بـــی‌دلـــیـــل

فشنگ‌هام تموم شد.چراغا رو خاموش کن، بیا بغلم

دویست و هشتاد و یک

هزار سال پیش سازمان مدیریت صنعتی دوره‌ی یک‌روزه‌ی آموزش مدیریت پروژه گذاشته بود برای مدیران جوان. رئیسم تصمیم گرفت تا من را بفرستد آن‌جا. البته من مدیر نبودم و رئیسم هم این را می‌دانست و مطمئن بود که هیچ آدمی با یک روز قرار نیست مدیر بشود. لابد فقط جهت خالی نبودن عریضه این تصمیم را گرفته بود. معلم‌مان یک زن لاغر و قشنگ و استرالیا درس‌خوانده بود. فامیلش شاکر بود. کلاس کسالت‌بار و ملال‌آوری داشت و از تمام هشت ساعت آن فقط خال لب شاکر یادم مانده و آن‌جایی که تلاش‌می‌کرد تا اهمیت هدف‌مندی را به مدیران جوان (به جز من) بفهماند. شاکر گفت که هدف‌مندی، ارزشمندترین گوهر هر سازمان است و مدیران باید هدفمندی را از زندگی شخصی‌شان شروع کنند تا بتوانند برای یک سازمان هدف‌گذاری کنند. بعد هم گفت کلا همه‌ی انسان‌ها باید هدف داشته باشند. از نمکی‌های دروازه غار بگیر تا فضانوردان ناسا. باقی حرف‌هایش هم کلا لای خمیازه‌های جانکاهم فراموش شده است.
پانزده سال از کلاس شاکر گذشته و هنوز بی‌هدفی، تاریکترین اطاق روح من است. گاهی وقت‌ها که می‌خواهم خودم را گول بزنم، آرزو‌هایم را به جای هدف به خودم قالب می‌کنم. اما خب، خودم هم خوب می‌دانم که آرزو و هدف از زمین تا آسمان با هم فرق می‌کنند. آرزو‌ها عموما برای رفاه حال و لذت خلق می‌شوند. درست مثل فتح قله‌اند. بابت لذت فتح، آدم خودش را له می‌کند تا برسد آن بالا. اما خب، پرچمش را که کوبید و نان و پنیرش را که خورد و دو تا عکس یادگاری که گرفت، باید سر خر را کج کند و برگردد پائین. یا برود قله‌ی بعد. آرزوها جای ماندن نیستند و تکراری می‌شوند. من همیشه آرزو داشتم دانشگاه بروم. مهندس بشوم. مهاجرت کنم. خانه بخرم. ماشین سفید داشته باشم. درخت گلابی وحشی توی حیاط پشتی‌ام داشته باشم. تک‌تک این قله‌ها را هم فتح کردم. اما هیچ کدامشان جای ماندن و به آرامش رسیدن نیستند. اما برعکس، هدف لزوما قله و جایی بلند نیست و می‌شود تمام عمر رادر آن با‌معنی زندگی کرد.
اشکال ماجرا این است که من خیلی دیر به فرق هدف و آرزو پی بردم. تازه فهمیده‌ام که تا الان فقط دنبال آرزوهایم دویده‌ام. بدون این‌که هدفی داشته باشم. درست مثل دیکتاتورها. مثل هیتلر و پینوشه. آرزوی تصاحب دارم. آرزوی رسیدن به این قله‌ها. بابت همین هم هست که هیچ دیکتاتوری به هیچ قله‌ای بسنده نمی‌کند و خوشحال نیست. بعد هم اسم این آرزوها را الکی می‌گذارند هدف. اما هدف عموما معنی دارد. دقیقا جایی است که آدم آنجا با امید زندگی می‌کند و صبح‌ها با امید بیدار می‌شود و می‌داند که اگر بمیرد، هیچ چیزی از دست نداده است. مثل جبار باغچه‌بان. مثل توران میرهادی.
لزوما این دیرفهمی تقصیر من تنها نیست. هیچ کس در تمام سال‌هایی که فونداسیون فکری من داشت شکل می‌گرفت، هدف‌گذاری را به شکل ارزش برایم تعریف نکرد. در عوض تا دلتان بخواهد جامعه، آرزوها را ارزش‌گذاری کرده. تحصیلات عالیه. تشکیل زندگی. سر و سامان داشتن. متمول بودن. که همه‌ی آن‌ها خوب است اما به شرط هدف داشتن. شاید بابت همین است که منِ مهندسِ مهاجرت‌کرده‌ با ماشین سفید و درخت گلابی وحشی، هنوز نتوانستم چراغِ اتاق تاریک درونم را روشن کنم. شاید بابت همین است که پولدارها و سیاستمدارها مشغول خوردن دنیا هستند. چون آرزوها تمام‌شدنی نیستند و جای ماندن هم نیستند. همان جایی که حرص را تعبیر می‌کنیم به تلاش.
خلاصه کاش شاکر را پیدا کنم. بهش بگویم که تازه بعد از این همه سال فهمیدم که فتح تمام قله‌های جهان، راه رسیدن به خورشید نیست. در واقع یک اتاق تاریک درون من هست که اگر کلید چراغش را پیدا کنم و روشنش کنم، احتمالا خودم را هم پیدا می‌کنم و می‌فهمم کجا ایستاده‌ام. دیگر لازم هم نیست دنیا را مثل سیب گاز بزنم و تمامش کنم و نیم ساعت بعد دوباره گرسنه باشم.

