرس گرفت و مثل اجل شلیک شد سمت جنوب. از پرواز جا ماندیم. صرفا بابت یقینی که به ممدرضا داشتیم.

من‌باب خنده همه‌ی این‌ها را برایش تعریف کردم و گفتم اطمینان قاطع‌مان به ممدرضا، گرفتارمان کرد. بعد بحث‌مان کشید سر شک و یقین. این‌که در دنیا هیچ چیزی قطعیت ندارد و درنتیجه یقینِ الکی هم کانسپت خطرناکی است. تیام برایم مثال یکی از ساختمان‌های بتنی هائیتی را زد که بابت زلزله‌ی چند سال پیش نقش زمین شده بود. صرفا بابت این‌که هیچ انعطافی در طراحی‌اش لحاظ نشده بود. ستون‌های بتنی کت و کلفتی که تاب هیچ تکانی را نداشتند. درست مثل آدمی که یقین، چهار ستون بدنش را مثل فولاد خشک کرده باشد. زلزله که آمد، اولین ساختمانی بوده که فرو ریخته است. همین مثال را چسباند به این که در دنیایی که قطعیت کانسپتی افسانه‌ای است، همیشه باید فضایی برای شک باقی گذاشت. درست مثل منارجنبان. مناره‌ای که شکِ تکان خوردن، راز سالیان دراز عمرش است. مثلا اگر من یا ابراهیم زیازی، سر سوزنی به جهت‌یابی ممدرضا شک می‌کردیم، لااقل دو میلیمتر از چشم‌های‌مان را باز می‌گذاشتیم. آدم که تمام افسارش را نمی‌سپارد به دست مرد جوانی که تمام راه را با دوست‌دخترش دل و قلوه می‌دهد.

به نظرم درست می‌گوید. یقینی که با شک شروع نشود، احتمال فرو ریختنش زیاد است. یک فروریختنی که خود آدم را هم می‌کشد پائین. درست مثل کسی که یقین دارد معشوقش دوستش دارد و اجازه‌ی شک به خودش نمی‌دهد. وای به روزی که پرده برافتد و ببیند که برج اعتقاداتش را روی سست‌ترین خاک ممکن بنا کرده است. شک عنصر حیاتی‌ای‌ است که باید آن را درست و به اندازه مصرف کرد. مثل آنتی‌بیوتیک. سر موقع و به اندازه. نخوردنش باعث عفونت می‌شود. زیاد خوردنش هم باعث فرسایش. همان که تیام گفت. آن‌هایی که بدون ملات شک و شبهه، یقین و اعتقاد راسخ دارند، شکننده‌ترین و ترسناک‌ترین آدم‌های جهانند.

خلاصه این‌که من و ابراهیم زیازی دیگر هیچ‌وقت پشت پژو نخوابیدیم. ولو شده با چوپ کبریت پلک‌هایمان را باز نگه می‌داشتیم. هر چند دقیقه هم می‌پرسیدیم که داریم درست می‌ریم؟ اعصاب و روان راننده را می‌ریختیم به هم. اما خب، ارزشش را دارد. یقینی که با ملات شک درست شده باشد، مرگ ندارد.

سیصد و شصت و دو

من چند بار از بهار شهرمان نوشتم. این‌که دم مسیحا است و به همه چیز جان می‌دهد. زنده و مرده را شکوفا می‌کند. حتی ممکن است انگشت آدم هم جوانه بزند. این جوانه‌زدن‌ها تا دو هفته‌ی اول بهار هیجان‌انگیز است و مثل لیمو‌ترش، غم سرمای زمستان را می‌شورد و می‌برد. اما از هفته‌ی سوم به بعد شور ماجرا در می‌آید. از هر سوراخ توی زمین، علف هرز به آدم سلام می‌کند. همین اتفاقی که توی حیاط خانه‌ی ما می‌افتد. علف هرزها مثل درخت انجیر معابد رشد می‌کنند و همه جا را تسخیر می‌کنند. حتی لای درز موزائیک‌ها که از قطر ناخن هم کمتر است. یا توی ناودان. یا توی سوراخ‌های بتن. همه جا.

