بـــی‌دلـــیـــل

فشنگ‌هام تموم شد.چراغا رو خاموش کن، بیا بغلم

دویست و بیست و چهار

یک همسایه‌ای اهواز داشتیم که دو تا بچه داشت. اسم‌شان را گذاشته بود امید و آرزو. به نظرم اسم‌ بچه‌هایش را خیلی زیرکانه انتخاب کرده بود. آدم چند برابر تعداد دم و و بازدم‌های روزانه‌اش باید بچه‌هایش را صدا کند. فلانی دست نزن. از درخت بیا پائین. تو لیوان جیش نکن. جوراب‌هات رو نکن تو دماغت. و الخ. هزار بار باید اسم بچه را آورد به زبان. پس لااقل یک اسمی باید گذاشت که روحیه‌ی خوب و خوش‌بینی و امید به آینده را تلقین کند به آدم. امید و آرزو، برای اسم بچه خیلی دل‌چسبند. لااقل بهتر از این است که اسم‌شان را مثلا بگذارند گرگ‌آقا یا آفت. آدم جسارت نمی‌کند بچه‌‌ی خودش را صدا کند. 

خلاصه این‌که امید و آرزو مایحتاج و سوخت اصلی ما آدم‌هاست. مخصوصا در این برهه‌ی حساس زمانی که ول‌کن‌مان نیست و از برهه تبدیل شده به عادت روزگار. شب یلدا را زنده نگه دارید. آجیل بخورید. تا حدی که مثانه‌تان جا دارد هندوانه بخورید. فال حافظ بگیرید و اگر بد آمد بزنید صفحه‌ی بعد. همه‌ی جوک‌هایی که بلدید را با همدیگر تقسیم کنید. اگر هم قرار است شب‌نشینی کنید و یک‌هو دل‌تان خواست بچه درست کنید، به بسته‌ی پیشنهادی من (و نه خودِ من) هم فکر کنید. امید و آرزو اسم‌های قشنگی‌ هستند.

یلداتون مبارک.

عکسم هم که ربطش همان رویش سبز از دل سنگ و این قضایاست.

Advertisements

دویست و بیست و سه

دوازده دقیقه بعد از زلزله زنگ زدم به موبایل پدرم. نگران بودم. پرسیدم اوضاع چطوره؟ خندید و گفت همه چیز آرومه.گفتم کجایید؟ گفت توی ماشین. خیلی هم راحتیم. گفتم سردتون نیست؟ گفت نه. مثل بهاره. گفتم زیاد لرزوندتون؟ گفت نه. آروم بود. نگران نباش. پرسیدم: موبایل‌تون شارژ داره؟ بنزین دارید؟ پتو چی؟ خندید و خیلی راحت گفت: خیالت راحت باشه. همه چیز تا خرخره مهیاس. اراده کنیم همین الان تا خرمشهر هم یک کله می‌تونیم بریم. برای پدرم رانندگی تا خرمشهر یعنی رانندگی تا لبه‌ی جهان هستی. بعد هم مثل همیشه خیلی مطمئن گفت نگران نباش. این‌جا همه چیز خوبه، ما هم خوبیم. خودت چطوری؟ هوا چطوره؟

یک طوری شرایط را توصیف کرد که اگر برای چهار دهه پسرش نبودم، مطمئن می‌شدم دست مادرم را گرفته و رفته‌اند سواحل قناری و دارند مارگریتا می‌خورند. پدر و مادرها یک سپر هزار لایه دارند در قبال فرزندان‌شان. سپری که نگرانی‌ و ترس‌شان را نبینیم. اما من دست‌شان را خوانده‌ام. می‌دانم حسابی لرزانده، هوا سرد است، احتمالا باک ماشین نصفه است و یادشان هم رفته پتو بردارند. محقم تا صبح پا به پای آن‌ها نگران باشم و دلم مثل سیر و سرکه بجوشد. برای آن‌ها. برای همه. برای خودم.  عادی‌ترین عکس‌العمل موجود.