بـــی‌دلـــیـــل

فشنگ‌هام تموم شد.چراغا رو خاموش کن، بیا بغلم

موضوع: Uncategorized

سیصد و پنجاه و هفت

قدیم‌ها، هفته‌ای یکی دو بار گذرم می‌خورد به رودِشور. یک جایی نزدیک تهران. صرفا بابت کار و چرخاندن چرخ‌های مملکت. کاشانی، راننده‌ی شرکت‌‌، هر روز صبح مثل سرویس مدرسه، جمع‌مان می‌کرد و می‌ریخت پشت پراید قرمزش. از در خانه تا در کارگاه برای‌مان جواد یساری و عباس قادری و مارتیک می‌گذاشت. چهل و یکی دو سالش بود . یک سال نزدیک بهار، حلقه‌ی پلاتین گذاشت انگشتش و یک جعبه شیرینی ناپلئونی آورد شرکت و گفت که سایه‌ی یک زن آمده روی سرش. خیلی هم بی‌مباحا عاشق شدنش را از توی دلش می‌آورد روی زبانش و می‌گذاشت تا ما ببینیمش. یک بار کاشانی دم غروب که برمی‌گشتیم تهران، قادری را فرو کرد توی پخش ماشین. یک جایی عباس خواند که: نکنه بی‌خدافظی از دیارم سفر کنی، نکنه بی‌خبر بری . تو منو خون‌جگر کنی. غروب آفتاب و دلتنگی و اتوبان خلوت، احساسات کاشانی را رقیق کرده بود. یکهو با دستش محکم زد روی زانویم و بعد انگشت حلقه‌دارش را آورد جلوی صورتم و گفت: می‌دونی چیه مهندس… من این همه سال دارم این آهنگ‌ها رو گوش می‌دم. فقط شنیدم‌شون اما هیچ وقت نفهمیدم‌شون. تا اون روزی که این حلقه رفت تو انگشتم. انگار همشون رو می‌فهمم الان. تازه می‌فهمم بی‌خبر رفتن یعنی چی و خون جگر چیه و عشق چیه.

علی‌رغم درد جانکاه زانو و انگشت‌ چربِ کاشانی، با حرفش موافق بودم. این‌که شعر‌ها و داستان‌ها درست مثل یک کد‌های برنامه‌نویسی کامپیوترند. همین‌طوری روی کاغذ، فقط کاراکترهای پشت سر هم هستند. کاراکترهایی که حوادث و اتفاقات زندگی فقط قادرند که آن‌ها را رمزگشایی کنند. مثلا یک شهروند قشنگِ سوئیسی هیچ‌وقت یوشیج را درک نمی‌کند که می‌گوید «قاصد روزانِ ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟» این شعر فقط وقتی کدش شکسته می‌شود که آدم مثلا سالیان سال ایران زندگی کرده باشد. یا آدم باید آن‎‌قدر عاشق باشد و حس کند که این عشق بهای کدام کار خوبش در جهان بوده است؟ آن‌وقت است که تازه می‌فهمد چرا احمد مثلا گفته «تو صلت کدام قصیده‌ای ای غزل؟» یا مثلا باید دچار هجرت اجباری شده باشد تا بتواند بفهمد جلال‌الدین منظورش از «کز نیستان تا مرا ببریده‌اند| از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند» چیست.

خلاصه این‌که کاشانی حرف درستی می‌زد. حتی شعر وزین آقای اندی که می‌فرماید «دختر همسایه شبای تابستون بلاه بلاه» هم قابل رمزگشایی است. در حالت عادی یک شعر درجه‌ چهار است که صرفا به درد شب عروسی می‌خورد. مگر این‌که یکی گرفتار چشم‌های خمار صبیه آپارتمان روبرویی بشود. آن‌وقت است که رمز این شعر باز می‌شود و روی تک‌تک سلول‌های بدن آدم سوار می‌شود و آدم به راحتی و در خلوتش هم می‌تواند آن را با طیب خاطر گوش کند.

