بـــی‌دلـــیـــل

فشنگ‌هام تموم شد.چراغا رو خاموش کن، بیا بغلم

دویست و شصت و هفت

امشب برای شام خانه‌ی ناصر آقا دعوت بودم. من و چند نفر از آدم‌های دلخواهم که دراین شهر زندگی می‌کنند. اگر بخواهم طبق اصول و ادب برخورد کنم، باید فردا صبح که بیدار شدم و مطمئن شدم ناصر آقا هم بیدار شده، بهش زنگ بزنم و بابت مهمانی امشب ازش تشکر کنم. اما تصمیم گرفتم که برخلاف رودخانه‌ی اصول و ادب شنا کنم و به جای این‌ کار، طی چهار پاراگراف کوتاه ماوقع مهمانی را برایش این‌جا بنویسم و به شکل یک خاطره‌ی خوب آن را ثبت کنم. چون می‌دانم که ناصرآقا این‌جا را می‌خواند و این نوشته را می‌بیند. پس آقا ناصر سلام.
من آخرین مهمانی بودم که زنگ را زدم و وارد خانه شدم. قرار بود هفت نیم آن‌جا باشم اما یک ربع به هشت رسیدم آنجا. با آرامشی که یعنی حالا چی شده مگه؟ به هر حال دیر رفتن به مهمانی در فرهنگ ما فعل نکوهیده و شگفت‌انگیزی نیست و باعث می‌شود که حس کنیم کول هستیم. کنسرت هم که می‌رویم همین‌طور است. آخرین بار کنسرت داریوش (اقبالی‌ و نه کبیر) که رفتم، خیلی از آدم‌ها بعد از آمدن خواننده و حتی بعضی‌ها وسط هاف‌تایم دوم رسیدند. پوز داریوش را به خاک مالاندند.
به هر حال دیر رسیدم. همه‌ی آدم‌های دلخواهم نصف چای‌شان را خورده بودند و چاق‌سلامتی‌شان کرده بودند و داشتند دوبنده‌هایشان را می‌پوشیدند و خودشان را گرم می‌کردند تا وارد گود سیاست بشوند. انگار فقط حضور من را کم داشتند. استکان چای را بغل نکرده بودم که قیصریه را آتش زدیم. لنگ ترامپ را گره زدیم به احمدی‌نژاد و از آن طرف جرج بوش و کندی و هویدا و طارق‌عزیز و بنی‌صدر را جر دادیم. یک زور دیگر می‌زدیم می‌توانستیم سه چهار دولت را از حکومت عزل کنیم و در معیت آقا ناصر و چای و گز اصفهان، جامه‌ی عمل به تن رژیم چنج بپوشانیم. اما من به خودم نارنجک بستم و پریدم زیر تانک بحث سیاست و منفجرش کردم و گفتم حیف از این شب عزیز که با سیاست خرابش کنیم. زدیم به وادی فوتبال. این‌که دم ایران گرم و باخت شکوهمندی داشتیم و دوره‌ی بعد مدعی هستیم و خاک بر سر رونالدوی دراز. بعد یکهو فهمیدیم که زن کاظم آقا پرتغالی است. عذرخواهی کردیم و گفتیم خاک بر سر مِسی که دوره‌ی پیش بهمان گل زد. بعد ابراز تاسف کردیم که همیشه فینالیست‌ها از کشورهای جهان اول هستند و ما نقش نخودی را داریم. از همین نخود و فیفا و این‌ها باز سر از سیاست درآوردیم که آقا این‌ها همه کار خودشان است و باز هم دوبنده‌های رژیم چنج‌مان را پوشیدیم. اما زن ناصر‌آقا از آن سمت اعلام کرد شام حاضر است. ما ایرانی‌ها در هر شرایطی چنجه را به چنج ترجیح می‌دهیم.
سفره‌ی مفصلی ترتیب داده بودند. بهتر از همه، کوه دلمه‌ای بود که روبروی من قرار داشت و همین‌طور مثل آیس‌برگ‌های قطب شمال رو تحلیل بود. بس که من دلمه دوست دارم. ما ایرانی‌ها شاید فوتبال‌مان خوب نباشد اما قطعا آشپزی و زندگی‌ اجتماعی درخوری داریم. این را سر سفره فهمیدم. فهمیدم که اگر فرانسه و ایتالیا را در نظر نگیریم، احتمالا هیچ فرهنگ غربی‌ای به گرمی فرهنگ ما نیست. سر هیچ سفره‌ای این‌قدر غذا پیدا نمی‌شود و دیس‌های برنج و مرغ مثل تماشاچی‌های کنسرت متالیکا، روی دست آدم‌ها از این‌ور میز به آن‌ور نمی‌رود. همه با هم حرف می‌زدند و در آنِ واحد هشت موضوع مباحثه در جریان بود. از تخمین سنِ پسر حضرت نوح تا نحوه‌ی پیچاندن برگ همان دلمه‌هایی که حالا من ته بشقاب‌شان را داشتم لیس می‌زدم. همه این مباحث هم با صدای بلند و به صورت زیگ‌زاگ بین آدم‌های دور میز در جریان بود.
بعد از شام هم از میزبان تشکر کردیم و دوباره رفتیم همان‌جایی نشستیم که اول نشسته بودیم. بعد هم پذیرایی بعد از شام و مباحثی که مثل آهن‌ربا جذب سیاست می‌شدند. به هر حال اگر ما هم مثل رونالدو زندگی آرامی داشتیم، این‌قدر با شامپوی سیاست دوش نمی‌گرفتیم. در مورد همه چیز حرف زدیم. درست مثل سیگاری‌های قهار، سر هر بحثی را با ته بحث قبلی روشن می‌کردیم و دودش می‌کردیم. کلا نحوه‌ی اتصال بحث‌ها خودش موضوع قابل تاملی است که در این مقال نمی‌گنجد. آخر شب هم بحث رسید به ماریجوانا. از کجا رسید نمی‌دانم. گمانم از ماریا‌کَری. این‌که چقدر مسخره است که در بعضی ایالت‌ها آزاد است و در بعضی نه. بعد من نقل قول کردم از مازجبرانی که در این کشور فیلم‌ها اگر تا خرخره هم خشونت داشته باشند، رده‌بندی سنی پائینی دارند اما اگر نوک سینه‌ی زنی دیده بشود، آن را می‌کنند پیراهن عثمان. که البته اصلا به بحث ماریجوانا ربطی نداشت اما باعث شد یکی پای جمهوری‌خواهان را به عنوان مقصر بکشد وسط و همه بی‌درنگ و از خداخواسته دوباره تا کمر رفتیم توی بشکه‌ی سیاست. تا پاسی از شب. از اسدالله علم تا سارا پیلن و رئیس جمهور نالایق برزیل.
همه‌ی این‌ها را گفتم که فقط برش کوتاهی از یک شب خوب را جهت ثبت در تاریخ داشته باشم. فقط نمی‌دانم چرا این برش‌های کوتاه زندگی من این‌قدر کلفت می‌شوند. به هر حال آقاناصر دست شما بابت مهمانی امشب درد نکند. خیلی خوش گذشت. دلمه‌ها هم عالی بودند.

