بـــی‌دلـــیـــل

فشنگ‌هام تموم شد.چراغا رو خاموش کن، بیا بغلم

دویست و بیست و دو

من بعد از هزار سال مهاجرت، هنوز موقع انگلیسی نوشتن، علامت سوال‌هایم را برعکس و فارسی‌طور و رو به راست می‌نویسم. دست خودم هم نیست. امروز رئیسم بالاخره نتواست جلوی خودش را بگیرد. بهم گفت: «تو مشکلت چیه؟ چرا موقع سوال پرسیدن، پشتت رو می‌کنی؟». خب راست می‌گفت.

حرف زدنم هم همین‌طور است. فارسی فکر می‌کنم و برای بیان این فکر‌ها، از کلمات انگلیسی استفاده می‌کنم. ترکیب چرندی و نامفهومی است. به هر حال بتنِ فونداسیون وجودم کاملا خشک و محکم شده بود که مهاجرت کردم. عوض کردنش شدنی نیست. کلا من از راست به چپ فکر می‌کنم و حرف می‌زنم و می‌نویسم. 

عکس هم خیلی مربوط است به مهاجرت. مربوط به امروز. هجدهم دسامبر. روز جهانی مهاجرت. امیدوارم بالاخره یک روزی بیاید که این روز از تقویم‌ها حذف بشود و همه با رضایت توی لانه‌ی خودشان زندگی کنند. حتی حواصیل‌ها.

Advertisements

دویست و بیست و یک

امروز هوا ابری است. باد هم می‌آید. دمای هوا هم ده درجه‌ است. اما به نظر پنج درجه می‌آید. این‌ها را من نمی‌گویم. کِلسی می‌گوید. گزارش‌گر هواشناسی رادیو. ده سال است که اوضاع هوا را به سمع من می‌رساند. تا حالا هم ندیدمش. از صدایش حدس می‌زنم یک زن لاغر و جوان است با موهای قهوه‌ای روشن. امروز گفت هوا ده درجه است اما به نظر پنج درجه می‌آید. Feels like. همیشه همین‌طوری هوا را گزارش می‌دهد. فیلز لایک. درست مثل سن و سال آدم‌ها. یک نفر را می‌شناسم که چهل و هشت سالش است. اما خودش همیشه می‌گوید حس می‌کنم هشتاد سالم است. فیلز لایک هشتاد سال. بابت تنهایی‌اش. بابت مریضی‌های پیاپی که دارد و ولش نمی‌کنند. بابت این‌که شغلش را دوست ندارد‌. حوصله‌ی پدرش را هم ندارد. اجازه ندارد گوشت و شراب و میگو بخورد. کلا چهل و هشت سالش است اما بابت شرایطش فیلز لایک هشتاد سالش است. 

دل آدم‌ها هم مثل شرایط آب و هواست. دمای واقعی‌شان یک چیزی است که لزوما همان را حس نمی‌کنند. یک کِلسی می‌خواهند که برای‌شان بگوید فیلز لایکشان چند است. خود کلسی هم مشمول این قانون است. شاید یک زن پیر باشد اما شرایط کمکش کرده و من حس کنم زن جوانی است با موهای قهوه‌ای.