Advertisements

سیصد و پنجاه و شش

کوچه هشتم که زندگی می‌کردیم، برای بار اول پای کامپیوتر باز شد به خانه‌مان. همان روز با شروین رفتیم فلکه‌ی آریاشهر و سی‌دی فوتوشاپ خریدیم و نصب کردیم روی کامپیوتر. یک ماه باهاش ور رفتم و بالاخره خم و چمش دستم آمد. یک بار شروین آمد خانه‌مان و یک عکس از کردان ریخته روی فلاپی دیسک و گفت بیا کرم بریزیم توی عکس. کردانِ ابری با درخت‌های کم‌رمق. قشنگی فوتوشاپ این است که آدم می‌تواند هر المانی که دلش بخواهد را مثل یک طلق بی‌رنگ اضافه کند به عکس. لایه روی لایه. همین کار را هم کردیم. اول افتادیم به جان آسمان. یک لایه آسمان آبی اضافه کردیم بهش. بعد هم یک لایه برف اضافه کردیم به تپه‌ها. فک شروین آمد پائین و دائم می‌گفت فوتوشاپ لامصب. بعد مثل کفتر جلد پرید خانه‌شان و با یک فلاپی دیگر آمد. عکس یک دختر بلوند بود که پشت سرش تابلوی دراز هالیوود دیده می‌شد. تاپ قرمز کوتاهی تنش بود با یک دامن چین‌دار. که آن هم دست بر قضا کوتاه بود. کلا توی لباس کم‌کاری کرده بود. شروین صدایش می‌کرد مادونا. دور عکس را بریدیم و مادونا را از لس‌آنجلس آوردیم کردان. یک لایه‌ی جدید. شروین اصرار داشت که لباس‌هایش را دربیاوریم. برایش توضیح دادم که من فقط بلدم لایه اضافه کنم. کم کردن لایه و لباس کار من نیست. به همان وصف‌العیش نصف‌العیش راضی شد. بعد یک لایه چمن اضافه کردیم به زیر پای مادونا. و همین‌طور لایه پشت لایه. فقط این وسط یادمان رفت که دکمه‌ی سیو را بزنیم. نفهمیدم چی شد که برق‌ خانه سکته‌ی خفیفی زد و چراغ‌ها و مانیتور خاموش و روشن شدند. خود کامیپیوتر هم انگار که آروغ بعد از کباب زده باشد، یک لحظه نفسش رفت و ری‌بوت شد. عکس پرید. مبهوت شدیم. کامپیوتر که روشن شد، درست مثل کسی که دنبال عزیزش بگردد، با عجله فوتوشاپ را راه انداختیم و عکس را باز کردیم. یک کردان بی‌رمق ابری. نه مادونا بود. نه آسمان آبی. نه چمن. نه هیچ. همه‌ی لایه‌ها با هم پاک شده بودند. آمدیم دوباره مراحل را تکرار کنیم. نشد. اصلا به خوبی بار اول درنیامد. همه چیز زشت و مصنوعی شد. شروین خیلی دمغ فلاپی‌اش را از شکاف کامپیوتر کشید بیرون و گفت: مادونا رفت.

من صد سال بعد از آن هم با فوتوشاپ کار کردم. اول از همه یاد گرفتم که با هر دم و بازدم یک بار عکس را سیو کنم. دوم فهمیدم که چقدر فوتوشاپ شبیه به بودن آدم‌ها در زندگی‌ام است. سال 68 مادربزرگم برای یک ماه با ما زندگی کرد. ناخوش احوال بود. یک شب هم حالش بد شد و پدر و مادرم بردندش بیمارستان گلستان. همان‌جا سکته کرد و دیگر برنگشت خانه. مادرم چند بار ثانیه‌ی آخرش را توصیف کرد که گفته: بگیر من رو… دارم می‌رم. و خب، رفت. آن یک ماهی که با ما بود، مثل فوتوشاپ هزار لایه اضافه کرد به خانه‌مان. جایی که غذا می‌خورد. جایی که موهایش را اصرار داشت شانه کند و ببافد. جایی که نماز می‌خواند و پدرم از پشتِ سر آن‌قدر سربسرش می‌گذاشت تا بالاخره خنده‌اش می‌گرفت ونمازش را می‌برید و به پدرم می‌گفت نکن شیطان نماز‌بُر. همان یک ماه هزار لایه‌ی جور واجور اضافه کرد به زندگی و خانه. بعد هم درست مثل برق آن شب ، رفت. فردا صبح، برگشتیم به خانه‌ای که همه‌ی لایه‌های قشنگش را از دست داده بود. کردانِ ابریِ بدون مادونا.

فوتوشاپ به من یاد داد که آدم‌ها با آمدن‌شان و هر ثانیه بودن‌شان یک لایه اضافه می‌کنند به زندگی. و این کار را تا روزی که هستند ادامه ‌می‌دهند. تا این‌که بالاخره یک روز بروند. همه‌ی لایه‌ها تبدیل می‌شوند به خاطره. همه چیز می‌شود کردان ابری. رفتن، کریه‌ترین فعل زبان فارسی است.

 

سیصد و پنجاه و پنج

قدیم‌ها که کارگاه آلستوم کار می‌کردم، یک مامور تدارکات داشتیم که هفتاد و پنج سال را رد کرده بود. طهماسب. صدای خیلی ضعیفی داشت و هر بار که حرف می‌زد باید از رگ گردن بهش نزدیکتر می‌شدم تا صدایش را بشنوم. پنج تا بچه داشت و دوازده تا نوه. همیشه دو سوژه برای غر زدن داشت. یکی حسن اصلانی بود که دقیقه‌ی نود سفارش خرید گچ و میخ‌طویله و دسته‌ی بیل می‌داد. دومی هم زنش و بچه‌هایش و نوه‌هایش. همیشه نگران خرج خانه بود. نگران بچه‌هایش که زندگی‌شان روبراه باشد. اجاره خانه‌ی شهرام. قسط‌های بهرام. سرماخوردگی زنش و الخ. عصرها قبل از خانه رفتن، کارگرها را جمع می‌کرد و با هم چای کودنشان می‌خوردند و هلاکویی‌وار نصیحتشان می‌کرد. ته همه‌ی حرف‌هایش هم یک نتیجه‌ی اخلاقی داشت که زندگی مشترک باید امنیت و آرامش بیاورد وگرنه از این چای کودنشان هم بدتر است.

