بـــی‌دلـــیـــل

فشنگ‌هام تموم شد.چراغا رو خاموش کن، بیا بغلم

دویست و پنجاه و پنج

دیروز که ماجرای ترامپ و برجام و نافرجام و خروج و این‌ها اتفاق افتاد، من هم خیلی عصبانی شدم. تصمیم گرفتم بیایم خانه و دوش بگیرم و بنشینم پشت کامپیوتر و تمام خشمم را به شکل کلمات قلمبه و نظرهای پیچیده‌ی سیاسی، قی کنم روی کیبرد. اما توی حمام انگشتم گرفت به لبه‌ی در و جر خورد. جر خوردن به معنای کلمه. از همان جرهایی که سطح زخم ناچیز است اما به اندازه‌ی چاه ویل عمق دارد. از همان زخم‌هایی که فقط خودِ آدم درد و سیاهی‌اش را درک می‌کند وگرنه از بیرون همان خراش ناچیز است. خلاصه این‌که درِ چاه را با چسب زخم پوشاندم تا لااقل چشمم بهش نخورد و تهوع نگیرم. بعد هم نشستم پشت کامپیوتر. تازه دو ریالی‌ام جا افتاد که با یک دست نمی‌توانم تایپ کنم. سرعت دست و فکر آدم که یکی نباشد، لجن می‌خورد به نوشته‌ی آدم. دو سه بار هم آمدم امتحان کنم. که نشد. مجبور شدم به جای نوشتن، نوشته‌ها و فکرهای دیگران را در این مورد بخوانم. و بعد توی دلم از درِ حمام بابت جر دادن انگشتم تشکر کردم. دو کرور آدم دقیقا همان کاری را کردند که من تصمیمش را داشتم. همه عصبانیت‌ و نگرانی‌شان را به شکل نظرات عمیق سیاسی ریخته بودند بیرون. نظرات سیاسی‌ای که دائم همدیگر را نقض می‌کردند. نظرات کارشناسی که در واقع بنیه‌ای جز ترس و خشم ندارند و هیچ فایده‌ای هم نداشتند، جز دامن زدن به ترس ما آدم‌ها و گسترده‌تر کردن سیطره‌ی ناامیدی‌ها. دقیقا همان کاری که من می‌خواستم بکنم. خشم و ترسم را می‌خواستم به شکل یک نظریه‌ی من‌درآوردی بدهم بیرون. هر چه نباشد من به عنوان یک مهندس با سابقه‌ی راه و ساختمان که طراحی سیستم فاضلاب شهری مثل موم توی دستش است و دو رمان ‌از گلی ترقی و «چنین گفت زرتشتِ» نیچه را خوانده و یک بار برای آقای خاتمی از توی اتوبوس دست تکان داده، حتما محقم تا خاک سیاست را به توبره بکشم. آن هم دقیقا به همین شکل. اما حالا فکر می‌کنم شاید بهتر باشد انگشتم را بگذارم لای انبر و داد بزنم. هر چه باشد تبدیل خشم به فریاد، منطقی‌تر از تبدیل خشم به نظرات بی‌اساس است.
امروز صبح هم رفتم سر میز همکار آمریکایی‌ام و سر بحث درباره‌ی برجام را بازکردم. اصلا نمی‌دانست از چی حرف می‌زنم. بعد یادم آمد که وضعیت ما مردم ایران (و نه دولت) درست شبیه به زخم انگشت من است. از بیرون فقط یک خراش ناچیز است. اما عمق و دردش را فقط خودمان می‌دانیم و لاغیر. در نتیجه بهش گفتم این‌ حرف‌ها را ول کنیم، ناهار چی بخوریم امروز؟

Advertisements

دویست و پنجاه و چهار

یک همکار جوان دارم که اعتقاد شدیدی دارد تا بعد از عطسه‌ی هر کسی، بگوید عافیت باشد. فاصله‌ی اتاق‌های‌مان خیلی از هم دور است. مثل فاصله‌ی سرخس تا تنب بزرگ. حالا هم که فصل بهار است و من نسبت به جفت‌گیری و عشق‌بازی درخت‌ها و گل‌ها و گرده‌افشانی‌شان بی‌نهایت حساسیت دارم و هر سه دقیقه یک بار عطسه می‌کنم. بعد از هر عطسه، همکار جوانم از آن طرف شرکت (سرخس) فریاد می‌زند که عافیت باشد. من هم به حکم ادب از این طرف شرکت (تنب بزرگ) داد می‌زنم که سپاس‌گزارم. بدتر از همه این است که صدای عطسه‌های من بی‌نهایت بلند است و کرک و پر اطرافیانم با آن می‌ریزد. این عادتم به پدرم رفته. عطسه‌های او هم شیرافکن است و آدم را می‌ترساند. امروز هم از آن روزهایی است که حساسیت من را گرفته و ول نمی‌کند. هر چند دقیقه یک بار منفجر می‌شوم، یکی از سرخس داد می‌زند که عافیت باشد و من هم با چشم‌های سرخ و اشک‌آلود با فریاد تشکر می‌کنم. این وسط (حوالی یزد) یک دختر هندی خیلی جوان و نازک نشسته که زهره‌اش با عطسه‌های من و فریادهای بعد از آن آب می‌شود. دلم برایش می‌سوزد. اول خواستم درون‌گرا و با دهان بسته عطسه کنم. درست مثل آزمایش‌های اتمی زیرزمینی. اما نمی‌شود. روده‌هایم پیچید به هم. به هر حال این انرژی باید یک طوری خارج بشود. حالا دهان نشد، یک سوراخ دیگری پیدا می‌کند و می‌زند بیرون. نهایتا رفتم توی اتاقش و توی لفافه به همکار جوانم گفتم که لازم نیست بابت هر عطسه بگوید عافیت باشد. یک خاطره هم برایش گفتم. ماجرای آقای قائمی. هزار سال پیش، اهواز. سر کوچه‌مان بقالی داشت. یک بار به جای طلبش، یک وانت هندوانه بهش داده بودند. بعد من و مازیار رفتیم تا کمکش کنیم و هندوانه‌ها را خالی کند. خودش رفت پشت وانت و دانه‌دانه هندوانه را می‌داد دست‌مان و ما هم می‌گذاشتیم جلوی مغازه‌اش. اما قشنگی ماجرا این بود که بابت هر هندوانه‌ای که می‌گذاشت کف دست‌مان، می‌گفت متشکرم. بابت هر هندوانه. دویست بار با صدای بلند و رسا گفت متشکرم. دهنش کف کرده بوده و شده بود شکل تشکر. تا دو هفته هم گوش ما زنگ صدای قائمی را می‌زد. در صورتی که یک بار تشکر کافی بود.
این خاطره را برای همکارم تعریف کردم. گمانم هیچ نفهمید که چه گفتم. این آمریکایی‌ها که نمی‌دانند یک وانت‌بار هندوانه یعنی چی. بعد هم برگشتم به اتاقم. الان هم من با تمام قوا عطسه می‌کنم. همکارم فریاد می‌زند که عافیت باشد. من هم داد می‌زنم که سپاسگزارم. همکار هندی‌مان هم هدفون گذاشته و خودش را خلاص کرده. گور بابای باقی همکاران محترم.