بـــی‌دلـــیـــل

فشنگ‌هام تموم شد.چراغا رو خاموش کن، بیا بغلم

دویست و هفتاد و یک

یک گدای متمایل به دیوانه، چند هفته است که پاتوقش را آورده جلوی ساختمان شرکت‌مان. قیافه‌اش یک طوری است که مثلا عابدزاده را پیوند زده باشند با جواد ظریف. جوری که انگار هر دونفرشان هم‌زمان ایستاده‌اند جلوی آدم. از تک‌تک سلول‌های بدنش بوی اوره فوران می‌کند. همیشه یک هدفون چرک‌مال روی گوشش است و آهنگ گوش می‌دهد و درجا قر شدید می‌ریزد و سرش را مثل خروس عقب و جلو می‌برد. یک مقوا هم گذاشته جلویش و نوشته من خوشحالم. اما اگر یک دلار بهم بدهید، خوشحال‌تر هم می‌شوم. خیلی معصومانه. قشنگی داستان این است که در شلوغ‌ترین پیاده‌روی شهرمان می‌ایستد. آن‌هم ساعت هفت صبح که همه‌ی آدم‌های شهر در حال دویدن به سمت محل کارشان هستند. اما جواد عابدزاده، بی‌خیال هد می‌زند. درست مثل یک سنگ بزرگ که قرص و محکم وسط یک رودخانه‌ی خروشان ایستاده باشد. خیلی سورآل است.
شرکت اپل چند سال پیش یک برنامه‌ی تبلیغاتی گذاشته بود توی شهرمان برای کسانی که آی‌پاد داشتند. بهشان یک آهنگ مجانی از ریانا داد و همه را جمع کرد توی پارک. بعد همه هدفون گذاشتند و در یک زمان آهنگ را پخش کردند. اپل هم یک پوستر بزرگ زده بود آن‌جا و نوشته بود که طوری برقصید که انگار کسی شما را نمی‌بیند. از کنار پارک که رد می‌شدی، هزار نفر آدم را می‌دیدی که دارند به قصد کشت می‌رقصند اما بدون این‌که صدای آهنگ شنیده شود. آن هم خیلی سورآل بود.
اما سورآل‌ترین بخش ماجرا این بود که امروز رفتم پائین تا یک دلار بدهم به جواد و خوشحال‌ترش کنم. یک دلار برای من پولی نیست. من صبح‌ها با سرعت می‌روم سرکار تا همین یک دلاری‌ها را پارو کنم و مثل جواد بوی اوره نگیرم. اسکناس را گذاشتم روی مقوا. بعد یکهو دیدم که سیم هدفون را گره زده به حلقه‌ی کمربندش. بدون این‌که اصلا به جایی وصل باشد و موسیقی پخش شود. یعنی جواد همین‌طور خودجوش داشت می‌رقصید و خوشحال بود. واقعا خیلی سورآل. حالا از صبح دارم به این فکر می‌کنم که یک رگه دیوانگی لازمه‌ی خوشحالی است. وگرنه آدم با صحت عقل خیلی نمی‌تواند خوشحالی کند. حتی به ضرب و زور آهنگ و چهل درصد الکل و پارو کردن همه‌ی یک دلاری‌های جهان. یک رگه دیوانگی خیلی به کار می‌آید و فکر کنم که همه این رگه را دارند. فقط قایم شده و آدم باید پیدایش کند. شاید هم امروز عصر بروم پیش جواد عابد‌زاده و در ازای یک ساندویچ مرغ راضی‌اش کنم تا راز موفقیتش را بهم بگوید. اگر فهمیدم به شما هم می‌گویم. گو اینکه اگر رمز خوشحالی را بفهمم، کرکره‌ی این‌جا را می‌کشم پائین.