تئوری طهماسب این بود که روز اول که بشر ازدواج را اختراع کرده، هدفش تامین امنیت و آرامش بوده است. اما به مرور ازدواج از دست زوج‌ها درآمد و افتاد دست جامعه. دستخوش تغییرات شد و کاربری‌اش هم عوض شد. ماجرا مثل پراید است. وقتی که کره‌جنوبی آن را طراحی کرد، ماشین فوق‌العاده‌ای بود. تا این‌که افتاد دست سایپا و به این حال و روز افتاد. گاهی وقت‌ها بین رویا و عمل، زمین تا آسمان فرق وجود دارد. حالت عاطفی ازدواج فراموش شده و حالا فرآیند آن، یک فرآیند کاملا منطقی و قابل تبدیل به ریال است. درست مثل فرآیند ثبت یک شرکت با سهامی خاص.

خوبی طهماسب این بود که مفهوم امنیت و آرامش را برای کارگرها مخلوط نمی‌کرد. نظرش این بود که ازدواج‌ها بیشتر بابت امنیت شکل می‌گیرند. آدم وقتی قانونی اسمش را به اسم یک آدم دیگر گره کور بزند، ناخواسته صاحب امنیت می‌شود. امنیت عاطفی و مالی و مهمتر از همه امنیت و مصونیت در برابر جامعه‌ که قوانینش مثل چوب کاج هیچ رقمه خم نمی‌شود. اما این وسط اصولا آرامش، مقوله‌ی فراموش شده‌ای است. خودش می‌گفت که اساس زندگی‌اش روی امنیت بوده است. درست مثل مدیر‌عامل یک شرکت بزرگ که هر روز صبح ساعت هفت پشت میز شرکتش بوده تا دوازده شب.

طهماسب خودش هم مقصر بود. سال هشتاد و یک دخترش پذیرش دانشگاه گرفت و قرار شد برود آلمان. مجبورش کرد ازدواج کند، بعد برود. صرفا بابت امنیت دخترش. امنیت بابت این‌که توی کشور غریب تنها نباشد. همان مصونیت در برابر جامعه. یک سال و نیم نشده، یک شب اشتباه محاسباتی کردند و بادکنک سوراخ بوده و یک پسر قشنگ به خانواده‌شان اضافه شد. دختر، وسط کار کم آورد و درس را ول کرد و شوهرش هم آلمانی یاد نگرفت و سه نفری دست از پا درازتر برگشتند ایران. امنیت برقرار بود. اسم‌شان توی شناسنامه‌ی هم بود با پشتوانه‌ی مهریه و بکارت و پسر قشنگ‌شان. حالا آرامش هم بود یا نبود، خدا می‌داند.

جامعه ازدواج را دوست دارد. صرفا بابت امنیتی که با خودش می‌آورد. تیام یک مثال خوب دارد. می‌گوید چوب‌خط بهترین راه برای شمارش روزهای از دست رفته‌‌ی زندانی‌هاست. چهار خط افقی و یک خط مورب که آن چهار تا را قطع می‌کند و همه را بهم پیوند می‌زند. دسته‌های پنج‌تایی‌ای که قابل شمارش‌تر و قابل کنترل‌تر هستند. درست مثل مفهوم خانواده در جامعه. دسته‌بندی کردن و کنترل‌پذیرتر کردن آن‌ها. در واقع برقراری همان امنیت. اما خب، تکلیف آرامش چه می‌شود؟ جامعه، هیچ بهایی به آرامش درونی آدم‌ها نمی‌دهد. به نظر می‌آید که این قسمت ماجرا دست خود عشاق است. در واقع کل حرف طهماسب هم همین بود. این‌که آرامش درونی  بر امنیت بیرونی  اولویت دارد. وقتی که آرامش نباشد، آدم‌ها خطاکار می‌شوند و نهایتا امنیت بیرونی هم به فنا می‌رود.

خلاصه این‌که  امنیت و آرامش دو مقوله‌ی جدا هستند. هشدار که آرامش را نخراشی.

سیصد و پنجاه و چهار

مصطفی!