Advertisements

دویست و هشتاد

هفته‌ی قبل رفتم چشم پزشک و به دکترم گفتم جلوی مانیتور که می‌نشینم، انگار که فیلم هندی تماشا می‌کنم و اشک‌هایم سرازیر می‌شوند. فی‌الفور برایم نسخه نوشت و حالا عینکی بودن هم اضافه شده به هزاران هنر دیگرم. پارسال همین موقع‌ها یک چیزی نوشته بودم و اعتراض کردم به چند کارآموزی جوانی که استخدام کرده‌ایم. این‌که هر سوالی ازشان می‌پرسم، سرشان را می‌اندازند پائین با yes sir و no sir جوابم را می‌دهند. یک جور رابطه‌ی پدر و فرزندی حاکم شده بود بین‌مان. حتی مطمئنم اگر بهشان بگویم سوئیت هارت، دارلینگ یا حتی مای لاو، بهشان برنمی‌خورد و آن را می‌گذارند به حساب محبت پدرانه‌ام. بعد به این نتیجه رسیدم که پیر شده‌ام و از لیگ دسته‌ی یک، سُر خورده‌ام به لیگ دسته‌ی دو. حالا این هفته عینک هم اضافه شده به ماجرا. هر کس که می‌آید توی اتاق و کاری دارد، از بالای عینک نگاهش می‌کنم. کرک و پرش می‌ریزد. ترس هم اضافه شده به احترامِ سن و سال. قیافه ام شده شبیه علی‌یاری که هندسه‌ی فضایی درس‌مان می‌داد. از بالای عینک که نگاه می‌کرد، خودمان را خیس می‌کردیم. شده‌ام علی‌یاری زمانه‌ام. بدتر از آن امروز صبح، چهار دقیقه دنبال عینکم گشتم تا بالاخره فهمیدم روی چشمم است. همان جوک خُنُکی که سکانس ثابت تمام سریال‌های مزخرف صدا و سیما است و قرار است آدم را بخنداند. اما خب، اصلا ماجرای خنده‌داری نبود. معلوم است در عرض همین یک هفته عادت کرده‌ام به عینک. این‌که دیگر سنگینی‌اش را روی دماغ و دو تا گوشم حس نمی‌کنم و نمی‌دانم با آن پانزده‌ سال در زمان به جلو رفته‌ام. چیزی که روز اول تا حد مرگ عصبی‌ام می‌کرد. من خیلی از این طور عادت‌کردن‌ها خوف می‌کنم. یاد سگ همسایه‌مان می‌افتم. چند ماه پیش کک افتاده بود به جانش و برای این‌که خودش را زیاد نخاراند، یک قیف پلاستیکی انداختند دور گردنش. چند روز اول مثل فرفره دور خودش می‌چرخید و می‌خواست از قیف خلاص شود. اما چند روز بعدتر، عادت کرد و یک جوری چشم‌هایش ملو شده بود که انگار با قیف پلاستیکی از شکم مادرش زده بیرون. یا مثلا همین زین انداختن روی اسب‌ها. دو روز اول جفتک می‌اندازند و می‌خواهند زین و صاحب زین را پرت کنند پائین. اما بالاخره رام می‌شوند و کارشان به یک جایی می‌رسد که بدون سوار، جفتک می‌اندازند.
خلاصه من از این طور اهلی شدن‌ها و کنار آمدن‌ها و تسلیم شدن‌ها هراس دارم. قدیم‌ها مرز و حکومت و رئیس و شرع و اجتماع و قانون نبوده. آدم‌ها دقیقا شبیه به منِ بدون عینک و سگِ بدون قیف و اسبِ بدون زین بوده‌اند. مطابق نهاد طبیعی‌شان. بعد این چهارچوب‌های وزین بشری یکی یکی بهشان آویزان شده. لابد بشر هم اول جفتک انداخته و نمی‌خواسته زیر بار برود. اما بالاخره عادت کرده و حالا بدون آن‌ها زندگی نمی‌تواند بکند. آدم یک طوری می‌شود که اصلِ خودش را فراموش می‌کند.
حالا شاید مجبور بشوم و یک زنگوله آویزان کنم به دسته‌ی عینک که هر ثانیه صدا کند و یادم بیاید که عینک یک شی خارجی است که به جبر زمانه به صورتم اضافه شده. گو این‌که لابد بعد از یک هفته به صدای زنگوله هم عادت می‌کنم و آن را بخشی از نهاد خودم می‌دانم. محکومیم به عادت.

