بـــی‌دلـــیـــل

فشنگ‌هام تموم شد.چراغا رو خاموش کن، بیا بغلم

دویست و هفتاد و چهار

این روزها هفته‌ای هشتاد ساعت کا‌ر می‌کنم. مشغول ساختن یک خیابان هستم که این ور را وصل می‌کند به آن ور. اطاقم شده شبیه به بازار عبدالحمید. آشفته و شلوغ. با یک دست تلفن می‌زنم. با دست دیگرم جواب ایمیل می‌دهم. با آن یکی دستم خیابان می‌کشم. با دست آن‌وری‌ام ناهار می‌خورم و با یک دست دیگرم برای همکارهایم توی هوا خط و نشان می‌کشم. قبل از بیدار شدن خورشید می‌زنم بیرون و چند ساعت بعد از رفتن خورشید برمی‌گردم خانه. کلا حجم کار مثل یک پرده‌ی کلفتِ ابر سیاه جلوی خورشید را گرفته و چند هفته ‌است که ندیدمش.
البته این‌ها هیچ کدامشان به معنای اعتراض نیست. حجم زیاد کار مزایای خودش را دارد که بزرگترینش خاموش کردن تمام سر و صداهای داخل آدم است. درست مثل این که لبه‌ی استخر بزرگی ایستاده باشم و یک کرور آدم کنار آن مشغول داد و بیداد باشند. بعد با کله بپرم ته استخر و زیر آب. همه‌ی صداهای بلند تبدیل شده‌اند به سکوت. یا فوقش یک صوت مبهم و دور که اصلا آزاردهنده هم نیست. انگار که مال من نیستند. خوبی ماجرا دقیقا همین سکوت زیر آب است.
البته قسمت بد ماجرا کم‌خوابی است. من خواب را دوست دارم. در واقع خواب من را دوست دارد و هر لحظه که امکانش باشد، خراب می‌شود روی سرم. من عاشق بالش خنک و اتاق تاریک و کش و قوس توی تخت هستم. خواب دیدن را هم دوست دارم. حتی کابوس‌هایم را دوست دارم. این‌که آدم بیدار می‌شود و می‌بیند همه چیز کابوس بوده و زندگی هنوز مثل شب قبل است، حس خوبی دارد. اما آدم وقتی ته استخرِ کار است، نمی‌تواند بخوابد. در واقع ایده‌ال‌ترین حالت این است که آدم ته استخر بخوابد. در سکوت و زیر ستون‌های اریب نور خورشید که از دنیای بیرون می‌تابد توی دل آب.
قرار نبود ماجرا این‌قدر پیچیده بشود. قرار بود فقط بگویم که مثل یک کمباین رومانیایی مشغول کار کردن هستم. نمی‌دانم چرا کارم کشید به استخر و رختخواب و این‌ها. به هر حال یک برش نه چندان نازکی بود از روزمرگی‌ها برای مراجعات آینده‌ام. همین.

Advertisements

دویست و هفتاد و سه

اصولا من آدمی هستم که بیشتر وقتم را در کوچه پس کوچه‌های گذشته و خاطرات تلف می‌کنم. بابت همین همیشه تیر و کمان خاطرات آماده است و با هر تلنگری ضامنش در می‌رود و شلیک می‌شوم به گذشته. مثلا دیشب یکی از رفیق‌هایمان حرف را کشید سمت آسمان‌ گچساران که خیلی پر ستاره بوده و الخ. همین یک جمله من را پرت کرد به آسمان رامهرمز. یاد یک شب تابستانی افتادم که همه‌ی فامیل خوابیده بودیم توی حیاط. هزار سال پیش بود. عروس عمویم از روی شیطنت گفت: الان که ما این‌جا خوابیدیم ماهواره‌های آمریکایی با تلسکوپ‌هایشان می‌توانند حتی گل روی پیراهن‌مان را ببینند. آن‌قدر روغن داغش را زیاد کرد که عمه‌ی پدرم چادرش را کشید روی سرش و سفت بستش تا جاسوس‌های آمریکاییِ نامحرم موهایش را نبینند.
یا مثلا چند روز رفته بودم دکان حاجی. همه چیز توی فروشگاهش پیدا می‌شود. از کوهان شتر بگیر تا دائره‌المعارف دکتر مصاحب. وسط همه‌ی آن خنزر پنزرها یک کاغذ چسبانده بود به دیوار و رویش نوشته بود گوشت‌کوب رسید. و چهارتا گوشت‌کوب کج و کوله زیر آن گذاشته بود. همین کلمه‌ی گوشت‌کوب پرتم به اهواز. همان سالی که پدرم برایم یک آتاری خریده بود. دو تا دسته باهاش آمده بود که بهش می‌گفتیم دسته‌ی آبگوشتی. نمی‌دانم چرا. اما همین یک کلمه، تمام بیست نفر هم‌بازی‌های کوچه‌ی اصفهان را یادم انداخت. که چطور دور هم جمع می‌شدیم و دسته‌های آبگوشتی آتاری مثل لوله‌ی قلیون به نوبت بین‌مان می‌چرخید و عمودپرواز بازی می‌کردیم. .
بدتر از آن هفته‌ی پیش بود. تلویزیون برنامه‌ی آشپزی داشت و می‌خواستند سوپ فلان درست کنند. آشپز، یک سیر تازه را گذاشت روی تخته‌ی آشپزی و دوربین زوم کرد روی آن. بعد با نوک چاقو خیلی آرام خط انداخت روی سیر و خیلی سریع پوستش را سر داد پائین و تن سفید سیرِ تازه زد بیرون. همین یک صحنه من را یاد ساندرای خواننده انداخت. هزار سال پیش من و شروین و شاهین، جمع شده بودیم دور هم. یک فیلم چرند دیدیم و تهش هم چهار تا شو آبگوشتی لس‌آنجلسی و تهِ تهش هم یک شو از ساندرا. جایی وسط آن، یک زن را از پشت نشان داد که دست مرموزی، زیپ لباسش را آرام باز کرد و لباس سر خورد پائین و سفیدی پوست زن زد بیرون. درست مثل نوک چاقو و پوست سیر.
گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم که هیچ چیز تمام نمی‌شود. همه چیز فقط کش می‌آید. درست مثل آدامسی که گیر کرده به شلوار آدم و ول‌کن ماجرا هم نیست. وگرنه چه دلیلی دارد که آدم مثل پاندول بین گذشته و حال نوسان داشته باشد. چرا سیر باید من را به یاد ساندرا بیندازد؟ چرا لیموترش من را یاد کوچه‌ی اصفهان می‌اندازد؟ چرا رنوی پی‌کی من را یاد آدامس نعناعی و آقای قائمی می‌اندازد؟ چرا هر نسیم خنکی من را یاد پدربزرگم موقع آب دادن به درخت‌های نارنج می‌اندازد؟ چرا ته هر چیزی با نخ نامرئی وصل است به یک جای دور؟