دو هفته‌ی اول بهار باهاشان جنگیدم. از ریشه درشان آوردم. علف‌کش زدم بهشان. با چمن‌زن از روی‌شان رد شدم. حتی یکی دو بار به فکرم زد تا به ریش محیط‌ زیست بخندم و گازوئیل بریزم روی‌شان، که خب، به شیطان لعنت فرستادم و خودم را کنترل کردم. شر خیلی از علف‌ها کنده شد اما نه همه‌ی آن‌ها. هیچ وقت پیروز کامل نشدم. همین کامل پیروز نشدن، مثل خوره افتاد به جانم و ناامیدی مثل یکی از همان علف‌های هرز، درونم رشد کرد. حالا هم سه هفته است که دست از مبارزه برداشته‌ام و گذاشتم تا هر کاری می‌خواهند بکنند. قدشان از من بلندتر شده. پر پشت شده‌اند و حتی اگر خوب گوش کنم، صدای خندیدن‌شان را هم می‌فهمم. خانه شده آمازون.

کمال‌گرایی و طالب پیروزی مطلق بودن، عامل گرفتاری‌ام شده است. دو سال پیش یک دانشجو را پاره وقت استخدام کردیم. روزی بیست بار باید بهش می‌گفتم تلفن صاحب‌مرده‌اش را خاموش کند و این چهار تا خط را بکش و خلاص. هر بار هم می‌گفت چشم. اما سه دقیقه بعد، دوباره پای منقلِ موبایلش، خماری می‌کرد. بعد از یک‌ماه که موی دماغش شدم، روزی بیست بار تذکر، رسید به روزی ده بار. اوضاع بهبود پیدا کرده بود اما من تسلیم شدم و سپردمش دست یک نفر دیگر و خودم شروع کردم به کشیدن خط. تسلیم صرفا بابت این‌که پیروز مطلق نبودم. در واقع من طالب درمان قاطع هستم و نه تسکین و بهبود. و اعتراف می‌کنم که این اشتباه‌ترین و غیرعملی‌ترین دیدگاه من به زندگی است.

درست مثل علف‌هرزهای حیاط. سه هفته پیش یک حیاط داشتم با کمی علف هرز و یک پیروزی ناتمام و یک بهبودی نسبی. الان یک آمازون دارم با یک ذهن خسته که دائم تکرار می‌کند، این حیاط هیچ وقت پاک از علف هرز نمی‌شود و پیروزی قاطع را با بهبودی نسبی معامله نمی‌کند. یک کمال‌گرایی غیرعملی. باید به خودم بقبولانم که هر دردی را درمان نیست اما هر دردی تسکینی دارد. مبارزه با خودم، مقدم است بر مبارزه با علف‌های هرز.

سیصد و شصت و یک

دیشب بعد از صد سال، رفتم ورزشگاه برای تماشای فوتبال. تیم شهر ما با تیم یک شهر دیگر. دست‌کم پنجاه هزار نفر آدم آمده بود. صحرای محشر. بیشتر تماشاچی‌ها لباس تیم را پوشیده بودند که عمدتا هم برای‌شان بزرگ بود. روی سکوی روبروی ما، یک گروه محدود پنجاه نفری با شیپور و طبل و بلندگو، سرپا ایستاده بودند. پنجاه نفر جوکر با صدای کلفت. کارشان صرفا این بود که ما پنجاه‌هزار نفر تماشاچی را هدایت کنند. ما هم افسارمان را داده بودیم دست‌شان. با بلندگو شعار می‌دادند و ما با وجود این‌که نصف حرف‌های‌شان را نمی‌فهمیدیم، اما جویده جویده تکرارش می‌کردیم. چند بار هم موج مکزیکی تولید کردند و کل ورزشگاه، سوار موج، بالا و پائین شد. حتی این‌که چطور دست بزنیم هم تحت کنترل آن‌ها بود. هر بار هم که داور علیه ما قضاوت می‌کرد، جوکرها پروپاگاندا راه می‌انداختند و ما به تبع آن‌ها شروع می‌کردیم به هو کردن داور و تیم شهر دیگر. یک بار هم که کارت زرد به تیم ما نشان داد، کل ورزشگاه به همت جوکرها شد یک اف بزرگ. با این‌که جلوی چشم خودمان یک نفر از تیم شهر دیگر را رسما کباب کرده بودند.