مرضیه را یادت هست؟ مرضیه، خواهر حسین صفری که سرِ خیابان غزنوی خانه داشتند. همان که می‌رفتیم خانه‌شان تا مشق بنویسیم. البته مرضیه مشق‌های صفری را می‌نوشت و ما هم مشق‌های خودمان را. زیر چشم هم زل می‌زدیم به مرضیه که چمباتمه زده بود روی دفتر و پیراهن یقه بازش، پرده از اسرار درونش برمی‌داشت. چقدر مشق نوشتن جذاب بود آن روزها. ده دوازده سالی از ما بزرگ‌تر بود. بعد هم جواد آمد خواستگاری و مرضیه عاشق و دلباخته‌ی جوادِ باهوش و خوش‌تیپ شد و رفتند زیر یک سقف. ترکیبی قشنگ‌تر از مرضیه‌ و جواد نبود. جمع همه‌ی خوبان. تا این‌که حسین آمد دبیرستان شهدا و دوباره همکلاس شدیم. بهمان گفت که مرضیه جدا شده و یک آرایشگاه زده پشت خانه‌ی غزنوی و مو رنگ می‌کند و ابرو برمی‌دارد و سالی یکی دو عروس‌ را آماده‌ی جهاد می‌کند.

مصطفی!

جدایی این دونفر عجیب بود. چند ماه پیش، تمام ماجرا را برای تیام گفتم. بهش گفتم روزی که مرضیه رفت کیانپارس پیش جواد، حسین از این‌که باید خودش مشق بنویسد کفری بود. البته من و تو هم دلایل خودمان را برای ملال داشتیم. بعد نطق بلند بالایی کردم برای تیام که روزگار بد شده و آدم‌ها زود حوصله‌شان از هم سر می‌رود و تنوع‌طلب شده‌اند و بلاه بلاه. حتی توی تلگرام یک پیام فورواردی نشانش دادم جهت اثبات. زیر عکس پیرمرد و پیرزنی نوشته بود که قدیم‌ها چیزی که خراب می‌شد را تعمیر می‌کردند اما این روزها آن را می‌اندازند دور و جدیدتر آن را می‌خرند. مثل رابطه‌ها. خیلی خرسند بودم از این مثال خودم.

مصطفی!

تیام زد توی برجکم. از ریشه با من و پیام فورواردی‌ام مخالف بود. می‌گفت مشکل آن‌جاست که عموما هوش و زیبایی، نقطه‌ی اتصال آدم‌هاست و نه خرد. می‌گفت ما عاشق زیرکی و قشنگی همدیگر می‌شویم. که خب اشکالی هم ندارد. اما حواسمان نیست که زیرکی و زیبایی منابع محدود جذابیتند. گذر زمان آن‌ها را منقضی می‌کند و پرت‌شان می‌کند توی دیگ عادت. عادت، بی‌حوصلگی می‌آورد. در واقع هوش و زیبایی یک کاسه حلیم خوشمزه است که بالاخره تمام می‌شود و خلاص. اما خردمندی درست مثل نیلوفر وحشی است. دائم رشد می‌کند و هر روز آدم را شگفت‌زده می‌کند که چطور چهره‌ی سرد دیوار‌های سیمانی را پوشش می‌دهد و دنیا را قابل دیدن می‌کند. خرد، عادت نمی‌شود.

مصطفی!

تیام می‌گفت البته ما حق داریم که دنبال خرد نباشیم. چون همان‌قدر که خردمند بودن سخت است، دیدن خرد هم مشکل است. شاید هم فقط با خرد است که می‌شود خرد را دید. خودمان هم نمی‌دانیم. فقط به این نتیجه رسیدیم که اگر لیبیدو با خرد تحریک شود، پایانی بر آن نیست. سوخت لایزال و ستون نگهدارنده‌ی عشق است. ایثار در عشق صرفا خردمندی می‌خواهد. آدم خردمند ایثار می‌کند، نه لزوما آدم زیبا و زیرک. اما خب، خرد داشتن و خرد دیدن تمرین می‌خواد. درست مثل ورزش کردن مداوم برای زیبا شدن جسم. یا کار کشیدن از مغز برای تقویت سلول‌های خاکستری. خرد هم تمرین می‌خواهد. تنها اشکال کار این است که نه کتابی برای آن داریم و نه معلمی که کلاس بگذارد و نه حتی باشگاهی که بتوانیم در آن دمبل بزنیم. پس تلاش برای خرد را دور می‌زنیم و قناعت می‌کنیم به زیبایی و زیرکی و عادت و اعتراض به این‌که عشق افسانه است.

مصطفی!

تیام کانسپت قشنگی را گفت. گفت که درون آدم، آینه و کپی کائنات است. یک فضای بی‌انتها و وسیع که هیچ خبری از ته آن نیست. عشق هم دورترین ستاره‌ی این جهان هستی است و خرد تنها وسیله‌ای که آدم را می‌تواند به سلامت به آن برساند. وسیله‌ای که پیدا نیست و رسیدن به آن به اندازه‌ی رسیدن به خود عشق سخت است. اما لذت‌بخش. برای همین است که می‌گویند منجم‌ها تنها کسانی هستند که به شغل خودشان عشق می‌ورزند. و حتی به حدی می‌رسند که شعارشان می‌شود: ما گام و گذر را به رسیدن نفروشیم.