دویست و هفتاد و دو

من نزدیک به یک دهه از زندگی‌ام را در محله‌ی گلستانِ اهواز زندگی کردم. اسم کوچه‌مان اصفهان بود. بچه‌های کوچه دو دسته بودند. بچه‌های سر کوچه و بچه‌های ته کوچه. یک خط فرضی هم کوچه را مثل خط استوا دو قسمت کرده بود. همین خط فرضی مثل کاتالیزور سالی سه چهار بار آتش دعوا را بین بچه‌های دو سر کوچه شعله‌ور می‌کرد. بزرگترین آن با دار و دسته‌ی یوسف بود. ساعت پنج بعد‌ازظهر، علی رفته بود نان بخرد. وسط مرداد ماه. یوسف هم توی صف بود. گرمای مرداد ماه اهواز همین‌طوری هم عامل سوتفاهم است. حالا چه برسد به این‌که دو نفر از دو سر کوچه توی صف نانوایی، کنار هم باشند. سر هیچ دعوای‌شان شده بود. علی یک چک خوابانده بود زیر گوش یوسف. یوسف هم یک درکونی زده بود به علی. بعد هم مثل کلاف کاموا پیچیده بودند به هم. هیچ کس هم حاضر نشده جدایشان کند. به هر حال آن وقت‌ها موبایل نبوده و آدم‌ها سر صف نانوایی تا حد مرگ حوصله‌شان سر می‌رفته و تماشای دعوا خیلی لذت‌بخش بوده. آتش دعوا را از نانوایی کشاندند به کوچه و مثل یک بهمن بزرگ همه‌ی بچه‌ها‌ی دو سر کوچه را به کام خودش کشید. من هم بودم. نمی‌دانستم برای چی دارم دعوا می‌کنم. بدی ماجرا هم همین بود. وقت‌هایی که نمی‌دانستم برای چی دعوا می‌کنم، زورم تحلیل می‌رفت و هیچ بازدهی خوبی نداشتم. در واقع صرفا کتک می‌خوردم. یک اژدهایی درون من خوابیده بود که تا بیدار نمی‌شد، نمی‌توانستم برنده‌ی دعوا بشوم. مثلا یک بار با غرابی‌ها دعوایم شد. فحش دادند به خواهرم. فحش کاف‌دار و خ‌دار و میم‌دار و همه‌چیزدار. من اصلا خواهر ندارم. اما اژدهای درونم بیدار شد. حریف دو نفرشان شدم. دو سه تا مشت و لگد خوردم اما ده برابرش را زدم. چون می‌دانستم که به خواهر نداشته‌ام فحش داده‌اند و همین کافی بود برای کلفت شدن رگ غیرتم. اما برای دعوا با یوسف در آن روز گرم مرداد هیچ دلیل موجهی نداشتم. فقط صرفا بابت تنفر از بچه‌های آن سر کوچه که نمی‌شد کسی را کتک زد. لااقل اژدهای درون من نظرش این بود. همین هم شد که کتک خوردم. در عوض پژمان آن سمت میدان کتک می‌زد. لابد دلایل شخصی خودش را داشت. رسیده بودیم روبروی خانه‌ی آقای پهلوان. همان که سه تا دختر داشت مثل دسته‌ی گل. قشنگی آن‌ها هم باعث نشد که من از حیثیت خودم دفاع کنم و به کتک‌خوردنم ادامه دادم. نهایتا هم برادر یوسف کمربندش را انتفاضه‌طور دور سرش چرخاند و سگک آن را کوباند پشت سرم. خون و درد که پاشید بیرون تازه فهمیدم که زندگی خیلی کوتاه است و آدم برای مردن و جنگیدن و دفاع باید دلایل خیلی موجهی داشته باشد.
دیروز از فرط بیکاری یک انیمیشن کوتاه روسی دیدم که در آن یک سیرک آتش گرفته بود. صاحب آن التماس می‌کرد به فیل که با خرطومش آب بپاشد و آتش را خاموش کند. فیل هم زیر بار نرفت. دلیلی نداشت برای جنگیدن با آتش. لابد آن‌قدر صاحب سیرک عذابش داده بود که دیگر فیل برای خاموش کردن خانه‌ی خودش هم رغبتی نداشت. جنگیدن دلیل موجه می‌خواهد. خواستن می‌خواهد. لزوما بابت تنفر از بچه‌های ته کوچه که نمی‌شود دعوا کرد. کاشکی یکی من را مطمئن کند که ما آدم‌های سال نود و هفت همان‌قدر خواستن داریم که سال پنجاه و نه داشتیم.