قشنگی ماجرا این بود که خیلی هم خوشحال بودم. یک چشمم به بازی بود و یک چشم دیگرم هم به جوکرها تا مطمئن باشم پیروی راستین‌شان هستم. دقیقا نمی‌دانم چرا، اما قطعا هیجان پیروی داشتم. سه گل محکم هم خواباندیم توی دروازه‌شان. اشک توی چشم‌ تیم شهر دیگر جمع شد. خب، به درک. بعد از بازی هم جوکرها با علم و پرچم و بوق و شیپور افتادند جلو و ما هم پشت سرشان تا سوار مترو شدیم. سه گل زدیم بهشان. بازیکنان تیم شهر دیگر را شستیم و گذاشتیم روی بند. پنجاه و پنج دلار پول بلیط و بیست دلار پول مرغ نیم‌سوخته پرداخت کردم که رفت توی جیب صاحب باشگاه. چند تا فحش جدید یاد گرفتم. دو نفر سر هیچ و پوچ توی مترو دعوای‌شان شد و زیر چشم‌ همدیگر مزرعه‌ی بادمجان کاشتند که پلیس دستگیرشان کرد. مارتینز که دو تا گل زده بود، احتمالا به زودی با یک قرارداد کلفت می‌رود به یکی از باشگاه‌های اروپایی. من هم صبح خواب ماندم و دیر رسیدم شرکت. از فرط کم‌خوابی چشم‌هایم شده دو کاسه خون.  الان هم دقیقا نمی‌دانم کی برنده است و کی بازنده. لعنت به هر چی موج است که منبعش جوکرهای الدنگ باشند. لعنت به من که افسارم را دادم به دست‌ِ آن‌ها. لعنت.

سیصد و شصت

دو ماه پیش که ساختمان شرکت را بازسازی کردند، صاحب ملک سرخود تصمیم گرفت چهار تا اسپیکر هیئتی و گردن‌کلفت هم توی محوطه‌ی بیرون علم کند. چهار گوشه مسیری که هر روز هزار نفر آدم از آن‌جا رد می‌شود. هر روز از صبحِ زود تا وقتی که خورشید رسیدنش را به آن طرف کره‌ی زمین اعلام کند،  برای‌مان با صدای بلند، آهنگ تند پخش می‌کنند. که خب، بد نیست. فقط موضوع این است که رد شدن از لای این تونل آهنگ که کنترل اعضای بدن آدم را به دست می‌گیرد، عذاب‌آور است. مخصوصا وسط مسیر  که آدم حس می‌کند دنیا ایستاده و همه‌ی شهر آدم را دوره کرده‌اند و منتظرند تا برایشان برقصی. درست مثل مهمانی‌های ایرانی که دی‌جی گراز با حرارت مشغول زدن آهنگ است اما هنوز کسی جرات نکرده تا برود وسط و برقصد. در این برهه‌ی حساس زمانی وای به حال کسی که تصمیم بگیرد اتاق پذیرایی را رد کند و برود آن‌طرف تا مثلا آب بخورد. وقتی وسط قالی می‌رسد، حس می‌کند تمام چشم‌ها دوخته شده بهش. معجزه‌ی موسیقی آن‌جا شروع می‌شود که آدم ترتیب حرکت دست و پایش برای راه رفتن را فراموش می‌کند و در بهترین حالت، آدم مثل فلامینگویی که تیر خورده خودش را می‌رساند به آن طرف اتاق پذیرایی. شرایط رد شد از جلوی ساختمان شرکت‌مان دقیقا همین‌طور شده است.