 

سیصد و پنجاه و سه

کیشلوفسکی سال 1981 یک فیلم جذاب ساخته به اسم بخت کور. داستان یک دانشجوی پزشکی به اسم ویتک. فیلم یک صحنه‌ دارد که توی ایستگاه قطار پرشده و ویتک می‌دود دنبال قطاری که تازه راه افتاده و می‌خواهد سوار شود. کیشلوفسکی سه بار این صحنه را در طول فیلم تکرار می‌کند. یک بار به قطار می‌رسد. یک بار نمی‌رسد و پلیس دستگیرش می‌کند. یک بار هم به قطار نمی‌رسد و همان‌جا می‌افتد توی مسیر عاشقی. قشنگ‌ترین قسمت قضیه این است که هر بار فرجام ویتک متفاوت است. در واقع کیشلوفسکی سه بار به عقب برمی‌گردد و سه بار به ویتک شانس‌های مختلف زندگی را می‌دهد. هم به ویتک و هم به جهان پیرامون ویتک.
حالا کیشلوفسکی به کنار. سر کوچه‌ی ما یک بستنی‌فروشی هست که صد هزار طعم مختلف بستنی دارد. از طعم نارگیل و خیار بگیرید تا طعم سوسیس و مقوای بازیافتی. آدم پایش را که توی دکانش می‌گذارد، رایحه‌ی سردرگمی می‌زند زیر دماغش. بابت همین، صاحب دکان همان دم در، یک قاشق پلاستیکی پکیده می‌دهد دست آدم و اجازه می‌دهد طعم بستنی‌ها را امتحان کند تا هر کدام را که دوست داشت بخرد. همان‌کاری که کیشلوفسکی با ویتک کرد. حق انتخاب.
پروردگارا. مخاطب خاص این دو پاراگراف، ذات مقدس شما بود. خط تولید نسل‌های بعد را مجهز کن به یک قاشق پلاستیکی پکیده. مثل کیشلوفسکی. مثل بستنی‌فروشِ سر کوچه‌ی ما. لطفا.

سیصد و پنجاه و دو

یک رفیقی دارم که عاشق گل و گیاه و دار و درخت است. سه ماه پیش افتاده بود به جان گلدان‌های حیاط خانه‌اش. قلمه‌های رز را کرده بود توی خاک. خاک‌شان را عوض کرده بود. پیوند زده بود. تکثیر کرده بود. و خلاصه حیاتِ حیاط  را کن‌فیکون کرده بود. دم غروبی یک کاکتوس مکزیکی و یک شاخه یاس شیرازی مانده بود روی دستش. نگاه کرده و دیده که فقط یک گلدان برایش باقی مانده است. بعد هم حوصله‌اش نکشیده تا یک گلدان دیگر بخرد. به هر حال آدم‌های عاشق هم ممکن است یک وقت‌هایی خسته شوند. بعد زیر لب گفته به جهنم و هر دو تایشان را کاشته توی همان یک گلدان باقی‌مانده. یک یاس شیرازی و یک کاکتوس مکزیکی. سینه به سینه. ترکیب غریبی بوده. انگار که مثلا محمد‌علی کلی با پروین اعتصامی ازدواج کند. یک ماه که گذشته، حال هر دو تایشان خراب شده. یکی‌شان هفته‌ای یک روز آب می‌خواسته. آن یکی استسقاء داشته و دائم طلب آب می‌کرده. یکی‌شان آفتاب مستقیم می‌خواسته. آن یکی دائم ویار سایه داشته. کاکتوس دلش می‌خواسته پهن بشود و یله بدهد. یاس دلش می‌خواسته مثل میمون از دیوار حیاط بکشد بالا و ببیند آن‌جا چه خبر است. کاکتوس همش بهانه‌ی توی خانه را می‌گرفته. یاس دائم غرِ هوای آزاد را می‌زده. خلاصه این‌که بعد از یک ماه، رفیقِ ما دیده که هر دو نفرشان خموده شدند و حال و حوصله و رمق ندارند و رنگشان پریده. یک جورهایی بدن‌شان بوی » گند بزنند به این گلدون» گرفته است.

رفیق من هم فارسی بلد است، هم انگلیسی و از این دو تا بهتر، زبان نباتی. رفته یک گلدان جدید خریده و جدای‌شان کرده. هر کسی سیِ خودش.  یکی‌شان کنار دیوارِ آفتاب‌گیر و هفته‌ای هفت روز آب. آن یکی هم پشت پنجره و هفته‌ی یک بار یک جرعه آب. دیشب رفته بودیم خانه‌شان. حال هر دو نفرشان خوب بود. یاس و کاکتوس. یاس کشیده بود بالا. کاکتوس پت و پهن شده بود. سبز شده بودند و هزار شاخه‌ی جدید ازشان زده بود بیرون. در واقع درکِ بهار کرده بودند. بهتر از همه این‌که ترکیب جداگانه‌شان خانه را کرده بود بهشت مصور. یاس شیرازی خوشحال. کاکتوس مکزیکی خوشحال. خدای حیاط خوشحال‌تر. خلاصه این‌که چه خوب که محمد‌علی و پروین با هم ازدواج نکردند. وگرنه نه پروین شعرهای قشنگ می‌گفت و نه محمد‌علی می‌توانست با مشت، جلوبندیِ جو فریزر را پائین بیاورد. لزوما که ترکیب چیز‌های خوب، نتیجه‌ی خوب نمی‌دهد.