Advertisements

دویست و هفتاد

سه هفته پیش از دفتر مرکزی زنگ زدند و گفتند یک کارمند جدید برایمان می‌فرستند تا بار کار کمتر شود. اسمش ناتاشا است. ناتاشا از آن اسمهایی است که آدم دلش می‌خواهد شرمنده نکیر و منکر بشود و خودش را در عسل گناه غرق کند. مثل اسم شیدا و شهلا و کامبیز. همه‌ی همکارهایم مثل گرگ دندان تیز کرده بودند تا ناتاشا بیاید. و دو هفته‌ی پیش آمد. آمد توی اتاقم تا خودش را معرفی کند. درست حس کسی را داشتم که وسط یک رویای شیرین، ساعت چهار صبح بیدارش کنند برای خوردن سحری. یک زن قوی و عضلانی توی چهارچوب در ایستاده بود که قطر بازویش یک شماره از دور کمر من بزرگ‌تر بود. موقع دست دادن انگار می‌خواست انگشت‌های آدم را ادغام کند توی هم. پشت موهایش را دم اردکی گذاشته بود و آدم را یاد امین حیایی می‌انداخت. جلوی آدم که می‌ایستد، دست‌هایش را گره می‌زد توی هم و تا جایی که تاندون‌هایش کشش داشت، پاها را از هم فاصله می‌داد. درست انگار که میدان آزادی جلوی آدم بیاستد.
همان روز اول رفتم کنار میزش ایستادم تا یادش بدهم چطور فلکه طراحی کند. یک پیراهن مردانه‌ی چهارخانه گشاد پوشیده بود. بعد تازه فهمیدم که یک خالکوبی بزرگ دارد پشتش. یک داس و چکش قرمز و آبی که از پس گردنش شروع می‌شد و دسته‌ی داس می‌رفت پائین و تهش دیده نمی‌شد. همان‌جا فهمیدم که یک پهلوانِ کمونیست همکارم شده که موقع احوال‌پرسی با لهجه‌ی جنوبی می‌گوید what’s up dude و خنده‌اش را با یوهاها شروع می‌کند. خیلی قوی و رسا.
حالا دو هفته است که با ما کار می‌کند. تازه فهمیدم که بزرگ‌ترین نقصان رفتاری من، پیش‌قضاوت است. ترجیحم بر این است که همه چیز را در همان ده دقیقه‌ی اول حلاجی کنم، قضاوت کنم، حکم صادر کنم و پرونده را مختومه کنم و بروم سراغ مورد بعدی. اما توی این دو هفته متنبه شدم. ناتاشا یک‌شنبه‌ی آخر هر ماه می‌رود اطعام ایتام. با یک گروه آدم شبیه به خودش. بعد از زلزله‌ی هائیتی، یک ماه تمام آنجا رفته بابت کمک. زلزله‌ی بم که آمده بود، ویزا گرفته بود برای ایران. که البته دولت فخیمه سه روز بعد ارجاعش دادند. آفریقا را مثل کف دستش می‌شناسد و عضو یکی دو موسسه‌ی مبارزه با گرسنگی در آن‌جاست. یک دختر پنج ساله هم به فرزندی قبول کرده که یک پا ندارد. در ضمن هر روز درِ کنسرو لوبیای شارلوت (آن یکی همکارمان) را باز می‌کند. چون زور شارلوت نمی‌رسد. نسبت قواره‌ی شارلوت به ناتاشا، مثل قواره‌ی باطری نیم‌قلمی است به باطری ماشین.
نهایتا این‌که از بودن ناتاشا این‌جا خیلی خرسندیم. دنیا پر است از آدم‌های قلمی و قشنگ که در همان ثانیه اول آدم عاشق‌شان می‌شود. البته فقط به درد همان ثانیه اول می‌خوردند و مثل آپاندیس هیچ کاربرد حیاتی در دنیا ندارند. این‌جا بیشتر ناتاشا لازم داریم. در ضمن من هم باید یاد بگیرم پیش‌قضاوت نکنم. کار کریهی است.