بـــی‌دلـــیـــل

فشنگ‌هام تموم شد.چراغا رو خاموش کن، بیا بغلم

سیصد و چهار

یک روزهایی وجود دارد که درد نوشتن می‌افتد به جانم اما هیچ چیز برای نوشتن ندارم. روی هر چیزی که دست می‌گذارم، یا خودم آن را نوشته‌ام یا مسعود بهنود خاطره‌ای ازش دارد یا الهی قمشه‌ای تبدیلش کرده به فلسفه و توی یکی از میلیون‌ها سخنرانی‌اش آن را گفته است. اما خب، هوس نوشتن، مثل بچه‌ی سه ساله‌ی زبان‌نفهمی است که وسط تابستان خرمالو می‌خواهد. این‌ها را قدیم یک‌بار گفته‌ام. نوشته بودم که شاید تقصیر شغل من است که حرفی برای گفتن ندارم. ماهیت شغل من وصل است به ریاضیات که آن‌هم از بتن خدشه‌ناپذیرتر است. فرمول مساحت دایره از دوران هابیل به این طرف، عوض نشده است. آرزو دارم یک روز صبح موقع صبحانه خوردن، تلویزیون لای خبرهای هواشناسی، خبر عوض شدن فرمول دایره و مربع را هم بدهد. لااقل می‌توانم یک پاراگراف درباره‌اش بنویسم.
اما خب. فرمول‌ها ثابتند. آدم‌هایی که هر روز می‌بینم، هم ثابتند. حتی آدم‌هایی که تا حالا ندیدمشان هم ثابتند. مثلا دو ساعت دیگر جلسه‌ دارم با چهار نفر مهندس شهرداری. چهار نفر آدم جدید که تا حالا عکس‌شان را هم ندیده‌ام. اما از حالا می‌شناسمشان. مهندس‌های شهرداری همه مثل هم هستند. شلوارهای کرم رنگ با پیراهن چهارخانه می‌پوشند. از بالای عینک طبی نگاه می‌کنند و همه‌ی جمله‌هایشان با اکچولی شروع می‌شود. از همین آدم‌هایی که جسم‌شان در ساختمان شهرداری است و روحشان سمت خلیج مکزیک، کنار ساحل حمام آفتاب می‌گیرد. بابت همین هم آدم‌های بی‌روحی هستند. مثل خیلی آدم‌های دیگر که گرفتار روزمرگی‌اند و جسم و روح‌شان از هم دور افتاده است.
اصلا فکر کنم همین جدایی روح از بدن (و نه جدایی نادر از سیمین- سلام اصغر)، عامل گرفتاری است. نه ثبات فرمول‌ها. قدیم‌ها صدا و سیما یک برنامه‌ی تلویزیونی داشت که برای بچه‌ها پخش می‌کرد. اسمش را گذاشته بودند کار و اندیشه. دو تا پسر پکیده که یکی‌شان کار بود و آن یکی اندیشه. کل هدف برنامه این بود که بگوید فقط در صورتی که این دو تا با هم باشند، به هدف می‌شود رسید. مفهوم درستی بود که با کیفیت افتضاحی نمایش داده می‌شد. همان مفهومی که من و کارمندهای شهرداری و خیلی‌های دیگر کاملا آن را نادیده گرفتیم. این‌که جسم‌مان با چشم‌های بی‌فروغ چکش می‌زند و روح‌مان جای دیگری دارد ساز خودش را می‌زند. البته تقصیر ما که نیست. یک فلوچارت منسجم تعریف شده است که آدم‌ها از مربع بالای آن زندگی‌شان را شروع می‌کنند و کلا سه یا چهار مسیر از پیش تعریف شده هم بیشتر ندارد. ته همه‌ی این مسیر‌ها هم به دایره‌ی پایان می‌رسد. فلوچارتی که پر است از قوانین و قرارداد‌های من‌درآوردی خودمان. اما این وسط یک سری آدم جذاب و جسور هستند که از همان روز اول فلوچارت را تا می‌کنند و می‌اندازند توی دستشویی و سیفون را می‌کشند. روح‌شان را با طناب می‌بندند به بدن‌شان و چند گره‌ کور هم می‌زنند که هیچ‌وقت باز نشود. همین‌ آدم‌هایی که ما و کارمندان شهرداری، رد پر رنگ زندگی‌شان را از پشت پنجره‌های فلوچارت می‌بینیم و نچ‌نچ می‌کنیم.
خلاصه این‌که دو ساعت دیگر با چهار آدم خوب اما بی‌روح جلسه دارم. احتمالا همان اول جلسه ازشان می‌پرسم که روح‌شان کجا رفته که مال خودم را هم بفرستم پی‌شان تا لااقل آنجا با هم خوش باشیم.