یک زن و مرد بی‌خانمان همیشه دور و بر شرکت می‌پلکند. پارسال بهشان دو دلار پول دادم. چند ماه پیش هم برای‌شان دو تا ساندویچ خریدم. مرد بی‌خانمان ناشنواست و تیک عصبی شدیدی دارد. گردنش دائم چپ و راست می‌شود و کمرش هم که انگار رفته باشد ژاپن، دائم در حال تعظیم کوتاه است. خلاصه این‌که بدنش آرام و قرار ندارد و دائم در تکاپوست. امروز صبح از آن طرف خیابان رد شد و آمد وسط راهروی صدا ایستاد. از ابروهای گره‌خورده‌اش معلوم بود که به هیچ وجه قصد رقصیدن نداشت. بهر حال گوشش هم توان شنیدن نداشت. اما خب، بدنش داشت تصادفا می‌رقصید. دو تا خانم از روبرو آمدند و لبخند قشنگی بهش زدند و یکی‌شان ایستاد کنارش و شروع کرد آرام رقصیدن. آن یکی هم پول درآورد و داد دستش. یک مرد لاغر هم که انگار همکار زن‌ها بود آمد جلو و خندید و با یکی از زن‌ها شروع کرد به مسخره بازی و رقصیدن. مرد بی‌خانمان هم توی باغ نبود که چه اتفاقی افتاده است. ماجرا درست مثل همان آدمی است که اشتباهی از جلوی دی‌جی گراز رد شود تا آب بخورد. اما وسط گل قالی که برسد، آب خوردن را فراموش کند و بزند به رقص قاسم‌آبادی و همه‌ی مهمان‌ها را بکشاند وسط. همه چیز از یک اشتباه شروع می‌شود.

خلاصه اینکه این ماجرا را صرفا برای خودم می‌نویسم و ثبت می‌کنم تا یادم باشد که اساس بعضی از حادثه‌ها، تصادف است. حضور و واکنش همزمان دو عامل کنار هم. آدم تیک‌دار و موسیقی هیپ‌هاپ. گاز پیک‌نیکی و یک پاساژ پر از پارچه. لینکلن و ظریف. در واقع کنار هم بودن این‌ها لزوما معنی‌اش تقابل و رویارویی و حادثه نیست. اما یک اشتباه کوچک محاسباتی می‌تواند باعث شود که ده نفر زن و مرد با کت و شلوار و دامن و کروات، صبح علی‌الطلوع، قهوه به دست قر خفیف بدهند.

سیصد و پنجاه و نه

پوریا یک ویدئوی چهار دقیقه‌ای برایم فرستاده مربوط به ثبت‌نام کاندیدای ریاست جمهوری. گمانم مربوط به آن سالی است که آقای خاتمی و مرحوم بهرمانی رقیب هم شده بودند. یک خبرنگار بامزه می‌چرخید بین آن‌هایی که آمده بودند برای ثبت‌نام و باهاشان مصاحبه می‌کرد. البته صرفا دست‌شان می‌انداخت. این ویدئوی چهار دقیقه‌ای هم بخشی از این مصاحبه بود که خبرنگار گیر داده بود به یکی از همین متقاضیان ثبت‌نام که از دزفول آمده بود. یک آدم بی‌نهایت ساده که تا اول راهنمایی بیشتر درس نخوانده بود و توی شناسنامه‌اس اسمش مسعود بود و توی خانه صدایش می‌کردند غلام‌علی. همان سال که این مصاحبه آمده بود بیرون، تماشایش کرده بودم. هم تماشایش کرده بودم و هم برای هر کسی که می‌دیدم، پخشش می‌کردم و از فرط خنده پخش می‌شدیم روی قالی و آسفالت و چمن. روح‌مان شاد می‌شد.