Advertisements

دویست و شصت و شش

امروز با چند نفر جلسه داشتم راجع به سیستم فاضلاب فلان پروژه. دو نفر از این چند نفر، زن و شوهر بودند. هر دو نفرشان توی یک شرکت و یک اتاق کار می‌کردند. در واقع هر صد و شصت و هشت ساعتِ هفته را با هم بودند. این‌ها را آخر جلسه خودشان گفتند جهت مزاح و حسن ختام. بعد هم رفتند. تابستانِ سالی که قرار بود کنکور بدهم، رفتم مشهد خانه‌ی خاله‌ام. قرار شد همان‌جا کلاس کنکور بروم تا شاخ فیل را بشکانم و بشوم رتبه‌ی یک کنکور. برای خودم یک برنامه‌ی درسی جامع ریختم. از صبح علی‌الطلوع تا جایی که جان به جان‌آفرین تسلیم کنم. خاله‌ام لطف کرد یک ساعت رومیزی بهم داد تا صبح‌ها زنگ بزند و با آن بیدار شوم. یک ساعت سیکو که زنگش آهنگ فصل پائیزِ قطعه‌ی چهارفصل ویوالدی بود. در واقع این تنها قطعه‌ی کلاسیکی بود که منِ هفده ساله شنیده بودم و دست بر قضا عاشقش هم بودم. اما فقط هفته‌ی اول، ساعت شش صبح، شنیدن آهنگ ویوالدی، خرسندم کرد. از روز هشتم کم‌کم نفرت از این آهنگ ته دلم جوانه زد و تا آخر تابستان این جوانه‌ی نفرت تبدیل شد به چنار هزارساله‌ی نفرت. ویوالدی برای من معادل شده بود با صبح زود بیدار شدن و کشتی گرفتن با غول کنکور و انتگرال و مشتق و زندگی‌نامه‌ی خواجوی کرمانی و صرف فعل ذهب. آخر تابستان نه تنها هیچ چیزی یاد نگرفته بودم، بلکه یکی از علایق زندگی‌ام را هم از دست داده بودم. درست همان بلایی که وانت‌بارهای شهرداری و سمسارها بر سر آهنگ «فور الیزِ» بتهوون آوردند. الان من نسبت به این شاهکار موسیقایی هیچ حسی ندارم الا این‌که من را یاد دنده عقب گرفتن زامیاد آبی می‌اندازد. نمیدانم چرا بجای بتهوون از اندی یا جواد یساری استفاده نکردند؟
همه‌ی این‌ها را دوست داشتم به زن و شوهر امروزی می‌گفتم. بهشان می‌گفتم آدم چیزی که دوست دارد را به دام تکرار نمی‌اندازد. حتی می‌خواستم آزارشان بدهم و خیلی افراط‌گرایانه و استشهادی با آن‌ها برخورد کنم و بگویم که آدم با عشق‌ِ زندگی‌اش که ازدواج نمی‌کند. حالا هم اگر خبط کرد و ازدواج کرد، با او دیگر لااقل همکار نمی‌شود. صد و شصت و هشت ساعت در هفته؟ درست مثل کسی که فقط دم داشته باشد بدون بازدم. خفه می‌شود. اما خب، حرف‌های بالا را بلد نبودم به انگلیسی بزنم. لعنت به زبان غیرمادری که با آن نمی‌توانم هیچ انتحاری کنم. فقط بهشان گفتم آفرین. گود جاب. همین.