سیصد و پنجاه و یک

دو هفته‌ پیش همکارم برای ناهار یک غذای پر از سیر و پیاز و گوشت آورده بود سر کار. نصفش را خورده بود و باقی‌اش را گذاشته بود ته یخچال، آن‌هم توی یک ظرف بدون در. هفته‌ی پیش یخچال، بوی گند گرفته بود و درش را که باز می‌کردیم انگار نبش قبر کرده‌ایم. منشی‌مان افتاد به تقلا تا راهی پیدا کند و قبل از این‌که بوی تعفن تلفات بگیرد، آن را از بین ببرد. آخر سر هم رفت از بقالی آن‌ور خیابان دو تا بوگیر خوب خرید و انداخت ته یخچال. امروز بعد از یک هفته با خیال راحت می‌توانیم در یخچال را باز کنیم و هم‌زمان نفس هم بکشیم. هیچ بویی نمی‌دهد. مدیون بوگیر یخچالیم. افشینِ خواننده، یک آهنگ وزین و معروف داشت به اسم «دیگه ازت بدم می‌آد». توی مصرع چهارم می‌گفت: «عطر نبودنت رو، رو لحظه‌هام بپاشم».  هر بار که به این‌جای آهنگ می‌رسیدم، مغزم قفل می‌کرد. با خودم فکر می‌کردم اصولا بودن، با خودش عطر می‌آورد و ترکیبِ «عطرِ بودن» کاملا منطقی است. اما هیچ وقت نمی‌فهمیدم که عطرِ نبودن یعنی چی. چطور می‌شود که نبودن چیزی، عطر داشته باشد. اما حالا می‌دانم. دقیقا همین بوگیرها، مصداق جاری کردن حسِ عطر نبودن هستند. عطرِ نبودن ظرف پر از سیر و پیاز و گوشت. تمام تلاشم را کردم که نیچه‌طور این موضوع را تراش فلسفی بدهم. اما نشد. فقط می‌توانم بگویم که عطر نبودن ترکیب صحیحی است. همان چیزی که انگلیسی‌ها می‌گویند: no news is good news. چیز‌های خوب، عطر بودن دارند و چیزهای متعفن با نبودشان، عطر نبودن می‌دهند. ما به عطر نبودن هم راضی هستیم.

سیصد و پنجاه

هفت هشت سال پیش، یک طوفان ناجور آمد و خیلی ددمنشانه چند تا ایالت جنوب مملکت را لت و کوب کرد. تمام ابرهای سیاه دنیا، انگار که کنفرانس داشته باشند، جمع شده بودند بالای شهر ما. رنگ آسمان شده بود دو پرده تیره‌تر از سیاهِ پرکلاغی. باد و تگرک و باران و رعد‌برق. درست مثل مانور آزمایشی روز واقعه. این وسط یک گردباد وحشی هم آمد و دو تا از اتوبان‌های بزرگ را مثل کاهو جوید و رفت وآمد را مختل کرد. نتیجه این شد که برای یک هفته، تردد تانکرهای سوخت تعطیل شد و قحطی بنزین آمد. همین ماجرا باعث شد تا اهریمنِ درون جامعه برای زمان کوتاهی، تُک دامنش را بزند بالا و حقیقت خودش را نشان بدهد. برای اولین بار پمپ‌بنزین‌ها صف را تجربه کردند. صف ماشین‌ها با راننده‌های عصبانی. بوق‌های ممتد. فحش‌های اف‌دار. داد و فریاد وگلاویز شدن. اتفاقاتی که پمپ‌بنزین‌های ملوس، هیچ وقت به چشم خودشان ندیده بودند. بخش خصوصی هم تور انداخته بود و از آب گل‌آلود ماهی می‌گرفت و قیمت بنزین را دوبرابر کرد. فقط کم بود که حضرت اسرافیل از لای ابرهای سیاهِ پرکلاغی سراسیمه بیاید بیرون و در صورش بدمد و داد بزند که «کات بابا، کات». اما خب، این اتفاق نیفتاد. ابرها خودشان رفتند کنار. طوفان گرفت خوابید. راه و ترابری اتوبان‌های جرخورده را به سرعت درست کرد و سیل تانکرها، روانه‌ی شهر ما شد. قیمت بنزین آمد پائین. صف تمام شد. مردم دوباره خندیدند و موقع پر کردن باک‌هایشان به هم بفرما می‌زندند. خلاصه این‌که خورشید آمد بیرون و همه جا نورانی شد.
چند روز پیش با تیام حرف تاریکی و روشنایی بود. می‌گفت که آدم‌ها عموما توی تاریکی شبیه به هم می‌شوند. بعد هم لای حرف‌هایش گفت که «انسان‌ها در تاريكي و پريشان‌حالي، همه مي‌توانند قاتل، ظالم و جاني باشند». بعد به این نتیجه رسیدیم که تاریکی محک انسان است. وگرنه هیچ‌کس را بابت فرشته بودن زیر نور آفتاب، به بهشت نمی‌برند. تیام می‌گفت آدم‌هایی که به جز دیدن و دیده شدن ابزار دیگری ندارد، قدرت تفکیک کردن و منفک شدن هم ندارد. و این دقیقا همان گم‌شدن در توده است. توده‌ای که بوی یکسانی دارد و زیر آفتاب لبخند می‌زند و موقع تاریکی توی صف بنزین، زیباترین فحش‌های جهان را نثار راننده‌ی جلویی می‌کند. تهش هم یک جمله اسکار وایلد گفت که «یك نقاب به دست هركس بده و حقيقت را بشنو». من با تیام و اسکار موافقم. تاریکی محک انسان‌هاست.