امروز که پوریا آن را فرستاد، یک بار دیگر تماشایش کردم. باز هم خندیدم بهش. اما ثانیه پنجاه و دو، خبرنگار از مسعود یا غلام‌علی پرسید که چرا می‌خواهی رئیس جمهور بشوی؟ مسعود خیلی خلاصه با لهجه‌ی دزفولی غلیظ جواب داد که «می‌خوام دنیا رو در صلح و صفا بکنم». در واقع منظورش این بود که می‌خواهد صلح و صفا را در دنیا جاری کند. متاسفانه این بار اصلا ماجرا خنده‌دار به نظر نیامد. با این‌که هر چی مسعود توی این چهار دقیقه حرف زد، از نظر عرف، کاملا مضحک و نشدنی بود. اما یک حقیقت کاملا مسلم و فراموش شده توی این جمله‌اش بود. یک شعار انتخاباتی مهم که هیچ وقت ندیدم  محور اصلی تفکرات انتخاباتی یک سیاست‌مدار باشد. نه بهرمانی نه خاتمی نه حسن نه محمود نه دانلد نه باراک نه مکرون و نه هیچ سیاست‌مدار دیگری. نه حتی نماینده‌های مجلس و کنگره و سنا در هیچ جا. هیچ کس اساس تبلیغات انتخاباتی‌اش را روی جاری کردن صلح و صفا نگذاشته است.

در واقع درستش هم همین است. من به عنوان یک آدم رای‌دهنده و لایه‌ی زیرین جامعه، ترجیح می‌دهم که حکم‌ران بالای سرم یک آدم باهوش باشد با دندان‌های بیرون زده. آدم‌های ساده‌ای که هدف‌شان برقرار کردن صلح و صفا باشد، موجودات عمل‌گرا و واقعی‌ای نیستند. احتمالا شاید چون صلح و صفا افسانه و لوس است.  اما خب. چهار دقیقه ویدئوی خوبی بود. لااقل برای ثانیه‌ای فکر کردم که ممکن است روزی یک سیاست‌مداری عجیب و غریب بیاید و شعارش این باشد که مثلا غلام‌علی هستم، رئیس‌جمهور شما. هدفم چیزی نیست جز جاری کردن صلح در دنیا و از هیچ کوششی برای رسیدن به این مهم دریغ نمی‌کنم. غلام، مرد صلح‌جو.

احتمالا اگر این اتفاق بیفتد و همچین آدمی رئیس جمور بشود، حتما همان روزی است که ماست سیاه است و خورشید از غرب طلوع می‌کند و دائی‌جان ناپلئون اعتراف می‌کند که جنگ کازرون، توهمی بیشتر نبوده است.

سیصد و پنجاه و هشت

یک ملخ مفلوک یازده طبقه پرواز کرده بالا و چهارچنگولی  چسبیده به پنجره‌ی اتاقم. سه ساعتی است که آمده. نه راه پیش دارد و نه راه پس. چشم‌هایش مثل دو تا گوجه‌سبز زده بیرون. یک نگاه می‌‌کند به ارتفاع زیر پایش، یک نگاه به آسمان و یک نگاه هم به من که دماغم را چسبانده‌ام به شیشه و دارم با لذت نگاهش می‌کنم. شده مایه‌ی سرگرمی‌ام. اسمش را گذاشتم پرویز. هر چند دقیقه یک بار هم دهانش را تکان می‌دهد و یک چیزی می‌گوید. که خب، من زبان ملخ‌ها را نمی‌فهمم اما قطعا دارد به خودش فحش می‌دهد که چرا این‌قدر آمده بالا. یکی دو بار هم تصمیم گرفت تا جابجا شود که هر بار دست و پایش ول شد و با فلاکت دوباره خودش را نگه داشت. حالا هم یک ساعتی است که دیگر همان تکان‌ها را هم نمی‌خورد. احتمالا با مغز نخودی‌اش به این نتیجه رسیده که در این برهه‌ی حساس زمانی، هیچ رقمه نمی‌تواند تکان بخورد. احتمالا تنها چیزی که در وجودش توان جابجا شدن دارد، فکر‌های جورواجوری است که توی سرش مثل توپ لاستیکی بالا و پائین می‌پرند. چه غلطی بود که کردم؟ مگر من لک‌لکم که یازده طبقه آمدم بالا؟ مگر آن پائین لای چمن‌ها چه عیبی داشت؟ فقط خودم در برابر تصمیم‌های اشتباهم مسئولم. این یارو پشت پنجره چرا هیچ کمکی نمی‌کنه؟