Advertisements

سیصد و سه

سه روز است که دردِ گردن امانم را بریده است. سالی دوبار گردنم که انگار نذر داشته باشد، همین بلا را سرم می‌آورد. صبح بیدار می‌شوم و می‌بینم که خشک شده و مثل لولای روغن‌نخورده‌ی در خاور نمی‌چرخد. هر کس صدایم می‌کند، مجبورم مثل فیل تمام هیکلم را بچرخانم، آخی کنم و با چشم‌های تنگ شده بگویم: ها؟ چیه؟ بدنم هم به یک سمت نشست می‌کند و کج می‌شوم. همه‌ی این‌ها بابت همین گردن‌درد است. وقت‌هایی که درد نیست، حواسم نیست که گردن دارم و اصلا حسش نمی‌کنم. انگار سالی دوبار درد می‌گیرد تا صرفا اعلام وجود کند. البته گمان کنم کانسپت درد همین باشد. لااقل یکی از کانسپ‌های آن. یک جورهایی انگار درد و رنج ابزار یادآوری هستند. پدرم یک مثال مشخص دارد که همه‌ی خاندان‌مان آن را حفظ است. می‌گوید ماهی تا وقتی که توی حوض شنا می‌کند، نمی‌فهمد چقدر خیس است. وقتی می‌فهمد که از آب پرت شود بیرون. همان کانسپت درد و رنج. همان رنج بی‌آبی که عامل آگاهی ماهی است. تازه می‌فهمد که چقدر خیس بوده و خودش خبر نداشته. یا من می‌فهمم گردنِ بدون درد چقدر خوب بوده و نمی‌دانستم. یا درد فراق که اهمیت بودن دیگری را به آدم یادآوری می‌کند. یا مثلا این‌که جهان هستی، سالی دوازده بار به زن‌ها، زن بودن‌شان را یادآوری می‌کند. آن‌هم با درد. حالا این‌که چرا جهان هستی این‌قدر غیرمتمدنانه ارزش‌ها را یادآوری می‌کند، الله اعلم.
خلاصه این‌که من با درد کنار آمده‌ام و آن را می‌گذارم به حساب هزینه‌ای که بابت خودآگاهی باید پرداخت کرد. به هر حال آگاهی مقوله‌ی گران‌قیمتی است و لامروت ربطی به ژنتیک ندارد و صرفا اکتسابی است. فقط باید دردش را کشید. درد گردن. درد تنهایی. درد تاریکی. نیمه‌ی پر لیوان را نگاه می‌کنم. راه دیگری هم ندارم. این‌که در روزهای درد، امید به روزهای بی‌دردی می‌بندم. بی‌دردی قابل حس نیست الا با درد کشیدن. لذت بی‌دردی، فقط با درد شکل می‌گیرد. مثلا این‌که من فردا بیدار بشوم و گردنم درد نکند. راحت بتوانم با ماشین دنده عقب بگیرم و مثل جغد گردنم را هزار درجه بچرخانم. سه روز قبل همه‌ی این‌کارها را می‌کردم. اما بدون آگاهی. بدون لذت.
خلاصه این‌که سیستم آموزشی جهان هستی، کمی قدیمی و خشن است و برای تزریق آگاهی به شاگردهایش، راهی جز درد و رنج و کتک نمی‌داند. حالا بماند که گاهی وقت‌ها آدم زیر باد کتک، دارفانی را هم وداع می‌گوید. که البته لابد این درس آخر و امتحان آخر سال است. مردن جهت نشان دادن لذت زندگی.