سیصد و چهل و نه

تابستان چند سال پیش از سرِ جوگیریِ مفرط، سوار ترن هوایی شدم. در واقع بار اول و آخرم بود. یک ماشین زرد و جمع و جور که هشت نفر آدم جا می‌گرفت. نشستیم و مامور ترن آمد و کمربند‌ها را کنترل کرد تا مطمئن شود موقع برگشت هم هشت نفر هستیم و  کسی وسط راه، رهسپار معراج نمی‌شود. بعد هم رفت توی کابینش و یک دکمه را زد و ما مثل تیر رها شده از کمان شلیک شدیم جلو. ما را برد بالا. بعد با سرعت هزار کیلومتر شوت کرد پائین. بعد پیچید چپ و راست. بعد آویزان‌مان کرد. بعد یک جایی نزدیک آسمان هفتم برای لحظه‌ی نگه داشت. بعد دوباره شوت شد پائین. آنقدر سریع مختصات‌مان جابجا می‌شد که روده و معده و پانکراس‌مان مثل کلاف کاموا در هم گره خورد. آخر سر بعد از این همه بالا و پائین رفتن و چپ و راست شدن، نهایتا برگشت سر جای اول‌ و پیاده‌مان کرد. از نظر آدم‌هایی که روی زمین بودند و ما را تماشا می‌کردند، ماجرا فقط بوی بیهودگی می‌داد. این‌که کمتر از یک دقیقه با آن سرعت  حرکت کردن و نهایتا پیاده شدن سر جای اول. اما برای ما هشت نفر، ماجرا فرق می‌کرد. آن یک دقیقه نشستن توی ترن هوایی برای من یک سال طول کشید. یک سال پر از احساسات جورواجور که توی ده سال زندگی روی زمین آن را نمی‌توانم تجربه کنم. ترس. هیجان. شوق. فحش. پشیمانی. لذت. همه با هم. درست مثل عصاره آکالیپتوس که یک شیشه‌ی کوچک آن می‌تواند یک بشکه‌ی 220 لیتری آب را معطر کند.

من یک رفیق مجازی دارم که همیشه این‌جا ازش می‌نویسم. مثلا اسمش را می‌گذاریم تیام. یک بار برایم نوشت که زندگی به خودی خود، هیچ چیزی ندارد. توالی یک سری اتفاقات تکراری و روزمره. حتی اگر رئیس‌جمهور یک کشور هم که باشی، باز هم درگیر تسلسلی. هر روز صبح باید پای پنجاه نامه‌ی مهم را امضا کنی. روزی بیست بار با مهم‌ترین آدم‌های مملکت جلسه بگذاری. روزی ده بار میکروفون را فرو کنی توی حلقت. همه‌ی این اتفاقات هم تکراری‌اند. چون ظاهر زندگی یک سری اتفاقات تکراری‌ است. حالا وای به حال ما مردم معمولی. مثلا خود من. پیدا کردن دو روز متفاوت در طول زندگی‌ام، کار حضرت فیل است. تکرار مکررات. اما تیام معتقد است که زندگی را باید ترجمه کرد. می‌گوید که زندگی در واقع مثل نور آفتاب است. بی‌رنگ. وقتی از پنجره می‌تابد روی دیوار ما، رنگ دیوار همان است که بوده. هیچ فرقی نمی‌کند. اما وقتی منشور سر راهش باشد، آن را به هفت رنگ تجزیه می‌کند و می‌پاشد به دیوار. در واقع ترجمه‌ی روح بی‌رنگ و تکراری افتاب به هفت رنگ مهیج.