جمعه‌ها حوصله‌ام سر می‌رود. آن‌قدر که استیصال یک ملخ بلندپرواز، پشت پنجره‌ی اتاق، می‌تواند سرگرمم کند. درست مثل روزنامه‌های محلیِ جهان اول که از فرط بی‌خبری، زردترین و یرقانی‌ترین خبر‌ها را هم چاپ می‌کنند. امروز هم حال من همین است. یک هفته‌ است که دلم می‌خواهد چیزی بنویسم و مثل سینوهه، گازهای توی سرم را خالی کنم. اما نشد. تا این‌که پرویز آمد پشت پنجره‌ی اتاقم. تصمیم گرفتم تا مثل دوران خوش وبلاگ‌نویسی، خودکارم را ببندم به دم قاطر چموش درونم و با یک اردنگی بفرستمش تا برای خودش جفتک بیاندازد و هر چه می‌خواهد بنویسد. قاطر خسته است. پرویز بریده. من هم بی‌حوصله‌ام. حالا حتما تیام هم پیام می‌دهد که چرا اسم گذاشته‌ام روی ملخ؟ از اسم‌گذاری روی چیزها بدش می‌آید. اسم‌گذاری را عامل دسته‌بندی‌ می‌داند. زن و مرد. استریت و هومو. ایرانی و عرب. پرویز و باقی‌ملخ‌ها. دسته‌بندی با خودش ایدئولوژی و اعتقاد و جنگ و تقابل می‌آورد. چیز‌هایی که هیچ وقت خیری برای‌مان نداشته است.

قاطر خسته است. دلش می‌خواست یک داستان عاشقانه‌ی کوتاه بنویسد که جمله‌ی اولش این‌طور شروع شود: «عزیزم! یادت هست که می‌خواستیم با هم فرار کنیم؟ همان روزهای درخشانی که بیشتر عاشقی می‌کردیم و کمتر فکر. یادت هست؟». اما خب، قاطر‌ها تولید شده‌ی یک رابطه‌ی غیرعاشقانه‌اند و هیچ‌وقت عاشق نمی‌شوند تا عاشقانه بنویسند.

پرویز کماکان چهارچنگولی چسبیده به شیشه. یک نسیم هم شروع کرده به وزیدن. البته برای من نسیم است و برای پرویز فرشته‌ی مرگ و هر لحظه ممکن است پرتش کند پائین. من هم کماکان دوست دارم چیزی بنویسم. اما خب، چیزی جز عشق اصالت ندارد. هر چیز دیگری که بخواهم بنویسم، صرفا تکرار همان اخبار زرد و یرقانی است. همان سوار شدن روی موج احساسات همگانی. می‌شوم پژواک کم‌رمق یک صدا. که چیزی از خودم ندارم و فقط فریاد کس دیگری را ضعیف‌تر تکرار می‌کنم. آن‌هم با کوبیدن خودم به کوه و دیوار.

نمی‌نویسم. با مشت می‌کوبم به پنجره تا پرویز ول شود و بیفتد پائین. بالاخره تا ابد نمی‌شود با ترس زندگی کرد و چهار چنگولی شیشه‌ی صیقلی را چسبید و فقط فحش داد به زمین و زمان. پرتش می‌کنم پائین. احتمالا از ترس شلوار نداشته‌اش را خیس می‌کند. در عوض نیرویی که ترس تولید می‌کند یک میلیون اسب‌بخار قدرت دارد. ممکن است پرواز کند و خودش را برساند به چمن‌های سبزی که این‌قدر هوس‌شان را کرده است. شاید هم بیفتد وسط خیابان و اتوبوس از رویش رد شود و مثل لواشک لهش کند. که خب، الخیر فی ماوقع. کسی که نمی‌داند من هلش داده‌ام. همه فکر می‌کنند برای رسیدن به چمنِ سبز دل به دریا زده است. می‌شود شهید راه عشق. تنها راهی که اصالت دارد.