دویست و هفتاد و نه

رادیو با یک زن سوری چهل و پنج ساله مصاحبه می‌کرد که دو سال پیش پناهنده شده ترکیه. خودش و دخترش. اسمش ادیبه بود. شوهرش مانده بود ادلب تا از کیان مملکت دفاع کند، که تیر خورد و مرد. ادیبه از شوهرش گفت که زندگی را از الف تا ی رتق و فتق می‌کرده و نان‌آور و ستون خانه بوده. بعد که فرار کرده‌اند به ترکیه، ادیبه مانده بود و حوضش. یک زن چهل و خورده‌ای ساله که در تمام عمرش کار نکرده بود و همیشه تکیه داده بوده به ستون خانه. ادیبه مجبور شده بایستد روی پای خودش تا از گرسنگی نمیرند. حالا بعد از دو سال یک شغل نسبتا مناسب داشت و چرخ زندگی را می‌چرخاند. آخر مصاحبه هم گفت که نیمه پر لیوانِ کشته شدن شوهرم این بود که مستقل شدن را تجربه کردم. خیلی هم قشنگ.
ادیبه من را یاد زن و شوهری می‌اندازد که چند سال پیش آمده‌اند آمریکا. (مثلا هوشنگ و عشرت). درست است که دعوا نمک زندگی است. اما هوشنگ، زندگی را با پارچ آب‌نمک اشتباه گرفته و عشرت را هفته‌ای چند بار مثل شیر بلال فرو می‌کند توی پارچ آب‌نمک و مفصل کتکش می‌زند. خودش و بچه‌ها را. تصمیم گرفتیم یک راهی پیدا کنیم و بلال را از دست بلالی رها کنیم. اول گفتیم زنگ می‌زنیم به پلیس تا بیاید هوشنگ را کت‌بسته ببرد همان‌جا که عرب نی‌ انداخت. بعد گفتیم، نه… زنگ می‌زنیم به مددکار که عشرت را نجات بدهد، بعد به پلیس و ارتش و اف‌بی‌آی و سیا می‌گوییم تا بیاید و خانه را محاصره کنند و پوست هوشنگ را بکنند و ببرند زندان تا عبرت همه بشود. مو لای درز نقشه‌مان نمی‌رفت. بعد یک‌هو یادمان آمد که عشرت مثل گوشت بدون استخوان است و بدون هوشنگ از گرسنگی می‌میرد. نه کاری بلد است. از زبان انگلیسی هم فقط هِلو و آی آم اِ ویندو را می‌فهمد. آن هم به زور. رانندگی هم بلد نیست. یعنی اگر یک روز تصمیم گرفت سالاد درست کند و توی یخچال گوجه نداشه باشند و هوشنگ هم نباشد، کُمیت کار می‌لنگد و باید خیار خالی گاز بزنند. خیلی تلاش کردیم و عشرت را هل دادیم تا زبانش را تقویت کند. یا رانندگی یاد بگیرد. یا از نظر مالی مستقل شود. یا لااقل حق و حقوقش را بفهمد. نتوانستیم. حس و حالش را ندارد و نمی‌خواهد. تنها واکنشش به سختی‌ها گریه است.
نهایتا به این نتیجه رسیدیم که حتی اگر قانون حمایت کند، اما خود عشرت نخواهد، هیچ کاری پیش نمی‌رود. یک ژانر ترسناک در قراردادهای نانوشته‌ی زناشویی این دو نفر وجود دارد که کار را رسانده به این‌جا. این‌که آمده‌اند وظایف را دو قسمت کرده‌اند. هوشنگ پول درمی‌آورد. عشرت سالاد و کته و شامی‌کباب درست می‌کند و بچه‌ها را تر و خشک می‌کند. همین تقسیم وظایف باعث شده که استخوان را از گوشت عشرت بکشد بیرون. یک موجود غیر مستقل که قانون هم کاری نمی‌تواند برایش بکند. حتما باید جنگ بشود و شوهرش را بکشند تا تکان بخورد و اعلام استقلال کند؟ زن بودن در فرهنگ شرقی همین‌طورش هم خطرناک است. چه برسد به این‌که بخواهد فرمان زندگی را شش دانگ بدهند به دست مرد.