گمان کنم زندگیِ ترجمه نشده و عادی  می‌تواند به کسالت‌باری ایستادن روی سکوی بتنی جلوی ترن‌هوایی باشد. تا این‌که اتفاقی بیفتد و مجبور به سوار شدن شویم. ولو برای یک دقیقه. درست مثل همان زمان کوتاهی که از لای منشور رد می‌شویم و تجزیه و ترجمه می‌شویم. تیام این‌ها را در ستایش عشق می‌گفت. این‌که آدم تجزیه نشده، زندگی‌اش همان تسلسل بیهوده است. اما وقتی یک جایی جرات کرد و رفت لای منشور، آن‌وقت می‌فهمد که خودِ بی‌رنگش، چقدر می‌تواند رنگی باشد. این‌که کمتر از یک دقیقه سوار ترن هوایی شدن، بیشتر از ده سال زندگی روی زمین به آدم تجربه می‌دهد. تجربه زندگی کردن. تجربه‌ی پیدا کردن احساساتی که فقط با بالا و پائین شدن به دست می‌آیند. یا همانی که تیام می‌گفت. آدم ملغمه‌ای از احساسات است که در روال عادی زندگی باهم ترکیب شده‌اند و رنگ‌شان دیده نمی‌شود و حس‌شان نمی‌کنیم. باید آن‌ها را تجزیه کرد تا دیوارمان رنگی شود. همان که حضرت حافظ می‌گوید: عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید | ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. دقیقا همان. دم تیام گرم.

سیصد و چهل و هشت

مسعود بهنودِ درون من یک‌هو بیدار شده و یاد یک خاطره‌ی بی‌اهمیت افتاده. تعریفش کنم و بروم ردِ کارم. کلاس دوم دبیرستان، یک معلم پرورشی داشتیم که کت قهوه‌ای راه‌راه می‌پوشید و هر روز ریش پرپشتش را مثل چمن‌های پارک ملت، مرتب می‌کرد. بی‌نهایت خوش‌اخلاق و دوست‌داشتنی بود. جوری که بیشتر بهش می‌آمد معلم ادبیات باشد تا پرورشی. خیلی وقت‌ها موقع زنگ‌تفریح، می‌نشست لبه‌ی باغچه‌ و بچه‌ها هم انگار که مورچه‌ها دور قطره‌ی مربای آلبالو جمع شده باشند، حلقه‌اش می‌کردند. جوک‌های بهداشتی و احکام جنابت و پند و خاطرات سفر و حدیث و الخ. درست همان کاری که دائی‌جان ناپلئون توی مهمانی‌ها می‌کرد. یک بار رضا عباسی، افسار حرف دائی‌جان را  کج کرد و برد سمت شیرینی گناه و دوست‌دختر و  دبیرستان نظام‌وفا. دائی جان  هم لب پائینش را خیلی ظریف گاز گرفت که یعنی حیا کن بی‌حیا. بعد هم ولتاژ نصیحت را برد بالا. یک خط قرمز و کلفت کشید دور دبیرستان نظام‌وفا و دوست‌دختر و گناهان شیرین و همه را گذاشت توی لیست افعال سیاه. بعد که احساس کرده بود هنوز قلب‌مان به اندازه‌ی کافی زلال نشده، یک تبصره هم اضافه کرد. این‌که فکر کردن به فعل گناه هم، گناه دارد. در واقع حرفش این بود که خیال‌ هم مساله دارد. رضا عباسی مثل ماستی که به دیوار مالیده شده باشد، سُر خورد و نشست روی زمین و گفت که یعنی حتی فکر کردن به لیلا هم گناه دارد؟ که بعد دائی‌جان گیر داد که لیلا کی هست و شلوغ شد و افسار خرِ بحث ول شد و توی شلوغی خنده‌ی بچه‌ها گم شد.

دقیقا امروز یاد دائی‌جان افتادم. این‌که چقدر دوستش داشتیم. آدم وقتی که کسی رادوست داشته باشد، لاجرم حرف‌هایش را هم دوست دارد و قبول می‌کند. بعد با خودم فکر کردم که من با لیست افعال سیاهش کاری ندارم. اما بی‌انصافی است که با خیال آدم‌ها کار داشته باشیم. گمان کنم زندگی حقیقی آدم‌ها، بیشتر در دنیای درون‌شان اتفاق می‌افتد تا دنیای بیرون. تنها جایی که دکوراسیون و چیدمان و قوانین آن دست خودش است. تنها جایی که جرات دارد فکر‌های کثیف و شیرینش را بی دغدغه بگذارد روی میز و جلا بدهد. درست مثل یک قاتل بی‌تجربه که شب به شب ته پستو، چاقوهایش را می‌مالد تا براق شوند. بعد دائی جان می‌گفت که فکر به گناه هم گناه دارد. درست مثل این‌که کلانتر بیاید و تنها سینمای شهر را تعطیل کند. شدنی نیست. همه‌ی ما فکرهای ناهنجار داریم. لیست آدم‌هایی که متنفریم ازشان. لیست آدم‌هایی که دوست داریم لااقل یک بار لپ‌شان را یواش گاز بگیریم. لیست فتیش‌های عجیب. لیست آرزوهای نامعمول. کنار این‌ها یک رگ کلفت ترس و نگرانی هست که همه‌ی المان‌های این لیست را توی همان پستوی تاریک قایم می‌کند. تنها چیزی که می‌ماند، همان خیال است. دائی جان، تو را به خدا آخرین سینمای شهر را تعطیل نکن.